تبليغاتX
پروانه ی مهاجر

 

.... آنکه فرمود بنده خود را به شب برد، برای راز و نیاز به حق برد

زیرا که شب موسم عارفان و وقت خلوت دوستان است و آرامگاه مشتاقان، هنگام نواخت بندگان است،

چون شب در آمد، دوستان را وقت خلوت آمد

که رقیبان در خواب و دشمنان دور، خانه خالی و دوست منتظر و مسرور

رازی است مرا با شب و رازی است عجب

شب داند و من دانم و من دانم و شب

تفسیر عرفانی قران مجید خواجه عبدالله انصاری

*******************************************************************************

دیروز چمران من 5 ساله شد.

وقتی می خواستم اسم چمران بر او بگذارم، حتی برخی بچه بسیجی ها بر من خرده گرفتند. بگذریم که چه گفتند. فهمیدم که تصمیمی که گرفته ام درست است،

 شهدا حتی گاهی در بین همرزمانشان نیز غریبند.

پسرم چمران ات نامیدم تا هر روز دهانم را به عطر مصطفی بارها خوشبو کنم.

آرزو می کنم روزی در این مرز و بوم صدها کودک به یاد

 شهید جاج ابراهیم همت،

شهید محمود کاوه

شهید حاج حسین بصیر

شهید دکتر مصطفی چمران

شهید محمد جهان آرا

شهید دکتر محمد جواد باهنر

شهید مهدی و مجید زین الدین

و بسیاری دیگر

همت و چمران و بصیر و جهان آرا و باهنر و زین الدین نامیده شوند تا چمران من وقتی بزرگ شد احساس غربت نکند و همراهانی همنام برای سلوک در راه شهدا با خود داشته باشد.

تفالی به حافظ زدم آمد :

ساقی بیا که یار پرده ز رخ برگرفت

کار چراغ خلوتیان باز در گرفت

آن شمع سر گرفته دگر چهره بر فروخت

وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت

آن عشوه داد که مفتی ز ره برفت

وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت

زنهار از آن عبارت شیرین و دلفریب

گویی که پسته تو سخن در شکر گرفت

هر سرو قد که بر مه و خور حسن می فروخت

چون تو درآمدی پی کاری دگر گرفت

زین قصه گنبد افلاک پر صداست

کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت

حافظ تو این سخن ز که آموختی که بخت

تعویذ کرد و شعر تو را و به زر گرفت

****************************************************

 

بوی عطر نجیب آلاله، بوی سیب و شهادت و قرآن

بوی پرواز ، بوی عاشورا، بوی عصر ظهور می آید

 چمران کوچولو متولد ۲۷ بهمن 1380 است.

مادرش  آرزوهایمان را اینگونه سروده  است:

ای خدا این پسرم چمران است      

مرشدش پیش شما مهمان است

این که چمران من  و ناز من است   

غنچه ئ بسته ئ پر راز من است   

تا که این نوگل من باز شود

دفتر معرفت  آغاز   شود      

لب او از تو سخن گوید و بس    

دل او عشق تو را جوید و بس   

خالقا نغمه   داوودش    ده             

عقل و حلم و کرم و جودش ده  

همچو چمران دل پر سوزش ده

قلم و حرف جگر سوزش ده

ای خدا مرد مجاهد بکن اش       

شمع شب های مساجد بکن اش              

از کرم  نا بده  و نیرویش          

حَسَن الخُلق بفرما خوی اش     

بنده  کوچک  مولی باشد     

تحفه ای از طرف ما باشد

ببینم برای چمرانم چه هدیه می آورید

 

                                 

به قول قصه گو : آوردن همراه به هر تعداد بلامانع است

آخر سر هدیه ای به رسم یادبود تقدیم شرکت کنندگان بخصوص مجردها و عروس و دومادهایی که هنوز بچه نیاوردن ! خواهد شد........؟؟!!

بابای چمران

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در جمعه 28 بهمن1384 و ساعت 6:20 قبل از ظهر |

یا ایهالذین امنو اذکروالله کثیرا

پیغمبر فرمود : هر کس کسی را دوست دارد زیاد یاد او کند، نشان دوستی ذکر فراوان است و رشته دوستی نگذارد که زبان از یاد بیاساید یا دل از ذکر خالی بماند.

ذکر دوست بهره مشتاقان است و روشنایی دیده و دولت جان و آئین جهان

یک ذره فزودن به دوستی به از دو جهان است

یک لحظه با دوست خوشتر از جان است

یک نفس با دوست ملک جاودان است

عزیز آن بنده ای که سزاوار آن است

این چه کار است که بی نام و نشان است

شغل بنده است و از بنده پنهان است

رفیق از آن بی طاقت و به آن یازان است

و او که طالب آن است در میان آتش نازان است

تفسیر عرفانی خواجه عبدالله انصاری

 کربلای ۵ توی شلمچه

کوله آرپی جی پشتش آتش گرفته بود. اسمش منصور اسماعیلی بود.

اولین بار که دیدمش تو بیمارستانی در مشهد بود. روی تخت گویی رستم پهلوان آرمیده است. فقط
 می تونست حرف بزند همین، و هیچکدام از اعضای بدنش قادر یه حرکت نبودند، حتی دستهایش،

باورت نمی شد که این جوان رعنا و رشید که دستهایش به دستهای مولایش ابوالفضل می مانست، نمیتواند مگسی را از خود دور کند.

........................

........................

................................

وقتی شنیدم از مشهد آمده و در بیمارستان شهرمان بستری است. رفتم به ملاقاتش.

شماره اتاق را پرسیدم. داخل اتاق سرک کشیدم ولی هیچکدام شبیه منصور نبودند

داشتم برمی گشتم ک از پشت سر صدایم کرد.

باور کردنی نبود!

از آن منصور ورزشکار بلند بالا و تنومند

چی مانده بود ! ؟

الان نوزده سال از آن زمان گذشته است ولی چنان از دیدن آن صحنه آزرده شده ام که اشک امانم
نمی دهد.

به زحمت خودم را کنترل کردم تا اشکهایم سرازیر نشوند. مانند پدری که کودکی را در آغوش بگیرد

چون جان شیرین برادرم را به سینه تنگم فشردم

دمی پیشش نشستم و دلداری دادم و گفتم که انشاءالله بزودی خوب می شوی.

انفجار اشک ها نزدیک بود. روی چون ماه هلال و زرد شده اش را بوسیدم از بیمارستان زدم بیرون.

همانند مجانین در خیابان راه می رفتم و اشک می ریختم.

....................

.............................

........................................

بچه ها گفتند مراسم دعای امشب خانه ی منصور اسماعیلی برقرار است. محرم بود، همه سیاهپوش به در خانه برادر رفتیم. مدتی بود که در تهران و جاهای دیگر تحت درمان بود و ندیده بودمش.

منصور روی تختی دراز کشیده بود و رویش پرده ای کشیده بودند که از بدنش فاصله داشت.

بچه ها یکی یکی می آمدند و روی استخوانی برادر را می بوسیدند به کناری می رفتند.

بدن منصور فقط استخوان بود و پوستی

 هیچ گوشتی در بدن نداشت

شاید اگر وزنش می کردند 30 کیلو نمی شد

خدای من!

چگونه امتحان می کنی بندگانت را ؟

................

..........................

.........................................

گفتند منصور از معالجه برگشته و حالش خیلی بهتر است.

با زحمت آدرس منزلشان را پیدا کردم.

پدر پیرش آمد دم در و راهنماییمان کرد.

خدایا رحمتت رو شکر !

نزدیک بود از شادی بال در بیاورم

خدای من منصور روی تخت نشسته بود

منصوری ک دفعه قبل فقط و فقط چشمانش را می توانست تکان بدهد

حالا رو بروی من نشسته بود و لبخند می زد

اشک ها را آزاد کردم

در آغوشش گرفتم و تا می توانستم گریه کردم

................

........................

..............................

منصور الان در صدا و سیمای مرکز ارومیه کار می کند

گرچه روی ویلچر می نشیند ولی می تواند رانندگی هم بکند.

او را واسطه غمهایتان کنید

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 27 بهمن1384 و ساعت 5:57 قبل از ظهر |

برای جبران مافات، و عذرخواهی برایتان دو مطلب متفاوت دارم

بیمارستان شفا یحیاییان

ساعت 10 صبح بود که برای تعویض پانسمان ها آمدند

دقایقی نگذشته بود که صدای فریاد بلندی همه بخش را گرفت. یکی داد می زد :

آ آ آ آ آ آ آ ی ی ی ی ی ی ی خدا ا ا ا ا ا ا ا

با خودم گفتم بنده خدا حتما زخمش بدجوریه که این طوری فریاد می زنه.

بقیه هم اتاقی هام داشتند  زیر لب به من که اینجوری ناراحت شده بودم می خندیدند.

همون صدای فریاد پس از مکث کوتا هی با همان صدای بلند و کش دار ادامه داد:

آ آ آ آ آ آ آ آ ی ی ی ی ی ی ی خدا ا ا ا ا ا ا ا

مُر ---- د --------- م از گر--------  د --- ن    کُلُ------- فتی ی ی ی ی ی

(مُردم از گردن کلفتی)

صدای انفجار خنده من و بقیه پیچید توی بخش جراحی

رفتم پیشش ببینم این بامزه کیه ؟

از نوک پا تا زیر بغل هاش توی گچ بود

می گفتن چند ماه که توی گچه

 و از روی تخت نتونسته پایین بیاد

دکترش گفته بود که باید گاهی بلندش کنن، ولی کدوم پرستاری می تونست یه آدم رو که مثل یه تنه درخت دراز به دراز روی تخت افتاده بود رو بلند کنه.

از اون روز من و دو سه نفر از بچه هایی که توی نوبت عمل بودیم با هم می رفتیم و به زور مثل یک کنده درخت از روی تخت بلندش می کردیم و چند دقیقه ای سر پا نگهش می داشتیم.

خوب بود ؟ !

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 26 بهمن1384 و ساعت 2:41 بعد از ظهر |

خدایا ترا سپاس به خاطر بیماری که در جسمم پدید آورده ای.............

تا بواسطه آن مرا پاک سازی.........

و گناهانی را که از آن گرانبار شده ام تخفیف دهی

و مرا از سیئاتی که در آن فرو رفته ام پاک نمایی

 و آگاهی ام دهی که پلیدی گناه را به توبه از دل بشویم وبا یادآوری نعمت قدیم گناه بزرگم را از پرونده ام محو نمایم. .............

خدایا بر محمد و آلش رحمت فرست و آنچه را برایم پسندیده ای در نظرم محبوب ساز

و تحمل آنچه را بر من وارد نموده ای آسان ساز

و مرا از آلودگی اعمال گذشته پاک کن و شر اعمال گذشته ام را از من بزدای

و از لذت عافیت کامیابم ساز

و لطفی کن که از بستر ایم بیماری به سوی عفو و بخشش تو راه خلاص یابم......

................

......................

همانا تو بی استحقاق ما احسان روا می داری

دعای 15 صحیفه سجادیه

 

******************************************************

حمید عزیزم !

 هر چه گفته بودم پس می گیرم

غلط کردم

معذرت می خواهم

دیگه تکرار نمیشه

قول میدم

هر چی شما بگید همونه

..................

بچه های خوب

خواهر ها و برادرهایی که آزرده شدید از شما هم عذر می خواهم

حلالم کنید.

از اینکه با نوشته هاتون دستم رو گرفتید ممنونم

دیگه چیزهای بدبد نمی نویسم

..........

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 26 بهمن1384 و ساعت 5:24 قبل از ظهر |

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود

ورنه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود

من دیوانه چو زلف تو رها می کردم

هیچ لا یق ترم از حلقه زنجیر نبود

یا رب این آینه حسن چه جوهر دارد

که درو آه مرا قوت تاثیر نبود

سر زحسرت به در میکده ها برگردم

چو شناسای تو در صومعه یک پیر نبود

نازنین تر زقدت در چمن حسن نرست

خوش تر از نقش تو در عالم تصویر نبود

تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم

حاصلم دوش به جز ناله شبگیر نبود

آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع

جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود

آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو

که بر هیچکسش حاجت تفسیر نبود

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 25 بهمن1384 و ساعت 4:35 بعد از ظهر |

از امروز ماتم گرفتم

تعدادی از بچه ها اومدن

کم کم داره کلاسها شروع میشه

این حال خوش دو هفته گذشته رو فقط با روزهای خوش جبهه

یا اردوی جنوب با بچه های بسیجی میشه مقایسه کرد

چقدر زود تموم شد

فکر اینکه دیگه نمی تونم هر روز هر چقدر دلم می خواد پشت کامپیوتر بشینم و چپ و راست از بچه ها بنویسم و بقیه روز رو هم با فکر اونا صفا کنم

آزارم میده

هنوز برام شرط هم گذاشتن

اگه کتاب  رو تموم نکنم رضایت نمیدن اردوی جنوب برم

ماتمش شبیه ماتم موقع رفتن به مرخصیه

 یا شاید بدتر از اون، مثل تسویه حساب کردن از گردانه

کربلای 4 حمید از دست راستش مجروح شد

چند روز بعدش کربلای 5 شروع شد

حمید بیمارستان بود، نرسید کربلای 5 بیاد

با شنیدن خبر عملیات خودشو با دست باند پیچی شده رسونده بود

تا توی عملیات تکمیلی کربلای 5 شرکت کنه

می گفت خبر عملیات رو که شنیدم دیگه نتونستم طاقت بیارم

چنان بی تاب بودم که

 انگار ماهی رو از آب بیرون انداخته باشن

حاجی مصطفی گفت :

نمیشه حمید جون با این دست زخمی کجا می خوای بیای ؟

نه من دستم خوب شده

حاجی گفت : براش یه کلاش بیارین، اگه تونستی تیراندازی کنی باشه بیا.

اسلحه رو دادن دست حمید

با یه مصیبتی مسلحش کرد

حالا هر کاری می کرد انگشت های ورم کرده و کبودش نمی تونستن ماشه کلاش رو بچکونن

چیزی نمونده بود که جلوی همه گریه کنه

.................

حمید جونم....

داداش خوبم........

 راست حمید--  چپ صابر

دلم برات خیلی تنگ شده.........

حتی برای داد زدن هات و دعوا کردن هات هم دلم تنگ شده......

آخرش کارتو کردی و تو با صابر پریدی

هنوز  هم منتظرتم..........

منتظر

مدتیه بی وفا شدی

دیگه تنهام گذاشتی

میدونم تقصیر خودمه

میدونم تقصیر خودمه

خودم

خودم

من بد

من بد

من بد

.......

تازه دارم خوب میشم

می ترسم

می ترسم

اسماعیل چشامو شسته

حالا با این چشما

چه جوری این مناظر هچل هفت رو تحمل کنم

این چند روزه فقط از بچه ها شنیدم

این گوشا چه جوری

چرت و پرتای روز مره رو بشنوند

این زبون فقط از آسمون گفته

دیگه بلد نیست زمینی حرف بزنه

کم میاره

یادته باختران که بودیم می رفتیم کوه

 من کتک تون می زدم تا حسابی بدن تون محکم بشه

نکنه داری عوض اون کتک ها رو در میاری ؟

 تازه شدم مثل قدیما که با هم بودیم

که دوستم داشتی

که صابر دوستم داشت

 میومد دنبالم

سفارش می کرد بگید بیاد کارش دارم

یادته حسودی مو کردی

گفتی باشه حالا دیگه صابر میگه فقط تو بیای

تنها خوریه دیگه ها ؟

آخه نامردی نیست ؟

من تنهاخوری کردم یا شما ؟

ها ؟

حالا پروانه ی مهاجر شده  گردان قاسم من

من می خوام فقط توی گردان باشم

منو نفرستید پشت جبهه

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 24 بهمن1384 و ساعت 4:41 بعد از ظهر |

مولای مهربان از راه دور آمده ام

حاجت دارم با زحمت زیاد آمده ام

آقاجان اجاقمان کور است

زندگی بر کاممان شیرین نیست

آقا ما جز اینجا در دیگری نمی شناسیم

آقا قربونت برم از آن سر دنیا

 از آذربایجان آمدم

آقا به مادرت قسمت می دم دست خالی برم نگردان

..........

..........

ساعت ها ناله و خواهش خسته اش می کند دمی از خود بیخود می شود......

صدایی مهربان بانویی می آید :

برخیز برخیز ! .....

سلام بانو  ! ........

شما که هستید ؟!

بانوی من !

حاجتم را از شما می خواهم

پشیمانم نکنید ....

آرام باش آرام بگیر

بیا این سه سیب را بخور

شفا می گیری ...

ولی شرط دارد !

هر شرطی داشته باشد با دل و جان می پذیرم

 می پذیرم خانمم، بفرمایید

 

...این ها به رسم امانت نزد توست

به همین اسم که میگیری باید برگردانی

.........

...........

به خود می آید

دیگر آشفته نیست

آرام شده است دیدار بانو قلبش را آرام کرده است

از آقا خدا حافظی می کنند و بر می گردند آذربایجان

......

قدم نورسیده مبارک باشد

قدمش مبارک و میمون

اسمش را چی گذاشتید :

جواد........

.........

خداوند به فاصله کوتاهی سه پسر به این خانم عنایت می کند.این قصه فراموش می شود تا سال های جنگ.

......

هر سه پسر در عملیات هایی که رمز مقدس بانو را بر خود داشتند نزد بانو بر می گردند. هر سه آهندوست

...........................

.........................

............................

اگر دلت جایی رفت

پروانه ی مهاجر فراموشت نشود

التماس دعا

 

به نقل از همسر شهید جواد آهندوست

 

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 24 بهمن1384 و ساعت 5:59 قبل از ظهر |

جوانی روی یک بلندی نشسته بود و قرآن می خواند

آیه های قرآن روی سرش مثل ستاره های نورانی می چرخیدند و روی هوا نقش می بستند

......... این جوان به خواستگاریت می آید قبولش کن !!

........چند روز گذشت.

کم کم داشت خوابم یادم می رفت.

....

مادرم گفت : دخترم امشب مهمون داریم

خواستگار داری.

در را که باز کردم ........

خیلی هول کردم... همونی بود که توی خواب دیده بودم با مادرش بودند،

سربه زیر و آرام

با خانواده صحبت کردند و قرار شد بعدا جواب بدهیم.

مادر گفت: باید تحقیق کنیم

نظرت چیه دخترم ؟

خوابم رو گفتم و جواب مثبت دادم.

 *************************************************

 آقا جواد

یه روز صبح به جای برادر ممد که معمولا برای مراسم صبحگاه می اومد یه نفر دیگه اومد.

نمی تونم بگم بد اخلاق و اخمو ولی...

خیلی رسمی و جدی

برادرا !

از جلووووووووو  از راست........... نظاااااااااام !

الله اکبر........... خمینی رهبر

این دیگه چه جور نضمیه ؟!!

..................

همه با تعجب به هم دیگه نگاه کردن و گفتن : بابا این دیگه کیه ؟ !

....

یه بار دیگه.................. از جلو از رااااااست .........نظام

ظاهر شما هنوز یه نظام گرفتن بلد نیستین ؟ !!

راه بیفتین بینم

بدوو ............. به ایست

بدو......... بشین

....... بخواب............ پاشو بدو بینم........

آقا چشمت روز بد نبینه، اون روز این تازه وارد یه پدری از ما در آورد که خدا میدونه...

تمام اردوگاه رو  دور زدیم

خسته و کوفته اومدیم چادر برای صبحونه

آقا ایشون کی تشریف دارند....؟؟!!

ایشون معاون اول گروهان برادر جواد آهندوست هستند.

...........................................................................................................

شب عملیات والفجر هشت

ساعت 5/9 شب

21 بهمن 1364

نخلستان های حاشیه اروند رود

قرار بود آقا جواد تیم ما رو با یه گردان دیگه – فکر می کنم علی اصغر – ببره اون طرف آب. گردان علی اصغر  یک گروهان غواص داشت و دو گروهان پیاده، قرار بود که غواص ها با شنا از اروند رد بشن اون ور خط اول رو بشکنند.......... و بلافاصله نیرو های پیاده با قایق های تند رو خودشون رو برسونن اون طرف اب و خاکریز های بعدی رو بگیرند. و بعد گردان قاسم عمل کنه. ما باید می رفتیم و خاکریز "ب" شکل رو که تقربا بلندترین خاکریز اون منطقه بود رو پیدا کنیم و بچه های گردان رو به اونجا هدایت کنیم.

توی قایق نشسته بودیم من پیش سکاندار نشسته بودم. گاهی رگبار گوشخراش یک دوشکا آسمان را می شکافت و سکوت شب رو می شکست

به محض این که خط اول شکست ما بلافاصله رد شیم  اون ور آب و بعد از پیدا کردن خاکریز " ب "شکل بچه های گردان رو به اون طرف راهنمایی کنیم.

آقا جواد بود

، حمید فرمانده تیم بود

 من آرپی جی داشتم دو تا کمی و یه نفر تک تیرانداز که اکبر مرسلی بود.

قایق ها پس از شکسته شدن خط با سرعت و غرش به اون طرف آب زدند

چند متر مانده به ساحل قایق گیر کرد به سیم های خاردار

سکاندار هر کاری کرد نتونست پره های موتور رو از سیم های خاردار در بیاره

داد زد :

بپرید !

 بپرید توی آب و بقیه مسیر رو شنا کنید !

آقا جواد گفت نه کسی توی آب نپره

در یک چشم به هم زدنی آقا جواد پرید تو آب

رفت زیر آب و پره قایق رو رها کرد

اومد بالا تمام لباس هایش خیس بود

سکاندار گاز محکمی داد و قایق را تا نزدیکی ساحل برد

سریع پیاه شدیم

فقط تا زانو خیس شدیم

آقا جواد یه نفر از بچه ها رو کنار ساحل گذاشت تا با چراغ قوه به بچه هایی که قرار بود بیایند علامت بدهد.

..........

..........

با اینکه هوا سرد بود و آقا جواد هم سر تا پا خیس بود، اصلا ناراحت نبود.

می گفت و می خندید ما هم حیران که چی شده.

گفتم : آقا جواد پس این عرقی ها کجان ؟!

به اونا هم می رسیم عجله نکن ! !

می گفت : داش حمید!  بزن بریم ! !

به مرد علی گفتم : باور کن سر ما کلاه گذاشته اند اصلا عملیات نیست احتمالا مانوی چیزیه

خواستن که ما جدی بگیرم تا برای عملیات آماده بشیم. و گرنه پس چرا کسی به ما تیراندازی نمیکنه.

ببین ! آقا جواد انگار اون آدم همیشگی نیست که اون قدر سخت گیر و ساکت بود.

توی عملیات که شوخی نمی کنن. مسئله مرگ و زندگیه شوخی که نیست.

آقا جواد ما رو به یه جایی رسوند و گفت که به بقیه ملحق بشید و

از ما جدا شد و رفت

درگیری که شروع شد فهمیدیم بابا راستی راستی عملیاته

...............

...............

با اینکه بچه منطقه سردسیر بودم داشتم یخ می کردم

سرما تا مغز استخوان نفوذ می کرد

سه نفری کنار هم کز کرده بودیم تا کمتر سردمون بشه

هر کاری می کردم که نلرزم نمی شد

الان این طفلکی کمک هام فکر می کنند من از ترس دارم می لرزم

یاد آقا جواد که افتادم یه جوری شدم

الان چیکار می کرد با اون لباس های خیس

اگه توی آب نمی پرید

مجبور بودیم بقیه مسیر رو شنا کنیم و الان به چه روزی می افتادیم خدا میدونه

با خودم گفتم وقتی برگشتیم ازش تشکر می کنم

................

صبح خسته و کوفته پشت خاکریز پیچید که :

آقا جواد دیشب بعد از اینکه از ما جدا شده

یه موشک آرپی جی خورده بهش

شهید شده

.........

حالا فهمیدی چرا می خندیده ؟ !

آقا جواد !

 متشکرم........

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 23 بهمن1384 و ساعت 7:24 قبل از ظهر |

پاییز سال ۶۴ قبل از والفجر ۸

-----------------------------------

از اونایی بود که من حسابی ازش خوشم می اومد

قد متوسط

هیکل ورزشکاری

با چشمانی مثل دریا که هیچ وقت به آدم خیره نمی شدند

حاضر بودم باهاش تا آخر دنیا بدوم

یه روز ما رو از اردوگاه شهید باکری تا مزار شهدای دزفول دواند( حدود 10 کیلومتر شاید هم بیشتر)

لباسای خاکی مون

خیس عرق شده بود

برادر ممد کنار ستون گروهان می دوید

و من هیکل مردونه و قد و بالای رشیدش رو نگاه می کردم و انرژی می گرفتم

هر از گاهی هم شعاری می داد

...

کی خسته است

همه می گفتند : دش من

نشد برادرا نشد

 یه بار دیگه :

کی خسته اس

دش من

کی خسته اس

 دش من

شادی روح شهدا بلند صلوات بفرست

اللهم صل علی محمد و ال محمد

اونقدر مهربان و نجیب بود

که اصلا فکر نمی کردی فرمانده است

آرام حرف می زد و اکثر اوقات قبل از همه بچه ها توی نمازخونه بود و نماز می خوند

خیلی دوستش داشتم

ولی روم نمیشد برم جلو و ابراز کنم

همیشه از دور نگاش می کردم

توی ستون همیشه چشمم دنبال این بود که ببینم برادر ممد کجاست تا نگاش کنم

حاضر بودم تا اون سر دنیا باهاش بدوم

خستگی در کنار او برای من معنی نداشت

.............

چند ماه بعد

تابستان 65  مرداد ماه

دزفول

از زمین و آسمان آتش می بارد

هوا بس ناجوانمردانه گرم است

گردان قاسم رفته خط فاو ممکنه همین روزا برگردن.

چند روزی را به امید اینکه گردان برگردد در گردان منتظران شهادت می مانم

کسایی که تازه اعزام می شدند تا سازماندهی بشوند اینجا می ماندند

شب را از شدت گرما مگر می شد خوابید

یه بشکه بزرگ از شربت آبلیمو گذاشته بودند کنار چادرها

پارج پارج پر می کردیم و می خوردیم، مگر عطش بر طرف می شد

تا صبح لباسهامون چند بار خیس خیس عرق می شد

پیرهن های خاکی مون شوره زده بود و سفت شده بود

گردان نیومد

مجبور شدم توی سازماندهی شرکت کنم

 افتادم گردان حضرت ابوالفضل

گردانی که بیشترش بچه های تبریز بودند

چند روزی دزفول بودیم

روزها توی حسینیه گردان که یه زیر زمین بود استراحت می کردیم

توی چادرها که اصلا هلاک می شدیم

پیرهن خاکی رو خیس آب می کردیم و می پوشیدیم

شاید نیم ساعت هم طول نمی کشید خشک خشک میشد

درش می آوردیم و زیر پوش مون رو که خیس آب کرده بودیم می پوشیدیم و پیرهن خاکی رو میشستیم تا شوره اش بره

 چون دیدند که نه آموزشی میشه داد نه هیچ کار مفیدی

بردنمون باختران

از جهنم اومدیم بهشت

کوهستان و جنگل و خنک

شبها باید آتش روشن می کردیم

چند روزی که گذشت خبر شدم گردان قاسم از خط برگشته

روی پام بند نبودم

پرس و جو کنان چادرهای گردان رو پیدا کردم

خدای من

بعد از بیست سال که دارم اینارو می نویسم

قلبم چنان می زنه و بی تابه که اشکام سرازیر می شه

داشتم سینه کش کوه رو پایین می اومدم

دیدم یکی داره صدام می کنه

باورم نمیشد

خدایا چقدر خوبی

مهربانی

صدایش مرده را زنده می کرد

چند بار صدایم کرد

زبانم بند آمده بود

از خوشحالی نمی توانستم جوابش را بدهم

همدیگر را در آغوش گرفتیم

هنوز فشار دستهایش را روی بازوانم حس کنم

و گرمی صدایش را

او هم مرا دوست داشت

و این چقدر خوب است که کسی که عاشقش هستی او هم دوستت بدارد

برایت دلتنگ شود

در حالی که دهها کشته  مرده بهتر از من داشت

و شاید اگر من جای او بودم

اصلا یاد بعضی هایی مثل خودم نمی افتادم

چند ماه بود صابرو ندیده بودم

باهم رفتیم چادر گروهان

دومین جمال زیبا

برادر ممد بود

فکر نمی کردم منو به خاطر داشته باشه

کلی نیرو زیر دستش می اومد و می رفت

ولی خیلی گرم تحویلم گرفت

گفتم گردان ابوالفضل نمی گذارند بیام گردان قاسم

می گن برو یه نیرو مثل خودت پیدا کن که جاشو با تو عوض کنه

برادر ممد گفت اتفاقا یه نیروی تبریزی داریم کلافه مون کرده هر روز میگه من می خوام برم ابوالفضل

یه جوون قوی هیکل تبریزی

برادر ممد منو پشت موتور سوار کرد و با خودش برد قسمت سازماندهی لشکر

و جامو با اون بسیجی تبریزی عوض کرد.

عملیات که لو رفت

همه رفتن مرخصی

به کادر گردان شش ماه خدمت اجباری در پشت جبهه دادند تا استراحتی بکنند ما هم رفتیم دنبال درس های عقب افتاده و ....

برادر ممد

برادر ابوالفضل و چند تا از بجه ها توی این شش ماه، عقد یا ازدواج کردند

وقتی برگشتند

گردان علی اضغر تشکیل شد

و حاجی بنی هاشم و بقیه شدن کادر اون گردان

و حاجی مصطفی شد فرمانده گردام قاسم

من دیگه برادر ممد رو ندیدم

تا اینکه گفتند توی کربلای پنج شهید شده

تازه یکی دو ماه بود که نامزد کرده بود

حیف که عکش رو ندارم بذارم

بچه ها  ببینن

حسین جان اگه داری برام بفرست (برادر محمد حاج علی اکبری)

شرمنده ات هستم برادر ممد

می خواستم از آقا جواد بنویسم که امروز سالگرد شهادتشه

ولی معلومه که اون جا هم خیلی خیلی دوستت داره که خواسته از تو بنویسم

 برادر ممد !

حالا که توی بهشتی

اگه مردم

 و اومدم اون دنیا میای منو با خودت ببری پیش بچه ها ؟

آخه تو فرمانده من بودی

آخه من نیروی تو بودم

فرمانده که نباید نیروشو سرخود بذاره

مگه نه با مرام

اون جا که نتونستم بگم چقدر دوستت دارم

حالا میگم

و گریه می کنم

مثل یه بچه

که برای داداش بزرگش ناز کنه

میدونم که

تو که خیلی مهربونی

قربون اون چشای سبزت برم

خیلی آقایی

دستمو بگیر

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در شنبه 22 بهمن1384 و ساعت 8:59 قبل از ظهر |

سنگری که من توی دل خاکریز کنده بودم یه کمی بزگتر از سنگری بود که صابر برای خودش کنده بود

یه نفری می شد توش نشسته نماز خوند. من که نماز خوندم صابر اومد بخونه

آتش دشمن کمتر شده بود

من نشستم پای خاکریز

گرسنه ام بود، یه کنسرو باز کردم

تا من بخورم نماز ش که تموم شد........

 گفت: بیا توی سنگر

گفتم : آتش کمه، راحت باش.

گفت بیا تو.

من که نمی تونستم حرفشو زمین بندازم

رفتم توی سنگر و بزور روبروی هم نشستیم.

سوت یه خمپاره .........

نزدیکتر شد.....

انگار داریم رفتنی می شیم

دست به گردن همدیگه انداختیم و چسبیدیم کف سنگر

با خودم گفتم انگاری خدا من و هم با صابر قبول کرده

مثل چیزایی که همراه جنسهایی کوپنی یه وقتی به زور به مردم می دادند

من بد رو هم به خوبی صابر بردن

بعد از صدای انفجار

 دود و گرد و خاک همه جا رو پر کرده بود

خمپاره خورده بود همون جایی که چند لحظه پیش من نشسته بودم و کنسرو می خوردم !

بچه ها از سنگرهاشون بیرون دویدند و اومدن طرف ما

تمام تجهیزاتمون سوراخ شده بود

قمقمه، کلاه آهنی

حتی دو پایه آرپی جی من

خرج موشک هام و........

صابر می گفت :

با هر خیزی که موقع اومدن خمپاره می ری

با هر دفعه یکه خوردن و زمین افتادن هامون و هر دفعه ترسیدن هامون

یه مقداری از گناهای آدم می ریزه

وقتی که پاک پاک شدی

سبک می شی

و

می پری

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در شنبه 22 بهمن1384 و ساعت 1:2 قبل از ظهر |

متن پشت این عکس بدست شهید محمد صادق سالاری شهیدی که جسم پاکش سالها میهمان لاله های کوهستانهای غرب کشور بود. نوشته شده است.

این وبلاگ به اسم این شهید و هدیه برادر شهیدم به من می باشد

شهید محمد صادق سالاری

به کجا چنین شتابان!

 گون از نسیم پرسید

خبر از صادقم نداری ؟؟

 ***********************************************

بسمه تعالی

خوب بنگر و به فکر فرو برو که چه لحظه شیرینی بر روی این کاغذ ثبت شده

مگر این پیوند برادری که بر فراز آن کوه منعقد شده گسستنی است

هرگز،

برادر عزیزم !

این عکس را دو هفته پیش چاپ کردم چون که دلم تنگ شده بود

به هر حال برادر جان خودت را ناراحت نکن و بیشتر به فکر آینده باش

برادرت   محمد صادق سالاری

 *******************************************************

صادق عزیزم

برادرم جسم پاک تو سال ها بر فراز همان کوه ها زیارتگاه فرشتگان خدا بوده است. نمیدانی سالهایی که خبری از تو نداشتیم چه بر خواهران مهربانت رفت.

صادق جان !

وصیت می کنم این عکس را که دستان زیبایت این جملات را پشتش نوشته در کفنم بگذارند آن جا نشان بدهم بگویم مرا پیش برادرم ببرید ما با هم عهد و پیمان داریم

می دانم که تو با وفایی اگر من این عهد را نگسسته باشم تو بر آن وفاداری

*******************************************************************

 بنگر !

و دقیق هم نظر کن !

نظاره کن که مزدوران آمریکایی چه می کنند

در آن سوی

پشت آن کوه های مجاور مزدوری با حزبی جنایتکار بر مردمی خلافت می کند که آزادیخواه هستند

اسلام می خواهند

ولی افسوس این جنایتکار پشتیبان دارد

و هر روز برای مستحکم تر کردن قدرتش بر مردم دست به جنایت برده و علما و عزیزان اسلام را شهید می سازد.

ولی ما می دانیم و واقفیم بر این مسئله که حق ماندنی و باطل رفتنی است.

انشاء الله             بهار 1362

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در جمعه 21 بهمن1384 و ساعت 7:51 قبل از ظهر |

تاب تاب عباسی

بخون دیگه بابا

پس چرا نمی خونی ؟

اگه می خوای بندازی

بغل ماما بندازی

چرا نمی خونی بابا ؟

بخون دیگه !

سال ها بود نه این جوری گریه کرده بودم نه گریه کسی را این طوری دیده بودم

اشک ها دیگر از من اجازه نمی خوان

نیازی به روضه و نوحه ندارند

وصیت سزار

وصیت نامه سزار

مثل سیل می ریزن

اگر دهن باز کنم

های های گریه ام مهمان ها را بیدار می کنه

تاب تاب عباسی

تاب تاب سزارم

تاب تاب برادر

تاب تاب مسافر

تاب تاب مسعودم

تاب تاب قصه گو

تاب تاب شهیدم

تاب تاب برادر

تاب تاب بصیرم

بخواب عزیزم

بخواب دیره

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 20 بهمن1384 و ساعت 10:3 قبل از ظهر |

آقا میر محمد طاهری شور می گفت :

قو للاری قلم !

تمام موهایت سیخ می شوند

                        سوسوز اولن!

                                                علمدار !

                                                            سپه دار !

                                                                        برادر !

******************************************************************

خط صابر هم مثل صداش قشنگ بود

قبل از عملیات یه ماژیک برداشته بود و پشت پیرهن بچه ها رو می نوشت :

ورود هر گونه تیر و ترکش اکیدا ممنوع!

می روم انتقام سیلی زهرا بگیرم

یا زیارت یا شهادت

به یکی از بچه ها گفت : برات چی بنویسم؟

گفت بنویس : یا ابوالفضل علمدار !

..........

صبح که داشت می رفت  هدیه شو بگیره

دوان دوان و نفس زنان و هروله کنان می رفت

توی کانال

 خم می شد

 بیرون کانال

خیز می رفت

 ولی حالا

در ظهر عاشورایش ( 19 دی ماه 65)

آسوده از اینکه مزدش رو گرفته

بیرون کانال

 تمام قد

و با آرامش تمام !

با دو  دست خونین و باند پیچی شده   آرام آرام داشت بر می گشت عقب !

آخه بال فرشته ها گیر کرده بود به دستاش !

عجب آرامشی !

درد نداشت

ولی،

لباش از عطش خشک شده بود

گلوش می سوخت

زبونش مثل یه تکه چوب، خشک شده بود و توی دهنش نمی چرخید

خونریزی داشت، نباید آب می خورد

 فدای لب تشنه ات علمدار حسین !

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 19 بهمن1384 و ساعت 0:28 قبل از ظهر |

.............تا جایی که یادم می آمد جمله ای که علی از امام نقل کرده بود از زبان مقام معظم رهبری بود ولی چرا او گفته بود امام ؟ نفهمیدم.

طاقتم طاق شده بود، با این که یقین داشتم که علی شهید شده و با اینکه خودم از پیکرش عکس گرفته بودم و در قبر گذاشته بودیم، ولی احساس عجیبی مرا به سوی جنوب فرا می خواند، هر چه سریعتر مقدمات سفر را اماده کردم.

در راه خاطرات بچه های تفحص را با خودم مرور می کردم، حرف هایی که بعضی از این ها می زدند عجیب بود،  خصوصا یکی از برادران می گفت من برخی از اوقات صدای شهدا را می شنوم، حتی یکی از انها می گفت شهدا مرا در دیداری که از شلمچه داشتیم بدرقه کردند.

ولی نامه نگاری با شهدا از آن حرف هایی بود که قابل طرح با هیچکس نبود، با خودم می گفتم شاید افشای این راز مرا از خیلی چیزها محروم کند. شاید نامه ها ناپدید شوند. و بعد به خودم تذکر دادم که چه کار به این کارها داری، هر چه هست واقعه ای شیرین است. و این شعر را زمزمه کردم :

من مست می عشم هشیار نخواهم شد

از خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد

صبح زود خودم را برای رفتن به موقعیتی که در اطراف آبادان بود آماده کردم. به قول معروف دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. یاد امضای علی در دو نامه اش افتادم،   " به امید دیدار"

به هر شکلی بود خودم را به موقعیت رساندم همه جا سرسبز بود و نخل ها سرزنده و از نخل های سوخته خبری نبود. موقعیت ما نزدیک ده بود، جای خانه های کاهگلی زمان جنگ را چند خانه آجری مرتب گرفته بود. از کنار جاده خاکی که به اطراف ده منتهی می شد راه افتادم ازکنار نهری که نی های مرداب انجا قد کشیده بودند می گذشتم که صدایی مرا متوجه خود کرد. خوب که دقت کردم متوجه شدم که صدایی شبیه فس فس بی سیم است. صدا را دنبال کردم، آن طرف پشت نی ها زمینی خالی و بکر بود و تو گویی تکه ای از دوران جنگ است که به یادگار مانده است. انگار بعد از زمان جنگ در آنجا کشت و کاری انجام نگرفته بود. یک سیاهی در خاک های تفدیده سفید نظرم را جلب کرد، شبیه گوشی بی سیم بود، گوشی را از خاک بیرون کشیدم. متوجه شدم که شکسته و سیمش هم قطع شده است. از خود بی سیم خبری نبود. فقط یک گوشی بود، همینطور که خاک هایش را تمیز می کردم گوشی به صدا در آمد : فسسس فسسس....  با وحشت گوشی را انداختم و چند قدمی هم عقب پریدم. ترسان و وحشت زده دو باره به گوشی نزدیک شدم. تمام تنم می لرزید که ناگاه با صدایی که از گوشی آمد گویی ترنمی شادی بخش باشد دوباره ارامش خود را باز یافتم و دلم راحت شد. سراپا گوش شدم. صدایی از داخل گوشی می گفت : مسلم مسلم مسلم

به گوشم علی جان

مسلم به بچه ها بگویید که آماده باشند

 منبع : غفاری، حسین. 1380. مشک و بیدمشک. انتشارات ادیبان.ص 33  تا 41.

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 18 بهمن1384 و ساعت 7:57 قبل از ظهر |

.............نای راه رفتن نداشتم

برگشتم و آن روز را در خانه ماندم.

نگذاشتم اهل خانه از موضوع مطلع شوند. شاید آن وقت فکر می کردند دیوانه شده ام. آن شب، نصف شب از خواب بیدار شدم. ساعت 3 بود کمی جا خوردم، این بیداری مثل بیداری های شب های گذشته نبود، رفتم و وضو گرفتم ذیگر خوابم نمی امد، نماز شبم را خواندم و خدا را بخاطر نعمتی که امشب به من داده بود شکر کردم. نمی دانم می خواستم خودم را امتحان کنم یا علی را، دوباره کاغذی برداشتم و باز نامه ای نوشتم :

بسم الله الرحمن الرحیم

شهدا در قهقهه مستانه شان عند ربهم یرزقونند ( امام خمینی)

علی جان، از یک طرف قضیه این نامه مرا اشفته کرده است و از طرف دیگر بر حیرتم افزوده است. تا آنجایی که من می دانم و خودت در بالای نامه ات نوشته ای، شما (شهدا) زنده اید و همه چیز را می بینید مگر این که من این نامه را از امروز به دیروز نوشته باشم و این بسیار عجیب است. تاره تا جایی که من می دانم دیگر از آن موقعیتی که شما نوشته بودید دیگر خبری نیست، جنگی هم نیست. جنگ سال 67 پایان یافت و ما از حیرت زدگان آن روزهاییم.

و این قصه تا ابد با ما خواهد بود

8/7/78ساعت 5 صبح

.............ادامه دارد

 

منبع : همان قبلی

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 18 بهمن1384 و ساعت 7:9 قبل از ظهر |

نه نامه ای به او نوشته بودم و نه هیچ نامه ای از علی داشتم.

 بعد از آن همه با هم بودن خیلی جای تعجب داشت.کاغذ و قلمی برداشتم و به یاد آن روزها نامه ای به علی نوشتم.

بسم الله الرحمن الرحیم

 مردان خدا پرده پندار دریدند

 یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند

سلام علی جان، تو چقدر راست می گفتی و من چقدر بی خیال بودم،

 من آن همه فکر درس و مشقم بودم و تو چقدر به تکلیف فکر می کردی.

 اواخر جنگ، جبهه برای من عادی شده بود ولی تو هر لحظه نیت قرب الی الله می کردی و چه شب هایی که تو مرا برای نماز شب بیدار می کردی و می گفتی :"وقت نماز شب است". ریا زیر پوتین هایت له شده بود. عقل تو از نردبان عشق بالا رفته بود و حرف هایی می زدی که با عقل ما جور در نمی آمد. آن روز در بمباران پادگان تو مرگ را به سخره گرفته بودی و من برای معاد دلیل می آوردم تا خودم را راضی کرده باشم من درالف ایمان بودم و تو در یای یقین  چه پیمان هایی با شهدا بسته بودی هر چند به قول معروف دیر و زود داشت اما سوخت و سوز نداشت حبیبی به پیمانش عمل نمود و خیلی زود تو به او پیوستی و امروز من در افسوس آن روزها این نامه را به تو که در آسمانی می نویسم .

                             "این قصه تمامی ندارد  ۱/۷/۷۸"

 

 کاغذ نامه را تا کردم و در میان قرآن گذاشتم ساعت 3 نصفه شب بود، خوابم می آمد سجاده را کناری زدم و همانجا دراز کشیدم.

 اشک در چشم هایم حلقه زده بود با سنگین شدن پلکهایم اشک از چشم هایم غلتید و در صورتم جاری شد . آهی کشیدم و خواب مرا ربود علی را دیدم که کاغذ مرا در محوطه گردان به من نشان داد و می گفت پسر این چه نامه ای است که نوشته ای، مثل اینکه از آینده خبر داده ای، تازه این همه تعریف تمجید کار خوبی نیست، ادم را خراب می کند. و من انگار مال همان سال ها باشم از هیچ چیز خبر نداشتم حتی از نامه ای که علی به من نشان می داد.

فکر نامه مرا به خود جلب کرد و از خواب پریدم. نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم. اذان صبح گفته شده بود. نمازم را که خواندم چشمم به قران کنار سجاده افتاد و یاد خوابم افتادم. قران را برداشتم و آن را ورق زدم، خبری از کاغذ نامه نبود. این دفعه با وسواس بیشتری به جستجو پرداختم ولی باز هم خبری نبود. ضربان قلبم تند شده، جوری که می توانستم صدایش را بشنوم. راستش کمی وحشت کرده بودم. دیگر نتوانستم بخوابم. لباس هایم را پوشیدم و بیرون رفتم.

چند روز از ان ماجرا گذشت. ......

صبح که می خواستم از خانه بیرون بروم کاغذ نامه ای که دم در حیاط افتاده بود نظرم را جلب کرد. از پاکت نامه های جبهه بود، ..........

آدرس فرستنده : دزفول ص پ 419 گردان شهادت

نامه را با عجله باز کردم  :

*******************************************************

بسم الله الرحمن الرحیم

و لا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون

دوست عزیز خیلی به به موقع و بجا تذکر دادی آدم باید به فکر سال های بعد از جنگ هم باشد. باید تا جایی که امکان داره، ره توشه جمع کنیم. در فکرم بود که در سال دیگر کنکور بدهم و بروم دانشگاه ولی با این تذکر تو در جبهه خواهم ماند.

به امید دیدار

ساعت 3 بعد از نصف شب

موقعیت شهید اصغر قصاب

اول مهر ۱۳۷۸

                 ********************************************************

تاریخ و ساعت نامه درست همان زمانی بود که من برای علی نامه نوشتم. کنترلم را از دست دادم و برای این که روی زمین ولو نشوم، زود نشستم و زار زار گریه کردم. .............

..............ادامه دارد

 

منبع : غفاری، حسین. 1380. مشک و بیدمشک. انتشارات ادیبان.ص 33  تا 41.

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 17 بهمن1384 و ساعت 8:35 بعد از ظهر |

وقتی توی حسینیه گردان حال و هوای اون دو تا بسیجی کوچولو رو سر نماز دیدم

دلم خیلی شکست

 با خودم گفتم : بابا، تو اینجا ول معطلی !  خدا وقتی یه بنده های اینجوری داره دیگه تو رو می خواد چکار ؟

بهتره همین فردا جل و پلاستو جمع کنی بری دنبال زندگیت .

صابر سر نماز کنارم بود.

بدون اینکه کلمه ای بگم، تا ته قضیه رو خوند.

کلی دلداریم داد.

من هم هیچی نگفتم، هیچی !

فقط گریه کردم، مثل یه بچه کوچولویی که دلش برای مامانش تنگ شده باشه.

آخه ناسلامتی صابر یک سال هم از من کوچکتر بود.

دیگه بعد از اون شاید دیگه برای خدا نموندم

 برای صابر موندم نمی تونستم ازش جدا بشم.

 می دونستم که این آدم مدت هاست که پریده

 و شاید فقط به خاطر بیچاره هایی مثل منه که مجبور هنوز دنیا رو تحمل کنه.

دیگه بیشتر مراقبم بود

مدت کوتاهی قبل از اینکه شهید بشه آن قدر دوستش داشتم

که دیگر باهاش حرف نمی زدم !

نز دیکش نمی رفتم !

حیف بود دقت این آدم صرف کسی مثل من بشه

نه فقط من، هر کس که می شناختش عاشقش می شد

یه روز رفتم پیش حمید گفتم تو رو خدا به این فرمانده گروهان بگو اجازه بده من برم دسته صابر

گفت : به یه شرط

گفتم چی ؟

گفت : تو هم اجازه منو بگیر تا من هم بیام اون وقت من حرفی ندارم.

رفته واحد اطلاعات عملیات لشکر و گاهی می اومد گردان به ما سر می زد.

نشسته بود با حمید و بقیه حرف می زد

پهلوش به من بود دستمو توی دستش گرفته بود

نمی تونستم نگاش کنم

توی دلم زار زار گریه می کردم

می ترسیدم

اون قدر به من محبت می کرد و می خندید که احساس می کردم داره خداحافظی  
می کنه

گفت : چرا حرف نمی زنی ؟

گفتم : نمی دونم چی بگم ؟

گفت : خب باشه من حرف می زنم. دوست داری چی بگم از چی حرف بزنم ؟

من دیوونه بازم گفتم : نمی دونم.

گفت تو بپرس، از هر چی که دوست داری برات حرف  می زنم.

مگر زبانم در دهانم می چرخید که آنچه را در دل داشتم بپرسم.

اگر می پرسیدم، می گفت

 و نمی خواستم آنچه را که قرار بود بشود از زبان خودش بشنوم.

می گفتم شاید دل خدا به حال ما بسوزه و هنوز هم نگهش داره

همه دورش جمع بودند،

حمید ذاکری، حسن مهر آسا

غلامرضا ذکیانی

 و همه بچه های دسته

 گل می گفتند و گل می شنیدند.

گویا می دونستند که قراره خیلی زود اون ها هم برن پیشش.

چند روز پیش که باز هم همونطوری شکستم

دیگه کسی نبود که دلداریم بده

ولی تحمل نکرد و این دفعه دو نفر رو دنبالم فرستاد

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 17 بهمن1384 و ساعت 3:38 قبل از ظهر |
عليرضا قزوه

آدم بالا مي‌آورد از بس بالا و پايين مي‌دود

سد اميركبير تير خورده است چرا اخبار نمي‌گويد؟

ناصرالدين شاه با قليانش شليك مي‌كند چرا اخبار نمي‌گويد؟

 آب‌ها هرز مي‌روند وآدم‌ها هرز چرا اخبار نمي‌گويد؟

در هر اداره‌اي ناصرالدين شاه ايستاده با تپانچه‌اش به انتظار من!

 به سبيل مباركت قسم آقاي دكتر! من ديوانه نيستم

 فقط آدم بالا مي‌آورد و پايين مي‌رود آدم سقوط مي‌كنند

 برج‌هاي مراقبت اين قرص‌ها را از بلاد خارجه آوردند تا من غني سازي شوم

صد ديپلمات بالا مي‌روند و چند ميليارد مي‌سوزد

 نفس‌هايم (گفتم كه من نفسم مي‌گيرد به بوي الكل اين تب سنج‌ها هم حساسم) دارم

صندوق‌هاي مهمات را مي‌شمارم از اول هزار صندوق پايين ده تابوت بالا سهام مرگ چند است

حالا؟ لطفا با آن ماشين حسابت اين‌ها را ضرب كن در من مرا ضرب كن در ستاره و موشك موشك را ضرب كن در باران و باران را ضرب كن در گل تمام زخم‌ها را ضرب كن در تمام درياها

ببينم! دلتنگي‌ام چند شد؟

دارند تير خلاص مي‌زنند به ما وقت نداريم من مي‌پرسم تو كوتاه جواب بده!

اگر تو ناصرالدين شاه نيستي كه روپوش سپيد پوشيده و اين كه بر گوشت گذاشته‌اي تپانچه نيست لطفاً بگو: چه مي‌شوند استخوان‌ها و گوشت‌ها؟ - خاك! و خاك‌ها و جمجمه‌ها؟ - شايد زغال، شايد نفت! و نفت‌ها؟ - دلار! دلارها؟ - باروت! -

 چه مي‌شوند چشم‌ها و نفس‌ها؟ - باران! و سنگ‌ها و ميزها و عصاها؟ - خاكستر! و گريه‌ها و خاطرات و غزل‌ها؟ - طوفان! چه مي‌شوند شهيدان؟ - شعر!

(اين‌ها را من گفتم و تو سكوت كردي) به ساعت اتاق شما هنوز چند دقيقه‌ي ديگر فرصت هست لطفا با قلمت شليك نكن! اين هفت هزار تومان ديگر فقط شليك نكن!

يادت هست آن همه نخلستان كه مي‌دويد رد صدايم؟

 حالا در اين شلوغي ممتد دارد تمام مي‌شود اين ماه اين دريا اين كوه اين درخت كه پشت سر هم گلوله مي‌خورد و شهادتين مي‌گويد!

 آن روز كه گفتي بيمارستان در بيمارستان به من يك برگه‌ دادند و سه النگوي مادرم پرنده شد! گفتند: نام كوچك‌تان... گفتم: دريا! گفتند: از كدام شهر... گفتم: دريا! گفتند گروه خوني‌تان... گفتم: دريا! دريا پلاك گردن من بود دريا لباس خاكي من بود و نام دسته‌ي ما هم دريا بود و نام تمام گردان‌ها درياست اروند هم به دريا مي‌ريزد

 آن‌ها به جاي تماشاي اروند به من كپسول اكسيژن خالي دادند و قرص‌هايي كه بوي سير له شده مي‌داد و آمپول‌ها آن‌قدر كه مرگ ذله شد از دستم و گريه كرد

حالا نشسته‌ام اين‌جا و التماس نمي‌كنم به مرگ

با زخم‌هايم مي‌خندم گاهي و مي‌خندم به سرنيزه‌هاي وطني

به آدم‌هايي كه نمي‌پرسند دزدي يا قديس؟ تانكي يا پروانه؟ سنگي يا فرشته؟

به شب‌هاي باراني به گريه هم حساسم و به دكترهايي كه سبيل ناصرالدين شاهي دارند

 به مجريان تلويزيون هم حساسم به انسان ام‌پي‌تري انسان سخت دل سخت‌افزار انسان كولديسك به انسان يك مگابايتي كه حافظه‌اش را ريخته است در memory ها و ممكن است پاك شود هر لحظه ديليت شود فرمت شود

(باشد، يك هفت هزار توماني ديگر دود مي‌كنم، اما شليك نكن) شب‌ها نفس شكنجه است و باد شكنجه گرما شكنجه است و سرما شكنجه به روزنامه‌ها هم حساسم اخبار بوي سيب ترشيده مي‌دهد حتي گاهي لحاف تركش مي‌شود و صداي نفس‌ها تركش باد تركش مي‌شود و من منور مي‌شوم

در آسمان اتاقم تمام آسمان سيني آتش مي‌شود و نفس‌هايم اسپند سوخته با اين همه هنوز هفت هزار تومان ديگر دارم و يك كپسول بيست هزاري ديگر

 آقاي دكتر! به رژها و لاك‌ها به استون و شوينده‌ها و ادوكلن ها هم حساسم

 گفتم كه تب ندارم و فكر مي‌كنم كه شما شيميايي شده‌ايد! تمام آدم‌ها شيميايي‌اند و نمي‌دانند! وگرنه چرا كسي نفس نمي‌كشد اين‌جا؟ در پيش چشم اين همه ناصرالدين شاه چشم حسود كور دارم نفس مي‌كشم آقاي دكتر!

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 16 بهمن1384 و ساعت 12:44 بعد از ظهر |

 29/12/1361

نامه شهید محمد صادق سالاری به یک دوست که چند سال همدیگر را گم کرده بودند.

 عزیزم،

برادرم

گمشده ام

ای دوست دیرینه ام

آیا زمان آن رسیده است که تیره گیها به سپیدی بگراید ؟

آیا زمان آن رسیده که گمشده ام رو پیدا کنم ؟

آیا زمان آن رسیده که تنها برادرم را در آغوش بگیرم ؟

آیا زمان آن رسیده که به تمام آرزوهایم برسم ؟

آیا زمان آن رسیده که در آتیه نزدیک در آغوشت گیرم ؟

آیا زمان آن رسیده که بر دیدگانم اشک شوق جاری سازم ؟

آیا زمان آن رسیده که قسمتی از درد هایم را التیام ببخشم ؟

آیا زمان آن رسیده که به جای صدایش خودش را ببینم ؟

آیا زمان آن رسیده که در آینده نزدیک به سال های انتظار پایان دهم ؟

آیا زمان آن رسیده که من از منبع محبت، خویش را بهره مند سازم ؟

آیا من همیشه باید به چهره بی روح تو بنگرم ؟

آیا در آینده نزدیک چهره حقیقی تو را خواهم دید ؟

صاحب این احساسات لطیف واقعا لیاقت شهادت را داشته است.

برای شادی روحش کامتان را با صلواتی شیرین کنید.

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در شنبه 15 بهمن1384 و ساعت 7:8 بعد از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلامی گرم،

خواهم که امشب دروازه دل تا به پایانش گشایم.

روم به قلب شهر، وز فرازش کشم فریاد..........

ایا ای یاوران مهربان

مرا غم از دیوار و زندان نیست

عجب از تو ای شب

که گویی ستارگانت را با ریسمانهای کتانی به سنگ های سخت بسته اند.

از شب همی پرسم آیا تو پایان نخواهی یافت ؟

و بامداد نخواهی کرد ؟

گرچه بامداد تو از شب من بهتر نیست و ذره ای از غم و اندوه مرا زایل نمی گرداند.....

                   اسیرم

اما سینه ام اقیانوسی است

          که کشتی هایی در آن غرق شدند و دم بر نیاوردند

همچو حوض آب نیستم که به حرکت چند ماهی کوچک آبش سر رود.

کوله باری به سنگینی کوه بر دوشم

                                      اما از کوه استوارترم

          ایستاده ام.....

با مونس شب های تارم، دردی تلخ، اما مونس خوبم

                                                بگذار پنهان بود این راز جگر سوز

                                                                   حتی از این درد تلخ....

23/9/66

موصل 4

محمود*

* آزاده شهید محمود امجدیان که در 19 سالگی اسیر شد و پس از تحمل 8 سال اسارت در 27 سالگی، چند روز قبل از آزادی از زندان صدام به دست منافقین به شهادت رسید و از زندان تن پر کشید. مزار شهید در رمادیه عراق است. در مزار شهدای کرمانشاه به یاد این شهید در بلوک 11 ردیف 27 شماره 13 به یاد ایشان یادبودی وجود دارد. توفیق پیدا کردید از زیارتش بهره ببرید.

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در جمعه 14 بهمن1384 و ساعت 10:39 قبل از ظهر |

توجه توجه !

احتمالا این سایت تا حدی مهم !

هک شده است و نویسنده سایت مسئولیت مطالب نوشته شده را بعهده نمی گیرد و در اولین فرصت نسبت به حذف این پرندیات اقدام خواهد شد. با احترام و عذر خواهی قبلی، مهاجر)

از  همنشینی با بعضی ها (بید مشک و قصه گو و ...)، قاط زدیم رفت پی کارش !

قربه الی الله !

خودم رو که از دور دیدم خیلی خوش به حالم شد. خیلی ناز بودم  عین حمید ذاکری!

شهید حمید ذاکری - شهید صابر باقری

 

( یکی گفت : مودب باش پسر ! این چه حرفیه، بگو : چقدر نورانی بودم ، گفتم : ببخشید آخه من گم شده بودم اینه که حرف زدنم یادم رفته).

رفتم نزدیکتر و گفتم : سلام !

همون طوری که نشسته بود سرشو برگردوند و یه وری نگام کرد و یه لبخند کوچولو زد و با چشماش گفت : سلام ! وای خدای من چشاش چقدر قشنگ بود عین چشای علی سرداری معصوم و پاک و با حیا بود !

 پررویی کردم و زود کنارش نشستم.

گفتم تا حالا کجا بودی ؟

گفت : من کجا بودم !!؟؟

گفتم : ببخشید منظوری نداشتم، حالا چطوری؟ خوبی؟

سرشو تکون داد و گفت : حالا ااا تا ببینیم و بلند شد رفت چند قدم  اون ور تر و پشت به من ایستاد.

گفتم : عزیز بشینه کنارم زعشقت بی قرارم به خدا دوستت می دارم ! (همون یکی گفت :خجالت بکش این که یه تصنیف قدیمیه زمان طاغوته)

برگشت یه نگاهی بهم کرد ! یعنی این که هنوز از جلو برآمدگی هم می کنی ! (همون یکی قبلی گفت : بابا اینجا فقط دومان و بیدمشک ترکی بلدند  البته خواهر مون آمون هم که تهرونیه شاید بلد باشه ، گمنام که صدای قلبش از زیر چفیه اش هی میگه : تالاپس! تولوپس یعنی اصفهانیه ست، ، این رقیب عتید و شفیق ما قصه گو هم خدا حفظش کناد نمیدونم ترکی بلده یا نه، سید صدر گروهان نجف رو  هم که هر جا گیرش بیارم ها گردنشو ... این مهندس مسافر هم که هی میگه بابا من هم دل دارم به خدا، خیله خوب حالا قسم نخور یه فکری برات می کنم، قربون جدش برم سید محسین هم خیلی آقاست، یه عزیزی هم اومده بود می گفت : من این حرفا حالیم نیست زود باشین اینجا هر چی تقسیم
 می کنین به منم بدین، (بده دعای زور وده). باز همون یکی گفت : آخه مرد حسابی این چه ادبیاتی تو استفاده می کنی) هیچی بگذریم منظورش این بود که : هنوز دو قورت و نیمت هم باقیه؟!)

که راستیتش یه کمی ترسیدم !

ترسیدم بازم بذاره بره !

زودی گفتم ببخشید دیگه از این .... نمی کنم.

گفتم : قول می دی دیگه تنهام نذاری ؟!

گفت مگه اون روز خواجه بهت نگفت که : شراب اگر صافی و چهل روز و از این حرفها

که ای صوفی شراب آنگه شود صافی

که در شیشه بر آرد اربعینی

( یعنی هنوز جوجه ای باید صبر کنی)

حالا مثل یه پسر خوب برو شعر محمود(شهید امجدیان) رو بنویس و با این حرفا وقت مردم رو نگیر.

                             کم کم دور شد

برگشت نیم نگاهی کرد و دستشو بلند کرد و گفت : نترس همین دور و برام اگه پسر خوبی بودی برمی گردم .

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در جمعه 14 بهمن1384 و ساعت 10:38 قبل از ظهر |

    

چند تا نفس عمیق بکش

چشماتو ببند و بگو :

الهی  !

     و  ربی !

       و مولای !

    اگه

              دلت لرزید ! ؟

              نفست به شماره افتاد ؟!

            این یعنی :

             بگو

             بگو بنده ام

                       بگو عزیزم

                               میدانی چقدر مشتاقت بودم ؟!

                                                      نمی دانی.

                               اگر می دانستی از شوق جان می دادی

                                            چرا اینقدر دیر آمدی ؟!

**************************************************************

حدیث قدسی : بندگانم اگر می دانستند چقدر به بازگشت آن ها مشتاق هستم

از شوق جان می سپردند.

کمیل امشب یادمان نرود

حتی اگر شده چند جمله اش

                   خدایا آیا بین من و دوستان و عزیزانت جدایی می اندازی ؟!!

راست:برادر شهیدم حمید ذاکری- چپ برادر جانبازم دکتر غلامرضا ذکیانی

                                

سال 64 قبل از والفجر 8 جوئیده کنار بهمن شیر

نشسته برادرم مدد سبحانی

ایستاده از چپ : برادرم مرحوم دکتر رحیم فتح الهی- برادرم شهید جواد آهندوست - برادر شهیدم حمید ذاکری - برادر شهیدم اکبر مرسلی - منی که سر افکنده ام - برادرم دکتر مردعلی تیمورنژاد

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 13 بهمن1384 و ساعت 1:56 بعد از ظهر |
لبخند شهدا

سلام عاشق های روزگار عزیزم

خوشا به حالتان !

می دانید کسی که وقتی از شهدا پیشش صحبت می شود یه حالی می شود یعنی چی ؟

یعنی :

خیلی پاکی

یعنی خیلی خوبی

یعنی پیش خدا خیلی عزیزی

یعنی اون شهید دوستت داره

اون وقت ها بهترین لحظات استجابت دعاست

به خودشان قسم

تو توی اون لحظات ازشون بخواه

حتما بهت می دن

اونا خیلی با مرامن

خوشا به حالت

اگر می شد شهدا را ببینیم

آن وقت می دیدیم که :

"یه حالی"  شدن یعنی که آن شهید دارد به تو لبخند می زند.

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 13 بهمن1384 و ساعت 10:48 قبل از ظهر |

روزی پنج شنبه سوم محرم 13 بهمن 84 سوره مبارکه ذاریات

15-ان المتقین فی جنات و عیون

16-اخذین ما اتیهم ربهم  انهم کانو قبل ذلک محسنین

17-کانو قلیلا من اللیل یهجعون

18-و بالاسحار هم یستغفرون

19-و فی اموالهم حق للسائل والمحروم

 

حافظ امروز :

 

سحرگه رهروی در سرزمینی

                             همی گفت این معما با قرینی

که ای صوفی شراب آنگه شود صاف

                             که در شیشه برآرد اربعینی

خدا زان خرقه بیزاراست صد بار

                             که صد بت باشدش در آستینی

مروت گرچه نامی بی نشان است

                             نیازی عرضه کن بر نازنینی

ثوابت باشد ای دارای خرمن

                             اکر رحمی کنی بر خوشه چینی

نمی بینم نشان عیش در کس

                             نه درمان دلی نه درد دینی

درون ها تیره شد باشد که از غیب

                             چراغی برکند خلوت نشینی

گر انگشت سلیمانی نباشد

                             چه خاصیت دهد نقش نگینی

اگرچه رسم خوبان تند خویی است

                             چه باشد گر بسازد با غمینی

ره میخانه بنما تا بپرسم

                             مآل خویش از پیش بینی

نه حافظ را حضور درس خلوت

                             نه دانشمند را علم الیقینی
+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 13 بهمن1384 و ساعت 6:30 قبل از ظهر |

این متن پشت این عکس بدست شهید محمد صادق سالاری شهیدی که جسم پاکش سالها میهمان لاله های کوهستانهای غرب کشور بود.

این وبلاگ به اسم این شهید و هدیه برادر شهیدم به من می باشد

شهید محمد صادق سالاری

به کجا چنین شتابان!

 گون از نسیم پرسید

خبر از صادقم نداری ؟؟

 ***********************************************

بسمه تعالی

خوب بنگر و به فکر فرو برو که چه لحظه شیرینی بر روی این کاغذ ثبت شده

مگر این پیوند برادری که بر فراز آن کوه منعقد شده گسستنی است

هرگز،

برادر عزیزم !

این عکس را دو هفته پیش چاپ کردم چون که دلم تنگ شده بود

به هر حال برادر جان خودت را ناراحت نکن و بیشتر به فکر آینده باش

برادرت   محمد صادق سالاری

 *******************************************************

صادق عزیزم

برادرم جسم پاک تو سال ها بر فراز همان کوه ها زیارتگاه فرشتگان خدا بوده است. نمیدانی سالهایی که خبری از تو نداشتیم چه بر خواهران مهربانت رفت.

صادق جان !

وصیت می کنم این عکس را که دستان زیبایت این جملات را پشتش نوشته در کفنم بگذارند آن جا نشان بدهم بگویم مرا پیش برادرم ببرید ما با هم عهد و پیمان داریم

می دانم که تو با وفایی اگر من این عهد را نگسسته باشم تو بر آن وفاداری

*******************************************************************

 بنگر !

و دقیق هم نظر کن !

نظاره کن که مزدوران آمریکایی چه می کنند

در آن سوی

پشت آن کوه های مجاور مزدوری با حزبی جنایتکار بر مردمی خلافت می کند که آزادیخواه هستند

اسلام می خواهند

ولی افسوس این جنایتکار پشتیبان دارد

و هر روز برای مستحکم تر کردن قدرتش بر مردم دست به جنایت برده و علما و عزیزان اسلام را شهید می سازد.

ولی ما می دانیم و واقفیم بر این مسئله که حق ماندنی و باطل رفتنی است.

انشاء الله             بهار 1362

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 13 بهمن1384 و ساعت 4:59 قبل از ظهر |

 

حسین جان سلام !

قربون شکل  ماهت برم خود خود من  !

چرا باعث می شی که من عذاب وجدان بگیرم ؟!

ها ها ؟!

آخه چه فرقی می کنه که من کی هستم ؟

یکی که دوستت داره

آخه اگه بدونی من کی هستم که روم نمی شه راحت قربون صدقه ات برم و بگم :

حسین من !

قربون اون پاهای مجروحت برم که مجبورند اون هیکل ورزیده و پهلوانی تو رو تحمل کنند .

برادرت فدای آن گریه هات شب آخری که نتونستی بیایی عملیات و تا خود صبح نشستی و زار زدی و گریه کردی !

بابا من هم آدمم !

من هم احساس دارم !

بذار من هم مزه گمنام بودن رو تجربه کنم

بذار ریا نشه بذار

تو رو جون علی حمداللهی حتی اگه فهمیدی من کی ام به روم نیار بذار تو عالم خودم صفا کنم

راحت باشم

هر چی دلم خواست بنویسم

مگه چه فرقی می کنه که من کی هستم ؟

مهم اینه که چی می گم.

همه اش باید شماها خوب باشین

بذار من هم خوب بودن رو تجربه کنم

راستی اگه هر کدوم از شماها :

تو حسین،

قصه گو،

 و این گمنام بی وفا !! که اصلا به من سر نمی زنه خودش ما رو سرکار گذاشته و فقط یه بار اومده و خیلی رسمی یه احوالپرسی از ما کرده داداش !

دست کوچکتر ها و ضعیف تر ها رو گرفتن جزو مرام شما بسیجی هاست

اگر هدیه تان را از اسماعیل گرفتید بیایید بنویسید تا در این اول های محرم حسابی حال کنیم

مگه نه که وصف العیش نصف العیش !

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 12 بهمن1384 و ساعت 8:22 بعد از ظهر |

شهید صابر باقری شهید اسماعیل بپایی

آهاااای بیایید !

بیایید لباس هایم را پاره کنید تبرک ببرید

من شفا گرفتم

به فدایت اسماعیل جان

خیلی آقایی!

قربون اون ریشهای بلندت

قربون اون چشمهای قشنگت

دیگه از امروز حسابی کور شدم

دیگه اصلا نمی بینم

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 12 بهمن1384 و ساعت 11:0 قبل از ظهر |

صبح کلاس داشتیم و برادران حسینی و بپایی[1] تنبلی کردند و به کلاس نیامدند.

برادر شمس الدین که معاون گردانمان بود برادرانی را که به کلاس نیامده بودند با پای برهنه در محوطه اردوگاه که پر از سنگریزه بود
می دواند،

و جالب اینجا بود

که

 خود این برادر هم آنقدر مخلص بود که

خودش هم با پای برهنه !!

 با آن ها می دوید !

منبع : دست نوشته های دانشجوی شهید حمید ذاکری – 15 اردیبهشت 1364- دزفول

[1] - اسماعیل بپایی چند سال بعد از جنگ در غرب کشور به دست گروهک ها ی ضد انقلاب به شهادت رسید و مزدش را از خدا گرفت.

 

اسماعیل جان!  التماس دعا داریم.

حسین غفاری

قصه گو

گمنام

و برادر کوچکت،

 مهاجر


 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 11 بهمن1384 و ساعت 8:23 بعد از ظهر |
خدایا دست نیاز به سوی رحمتت دراز کرده ام

که دامنه ان فراخنای گیتی را فراگرفته

به جانب توانایی ات

که با تمام آن موجودات را مقهور خود کرده ای

........................................................

ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک

حق نگه دار که من می روم الله معک

خوش خبر باشی ای نسیم شمال

که به ما می رسد زمان وصال

هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک

گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

مرا امید وصل توام زنده می دارد

وگرنه هر دمم از هجرتست بیم هلاک

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 11 بهمن1384 و ساعت 7:37 قبل از ظهر |

چه مستی است ندانم که به ما رو آورد

                        که بود ساقی و این باده از کجا آورد

******************************************************

آیا هیچگاه

در دل شب،

دور از هیاهوی زندگی

به آسمان پر ستاره نگاه کرده اید ؟

و روح شما به عظمت و زیبایی آن مجذوب شده است ؟

این احساس احترام و ستایش به عظمت و زیبایی

و اظهار خضوع و تسلیم در برابر خالق

نیایش نامیده می شود.

نیایش ارتیاط قلبی انسان است با ذات عالم هستی

نیایش راز و نیاز درونی انسان است با کمال مطلق

نیایش، کشش روح است به سوی کانون غیر مادی جهان

نیایش پرواز انسان است به سوی پروردگار عالم

نیایش منحصر به انسان ها نیست

تمام موجودات عالم

در نیایشی بزرگ شرکت دارند

هر یک به زبان خود

خدا را تسبیح می کنند.

شعله شمع خود نیایشی است

و سوختن پروانه،

 نیایشی دیگر .....

خنده معصوم کودک نیایشی است

و مهر پاک مادر نیایشی دیگر .....

نیایش یک سیر روحانی و مکاشفه درونی است،

که در آن عصاره وجود آدمی می جوشد،

می سوزد،

به روح مبدل می شود

به فراخنای عالم هستی بالا می رود

و در وجود کل، حل می گردد.

آدمی قلب دارد که مرکز احساس عرفانی

و ارتباط با کانون نامرئی حیات

و درک زیبایی است،

این قلب با محصولات عقل سیراب نمی شود،

نیایش، لطیف ترین و عمیق ترین نیاز فطری قلب است.

هنگام نیایش

پرده های ضخیم عالم محسوسات

از روی قلب به کناری می رود

و مشعل فروزان روح آدمی

نور افشانی می کند.

نیایش آرامش ضمیر می اورد

نفس را تصفیه می کند

روح را انبساط می دهد

ایجاد نشاط می کند

و ظرفیت وجود انسان را

از کمال لبریز می نماید

در میان نیایش ها

نیایش عشاق، شوری دگر دارد.

در میان عشاق عالم نیز ،

علی (ع)جایگاهی خاص دارد.

علی مظهر کمال و عشق و انسانیت،

آنچنان عاشقانه راز و نیاز می کند

که دل آدمی آب می شود

آنهمه قدرت و شجاعت

با آنهمه خضوع و بندگی

آنهمه شور و عشق،

با آنهمه ترس از فراق ........

راستی که مافوق طاقت بشری است.

اگر پیره زنی ضعیف،

که به دروازه مرگ قدم نهاده است،

از ترس و وحشت در مقابل خدای تضرع کند،

چندان تعجب آور نیست.

یا بیچاره مضطری که جبر زمانه بیرحمانه خردش کرده است،

امن یجیب بگوید ....

باز هم قابل درک است

ولی آنجا که قدرتمندترین و بی نیاز ترین مرد روزگار

از شب تا به صبح

خاضعانه راز و نیاز می کند و می گرید ،

قابل فهم بشری نیست.

علی فریاد می زند :

" خدایا

من بخاطر ترس از جهنمت ترا نمی پرستم

به بهشت تو نیز طمعی ندارم

تو شایسته پرستشی

و محرک من فقط عشق به توست. "

علی تاجر پیشه نبود که با خدای خود معامله کند

و در ازای عشق پاداشی بخواهد،

عشق شیرازه هستی و حیات او بود

و بدون عشق

نمی توانست زنده بماند.

دعای کمیل

شراره های آتشی است که از روح و جان علی برخاسته

و علی ان را به دست خود به کمیل تعلیم نموده است.

برای کسب فیض زنده دلان، این نیایش بزرگ به فارسی برگردانده شده است.

اگر گفتی این متن از کیه ؟

منبع   : ..................1383.  دعای کمیل ترجمه . دفتر نشر فرهنگ اسلامی

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 10 بهمن1384 و ساعت 10:0 قبل از ظهر |

 

تضمین می کنی تا فردا زنده بمانم ؟؟ !!

می شود به کسی که درد دارد گفت : تو باید در این روزها یا ساعات خاصی ناله کنی ؟ !

جواب این دل بی صاحب را چی بدهم ؟ !

کسی صدایش می کند تا برمی گردد و یک لحظه چشمش به چهره نقاشی شده او می افتد به ناگاه بوی تعفنی که سال ها قبل تجربه کرده بود به مشامش می خورد ، آری این بوی گناه است با عجله جوابش را می دهد و دور می شود

نفسی عمیق می کشد تا ریه هایش از این بوی ازار دهنده خالی شود

خدا را شکر می کند

دلش دیگر به سختی چند روز پیش نیست

با تلنگری ابری می شود و آرام می بارد

ای کاش می شد از این حال بیرون نمی آمد

آرزو می کند که مرگش نیز در همین حال و هوا باشد !

صدای سید مرتضی آرامش بخش اوست و دکمه های صفه کلید بالا و پایین می روند !

کاش می دانستی چه حال خوشی دارد؟

ساعت 1:40 بعد از نیمه شب است

کمی کار می کند و دوباره بلند می شود و پشت کامپیوتر تایپ می کند.

امروز حالی داشت که مدت ها بود تجربه اش نکرده بود.

چند سال پیش بعد از اردوی جنوب، جایی مهمان بود، اصلا از حال و هوای بچه ها نمی توانست بیرون بیاید.

حس می کرد پاک پاک شده است.

انگار بچه ها شفاعتش کرده بودند

صاحبخانه داشت از دنیا و حرف های معمول روزمره می گفت.

بوی تعفن  مشامش را به سختی می آزرد !!

داشت بالا می آورد !

خدایا چه کند ؟!

اگر بلند شود و برود زشت است و بی ادبی !

اصلا نمی شنود که صاحباخانه چه می گوید!

فقط می داند که حالش خیلی بد است

انگار گوشت متعفی را جلوی صورتش گرفته اند

خدایا کمکم کن !

گویا یکی از همسفرها حالش را فهمیده است، صدایش می کند، با عجله اجازه می خواهد و به سرعت بلند می شود و می رود

آه آه آه آه آه آه آه آه

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 10 بهمن1384 و ساعت 2:16 قبل از ظهر |

نمی دانم تا حالا اتاق عمل رفتید یا نه ؟

فقط صدای پرستارها را می شنیدم  منو از روی برانکارد برداشتند و گذاشتند روی تختم ، چون بچه های مجروح بخش می دونستند که همراهی ندارم دورم جمع شده بودند.

یکی می گفت : آها داره به هوش می آد، نگاه !  نگاه !  داره پلک هاش تکون می خوره.

اون یکی می زد توی صورتت و می گفت : پسر بیدار شو بسه دیگه !

هر چی زور می زدم بگم : بابا یکی یه چیکه آب به من بده ! دهنم مثل زهر ماره !   فایده ای نداشت

امروز یاد حسن افتاده بودم

یکی از بچه های خوب گردان قاسم

بچه های ناب جبهه به ندرت خودشان را لو می دهند و به جز دوستان خیلی نزدیک شان کسی از وضعیت مجروحیت و دردهایشان خبری ندارد.

نمی دانم چطوری شد که یه روز از حسن حال و روزش را پرسیدم . خیلی ساده برام گفت که چی میکشه !

می گفت : گاهی وقت ها توی خواب درد شدیدی بیدارم می کند . با این که بیدارم حتی نمی تونم یه انگشتمم تکون بدم !!

شدت درد آن قدر زیاد است که احساس می کنم همین الانه که بمیرم، هر کاری می کنم که دستم را تکانی بدهم یا خانمم را صدا کنم نمی توانم این درد چقدر طول می کشه ؟؟  فقط خدا میدونه !! من با حسن خیلی صمیمی نبودیم برای همین جلوی روش که نتونستم هیچی بگم الان چند ماه است که ندیدمش فقط گاهی تلفنی از حسین حالش رو پرسیدم

ولی هنوز حرفهاش توی گوشمه

ولی اینجا که می تونم بگم و تنهایی گریه کنم

حسن جان برادرت برایت بمیرد خدا کند درد و بلایت بیاید به جان من تا شاید کمتر عذاب بکشی

فکر می کنم با این عذابی که حسن کشیده  به اندازه چند تا شهید اجازه شفاعت خواهد داشت.

اجرش با جانباز روز عاشورا

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 10 بهمن1384 و ساعت 0:0 قبل از ظهر |

برای "چفیه یعنی عشق"

بعضی از بچه های قدیمی تر جبهه یه صندوق مهمات را می کردند کمد !

توی جعبه مسعود همیشه یکی دو تا چفیه تر و تمیز و معطر اضافه بود.

بعضی ها فکر می کردند نکنه با عمو فرج تدارکاتی حسابی رفیقه و هی ازش چفیه می گیره.

نمیدانم این همه چفیه رو از کجا می آورد !!

 

هر کدام از بچه های دسته که چفیه نداشت یا چفیه اش کهنه شده بود می رفت سراغش و یه چفیه تر و تمیز و معطر می گرفت.

اگر هم ازش می پرسیدی این چفیه ها رو از کجا
آوردی ؟ !

یه جورایی طفره می رفت.

یه روز دیدم یکی اون پشت مشت ها کنار سیم خاردارها نشسته و داره با یه چیزی ور می ره ! ؟

خودش بود فکر کردم شاید چتر منوری چیزی پیدا کرده !

سلام چیکار داری می کنی ؟!

یه کمی هول شد !

نزدیکتر که شدم دیدم پای سیم خاردارها نشسته و داره با حوصله و سلیقه یه چفیه گلی و کثیف رو از سیم خاردارها جدا می کنه ؟!

به روش نیاوردم ولی فهمیدم جریان چیه !

گاهی باد چفیه  بچه ها رو که شسته بودند و دور و بر چادرها و سنگرها پهن  کرده بودند با خودش می برد. بعضی وقت ها مسعود تنهایی یا با یکی دو تا از

 همشهری هاشون برای ورزش و راهپیمایی می رفتند اطراف اردوگاه، یا یه گوشه ای برای خودش خلوت می کرد این چفیه ها رو می شست و بعد از معطر کردن به
بچه هایی که لازم داشتند می داد.

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 9 بهمن1384 و ساعت 10:15 بعد از ظهر |

گزیده گویی یکی از نیازهای اساسی ارتباطات امروز است

به شما برنخورد ! مودبانه "سرکار گذاشتن" میشه این:

یعنی این که فقط با استفاده از سه کلمه، عده زیادی را به اندیشه واداشته ای. ( بابا دارم حسابی قلنبه سلنبه در می کنم ها !!)

امروزه دیگری کسی وقت و حوصله مطالب طویل و خسته کننده را ندارد. اگرچه داشتن اخلاص اصل اساسی در نفوذ کلام است ولی باید برای کوتاه گویی نیز جایگاه فوق العاده ای قایل شد. که این هر دو را در نوشته های وبلاگ های موفق می توان دید. قصه گو، گمنام و دیگرانی که این را دریافته اند مخاطب های زیادی پیدا کرده اند. من به جز یکی از دوستانم- بیدمشک- جای دیگری سر نمی زدم. وقتی که به واسطه بیدمشک به پری و بعد گمنام رسیدم حسابی تعجب کردم که وبلاگی که رنگ و لعاب ظاهری ندارد حتی نوشته هایش هم حکایت از یک شیدایی درونی دارد که به اشتباهات تایپی هم اهمیت زیادی نمی دهد یک ماه است که چیزی ننوشته ولی روی آخرین نوشته اش بیشتر از صد تا یادداشت گذاشتند ! !

خیلی تعجب کردم و تا چند روزی که پیداش بشه حسابی به هم ریختم و خیلی از کارهام تعطیل شد و شروع کردم به دوباره نوشتن که شاید 5 سال بود که کنار گذاشته بودم.

البته 5 سال پیش هم تحفه ای نبودم

ولی خب یه مدت مشتری داشتم و می نوشتم

حتی شدم سر دبیر نشریه دانشجویی دانشگاه

بگذریم.........

نگفتم ریا کاری توی خونمه

ببین شروع کردم دارم از خودم می گم !

نمیدانم در این گمنامی چه حکمتی است که هر کسی که دنبالش باشه بالاخره به یه جایی می رسه

ولی بدبختی کار اینجاست که انگار این گمنامی باید توی خونت باشه و بعضی ها مثل من از مادر ریاکار به دنیا آمده اند. هر چی زور می زنیم که راه رفتن کبک رو یاد بگیریم راه رفتن خودمون هم یادمون میره.

البته گزیده گویی خود هنری است که از هر کسی بر نمی آید.

گاهی کسی مثل من وقتی که می خواهد گزیده بگوید، چنان
می نویسد که باید خودش هم پیش نوشته اش باشد تا توضیح بدهد که  بالا خره لیلی زن بوده یا مرد ؟؟!!

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 9 بهمن1384 و ساعت 4:55 بعد از ظهر |

گمنامی

برادر محمود گفت : خب برادرا  توجه کنند !

ایشون فرمانده دسته تون هستند برادر ابوالفضل نظری.

تو دلم گفتم : این ! ؟ اینو اگه هلش بدی که می افته.

خوب حالا به سه نفر آرپی جی زن نیاز داریم.

زود پا شدم رفتم جلو و نشستم.

خب حالا برای هر کدام از این ها دو نفر کمکی می خواهیم.

یه نفر زودتر از همه آمد نشست پشت سر من.

یکی که گویا می شناختش اومد نزدیک و آرام گفت : برادر صابر شما نه، خواهش می کنم شما بفرمایید.

ولی طرف بدون این که حرفی بزند محکم سر جایش نشسته بود و اصرار های معاون گروهان هم فایده ای نداشت.

با کلی من و من برای دو تا آرپی جی زن دیگه هم دو تا کمکی پیدا شد.

فقط این قدر زورشون بهش رسید که بشه تیر بارچی دسته

قراضه ترین و سنگین ترین اسلحه دسته را به اون دادند ( دادند که نه خودش گرفت. گلنگدنش رو باید با پا می زدی.

........

و قتی قادر توی والفجر 8 مجروح شد بهش تکلیف کرد که باید دسته منو تحویل بگیری و اداره کنی. از حرف برادر بزرگترش نتونست بگذره.

وقتی که دید حسابی پته اش روی آب ریخته و همه می شناسندش.

خط خوش

صدای خوش 

یه دفعه که نمیدونم چطور شده بود اذان گفت

همه مات و مبهوت شده بودند

انگار صدای بشر نیست صوتی از ماورا ست.

هر کسی یک بار می دیدش بیچاره اش می شد.

دیگه مگه می شد دوری اش رو تحمل کرد

می ترسم در موردش بنویسم حیفش کنم

بهش ظلم کنم و فردای قیامت نتونم جواب بدم

ولی آخه این حرف ها قلنبه شده توی دلم داره منو می ترکونه

اینجا که کسی نمیدونه من کی ام و چی ام کسی گریه امو هم نمی بینه

پس بذار بنویسم

ولی به خدا دیگه نمی تونم

 چشمام صفه کلید رو نمی بینه

قلبم دیگه طاقت بیشتر از اینو نداره بقیه اش باشه برای بعد.

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 9 بهمن1384 و ساعت 2:28 بعد از ظهر |

خوشا به حال ان هایی که ندید خریدارند

خوشا به حال آن ها یی که شهدا را ندیده اند وعاشق شان شده اند

توی اردو، گاهی یادم می رفت که چند سالمه

از کار هاشون که بگذریم

اصلا عطر و بوی شهدا رو میدن

 

راستی این درسته که بیشتر اصحاب آقا رو آقایون تشکیل می دن ؟!!

فکه

پس چرا این دیوونه های شهدا بیشترشون خانم اند ؟!

 

 

 

مهاجر

توی این حال و هوا که هرجا می شینی صحبت از اینه که پروتون

 

 بهتره یا ریو ؟!

ال 90 کی به بازار می آد و .........

اینا دیگه کی اند ؟!

باز داره بوش می آد !

بوی اردوی جنوب ؟

پارسال تو خود این فکه هر چی از دهنم در می رفت بهشون گفتم.

گفتم خیلی نامردین

اصلا نون و نمک و جوانمردی حالیتون نیست

این جوجه ها رو هر سال دعوت می کنین و من باید چند سال یه بار بیام ؟!

ها این کجاش رفاقته ؟ !

اگر امسال هم منو نخواین، آبروتونو پیش این بچه ها می برم

می گم  با اینکه براتون می میرم این جوری باهام رفتار می کنین

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 9 بهمن1384 و ساعت 2:57 قبل از ظهر |

همه اش دروغ بوده !!

یه روز آمدند پیشم و گفتند می خواهیم با شما حرف بزنیم

بعد از کمی مقدمه چینی گفتند ما همدیگر را دوست داریم  ولی هیچکدام هم شرایط ازدواج را نداریم

 از کمیته انضباطی هم ما را خواسته اند ما هم گفته ایم که قصد ازدواج داریم و شما هم در جریان هستید و قرار است عقدمان را بخوانید!!!

گفتم پسر خوب من از کی عاقد هم شده ام ؟

من که صلاحیتش را ندارم علاوه بر این شما پیش هر کس دیگر هم بروید خواهند گفت رضایت پدر دختر شرط است.

علاوه بر این آیا به این رسیده اید که مناسب هم هستید.

دختر گفت فکر آنجایش را هم کرده ایم، من چون قبلا عقد پسر عمویم بوده ام و جدا شده ام برای ازدواج مجدد نیازی به اجازه پدرم ندارم ! !

صحبت ها که تمام شد

پس چکار کنیم ؟ اگر خانه مان تماس بگیرند آبروی مان

می رود !

گفتم : پس قبل از این که آن ها تماس بگیرند خودتان مثل یک جوان خوب با خانواده تان صحبت کنید.

چون شرایط لازم برای ازدواج را ندارید ارتباط تان را هم با همدیگر کم کنید و مثل دو همکلاسی روابط محدودی داشته باشید بعد ها اگر دیدید شرایط ازدواج را دارید ........

بچه های عاقلی بودند. پذیرفتند و رفتند.

........

پسر راحت تر دل کنده بود

دختر هنوز مشکل داشت و از کم محلی های پسر دلخور بود

پسر عمو پشیمان شده بود

دوباره او را می خواست.

..

..

پسر درست در گیر و بیر امتحانات زنگ زد که می خواهم ببینمتان.

می گفت : تمام حرف هایش دروغ بوده

هم مادر داره هم یک برادر

اصلا عقد پسرعمویش هم نبوده ! !

خدا به من رحم کرده ! !

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 9 بهمن1384 و ساعت 2:37 قبل از ظهر |
داشتم می رفتم کلاس دیدم یکی داره دنبالم می دوه مدتی بود وقتی که می دیدمش سلام که می گفت احساس می کردم که چیزی می خواهد بگوید و نمی تواند گفت : اگر وقت داشته باشید می خواهم با شما حرف بزنم گفتم : الان کلاس دارم قیافه گرفته اش نشان از اندوه شدید درونش داشت ...... اول کمی من و من کرد و بعد گفت : من می خواهم خودم را بکشم ! تغییر رشته داده بود و یک سال عقب افتاده بود علت اصلی اش به خاطر این بود که می خواست با آن پسر هم رشته باشد ازدواجشان سر نگرفته بود کاری را طراحی می کرد که نصفه مانده بود او رفته و دردسرهایش برای دختر مانده با پدرش مشکل جدی دارد دختر متین و خوبی است و بسیار باهوش و با استعداد بسیار به هم ریخته است چند بار آمد و صحبت کردیم حالا که در دانشکده می بینمش حالش بهتر شده از حالاتش معلوم است. چند روز پیش گفت که باز هم حرف دارد. امروز در محوطه بود دوستش قبل از خودش آمد مستاصل بود نمی دانست چکار کند گفتم : تو منتظر باش و با هم خانه بروید. با این حال نباید تنها بماند. خودش آمد باز هم حالش بد بود با این که معلوم بود قبلش کلی گریه کرده است ولی پر پر بود و منتظر تلنگری که دوباره ببارد. دفعات قبل صریح و بی پرده اشتباهاتش را گفته بودم احساس می کردم نیاز دارد از خواب بیدارش کنم ولی این دفعه دیگر نمی شد مهربان تر و آرام تر حرف زدم به اشتباهاتش پی برده بود با پدرش بهتر از قبل شده است گفتم : این یک گام به جلو بوده و خوب است........... دو تا خواستگار خوب دارد درس خودش هم که در شرف اتمام است گفتم یکی را که بهتر است انتخاب کن گفت از ازدواج بدم می آید ! ... ... گفتم قران بخوان آن هم هر روز، حتی شده چند آیه چشمانت را ببند کتابش را باز کن و روزیت را بگیر. دوست دارد کار کند بچه ها را دوست دارد گفتم مهد کودکی آشناست معرفی ات می کنم درس نقاشی یا زبان بگو حلا دیگر حالش بهتر شده بود دوست باوفایش در سرما محوطه روی نیمکت فلزی منتظرش نشسته بود گفتم : برو دیرت می شود چشمان خیسش برقی زد یعنی که ممنونم و رفت
+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در شنبه 8 بهمن1384 و ساعت 10:41 بعد از ظهر |

   قصه گو !

دست راستمو روی سینه ام گذاشتم و دانه ها تسبیح شروع به غلتیدن کردند :

یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح

یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح

یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح

یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح

یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح

یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح

یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح

همین جوری داشتن بالا می رفتند و من هم تکرار می کردم و نگاه :

یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح

یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح

یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح

هنوز که 70 تا نشده بود  چرا ایستادند

ایستادند و شروع کردند به چرخیدن دور اون سه نفر

خودشون بودند حمید وصابر !

یکی دیگه اون ورتر روی سجاده اش نشسته بود

و من همینطور ادامه دادم

یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح

یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح

یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح

اون یه نفر خیلی هول بلند شد شروع کرد گفتن :

یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح

یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح

حمید و صابر هم  بلند شدند

حالا دیگه باز رفتند بالاتر

یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح

یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح

برگشت به طرفم و با چشمی نگران و لبخنی کوچک نگاهم کرد

یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح

یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح

یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح

پدرش بود

یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح

یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح

یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح

خوب، برای دخترش دعا می کردم

صابر و حمید هم نگاهم کردند و خندیدند

آخرین یا فتاح را گفتم و سجاده را جمع کردم خواب بود دلم نیامد بیدارش کنم و خبر ش کنم که چی شده

بیدار که شد گفتم

هر دو گریه کردیم

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در شنبه 8 بهمن1384 و ساعت 7:6 قبل از ظهر |

 

بچه های اروند

هدیه به برادر بسیار عزیزم، رزمنده کوچولوی گردان قاسم

موسی دودکانلو[1]

با اینکه بعد از جنگ ندیدمش هر کجا هست خدایا به سلامت دارش!

به زور چهارده سالش می شد !!

لاغر و ریزه میزه

اصلا معلوم نبود که چطوری اعزامش کرده اند

همین که فهمید احتمال دارد او را عملیات نبرند

اول کلی گریه کرد !

دید نه، بر دل سنگ فرمانده اثر ندارد

 شروع کرد دعوا کردن

شد عین دیوانه ها

نمیدانم از کجا یک نارنجک گیر آورده بود

می گفت : اگر منو نبرید منفجرش می کنم

حاج مصطفی[2] دید نه بابا این بچه شوخی بردار نیست

اجازه داد  بیاید

کنار اروند که رسیدیم

توی یک روستای خالی از سکنه مسقر شدیم

شب نزدیک ساعت 5/9 که شد برادر ابولفضل[3]، موسی را در یکی از انباری ها خانه روستایی برد و در را از پشت بست

و ما رفتیم !!

بعد از سه روز نبرد نفس گیر وقتی داشتیم با بچه های یک گردان تازه نفس عوض می شدیم

توی تاریکی شب صدای جیغ جیغو  و بچگانه موسی را شناختم

گفتم  : پسر تو چطوری اومدی ؟ !!

گفت : شما که رفتید هر چی توی انباری بود گذاشتم زیر پام تا قدم به سوراخ روشنایی انبار رسید

 از بچه های گردان های دیگه که از کوچه رد می شدند کمک خواستم و برایم در را باز کردند و با آن ها آمدم خط و شما را پیدا کردم.



[1] موسی اهل خوی است

[2] -  برادر مصطفی اکبری فرمانده سپاه استان اردبیل

[3] - برادر عزیزم شهید ابوالفضل نظری که در کربلای 5 آسمانی شد در حالی که شاید یکی دو ماه بود که ازدواج کرده بود.

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 6 بهمن1384 و ساعت 11:17 بعد از ظهر |

به بهانه پنج شنبه

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود

گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود

آی چشم هایم !

اصلا می دانید که چندی است که با کمیل علی نباریده اید ؟

امروز ابری ابری ام

دلم برای همه علی ها تنگ شده است

برای بهمان فلان گفتن و صفای علی سرداری

با هم کنکور قبول شدیم

ولی او قبل از شروع ترم پریده بود

برای پیشانی قناسه خورده علی پوریان

برای مهربانی های علی علمی نیک

که بیشتر از همه وقت به آن نیاز دارم

برای سیدعلی 

برای علی اکبر

برای صفا و یکرنگی های

لطفعلی ناصری

دنیای ما چرا به ما  وفا نداره

بی اعتباره

چرا خزون همیشه افت بهاره

این روزگاره

وامانده شهر و دیارم

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 6 بهمن1384 و ساعت 7:1 بعد از ظهر |

 

پدرم گفت: نامه داری 

گفتم از کجا ؟!

گفت : از علی آباد کتول

از کی ؟

صادق سالاری

روی پاکت فقط اسم شهرمان و من را نوشته بود خیابان و کوچه و پلاک را نمی دانست

پستچی هم نامه را آورده بود داده بود مغازه عمویم

 

روزی امروز جاثیه 14و15 :

قل للذین امنو یغفرو للذین لا یرجون ایام الله لیجزی قوما بما کانو یکسبون*

من عمل صالحا فلنفسه و من اساء فعلیها ثم الی ربکم ترجعون

به آنان که ایمان آورده اند بگو از جور جهالت های مردمی که به ایام الهی امیدوار نیستند در گذرید که خدا  هر قومی را به پاداش اعمال خود می رساند*

 

حافظ امروز :

آن که بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت       

بازش ارید خدا را که صفایی بکنیم

 

هیچ لذتی بالاتر از انس با قلم و کتاب نیست    (نقل به مضمون از پیرمان روح الله)

 

 

گویی با نوشتن فرصتی پیدا می کنی که در خود اندیشه کنی

                درونت را بکاوی

                                       و خودت را که گم کرده ای بیابی

 

 

یکی می گفت هر چیزی به یک بار خواندنش می ارزد

عمر بسیار کوتاه است و فرصت ها اندک

و خواندنی ها بسیار

ذهن و فکر آدمی نیاز به تفکر دارد

 و زندگی نیاز به هدف و حرکت

اگر در زیبایی ها اندیشه کنی

هدف خوب برای همت بلندت ترسیم کنی به هرچه که می خواهی می رسی

چیزهایی که می خوانی ذهن و فکرت را مشغول می کنند

اگر نجنبی تسخیرت می کنند

اهداف کوچک و افکار بازدارنده

اگر غفلت ها و فراموشی ها نبود تلخی های زندگی نابودمان می کرد

اگر خود را به همین داروی تحمل دنیا یعنی فراموشی ها بسپاریم

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 5 بهمن1384 و ساعت 6:22 بعد از ظهر |
 

صادق جان!

 به این حساب می گذارم که خودت این سایت را زدی تا من فراموشت نکنم تا هر وقت از راه ماندم دستم را بگیری.

شهید محمد صادق سالاری متولد 1345

خونه ما این طرف رودخونه بود و خونه شما اون طرف مثل امروز که برای ووروجک هام 10 تا شیر خریدم هر روز یک قابلمه بر می داشتم برای خریدن شیر دم درتان می آمدم

چند تا گاو داشتین شیرش رو به همسایه ها می فروختین

مادر نداشتی ولی چند تا خواهر مهربان داشتی

سبزه بودی و مهربان

بابات خیلی کم حرف بود

خیلی باهوش بودی

من هم درسم بد نبود

ولی تو بهتر بودی

خوش به حالت جایی که الان هستی بهتر از جایی که من هستم

کسی که همت و اراده و احساسات زیبای تو را داشته باشد حتما به جاهای خوب می رسد

تمام عکس هایی را که برایم چاپ کرده بودی و فرستاده بودی هنوز نگه داشتم

از امروز عکست را روی در اتاقم می زنم

تو وفادارتر از من هستی

چون فراموشم نکردی

دیشب که همین جوری به سرم زد من هم وبلاگی داشته باشم چند تایی اسم نوشتم و بعد چون سرعت کم بود ول کردم

صبح که نامه ها را نگاه کردم دیدم از بلاگ فا پیغامی آمده و یه وبلاگ به اسم تو درست شده

باشه عزیزم

می نویسم

چون تو می خواهی

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 5 بهمن1384 و ساعت 11:25 قبل از ظهر |