تبليغاتX
پروانه ی مهاجر

 

.... آنکه فرمود بنده خود را به شب برد، برای راز و نیاز به حق برد

زیرا که شب موسم عارفان و وقت خلوت دوستان است و آرامگاه مشتاقان، هنگام نواخت بندگان است،

چون شب در آمد، دوستان را وقت خلوت آمد

که رقیبان در خواب و دشمنان دور، خانه خالی و دوست منتظر و مسرور

رازی است مرا با شب و رازی است عجب

شب داند و من دانم و من دانم و شب

تفسیر عرفانی قران مجید خواجه عبدالله انصاری

*******************************************************************************

دیروز چمران من 5 ساله شد.

وقتی می خواستم اسم چمران بر او بگذارم، حتی برخی بچه بسیجی ها بر من خرده گرفتند. بگذریم که چه گفتند. فهمیدم که تصمیمی که گرفته ام درست است،

 شهدا حتی گاهی در بین همرزمانشان نیز غریبند.

پسرم چمران ات نامیدم تا هر روز دهانم را به عطر مصطفی بارها خوشبو کنم.

آرزو می کنم روزی در این مرز و بوم صدها کودک به یاد

 شهید جاج ابراهیم همت،

شهید محمود کاوه

شهید حاج حسین بصیر

شهید دکتر مصطفی چمران

شهید محمد جهان آرا

شهید دکتر محمد جواد باهنر

شهید مهدی و مجید زین الدین

و بسیاری دیگر

همت و چمران و بصیر و جهان آرا و باهنر و زین الدین نامیده شوند تا چمران من وقتی بزرگ شد احساس غربت نکند و همراهانی همنام برای سلوک در راه شهدا با خود داشته باشد.

تفالی به حافظ زدم آمد :

ساقی بیا که یار پرده ز رخ برگرفت

کار چراغ خلوتیان باز در گرفت

آن شمع سر گرفته دگر چهره بر فروخت

وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت

آن عشوه داد که مفتی ز ره برفت

وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت

زنهار از آن عبارت شیرین و دلفریب

گویی که پسته تو سخن در شکر گرفت

هر سرو قد که بر مه و خور حسن می فروخت

چون تو درآمدی پی کاری دگر گرفت

زین قصه گنبد افلاک پر صداست

کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت

حافظ تو این سخن ز که آموختی که بخت

تعویذ کرد و شعر تو را و به زر گرفت

****************************************************

 

بوی عطر نجیب آلاله، بوی سیب و شهادت و قرآن

بوی پرواز ، بوی عاشورا، بوی عصر ظهور می آید

 چمران کوچولو متولد ۲۷ بهمن 1380 است.

مادرش  آرزوهایمان را اینگونه سروده  است:

ای خدا این پسرم چمران است      

مرشدش پیش شما مهمان است

این که چمران من  و ناز من است   

غنچه ئ بسته ئ پر راز من است   

تا که این نوگل من باز شود

دفتر معرفت  آغاز   شود      

لب او از تو سخن گوید و بس    

دل او عشق تو را جوید و بس   

خالقا نغمه   داوودش    ده             

عقل و حلم و کرم و جودش ده  

همچو چمران دل پر سوزش ده

قلم و حرف جگر سوزش ده

ای خدا مرد مجاهد بکن اش       

شمع شب های مساجد بکن اش              

از کرم  نا بده  و نیرویش          

حَسَن الخُلق بفرما خوی اش     

بنده  کوچک  مولی باشد     

تحفه ای از طرف ما باشد

ببینم برای چمرانم چه هدیه می آورید

 

                                 

به قول قصه گو : آوردن همراه به هر تعداد بلامانع است

آخر سر هدیه ای به رسم یادبود تقدیم شرکت کنندگان بخصوص مجردها و عروس و دومادهایی که هنوز بچه نیاوردن ! خواهد شد........؟؟!!

بابای چمران

+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1384ساعت 6:20 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

یا ایهالذین امنو اذکروالله کثیرا

پیغمبر فرمود : هر کس کسی را دوست دارد زیاد یاد او کند، نشان دوستی ذکر فراوان است و رشته دوستی نگذارد که زبان از یاد بیاساید یا دل از ذکر خالی بماند.

ذکر دوست بهره مشتاقان است و روشنایی دیده و دولت جان و آئین جهان

یک ذره فزودن به دوستی به از دو جهان است

یک لحظه با دوست خوشتر از جان است

یک نفس با دوست ملک جاودان است

عزیز آن بنده ای که سزاوار آن است

این چه کار است که بی نام و نشان است

شغل بنده است و از بنده پنهان است

رفیق از آن بی طاقت و به آن یازان است

و او که طالب آن است در میان آتش نازان است

تفسیر عرفانی خواجه عبدالله انصاری

 کربلای ۵ توی شلمچه

کوله آرپی جی پشتش آتش گرفته بود. اسمش منصور اسماعیلی بود.

اولین بار که دیدمش تو بیمارستانی در مشهد بود. روی تخت گویی رستم پهلوان آرمیده است. فقط
 می تونست حرف بزند همین، و هیچکدام از اعضای بدنش قادر یه حرکت نبودند، حتی دستهایش،

باورت نمی شد که این جوان رعنا و رشید که دستهایش به دستهای مولایش ابوالفضل می مانست، نمیتواند مگسی را از خود دور کند.

........................

........................

................................

وقتی شنیدم از مشهد آمده و در بیمارستان شهرمان بستری است. رفتم به ملاقاتش.

شماره اتاق را پرسیدم. داخل اتاق سرک کشیدم ولی هیچکدام شبیه منصور نبودند

داشتم برمی گشتم ک از پشت سر صدایم کرد.

باور کردنی نبود!

از آن منصور ورزشکار بلند بالا و تنومند

چی مانده بود ! ؟

الان نوزده سال از آن زمان گذشته است ولی چنان از دیدن آن صحنه آزرده شده ام که اشک امانم
نمی دهد.

به زحمت خودم را کنترل کردم تا اشکهایم سرازیر نشوند. مانند پدری که کودکی را در آغوش بگیرد

چون جان شیرین برادرم را به سینه تنگم فشردم

دمی پیشش نشستم و دلداری دادم و گفتم که انشاءالله بزودی خوب می شوی.

انفجار اشک ها نزدیک بود. روی چون ماه هلال و زرد شده اش را بوسیدم از بیمارستان زدم بیرون.

همانند مجانین در خیابان راه می رفتم و اشک می ریختم.

....................

.............................

........................................

بچه ها گفتند مراسم دعای امشب خانه ی منصور اسماعیلی برقرار است. محرم بود، همه سیاهپوش به در خانه برادر رفتیم. مدتی بود که در تهران و جاهای دیگر تحت درمان بود و ندیده بودمش.

منصور روی تختی دراز کشیده بود و رویش پرده ای کشیده بودند که از بدنش فاصله داشت.

بچه ها یکی یکی می آمدند و روی استخوانی برادر را می بوسیدند به کناری می رفتند.

بدن منصور فقط استخوان بود و پوستی

 هیچ گوشتی در بدن نداشت

شاید اگر وزنش می کردند 30 کیلو نمی شد

خدای من!

چگونه امتحان می کنی بندگانت را ؟

................

..........................

.........................................

گفتند منصور از معالجه برگشته و حالش خیلی بهتر است.

با زحمت آدرس منزلشان را پیدا کردم.

پدر پیرش آمد دم در و راهنماییمان کرد.

خدایا رحمتت رو شکر !

نزدیک بود از شادی بال در بیاورم

خدای من منصور روی تخت نشسته بود

منصوری ک دفعه قبل فقط و فقط چشمانش را می توانست تکان بدهد

حالا رو بروی من نشسته بود و لبخند می زد

اشک ها را آزاد کردم

در آغوشش گرفتم و تا می توانستم گریه کردم

................

........................

..............................

منصور الان در صدا و سیمای مرکز ارومیه کار می کند

گرچه روی ویلچر می نشیند ولی می تواند رانندگی هم بکند.

او را واسطه غمهایتان کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 5:57 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

برای جبران مافات، و عذرخواهی برایتان دو مطلب متفاوت دارم

بیمارستان شفا یحیاییان

ساعت 10 صبح بود که برای تعویض پانسمان ها آمدند

دقایقی نگذشته بود که صدای فریاد بلندی همه بخش را گرفت. یکی داد می زد :

آ آ آ آ آ آ آ ی ی ی ی ی ی ی خدا ا ا ا ا ا ا ا

با خودم گفتم بنده خدا حتما زخمش بدجوریه که این طوری فریاد می زنه.

بقیه هم اتاقی هام داشتند  زیر لب به من که اینجوری ناراحت شده بودم می خندیدند.

همون صدای فریاد پس از مکث کوتا هی با همان صدای بلند و کش دار ادامه داد:

آ آ آ آ آ آ آ آ ی ی ی ی ی ی ی خدا ا ا ا ا ا ا ا

مُر ---- د --------- م از گر--------  د --- ن    کُلُ------- فتی ی ی ی ی ی

(مُردم از گردن کلفتی)

صدای انفجار خنده من و بقیه پیچید توی بخش جراحی

رفتم پیشش ببینم این بامزه کیه ؟

از نوک پا تا زیر بغل هاش توی گچ بود

می گفتن چند ماه که توی گچه

 و از روی تخت نتونسته پایین بیاد

دکترش گفته بود که باید گاهی بلندش کنن، ولی کدوم پرستاری می تونست یه آدم رو که مثل یه تنه درخت دراز به دراز روی تخت افتاده بود رو بلند کنه.

از اون روز من و دو سه نفر از بچه هایی که توی نوبت عمل بودیم با هم می رفتیم و به زور مثل یک کنده درخت از روی تخت بلندش می کردیم و چند دقیقه ای سر پا نگهش می داشتیم.

خوب بود ؟ !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

خدایا ترا سپاس به خاطر بیماری که در جسمم پدید آورده ای.............

تا بواسطه آن مرا پاک سازی.........

و گناهانی را که از آن گرانبار شده ام تخفیف دهی

و مرا از سیئاتی که در آن فرو رفته ام پاک نمایی

 و آگاهی ام دهی که پلیدی گناه را به توبه از دل بشویم وبا یادآوری نعمت قدیم گناه بزرگم را از پرونده ام محو نمایم. .............

خدایا بر محمد و آلش رحمت فرست و آنچه را برایم پسندیده ای در نظرم محبوب ساز

و تحمل آنچه را بر من وارد نموده ای آسان ساز

و مرا از آلودگی اعمال گذشته پاک کن و شر اعمال گذشته ام را از من بزدای

و از لذت عافیت کامیابم ساز

و لطفی کن که از بستر ایم بیماری به سوی عفو و بخشش تو راه خلاص یابم......

................

......................

همانا تو بی استحقاق ما احسان روا می داری

دعای 15 صحیفه سجادیه

 

******************************************************

حمید عزیزم !

 هر چه گفته بودم پس می گیرم

غلط کردم

معذرت می خواهم

دیگه تکرار نمیشه

قول میدم

هر چی شما بگید همونه

..................

بچه های خوب

خواهر ها و برادرهایی که آزرده شدید از شما هم عذر می خواهم

حلالم کنید.

از اینکه با نوشته هاتون دستم رو گرفتید ممنونم

دیگه چیزهای بدبد نمی نویسم

..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 5:24 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود

ورنه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود

من دیوانه چو زلف تو رها می کردم

هیچ لا یق ترم از حلقه زنجیر نبود

یا رب این آینه حسن چه جوهر دارد

که درو آه مرا قوت تاثیر نبود

سر زحسرت به در میکده ها برگردم

چو شناسای تو در صومعه یک پیر نبود

نازنین تر زقدت در چمن حسن نرست

خوش تر از نقش تو در عالم تصویر نبود

تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم

حاصلم دوش به جز ناله شبگیر نبود

آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع

جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود

آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو

که بر هیچکسش حاجت تفسیر نبود

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

از امروز ماتم گرفتم

تعدادی از بچه ها اومدن

کم کم داره کلاسها شروع میشه

این حال خوش دو هفته گذشته رو فقط با روزهای خوش جبهه

یا اردوی جنوب با بچه های بسیجی میشه مقایسه کرد

چقدر زود تموم شد

فکر اینکه دیگه نمی تونم هر روز هر چقدر دلم می خواد پشت کامپیوتر بشینم و چپ و راست از بچه ها بنویسم و بقیه روز رو هم با فکر اونا صفا کنم

آزارم میده

هنوز برام شرط هم گذاشتن

اگه کتاب  رو تموم نکنم رضایت نمیدن اردوی جنوب برم

ماتمش شبیه ماتم موقع رفتن به مرخصیه

 یا شاید بدتر از اون، مثل تسویه حساب کردن از گردانه

کربلای 4 حمید از دست راستش مجروح شد

چند روز بعدش کربلای 5 شروع شد

حمید بیمارستان بود، نرسید کربلای 5 بیاد

با شنیدن خبر عملیات خودشو با دست باند پیچی شده رسونده بود

تا توی عملیات تکمیلی کربلای 5 شرکت کنه

می گفت خبر عملیات رو که شنیدم دیگه نتونستم طاقت بیارم

چنان بی تاب بودم که

 انگار ماهی رو از آب بیرون انداخته باشن

حاجی مصطفی گفت :

نمیشه حمید جون با این دست زخمی کجا می خوای بیای ؟

نه من دستم خوب شده

حاجی گفت : براش یه کلاش بیارین، اگه تونستی تیراندازی کنی باشه بیا.

اسلحه رو دادن دست حمید

با یه مصیبتی مسلحش کرد

حالا هر کاری می کرد انگشت های ورم کرده و کبودش نمی تونستن ماشه کلاش رو بچکونن

چیزی نمونده بود که جلوی همه گریه کنه

.................

حمید جونم....

داداش خوبم........

 راست حمید--  چپ صابر

دلم برات خیلی تنگ شده.........

حتی برای داد زدن هات و دعوا کردن هات هم دلم تنگ شده......

آخرش کارتو کردی و تو با صابر پریدی

هنوز  هم منتظرتم..........

منتظر

مدتیه بی وفا شدی

دیگه تنهام گذاشتی

میدونم تقصیر خودمه

میدونم تقصیر خودمه

خودم

خودم

من بد

من بد

من بد

.......

تازه دارم خوب میشم

می ترسم

می ترسم

اسماعیل چشامو شسته

حالا با این چشما

چه جوری این مناظر هچل هفت رو تحمل کنم

این چند روزه فقط از بچه ها شنیدم

این گوشا چه جوری

چرت و پرتای روز مره رو بشنوند

این زبون فقط از آسمون گفته

دیگه بلد نیست زمینی حرف بزنه

کم میاره

یادته باختران که بودیم می رفتیم کوه

 من کتک تون می زدم تا حسابی بدن تون محکم بشه

نکنه داری عوض اون کتک ها رو در میاری ؟

 تازه شدم مثل قدیما که با هم بودیم

که دوستم داشتی

که صابر دوستم داشت

 میومد دنبالم

سفارش می کرد بگید بیاد کارش دارم

یادته حسودی مو کردی

گفتی باشه حالا دیگه صابر میگه فقط تو بیای

تنها خوریه دیگه ها ؟

آخه نامردی نیست ؟

من تنهاخوری کردم یا شما ؟

ها ؟

حالا پروانه ی مهاجر شده  گردان قاسم من

من می خوام فقط توی گردان باشم

منو نفرستید پشت جبهه

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

مولای مهربان از راه دور آمده ام

حاجت دارم با زحمت زیاد آمده ام

آقاجان اجاقمان کور است

زندگی بر کاممان شیرین نیست

آقا ما جز اینجا در دیگری نمی شناسیم

آقا قربونت برم از آن سر دنیا

 از آذربایجان آمدم

آقا به مادرت قسمت می دم دست خالی برم نگردان

..........

..........

ساعت ها ناله و خواهش خسته اش می کند دمی از خود بیخود می شود......

صدایی مهربان بانویی می آید :

برخیز برخیز ! .....

سلام بانو  ! ........

شما که هستید ؟!

بانوی من !

حاجتم را از شما می خواهم

پشیمانم نکنید ....

آرام باش آرام بگیر

بیا این سه سیب را بخور

شفا می گیری ...

ولی شرط دارد !

هر شرطی داشته باشد با دل و جان می پذیرم

 می پذیرم خانمم، بفرمایید

 

...این ها به رسم امانت نزد توست

به همین اسم که میگیری باید برگردانی

.........

...........

به خود می آید

دیگر آشفته نیست

آرام شده است دیدار بانو قلبش را آرام کرده است

از آقا خدا حافظی می کنند و بر می گردند آذربایجان

......

قدم نورسیده مبارک باشد

قدمش مبارک و میمون

اسمش را چی گذاشتید :

جواد........

.........

خداوند به فاصله کوتاهی سه پسر به این خانم عنایت می کند.این قصه فراموش می شود تا سال های جنگ.

......

هر سه پسر در عملیات هایی که رمز مقدس بانو را بر خود داشتند نزد بانو بر می گردند. هر سه آهندوست

...........................

.........................

............................

اگر دلت جایی رفت

پروانه ی مهاجر فراموشت نشود

التماس دعا

 

به نقل از همسر شهید جواد آهندوست

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 5:59 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

جوانی روی یک بلندی نشسته بود و قرآن می خواند

آیه های قرآن روی سرش مثل ستاره های نورانی می چرخیدند و روی هوا نقش می بستند

......... این جوان به خواستگاریت می آید قبولش کن !!

........چند روز گذشت.

کم کم داشت خوابم یادم می رفت.

....

مادرم گفت : دخترم امشب مهمون داریم

خواستگار داری.

در را که باز کردم ........

خیلی هول کردم... همونی بود که توی خواب دیده بودم با مادرش بودند،

سربه زیر و آرام

با خانواده صحبت کردند و قرار شد بعدا جواب بدهیم.

مادر گفت: باید تحقیق کنیم

نظرت چیه دخترم ؟

خوابم رو گفتم و جواب مثبت دادم.

 *************************************************

 آقا جواد

یه روز صبح به جای برادر ممد که معمولا برای مراسم صبحگاه می اومد یه نفر دیگه اومد.

نمی تونم بگم بد اخلاق و اخمو ولی...

خیلی رسمی و جدی

برادرا !

از جلووووووووو  از راست........... نظاااااااااام !

الله اکبر........... خمینی رهبر

این دیگه چه جور نضمیه ؟!!

..................

همه با تعجب به هم دیگه نگاه کردن و گفتن : بابا این دیگه کیه ؟ !

....

یه بار دیگه.................. از جلو از رااااااست .........نظام

ظاهر شما هنوز یه نظام گرفتن بلد نیستین ؟ !!

راه بیفتین بینم

بدوو ............. به ایست

بدو......... بشین

....... بخواب............ پاشو بدو بینم........

آقا چشمت روز بد نبینه، اون روز این تازه وارد یه پدری از ما در آورد که خدا میدونه...

تمام اردوگاه رو  دور زدیم

خسته و کوفته اومدیم چادر برای صبحونه

آقا ایشون کی تشریف دارند....؟؟!!

ایشون معاون اول گروهان برادر جواد آهندوست هستند.

...........................................................................................................

شب عملیات والفجر هشت

ساعت 5/9 شب

21 بهمن 1364

نخلستان های حاشیه اروند رود

قرار بود آقا جواد تیم ما رو با یه گردان دیگه – فکر می کنم علی اصغر – ببره اون طرف آب. گردان علی اصغر  یک گروهان غواص داشت و دو گروهان پیاده، قرار بود که غواص ها با شنا از اروند رد بشن اون ور خط اول رو بشکنند.......... و بلافاصله نیرو های پیاده با قایق های تند رو خودشون رو برسونن اون طرف اب و خاکریز های بعدی رو بگیرند. و بعد گردان قاسم عمل کنه. ما باید می رفتیم و خاکریز "ب" شکل رو که تقربا بلندترین خاکریز اون منطقه بود رو پیدا کنیم و بچه های گردان رو به اونجا هدایت کنیم.

توی قایق نشسته بودیم من پیش سکاندار نشسته بودم. گاهی رگبار گوشخراش یک دوشکا آسمان را می شکافت و سکوت شب رو می شکست

به محض این که خط اول شکست ما بلافاصله رد شیم  اون ور آب و بعد از پیدا کردن خاکریز " ب "شکل بچه های گردان رو به اون طرف راهنمایی کنیم.

آقا جواد بود

، حمید فرمانده تیم بود

 من آرپی جی داشتم دو تا کمی و یه نفر تک تیرانداز که اکبر مرسلی بود.

قایق ها پس از شکسته شدن خط با سرعت و غرش به اون طرف آب زدند

چند متر مانده به ساحل قایق گیر کرد به سیم های خاردار

سکاندار هر کاری کرد نتونست پره های موتور رو از سیم های خاردار در بیاره

داد زد :

بپرید !

 بپرید توی آب و بقیه مسیر رو شنا کنید !

آقا جواد گفت نه کسی توی آب نپره

در یک چشم به هم زدنی آقا جواد پرید تو آب

رفت زیر آب و پره قایق رو رها کرد

اومد بالا تمام لباس هایش خیس بود