پروانه ی مهاجر
برای آن که یادمان نرود بچه های گردان حضرت قاسم- لشکر 31 عاشورا و شهدای دلاور سلدوز و رزمندگانش
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم و کذلک اوحینا الیک روحا من امرنا ما کنت تدری ماالکتاب و لا الایمان و لکن جعلناه نورا نهدی به من نشاء من عبادنا و انک لتهدی الی صراط مستقیم صراط الله الذی له ما فی السموات و ما فی الارض الا الی الله تصیر الامور شوری 52 و 52 سلام عزیزانم عجب روزی است امروز در تقویمم باید بنویسم شنبه 26 فروردین هر از گاهی در اینترنت بدنبال اسم دوستانم جستجویی می کنم امروز نوشتم شهید صابر باقری و در یک وبلاگ به نام آسمان سلماس http://jamalf.blogfa.com/post-13.aspx نامه ای از شهید پیدا کردم کاش مهاجر سبز هم این طرفها بیاید و بخواند مدتهاست از او بیخبرم خیلی علاقه داشت از این شهید بنویسم -------
خداوندا...خوبان
رفتند...
به قلم شهید صابر باقری کسی که میخواهد از همه قیود آزاد شود و به هیچ چیز دنیا به عنوان
هدف ننگرد علاقمند است از همه چیز، در راه رسیدن به معشوق بهره بگیرد. کسی که عاشق پاکی جان است و در این راه مشغول مجاهده است کسی
که میخواهد پرشور ترین عشق را نسبت به مولا پیدا کند ودر این زمینه از هیچ کوششی
فرو نمی نشیند کسی که می خواهد در همه اعمال و رفتارش تسلیم حق باشد قلبش آراسته به
مقام رضا گردد و جزء پروردگار تکیه نکند و امر نهی کسی را جز خدا اطاعت ننماید و فکر
و ذکر و اندیشه ای جز خدا ندارد البته که دارای مقام عرفان و عارف است. در این زمینه عارفان و عاشقانی یافت می شوند که با توکل و اعتماد
به نفس و غلبه کردن بر هوای نفس از لطف ومحبت حضرت دوست سرمست می شوند آن گاه عروجی
خونین را آغاز می نمایند در میان این بلبلان آزاد از قید و بند دنیا سالکان نیکو
و آراسته و مقبول حضرت یار عزیزانی چون "بایرامعلی
ورمزیاری ،قدرت الله داهیم، محرم ابراهیم قدس و..." رامی توان یافت. ولی عروج این پرندگان سبکبال وبلند پرواز سیر خود را به
لامکان تنها انجام نمی دهند نور شعله و گرمی حرارت محبت شهیدان در این دیار غربت و مظلومیت با هزاران تهمت و رنج و بلا شهیدی را شیدای شهدا و جامعه ای خونین می نماید و با پاکی
بلند به لطافت و مهربانی یاوری دلسوز صدیقی وارسته و محبوب و معشوق حضرت دوست
و بالاخره رشیدی چون "حاج سید غلامعلی شجاعی"را
نیز ندا میدهد و او را برای اقتدا برای خون سیدالشهدا حسین بن علی (ع) فرا می
خواند. آری عزیز من شیوه عاشق در راه معشوق سوختن است تا گاه شهادت و
آن گاه که هدیه از طرف مولا عطایش می شود و با گوش دل بیدار می شنود {یا ایتها النفس
مطمئنه ارجعی الی ربک راضیة مرضیه} آنگاه است که پیمانه شراب از می یار پر می
گردد خونش شراب پیمانه می گردد. به به ساقی را نگر که چه زیبا پیمانه و خوش شرابی دارد یاران
تاب قرار ندارند باید این قافله ره بپیماید و طریق چگونه زیستن را نشان دهد و اگر
این حلقه هایی که به وسیله شقی ترین موجود روی زمین شربت شهادت را با مهد معبود بر
خود گوارا می نمایند طاق جدایی از همدیگر دارند آری باید سرداری چون "عزیز
سالمی" هم به خیل یاران برسد عزیزی که عزیز خلق و خدا بود عزیزی که سوخت و از
پرتو روشنائیش سینه ها را سوزاند دیدگان را اشک آلود و قلب ها را داغدار نمود
و سراسر زندگی پر از مبارزه و ایثار و خلوصش کدامین قطره را می توان از این اقیانوس
وفا بیرون کشید. ....و آری برادرم اینها رفتند و امانت را به بی خبرانی مثل من
ضعیف سپردند دیگر ناله ها و سوزها و گدازه های شبانه "کاظم حسینی اکبر
رضائیان صمد بابایی یوسف الیاسی صمد بابازاده جاوید غلامی فرهاد مقدسیانی پرویز
نجاری بخشعلی مصطفی زاده و..." چگونه میتوان شنید؟ خداوندا...اگر تو ما را دست نگیری و بر بینوایان چون من بی چیز
کمک ننمایی فردا در محضر شهدا در پاسداری از خونشان و ادامه راهشان عذری ندارم. خداوندا... خوبان رفتند پس بدان چه کنند؟ معبود من... حجابهای ظلمانی و تاریک که حاصل زحمات و گذشتن عمرم است مرا از
مسیری که به تو نزدیک می گرداند دور کرده و مرا به بدی و خوشی و لذت ها و شهوت ها و غفلت ها
تشویش می کند تا این طریق رسیدن به تو برایم میسر نباشد. زیاد به حاشیه نمی روم در جواب تهمت ها شنیدن غصه ها داشتن و آه
برآوردن شهدای مظلوم فقط شاید به این طریق جرات داشت تا مرحمی بر زخمهای التیام
نیافتنی آنها نهاد. از درد نالید که مردان ره دوست با درد بسازند و نخواهند دوا را
شرمنده اگر میایید اینجا و دست خالی برمیگردید امروز چشم من به جمال سردار سلماسی شهید بایرامعلی ورمزیاری روشن شد و یاد برادر عزیزمان آقا رضا ورمزیاری در خاطرم زنده شد هر جا هست خدا نگهدارش باشد انشاالله به این وبلاگ سر بزنید و زیارتی از کلام شهید بکنید http://varmazyar1.blogfa.com/9101.aspx یکی دو نامه هم شهید آقا مهدی باکری به خانواده این سردار شهید نوشته اند خواندنی است ببینید شادی روح این شهید فضا را به ذکر صلواتی معطر کنیم اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم ============================
خدایا
سلام ما را به مولایمان برسان دیروز
آزمون دکترا بود دانشکده غلغله بود هوا
تاریک بود که زدم از خانه بیرون هنوز
نانوایی باز نشده بود منتظر
ماندم چه منتظر ماندنی برای
خومدم یک دعای ندبه تنهایی خوندم . . اولین
نفر بودم ولی چون دیگران تعداد کمتری می خواستند که بعد از من اومده بودند داذدم
نانها را بردند و دوباره ایستادم خمیر بعدی نان ها را گرفتم مغازه
ها باز شده بود دو
کیلو پنیر و بدو بدو برگشتم ماشین را زیر پل نگه داشته بودم استارت
نزد . . مات
مونده بودم که به کی بگم هلش بده همه غریبه بودند که داشتند میومدند آزمون .. خدا
رساند دیدم پسرای ما هم دارن میرن یه جای دیگه ازمون دکترا بدن تکانی
دادند و روشن شد برگشتم
رفتم آبدارخانه و کتری را گذاشتم روی گاز پسرها
هنوز نیومده بودند زنگ
زدم .......... گفتند توی راهیم داشتند
میومدند همه
در رفت و امد بودند کاش
می شد برای یاد مولایمان هم به اندازه آزمونی اهمیت میدادیم این
همه آدم حاضر می شوند روز جمعه شان را بگذارند و بیایند ساعتی به یاد مولایشان دعا بخوانند؟ نمیایند
الان هفت ماه است که دعای ندبه داریم هر هفته میانگین
40 نفر بوده از
دانشگاهی با هزاران دانشجو و صدها کارمند و هیئت علمی یک
ساعت در هفته وقت نداریم آزمون
هم صبح بود و هم بعداز ظهر گفته
بودم برای من مسئولیتی ننویسند برای صبح که به دعا برسم نمازخانه
در سالنی بود که آنجا هم آزمون بود از
دیروزش پسرای خوبمون فرشهای نمازخونه رو برده بودند سوله ی گروه مکانیک البته
بعد از کلی تلفن و پیغام و پس غام برای راضی کردن حراست دانشکده که
یه وقت نکنه ما فرشها رو بدزدیم؟ بالاخره
... اندک اندک جمع کوچک مستان رسیدند سید
نورانی ما آقا سید محمد مجتبی اجدادی با آن سیمای نورانی و قد رشید عمامه
جدش به سر از راه رسید خدا
خیرش دهاد از وقتی با هم آشنا شدیم مرتب آمده و
به نورانیت ایشان ما هم از دعا استفاده کرده ایم پسرها
رسیدند فرش ها را باز کردیم و دعای عهد گذاشتیم بقیه
هم آمدند از همکارانمان کسی نبود همه درگیر ازمون بودند خانم
ها اکثر جمعه ها بیشتر از ما هستند بعضی
از دانشجوها با مادرشان آمده اند دعا
شروع شد . . . این
بقیه الله ... این بقیه الله این
بقیه الله ... این بقیه الله این
بقیه الله ... این بقیه الله این
بقیه الله ... این بقیه الله این
بقیه الله ... این بقیه الله این
دفعه آقای ژولیده هم دعا خواند اولین
باری که دیدمش جنوب بودیم من
لباس خاکی و کفش ورزشی و چفیه و ... ایشان
را معرفی کردند با
کت و شلوار و خیلی متواضع و مرتب و شیک و رسمی گفتم
بابا این اسم بیشتر به من میخوره تا به شما شما
که اصلا ژولیده نیستی! خلاصه
کلام خیلی
خوب بود خیلی خدایا
ممنونم امام
زمان ممنونم سلام
عزیزانم خدا
خیرت دهاد عزیز برادرم آقا رضای گل جناب
مهندس گویا علمداری این وبلاگ را شهدا به شما داده اند از
نوشته هایتان دریغ نکنید بی
صبرانه منتظرم دستت
را میبوسم که از رفقای شهیدت برایمان می نویسد ================= شهید
محمود قلندری اهل حسنلو بود. جوانی بسیار مهربان، با روابط عمومی عالی! عاشق
یک طرفه شده بود. طرف مقابل با ما نسبتی داشت. مدام اصرار می کرد که می خواهم به نحوی به طرف
بفهمانم ولی نمی دانم چگونه!
و برای چندمین بار عازم جبهه شد و سرانجام گلچین
شد. که
پاتوق ما شده بود. طلبه های جوان آن موقع (که اکنون هریک عالمی شده اند) بقیه
جوان ها را جمع می کردند و قرآن و نهج البلاغه و حدیث مرور می کردند. منشا خیری شده بود این شهید و آن اتاق اجاره ای. ============ الهی
امییییییییییییییین
سلام
عزیزانم خدا
خیرت دهاد عزیز برادرم آقا رضای گل جناب
مهندس گویا علمداری این وبلاگ را شهدا به شما داده اند از
نوشته هایتان دریغ نکنید بی
صبرانه منتظرم دستت
را میبوسم که از رفقای شهیدت برایمان می نویسد ================= شهید
محمود قلندری اهل حسنلو بود. جوانی بسیار مهربان، با روابط عمومی عالی! عاشق
یک طرفه شده بود. طرف مقابل با ما نسبتی داشت. مدام اصرار می کرد که می خواهم به نحوی به طرف
بفهمانم ولی نمی دانم چگونه!
و برای چندمین بار عازم جبهه شد و سرانجام گلچین
شد. که
پاتوق ما شده بود. طلبه های جوان آن موقع (که اکنون هریک عالمی شده اند) بقیه
جوان ها را جمع می کردند و قرآن و نهج البلاغه و حدیث مرور می کردند. منشا خیری شده بود این شهید و آن اتاق اجاره ای. ============ الهی
امییییییییییییییین سلام
داداش از محمود قلندری نوشتید میخام تکمیل ترش کنم بر میکردم به تابستان سال شصت
وپنج زمانی که شهید قلندری از ناحیه ی پهلو زخمی شد ه بود با اون وضعش اومد ملاقات
من در بیمارستان اندیمشک دید بیمارستان شلوغ است بهم گفت بزار با پزشگ صحبت کنم تا
ترخیص ات کند تا با هم بریم نقده توی خونه استراحت کنیم این کار رو کرد وما اومدیم
شهرمان اگر اشتباه نکنم سومین روز برگشتمان بود که عصری محمود گفت فردا رو میخام
برم تبریز برای انتخاب رشته برگشتم هفته ی دیگه بر کردیم منطقه قول قرارمان رو
گذاشتیم وخداحافظی کردیم فردا صبح بود که برای تزیق امپول می خواستم برم اورژانس
صدای در بلند شد در رو که باز کردم برادر صادق عیسی زاده پشت در بود از چهره اش
معلوم بود اتفاقی افتاده گفتم صادق چی شده این موقع صبح اومدی جواب داد که عراق از
حاج عمران پاتک زده وقراره گردان جند الله نقده سریعا به منطقه اعزام بشه وبه این
خاطر محمود فرستاده تا بهت بکم سریعا بیا یی بسج پرسیدم مگر محمود اینجاست قرار بود
بره تبریز گفت بله ظاهرا محمود از نصفه های شب خبر دار شده بود ودر بسیج به دنبال
فراخوان وسازماندهی گروهانی برای تقویت گردان نقده مشغول شده وب
سایت پست الکترونیک سریعا
سوار ترک موتور صادق شدم وخودم رو به بسیج رسوندم دیدم بچه ها دارند کم کم جمع می
شوند رفتم به اتاق برادر حسن هدایت مسئول وقت بسیج نقده دیدم محمود نشسته اونجا تا
من رو دید بلند شد و بعد احوال پرسی از وضعیت جسمیم پرسید گفتم شگر خدا بهترم جواب
داد قراره به منطقه ی گوهستانی حاج عمران بریم گفتم تو هر کجا بری منم میام بلاخره
تا نزدیگیهای ظهر در مقر گردان سلاح ومهمات تحویل گرفتیم ودر یک گروهان به فرماندهی
شهید محمود قلندری همراه گردان نقده عازم منطقه شدیم هنگام غروب بود که بعد از سه
روز سر گردانی در منطقه پیرانشهر به اتفاعات صدر رسیدیم محمود سریع نیروها رو به سمت
کانال هدایت کرد تا در سنگرها مستقر شوند ان شب تقریبا ارام بود فردا صبح که هوا
روشن شد من با توجه به وضعیت جسمانیم تب ولرز شدیدی داشتم یکی از بچه ها وضعیت رو
دید وسریعا شهید قلندری رو صدا کرد محمود اومد ووضعیت رو دید اسرار بر برگشتن من
کرد طوری که در نز دیکی های ظهر بعد تشنج کردنم مرا به پیرانشهر واز اونجا به
ارومیه ودر نهایت تهران اعزام کردند یک هفته بستری بودم وقتی به نقده برگشتم ورودی
شهر پارچه نوشته ای نگاهم رو میخکوب کرد اسامی چندین نفر رو که شهید شده بودند
نوشته بودند ویکی از اسامی هم نام شهید محمود قلندری بود که ........... جوهر قلمم گویا خشک شده مدتی است حرف قابل گفتنی ندارم شاید آقا رضای بزرگوار لطف می کنند گاهی با ذکر نام شهید بزرگواری اینجا را نورانی می کنند انشاالله در پناه شهدا سرافراز باشند از شهید قائمی ذکر خیری کردند من هم رفتم جستجویی کردم ببینم در اینترنت مطلبی از این شهید عزیز پیدا می کنم که به نوشته های اقا رضای عزیز اضافه کنم متاسفانه چیزی نیافتم نمیدانم نبود یا من نیافتم به هر روی خدا روحش را شاد کند و ما را رهرو خوبی برای این عزیزان قرار بدهد شادی روحش صلواتی هدیه کنیم اللهم صل علی محمد و آل محمد بخوانید خاطره اقا رضا را ============== یادی از شهید بزرگوار میر کمال قائمی بکنیم. ============= پ ن 1: الهی آمین پ ن2 : اگر عزیزی از این شهید بزرگوار مطلبی دارند ممنون میشوم برایمان ارسال کنند
وقتی کفگیر ته دیگ بخوره مجبوریم از جاهای دیگه مطلب بیاریم ==================== به گزارش خبرگزاری
فارس، حجت الاسلام و المسلمین جواد محمدزمانی به مناسبت استقبال از روز نهم
دی روز بصیرت شعری سروده و در اختیار خبرگزاری فارس، قرار داده است. این
شعر که در قالب مثنوی سردوه شده به شرح زیر است:
شده ام سنگ صبوری که خود نیاز به سنگ صبور دارد
اگر بنویسم مشکلاتش را دردم دوباره تازه می شود
پس نمی نویسم تا آزرده نشوید
دعا کنید برای همه خانواده های گرفتار مشکلات مادی و معنوی
...
---------------------
مدتی است ریه هایش اذیتش می کند
سال 65 بود محرم بود بچه های تبریز دسته های عزاداری بزرگی را در محوطه اردوگاه
که در جنگل های بین اسلام اباد و کرمانشاه بود راه می انداختند
اولین بار بود که در عملیاتی در غرب کشور قرار بود شرکت کنم
می گفتند مسیر عملیات طوری است که اول باید 35 کیلومتر با تجهیزات پیاده راه برویم
بعد به خط دشمن بزنیم
هر روز چند ساعت پیاده روی و کوهنوردی و رزم در کوهستان را تمرین می کردیم
بچه های کادر گردان را بردند برای توجیه منطقه
بعدها شنیدیم که عراق فهمیده و عملیات لو رفته و همه جا رو شیمیایی زده
حالا از زبان خود فدایی لیلا بخوانید بقیه قصه را
-------------
این عزیز که راضی نیست اسمش را بنویسم می گوید:
ماه محرم سال 65 در منطقه شیخ صالح پاوه بودیم
برای عملیاتی آماده می شدیم که عراقی ها متوجه شدند و بعد از ظهر
حدود های ساعت 3 یا 4 بود که عراقی ها منطقه رو با بمب های شیمیایی زدند
یکی از بچه ها تازه صاحب دختری شده بود ولی اون رو ندیده اسمش رو گذاشته بود
لیلا
همه داشتند می کشیدند سمت ارتفاعات
اون هایی که چفیه داشتند از جوی آبی که از وسط دره می گذشت
اون رو خیس می کردند و به صورتشان می بستند
یکی از بچه ها دید تازه پدر شده هیچی نداره مقابل صورتش ببنده
سریع چفیه خودش رو باز کرد و به صورت اون بست
خودش .....
.
.
.
مدتیه وضع ریه هاش خوب نیست
هر کی میاد اینجا برای سلامتی این عزیز دلمون دعا کنه
هر چی داریم از اینا داریم
امنیت آرامش عزت
======
آن جانباز عزیز بعد در کامنتی برایم نوشت:
هنوز بنیاد مرا بعنوان جانباز شیمیایی نمی شناسد
هنوز دریغ از تامین کپسول
اکسیزن همراه برای من
پریروز تهران که از بیمارستان برگشنی داخل تونل مترو
حالم بد شد ومردم منتقل کردن بیمارستان
واگر کپسول داشتم تا پای مرک ان
چنانی نمی رفتم
درد زیاد است
وقصد ناراحت کردن شما رو هم ندارم
فقط دعا
وحلالم کنید
اما
زیاد طول نکشید که بندگی را به عشق ترجیح داد
هر
وقت در ذهن مجسم می کنم اش، ذوق و شوق وافر او تبسم را بر لبانم می نشاند.
برای
اینکه هر روز به روستا رفت و آمد نکند اتاقی اجاره کرده بود
خودش
هم از نظر سواد و هوش و زکاوت زبانزد بود.
خنده
های بسیار دل نشینی داشت.
مست
بگذشت و نظر بر من درویش انداخت!
شهداء
در قهقهه مستانه شان عند ربهم یرزقونند.
اللهم
الحقنا بالشهداء
اما
زیاد طول نکشید که بندگی را به عشق ترجیح داد
هر
وقت در ذهن مجسم می کنم اش، ذوق و شوق وافر او تبسم را بر لبانم می نشاند.
برای
اینکه هر روز به روستا رفت و آمد نکند اتاقی اجاره کرده بود
خودش
هم از نظر سواد و هوش و زکاوت زبانزد بود.
خنده
های بسیار دل نشینی داشت.
مست
بگذشت و نظر بر من درویش انداخت!
شهداء
در قهقهه مستانه شان عند ربهم یرزقونند.
اللهم
الحقنا بالشهداء
هر چند در سن و سال و شان از حقیر بزرگ تر بود ولی خودش نسبت به بقیه بسیجیان کم سن و سال بود.
طی
یک دوره کوتاه که بسیج برگزار کرد خطاطی یاد گرفت و انصافاً رتبه اش
"ممتاز" بود. پشت سرهم پارچه به دیوار می چسباند و رنگ را با آب مخلوط می
کرد و قلم مو بدست می گرفت و جملات حماسی امام ره را روی پارچه خطاطی می
کرد.
در همان اوایل به درجه رفیع شهادت نایل شد.
البته بد
نیست بگویم ابتدا در یکی از عملیات ها از ناحیه آرنج جانباز شد و انگشتان
دستش نیمه فلج بودند و بصورت نیمه باز نگه می داشت.
ما هم مدتی توفیق داشتیم در کنارش رنگ را با آب مخلوط کنیم و قلم مو بشوییم.
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت!
شهداء در قهقهه مستانه شان عند ربهم یرزقونند.
اللهم الحقنا بالشهداء
این خاطره را برادر عزیزم آقا رضا نوشته اند
شادی روح شهید فتاح قره چال صلواتی هدیه کنید
اللهم صل علی محمد و ال محمد
----------------
رضا جان اگر خاطره دیگری از این شهید داری
با وصیت نامه ای
نحوه شهادت تاریخ یا هر چیز دیگری مربوط به این شهید
یا دوستان دیگر شهیدت داری بیار بخوانیم و استقاده کنیم
=====================
شهید فتاح قره چال از آن
شهدای رضا به تمام معنا بود.
چقدر آرام بود!
لبخندهای ملیح که چهره نورانی
نوجوان او را نورانی تر می کرد،
حسن خلق اش و چست و چالاکی اش زبانزد بود.
خانواده
ی بسیار محرومی داشت.
آن سال های اول انقلاب که بعضی مواقع برخی اقلام را
قرعه کشی می کردند
در بسیج یک موتورسیکلت کوچولوی سوزوکی برنده شده بود.
(برخلاف من که به قول شما موتورسیکلت تریل 250 سوار می شدم)
خیلی با علاقه
از این موتور صحبت می کرد،
ولی در همان روزهای اول شهد شیرین شهادت را چشید
و در یک ترور ناجوانمردانه به شهادت رسید.
مدتها مادرش نمی گذاشت برادرانش
(از جمله رحمن) موتور را سوار شوند!
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت!
شهداء در قهقهه مستانه شان عند ربهم یرزقونند.
اللهم الحقنا بالشهداء
---------------------
الهی ااااااااااااااامییییییییییییییین
اول اینجا سر بزنید و خاطرات ناب بخوانید
حرفهایی که اولین بار است ثبت می شود
وبلاگ بیدمشک
http://hossin.mihanblog.com/
بعدش اگه حوصله داشتید نوشته های منم بخونید
-------------------------------------------------------------
یکی از یادداشت ها باعث شد سری به رضاهای وبلاگم بزنم
1- شهید رضا رضایی
یک روز توی فرودگاه اقایی رو بهم معرفی کردن و گفتند ایشون اقای رضایی از سلماس هستند
با خوشحالی گفتم منم یه رفیق سلماسی دارم اسمش رضا رضایی
نسبتی با شما داره؟
گفت : برادرمه
گفتم : به به حالش چطوره ؟ کجاست ؟ چیکار میکنه؟
دیدم یه جوری نگاهم می کنه
گفت : ........... رضا شهید شده
و من ........
شادی روحش صلواتی هدیه کنید
اللهم صل علی محمد و ال محمد
شهید رضا سلیمانی
شهید علیرضا امامی
شهید علیرضا فرخ نژاد
شهید اینده رضا جهانبخش
البته الان هم چیزی کم از شهید نداره اقا رضا
هنوز هم همیشه خدا جنوبه هنوز پیش شهداست هنوز عطر شدها رو میده
رضا ورمزیار خدا حفظش کنه قمه من هنوز پیششه از کربلای 5 تا حالا
همه از عراقی ها غنیمت می گیرن رضا از من
محمود رضایار هم پسر خوبیه بالاخره رضا داره دیگه
چه نفسی داشت کلی می دوید انگار نه انگار
رضا نگهبان : چقدر نازنین و محجوب و با صفابود
همیشه با شهید عادل حداد (با حداد عادل اشتباه نشود)با هم بودند
انشاالله ان دنیا هم با هم باشند
میشه سید محمد رضوی رو هم بنویسم؟
بالاخره اونم یه جوری رضا داره
خدا حفظش کنه بعد از سالها چند وقت پیش توی مسجد دیدمش هر وقت یادش میفتم یاد یه شهید هم
میفتم
یادش بخیر توی بمباران اردوگاه شهید باکری
کنار تانکرهای اب یکی از بچه ها شهید شده بود
ترکش ها چنان پاهای نازنین اش را دریده بود که بزحمت گذاشتیمش پشت تویوتا
کارت شناسایی اش را از جیبش در آوردم
نوشته بود" سید محمد رضوی" روحش شاد
البته این یه سید محمد رضوی دیگه بود ها
ما بهش میگم غلامرضا ولی خانمش میگه اقا رضا
غلامرضا ذکیانی
تازه اومده بود دسته ما قد کوتاه و توپر بود داشتیم پتو می تکوندیم
اردوگاه شهید باکری نزدیکیهای دزفوله
اومد کمک من چنان زوری داشت که نزدیک بود
پتو از دستم در بره با اینکه خود من ورزشکار و قلچماق بودم
خلاصه فلفل نبین چه ریزه یه پاش رو از بالای زانو در شلمچه جا گذاشت
کربلای 5
بعد با همون یه پا تا آخر جنگ مثل مرد ایستاد
مثل من نبود که رفیق نیمه راه شهدا شدم
الان هم شده جناب فیلسوف دکترای منطق
رسیدیم به اقا رضای خلیل زاد
ریزه میزه ترین رزمنده شهر ما نمیدونم سیزده ساله مرد شد
یا شاید چهارده ساله
جالبه با اون قد و بالای ریزش از این موتور گنده ها هم سوار میشد
میگن یکی رو دوست دارید روبروش تعریف نکنید چکنیم دیگه
مهندسه ولی یه پا ادیب و فاضل فقط عبا و عمامه اش کمه
عجب شانسی هم داره نفر 72 شده
انشاالله با 72 شهید کربلا محشور بشه
حالا اگه گفتید من کدوم یکی از این رضا باشم خوبه؟
خدا خیرش بده این خانم دکتری که میگه من همون رضا هستم
سبب خیر شد ما از رضاهامون نوشتیم
خانم دکتر منو جای هر کدوم از این رضا ها بذاری با جان و دل قبول دارم
نوکریشون هم برام افتخاره
یا حق
این غزل زیبا هدیه آقا رضای گلمان به همه شما عزیزان
شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود
بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان
کمتر از ذره نهای پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری
شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
با صبا در چمن لاله سحر میگفتم
که شهیدان کهاند این همه خونین کفنان
گفت حافظ من و تو محرم این راز نهایم
از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان
شکر خدا یکی از بچه ها موفق شده یکی از رزمنده های گردان حضرت قاسم رو به حرف بیاره
خاطراتی از شلمچه کربلای 5 بخونید
http://hossin.mihanblog.com/
==========
==========
جالبه اینجا فال حافظ میتونید بگیرید
http://pichak.net/hafez/fal.php
با صدای خوش هم برایتان می خواند
===========
دفعه قبل هر چی بیشتر سعی کردم قانع اش کنم که
توقع زیادی از پدر پیرش دارد
مدتی بود ندیده بودمش
با دوستش امده بود کتابهای امانت گرفته را بدهد
گفتم با پدرت چطوری؟
گفت تازه با هم دعوا و قهر کردیم
دخترها معمولا هوای پدرها را دارند
از زمین و زمان ناراضی بود و بخصوص از پدرش
باز هم تلاش کردم ولی فایده ای نداشت
پدری پیر و شصت و چند ساله
دختری با توقع خیلی زیاد
گفتم همین که توانسته دختری متدین و تحصیلکرده بزرگ کند
معلوم است پدر خوبی بوده
.
.
.
امیدوارم مثل دیگرانی باشد که اول نمی پذیرند ولی بعد عمل می کنند
به برادری گفتم:
ای عزیز از نوشته هایت به نظرم میاید که شیطان دارد از فلان مسیر
میخواهد دورت بزند مراقب باش!
===================
آمد چنان گرد و خاکی راه انداخت
چنان داد و بیداد و بیتابی راه انداخت که خدا نصیب نکند
.
.
.
بعدا دیدم آن راه را بر شیطان بسته است
خب یکی نیست بگوید بنده خوب خدا نیازی به این همه آشفتگی بود؟
===============
دیدم داره آزمایشی رو طراحی میکنه
با هم صمیمی بودیم
گفتم : به نظرم اگر از فلان روش استفاده کنی کار علمی تر خواهد بود
کلی بحث کرد و به نظرم قانع نشد
چند روز بعد دیدم کتابی را که پیشنهاد کرده بودم گذاشته روی میز کارش
خوشحال شدم
نه دست نوشتن دارم و نه حال شنیدن
فقط می نویسم تا از چند روز گذشته دور شوم
خدایا چقدر متنوع آفریدی مخلوقاتت را
و چقدر پیچیده و سخت
باید خیلی خواند و گفت و فکر کرد تا به پیچیدگی مخلوقاتت پی برد
از همه پیچیده تر انسان است انسان
چقدر تفاوت بین آدم ها وجود دارد
حتی آدم هایی که بظاهر دارای یک دین و یک زبان و یک ملیت هستند
خدایا زندگی کردن در جمع چقدر سخت است گاهی
و سکوت چقدر زیباست گاهی
و سکوت چقدر خوب است چقدر آرامش بخش است
ولی گاهی که ناچاری حرف بزنی و یادت می رود که آدم ها خیلی پیچیده اند
حرف می زنی و ....
عزیزانم باید خیلی مراقب بود
باید دقت کرد
باید ترسید از بعضی ها
چون اگر بگویی بالای چشمت ابروست
ممکن است بزند چشمت را کور کند
بترسید از هم کلام شدن با بزرگان
جایگاه خودتان را بشناسید بعد حرف بزنید
برای کسی حرف بزنید که دو ریال برای شما اعتبار قائل باشد
با کمال احترام می گویم استاد عزیز سر فصل این درس اینجا آمده
یک واحد عملی و دو واحد نظری
می گوید بعد از سی سال تدریس تو میخواهی بمن تدریس یاد بدهی؟
========
قرار شد هر کدام چند سوال تخصصی بپرسیم و نمره بدهیم
بعد میانگین گرفته شود
ایشان پرسید چهار سوال
بنده خدا هیچکدام را بلد نشد
نمره اش را که اعلام کرد انگار خمپاره ای کنارم منفجر شد
نمره کامل را داده بود !!!؟؟؟
آرام پرسیدم : ایشون که هیچکدوم از سوالهای شما را نتونست جواب بده
گفت : هر کسی نظر خودش رو داره
درسته بلد نشد ولی من ...
از چار سوال من فقط یکی را بلد شد
جوان مودبی بود دستم نمی امد نمره ای را که گرفته بود بنویسم
ببخشید اگر پراکنده گویی کردم
یا حق
========================
یادش بخیر
جمعه ها می رفتیم نماز جمعه دزفول مرحوم حاج آقای قاضی نماز میخوند
حاج بخشی رو اولین بار اونجا دیدم
موهام کوتاه بود با یه گلاب پاش بزرگ پشتی گلاب می پاشید روی بچه ها
به من که رسید گرفت روی کله کچلم و حسابی خیسم کرد
بچه ها کلی خندیدن منم خندیدم البته
بلند می گفت : ماشااااااااااااااااااااالللللللللللللللللله
همه بچه ها می گفتند : حزب اللللللللللللللله
روح شاد و با فرزندان شهیدش محشور باد انشا الله
رفته بودیم یکی از همکارها را که سوگوار بود بیاوریم سر کار
با اینکه مرگ همیشه در کنار ما و جزوی از زندگی است
ولی هیچوقت عادی نمی شود
منکه اینطورم
مجلس ختم هر کس میروم بشدت متاثر میشوم
خدا همه رفتگان را رحمت کند
===================
اول صبح نمیخواهم اذیت شوید
این کامنت قشنگ
اول صبح لبخند بر لب ما آورد
======================
گر او طلبد بی سر و بی دست شویم
از بهر ولی، نوکر دربست شویم
عید نه دی آمده ، ای حق طلبان
ساندیس بیاورید تا مست شویم
بعد از این باز سفر، باز سفرها باقی است
پشت بتها نشود راست پس از ابراهیم
بت شکن رفت ولی باز تبرها باقی است
گفت فرزانهای، امروز شما عاشوراست
جبهه باقی است، شمشیر و سپرها باقی است
جنگ پایان پدرهای سفر کرده نبود
شور آن واقعه در جان پسرها باقی است
گرچه پیروزی از آن من و تو خواهد بود
شرطها باقی است، اما و اگرها باقی است
" شرط اول قدم آن است که مجنون باشی"
" در ره منزل لیلی که خطرها" باقی است1
نیست خالی دل ارباب یقین از غصه
فتنهها میرود و خون جگرها باقی است
سخن از فتنه شد و چرت غزل شد پاره
واژهها دربه در و قافیهها آواره
قصه تلخ است چه تلخ است! بگویم یا نه؟
صبرتان میرود از دست! بگویم یا نه؟
شاید از قصه ما خُلق شما تنگ شود!
یا که این گفته خود آغازگر جنگ شود
**
قصه آن بود که دشمن دهنش آب افتاد
کشتی وحدت ما سخت به گرداب افتاد
آتش فتنه چنان شد که خدا میداند
آنقدر دل نگران شد که خدا میداند
قصه آن بود که یک طائفه که فتنه ازوست
دوست را دشمن خود خواند، وَدشمن را دوست
آری آن طائفه خود را ز خدا منفک کرد
روی بر سامری آورد به موسی شک کرد
سامری گفت بیایید به شهرت برسیم
با پرستیدن گوساله به قدرت برسیم
سامری گفت که در شور حکومت شعف است
باید این بار به قدرت برسیم این هدف است
آری آن صدرنشینان بنیصدر شده
خویش را قدر ندانسته و بیقدر شده
گرچه یاران علی بودند سازش کردند
با معاویه نشستند و خوش وبش کردند
نکتهها بر لبمان رفت و خریدار نبود
گوش آن طائفه انگار بدهکار نبود
آری آن طائفه میگفت: نصیحت کافی است
خستهایم از سخن مفت! نصیحت کافی است
کم به تطبیق بخوانید ز تاریخ اینجا
خیمه را نیست نیاز این همه بر میخ اینجا
**
نیست در حافظه دهر، زبیر و طلحه
کم بسازید در این شهر، زبیر و طلحه
کم بگویید ز صفین و جمل، این آن نیست
" این همان قصه اسلام ابوسفیان" نیست2
داشت آن طائفه هر چند صدایی دیگر
آب میخورد ولی فتنه ز جایی دیگر
قصه آن بود که یک طایفه درویش شدند
جانماز آبکشان عافیت اندیش شدند
گاه از این سوی سخن گاه از آن سو گفتند
هر چه گفتند در آنروز دو پهلو گفتند
خواستند امر نماید به حمیّت مولا
تن دهد باز به امر حکمیت مولا
همچو امروز پر از فتنه شود فرداها
افتد این کار به تدبیر ابوموسیها
پیش پای شرر عاطفه کُش خوابیدند
پشت دیوار کج حادثه خوش خوابیدند
دوستان! حادثه نزدیک شده خوش باشید
جاده لغزنده و تاریک شده خوش باشید
خوش بخوابید در این ابر، هوا دم کرده است
سامری لشکری از حیله فراهم کرده است
سر این طایفه انگار که در آخور بود
گوششان ظاهراً از حرف و نصیحت پُر بود
**
الغرض روی سگ فاجعه بالا آمد
خصمِ پنهان شده این مرتبه پیدا آمد
شادمان بود و بسی معرکهداری میکرد
دشمن این حادثه را روز شماری میکرد
چشم مادر پی این حادثه چون کارون بود
بد به دل راه ندادیم ولی دل خون بود
آه از آن فرقه با اجنبی خود نشناس
گونه گون ظاهراً اما سر و ته یک کرباس
مهر بر لب زده بودند و تماشا کردند
از پس حادثهها چهره هویدا کردند
این جماعت چه شباهت به خمینی دارند؟!
چقدر در دل خود شور حسینی دارند؟!
مگر این نغمه ز نای شهدا جاری نیست؟
مگر این زمزمه در خون خدا جاری نیست؟
که سکوت من و تو وقت خطر جایز نیست
کوفه کوفه است ولی ترک سفر جایز نیست
همه گفتند بمان مرتبه پیمایی کن
در همین مکه اقامت کن و آقایی کن
دست کم سمت حوالی وطن هجرت کن
ای عقیق از همه بگذر به یمن هجرت کن
همه گفتند بمان او سخنی دیگر داشت
آن سفر کرده هوای وطنی دیگر داشت
**
کوچ کرد از وطنش بال و پری پیدا شد
رفت در جاده شتابان سفری پیدا شد
شب تاریخ پر از قهقهه غفلت بود
ناگهان عطر دعای سحری پیدا شد
بانگ زد عقل که" اقبالِ" شقایق با اوست
" نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد " 3
گفت هنگام قیام است سر و جان بازید
سر مدزدید اگر فتنه گری پیدا شد
وای اگر اهل بصیرت اُحد از یاد برند
چون غنیمت زدگان ترک خود از یاد برند
وای اگر مزرعهها سوخته با رعد شود
ملک ری آفت عُمر عمَر سعد شود
گفت ای پاکدلان ختم به خیر است این راه
راه بیداری صد حر و زهیر است این راه
گفت ای پاکدلان سنت مألوف چه شد
ای جوانان عرب امر به معروف چه شد
این چنین بود اگر یک شبه رسوا شد خصم
با دو صد دبدبه و کبکبه رسوا شد خصم
این چنین است که ما بیرق و پرچم داریم
هر چه داریم من و تو ز محرم داریم
هر چه داریم از آن مرد شهادت پیشه است
که نماد شرف و عاطفه و اندیشه است
**
آنکه آموخت به موسی جگران نیل شدن
بر سر ابرههها جیش ابابیل شدن
بین محراب دعا چون زکریا بودن
در دل طشت زر حادثه یحیا بودن
این چنین بود که ایران همه عاشورا شد
با سر انگشت دعا مشتِ خیانت وا شد
و حسین بن علی باز به امداد آمد
و چنین بود خدای تو به مرصاد آمد
عبرت آموز ز تاریخ که خائن کم نیست
این هم از عبرت ایوان مدائن کم نیست
و خدا هست و هر آن چیز که از وی باقی است
فتنه خاموش شد اما نهم دی باقی است
_________________
2. این همان قصه اسلام ابوسفیاناست.محمد کاظم کاظمی
3. اقبال لاهوری
این شعر را برایم گروه محراب اندیشه فرستاده
ولی متاسفانه نام شاعرش را ننوشته اند تا برایتان معرفی کنم
=======================
این کربلای یک است
و کربلای تازه ما از فردا شروع میشود
و خاکریز همان حیاط باغ سفارت است
جنگ جنوب را
همین سفارت به راه انداخت
و چندی پیش
آن همه درخت را دار زدند
شهید همت بالا پرید از دیوار سفارت
شهید تهرانی مقدم
در صف مقدم این جنگ است
یا کافی المهمات
مهمات کم داریم
تنها امن یجیب بخوان و نترس
زیارت عاشورا بخوان و با او باش
و فکر نکن به بدمستها
که قی میکنند هر شب
در صفحههای فیس بوک
یا کافی المهمات
این کربلای چندم ما بود؟
و کربلای دیگر ما دیروز بود
در اجتماع فتنهگران در اینترنت
بنا نیست کربلا تمام شود
که در حیاط سفارت هر روز تعزیهست
دوربینها و جاسوسها دیروز آمدند
آنها هر روز با هیأتی تازه از راه میرسند.
گاهی از مغازهای فرش فروشی در روبروی سفارت
انگار تمام نمیشود این بازی
تو فکر میکنی
اگر سفارت نروج بسته شود
پس ما چگونه به سرزمین اسکیموها برویم؟
و خرس قطبی شکار کنیم
اگر سفارت ایطالیا بسته شود
پس ما در کجا پیتزای پپرونی بخوریم؟
و برج کج نگاه کنیم
اگر سفارت فرانسه بسته شود
پس ما برای تعطیلات آخر هفته
در کدام شانزه لیزه سرسره بازی کنیم و تیاتر ببینیم؟
ببین چه قشقرقی راه انداختهاند
دو قلوهای به هم چسبیده انگلیس و اسرائیل
در سایتهایشان
اما هنوز بازی ما با انگلیس باقیست
بناست دو کشته ما از سال 59
حساب شود
بناست هزار کشته ما از جنگهای جهانی
دویست شهید بهعلاوه هشتصد شهید
تا کودتای شعبان بی مخ
همه حساب شود
حتی آروغهای چرچیل
در خیابان زمان شاهیاش در تهران
و ته سیگارهای روشنی را
که انداخت در چاههای نفت
حتی اجازهای که ندادند به ناصرالدین شاه
برای سفر به جنوب
تمام را حساب خواهیم کرد
و صورتحساب را خواهیم فرستاد
برای روباهی
که با دم بریده از ایران رفت
حتی تیری که خورد به پای ستارخان
از سفارت انگلیس شلیک شد
و پارچهای که با آن مدرس را کشتند
ملحفه شخصی سفیر انگلیس بود
اینجا همیشه دیگ سفارت میجوشید
و رقاصهها میرقصیدند
فرقی نمیکند زن یا مرد
آخوند یا کراواتی
پلو میدهند همیشه برای کشتن حسین
حتی گاهی پرچم سیاه هم میزنند
و روضهخوان هم میآورند
همین ابن زیادهای معاصر
ابن زیادهای نو
شمرهای فضانورد
حرملههایی که در کره ماه
دنبال خون علی اصغر میگردند
و همیشه آنلایناند
نگاه کن الاغی که پنجهاش شبیه انسان است
سر برده در شیره عسل
نگاه کن به حیاط سفارت
دیروز مجلس تعزیه درخت کشان داشتند
آمدهاند اکسیژن انسانیت را بمکند
معلوم نیست از زیر درختها
به کجا تونل زدهاند
به رختخواب جناح سبز
به چاههای نفت بصره
به خانه شیخ خزعل جدید
در خواب لحظهای
برادرم قیصر را دیدم
از دیوار سفارت بالا میرفت
ایستاده بود و فرمان میداد
و شاعران که سفارت را اشغال کردند
و میرزاده عشقی
و شهریار و بچههای لشکر عاشورای شعر
سفارت را شعر اشغال کرد
وگرنه آنها
با قطعنامهای تمام درختها را قطع میکردند
درختها همین انسانهایند
که ریشه کردهاند در وال استریت
و یزید همین مجسمه آزادیست
همین آدمهایند
که نفسشان بند است به قطعنامهها
به جای شش
قطعنامه دارند در سینههایشان
با هر نفس قطعنامهای سمی صادر میکنند
برای زنده و مرده ما قطعنامه دارند
اینها به هیچ کس رحم نمیکنند
اینها یک درصدند
با دویست و بیست بی بی سی
بی بی سیهایی که رله میشود به الجزیره گاهی
و صدایش شنیده میشود از الریاض همیشه
و با ریاضت اقتصادی و نفت شیخها زندهست
بی بی سی تبر درست میکند و بلوا
بی بی سی هر شب چلوکباب وطنی میدهد
در کافه نادری شاهزادهها
بی بی سی تا هنوز
ارگان نوکران سفارت خانهاست
ارگان شاه باجیها
میگویی نه
نگاه کن که هنوز
چیزی نمینویسد از الان
و از کسانی که به نیابت از ما
به خیابان آمدهاند
در تظاهرات بزرگ لندن فریاد میزنند
اینها به هیچ کس رحم نمیکنند
حتی به مردم خودشان
حتی به اعتبار این مجسمه بدبخت آزادی
و بچهها از خواندن نماز شکر میآیند
می گویند:
شکر خدا
فتنهگران یتیم شدند!
و کربلا از فردا
شلوغتر خواهد شد.
اگر کسی دروغ بگوید
نماز نخواند
روزه نگیرد
یا به هر واجب دیگری عمل نکند گناهکارش می خوانیم
ولی چقدر در برابر بدی های اطرافمان کاری می کنیم؟
یا چقدر خوبی ها را تشویق می کنیم؟
میدانید گاهی ممکن است یک نهی دوستانه و از سر خیرخواهی می تواند
زندگی یک نفر را تغییر دهد
یا تشویق فردی برای کار نیکی که انجام می دهد
او را عاقبت بخیر کند
تمرین کنیم از همین امروز
میدانم اشتباه می کند ولی با خودم می گویم سالی یک بار می بینمش آن هم یک ساعت
حالا در همان یک ساعت نسبت به روش زندگی اشتباهی که دارد حرف بزنم؟
می بینم بینش سیاسی اش تغییر کرده و دیگر آن انقلابی سابق نیست
سر و روی و رفتار خانم و دخترهایش عوض شده
دیگر آن حجاب قبل را ندارند
ولی سکوت می کنم
نمیدانم رو دربایستی است یا چیز دیگر
فقط ناراحت می شوم و غصه میخورم
یا با ملایمت بسیار سعی می کنم با سوالاتی متوجه اشتباهش کنم
او با اصرار و ابرام روی حرفها و اندیشه های اشتباهش می ایستد
و من به ارامی افکار درست خودم را ارائه می کنم
من نگفتم دیگران هم نگفتند و شد آنچه که همه را متاثر کرد
فاجعه به یکباره اتفاق نمیفتد
هر اتفاق نیک یا زشت به زمینه و بستر نیاز دارد تا شکل بگیرد
هر حرف کوچک ما می تواند بخشی از آن زمینه مثبت یا منفی باشد
رودرواسی نکنید اگر کسی را دوست دارید و می بینید که دارد اشتباه می رود
با او حرف بزنید
اگر مسیر خوب می رود ابراز کنید
و ما هم در عاقبت خوب یا بد دیگران شریکیم
=======================
مخالفین دین و نیکی ها هیچوقت نمی آیند روراست بگویند
آقا ول کن دین چیه خدا چیه مسجد چیه
میان یه چیزی رو تبلیغ می کنند که درجه اهمیتش کمتره
ولی میتونه جایگزین دین بشه
مثل زبان لهجه و احساسات ناسیونالیستی
چیزی که در وجود همه انسان ها احساس خوبی به آن ها وجود دارد
همه زبان مادری خود را دوست می دارند
همه ملیت خود را دوست می دارند
ولی دین ورای همه این هاست و اندیشه و راه زندگی زبان و ملیت و .. نمی شناسد
بشدت در استان های آذربایجان غربی و شرقی روی این قضیه دارند کار می کنند
اسامی همه بچه ها شده
بابک و ایل دار و ایلیار و سهند و سبلان
ای ناز و ایلناز و و ...
چه در خانواده های مذهبی و چه غیر مذهبی
دیگر کم به اسم علی و عباس و اباالفضل بر میخوری
و دیگر زبان دارد می شود امری به تقدس امام و پیامبر و ..
و دوستی ها بر اساس زبان مشترک شکل می گیرد نه افکار مشترک
مهم نیست لاییک هستی یا مذهبی انقلابی یا ضد انقلاب
مهم شده که به چه زبانی حرف می زنی
اگر نماز نخوانی حجاب درستی نداشته باشی سرزنش نمیشوی
ولی اگر فارسی حرف بزنی یا اسمی غیر ترکی بر فرزندت بگذاری
کار بدی کرده ای
اگر مداحی کنی و مسجد بروی و اگر نوحه فارسی بخوانی
گناه کبیره کرده ای
Design By : Night Melody

