بیست سال پیش .... زمستان 1364
دزفول - اردوگاه شهید باکری (پادگان پشت حبهه لشکر 31 عاشورا)
حمید1 مسئول تیم2 ما بود. یه روز اومد و گفت که آقا جواد3 احضار مون کرده و گفته بیایید برای یه ماموریت توجیه بشید. بوی عملیات رو کاملا می شد احساس کرد. همه بچه های دسته کنجکاو شده بودند که ما رو برای چی خواستند. ما هم حسابی کیف می کردیم که چقدر مهم شدیم که ما رو خصوصی خواسته اند و ....
ادامه مطلب
دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهایی ام در قصد جان بود
خیالش لطف های بیکران کرد
شب اول عملیات والفجر 8 پیشروی بچه ها غیر قابل تصور بود صبح روز اول وقتی فرمانده گردان اعلام کرد که کنار جاده فاو بصره مستقر شده ایم .... فرمانده لشکر باور نمی کرد !!!! گفت: همانجا باشید جلوتر نروید تا خودم بیایم ...
ساعتی طول نکشید که دیدیم برادر امین شریعتی (فرمانده لشکر 31 عاشورا بعد از شهید باکری)با دو تا بی سیم چی اش از راه رسیدند تا با چشم خود ببیند که واقعا بچه ها کنار جاده رسیده اند !! .......
بچه ها با دیدن فرمانده لشکرشان در خط مقدم درگیری خیلی خوشحال شدند
.....
تازه مستقر شده بودیم که خبر آمد که خط اول در حال سقوط است.... بچه ها مهمات تمام کرده بودند....
عراقی ها که شب گذشته تا جایی که امکان داشت گریخته بودند حالا که فهمیده بودند چه بر سرشان آمده و اگر پیشروی همینطور صورت بگیرد فاو را از دست خواهند داد برگشته بودند تا از دست داده ها را پس بگیرند.
خود ما هم با اینکه در درگیری دیشب در مصرف مهمات صرفه جویی کرده بودیم، ولی وضع مهماتمان بهتر از بچه های خط اول نبود.
گویا قایق ها فقط توانسته بودند نیروها و مهمات را در ساحل اروند پیاده کنند، ولی هنوز خودرو یا وسایل موتوری که مهمات را به معرکه درگیری برساند هنوز به این طرف آب منتقل نشده بود. بچه های زخمی کنار خاکریز مانده بودند و وسیله ای برای انتقالشان وجود نداشت.

ادامه مطلب
شیطان و نفس اماره
مصطفی پیوسته گفتی : بار الاها، مرا یک چشم به هم زدن به خودم وامگذار !
یوسف که از هیچ بلا به فریاد نیامد ! از نفس اماره به فریاد آمد و گفت : ان النفس لاماره بالسوء الا ما رحم ربی. چه خوب گفت سعدی :
و ما ابرو نفسی و ما ازکیها
که هر چه نقل کنند از بشر در امکان است
.......
به همین نظر پیامبر بعد از جنگ بدر یه یاران خود فرمود : ما از جنگ کوچک فراغت یافتیم برماست به جنگ بزرگتر ! پرسیدند آن چه جنگی است ؟ فرمود : جنگ با نفس !
**************************
در عوالم جوانی خود یلی بودم
از ده دوازده سالگی با اسلحه آشنا بودم
توی درگیری های انقلاب و....
احساس می کردم از لحاظ جسمانی آمادگی خوبی دارم
ورزش می کردم آن هم رزمی !
ادامه مطلب

به راستی !
چه کسی ما را در اینجا گرد آورده است؟ !
آن چیست ؟
که این چنین
با جاذبه ای نهانی
و غیر قابل مقاومت
ما را به سوی خویش می کشد ؟!
........
- خدا خیرش بده،
- نوشته های گمنام را می خوانم،
- چفیه یعنی عشق را از اول تا آخر خوانده ام-
جای قناسه روی پیشانی فرو رفته علی پوریان
استخوان ران کج جوش خورده آن بسیجی اهل خوی
آستین خالی برادر اکبر فرمانده دسته ۲ ،
یک پای کوتاه حاج قادر باقری
لرزش های ناگهانی و شدید قامت چون کوه حاجی بنی هاشم در سر نماز
عصای دست غلامرضا ذکیانی با آن پای مصنوعی سنگین اش
لنگ زدن حسین غفاری هنگام بالا رفتن از پله ها
سردردهای حسن پور ولی و قرص هایی که باید هر روز بخورد
انگشتان استخوانی و جمع شده رضا جهانبخش که وقت دست دادن لمسشان
می کنی و نمی توانند دستانت را بفشارند
همه از دور نشان از مردانگیشان دارد
ولی جای تیر کین، درست روی قلب حاج حسن بیرامی
فرورفتگی ها و بریدگی های ناشی از تیر و ترکش ها روی شکم و دست و بازوی
بچه هارا می توانستی فقط، هنگام شنا و حمام ببینی
بسیاری از رزمنده ها را وقتی در لباسشان می بینی سالمشان می پنداری ولی وقتی اولین بار به حمام عمومی اردوگاه شهید باکری رفتم نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاورم
بیشتر بچه های رزمنده زیپهایی به بلندی و درازی یک زیپ کاپشن روی بدن خود داشتند(جای بخیه های بعد از عمل)
به جای حمام کردن کارم شده بود تماشای کلکسیونی از انواع جراحتها
بازوهای مجروح و پهلوهای شکافته آنان تو را به یاد .....
یکی را که می پنداشتی پاهای سالمی دارد وقتی در حمام او را می دیدی به جای ماهیچه های ساقش فقط یک استخوان می دیدی که رویش را پوستی پوشانده است
دخترم فاطمه خانم پرسیده اند : در جبهه چگونه به حمام می رفتید ؟
بسته به این که نیرو ها کجا باشند نوع حمام نیز فرق می کرد.
اگر در پادگان های شهرهای پشت جبهه مثل اهواز و دزفول بودیم که یا خود پادگان حمام داشت

ادامه مطلب
زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلط ها داد سودای زراندوزی
زجام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است
که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی
چو امکان خلود ای دل درین فیروزه ایوان نیست
مجال عیش فرصت دان به فیروزیّ و بهروزی
طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن
کلاه سروری آن است که کزاین ترک بردوزی
سخن در پرده می گویم چو گل از پرده بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست
مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی
میی دارم چو جان صافیّ و صوفی می کند عیبش
خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی
جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع
که حکم آسمان این است اگر سازی وگر سوزی
به عجب علم نتوان شد زاسباب طرب محروم
بیا ساقی که جاهل را هنی تر می رسد روزی
می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش
که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی
نه حافظ می کند تنها دعای خواجه تورانشاه
زمدح آصفی خواهد جهان عیدیّ و نوروزی
جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده
جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی
*****************************************
ای که دایم به خویش مغروری
گر ترا عشق نیست معذوری
گِرد دیوانگان عشق مگرد
که به عقل عقیله مشهوری
مستی عشق نیست در سر تو
رو که تو مست آب انگوری
روی زرد است و آه درد آلود
عاشقان را دوای رنجوری
بگذر از نام و ننگ خود حافظ
ساغر مِی طلب که مخموری
پاتک
یکی از رسوم جبهه پاتک زدن بود
بسته به جربزه بچه ها و جراتشون جنس مورد پاتک فرق می کرد
توی خط بعضی از بچه ها می رفتند با یه مقدار گاهی کمپوتی کنسروی از خط عراقی ها بر می گشتند
بعضی ها می رفتن و با اسلحه ای مهماتی
بعضی ها هم دیگه هیچی !!!
یه روز دیدیم یکی از بچه ها رفته و یه دوشکای عراقی رو باز کرده داره با خودش میاره
این پاتک ها خاص خط نبود
گاهی پشت خط هم بچه های شیطون بسیجی به انبار تدارکات و دارائی های واحدهایی که وضعشون خوب بود ناخنکی می زدند و دلی از عزا در می آوردند
گاهی هم بعضی ها خیلی شر (با عرض معذرت) بودند می دیدی رفتن ماشین تویوتایی رو برداشته دارن باهاش صفا می کنن یا یه موتور خوشگل تریل رو بلند کردن باهاش ویراژ میدن
امروز صبح که همه خواب بودن من مطلب مهدی رو پاتک زدم بعد از اینکه خوندم کپی اش کردم تا خانومم که بیدار شد اون هم بخونه
حالا می بینم این مطلب توی سایت مهدی نیست
از فرصت کمال استفاده رو می برم و می ذارمش اینجا تا بخونید و حال کنید
صلواتش مال من و مهدی
راستی اون روز هم پرستوی مهربان مهاجر از من پاتک کرده بود
نوش جانش گوارای وجودش
آقا اصلا آزاد و حلال
مطالب منو هر کی ورداره حتی به اسم خودش بذاره جایی
جایزه هم داره
عجب کیفی داره مطلب مجانی !!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
|
|
|
|
|
|
به نام حضرت دوست
هر چند كه فرماندهي و هدايت كل اين عمليات به بنده واگذار شده
و اين باعث افتخار هست اميدوارم كه در اين عمليات فتح دل بتونيم موقف باشيم
در ضمن بگم دوست ندارم توي قرار گاه بنشيم و فقط نظاره گر باشم
بنابرين خودم به ميان شما آمده و در پادگان عشق حضور پيدا كرده و اعلام ميكنم
به كل نيروهاي مستقر در پادگان
من جمله :
پــــــــــــــــــــــــادگان
:::
گروهان نجف
آمون
قصه گو
علي آقاي معلم
سيد صدر
مهاجر سبز
مهتاب،
دختر بابا
دلشکسته
جواد
گمنام
جکی
جير جيرک خوش صدا
يه منتظر و نيروهاي تحت امرش
بيدمشک
پرستوهای مهاجر
از جلو نظام == الله اكبر خميني رهبر
نيروها خبر دار == يا مهدي ادركني عجل علي ظهورك
همانگونه كه مطلع شديد رمز عمليات
يا مهدي ادركني هست
ولي به همه نيروها ابلاغ ميكنم
جهت ورود به قلب رئوف مهدي
بدونيد كه رمز عبور اين هست
يا رقيــــــــــــــــه بنت الهدي
فراموشتان نشود
گلها در دست
دستها پر از مهر
نگاهها سر شار از شوق ديدار
پاها استوار و راسخ
(پيرتان ) سيد محسن
در پناه حضرت دوست
*****************************************************
به قول خواهرمان آمون، توضیح واضحات :
از کربلای 4 که برگشتیم
دیگر نمی شد با کسی حرف زد
همه ساکت بودند
از چادرها صدایی نمی آمد
نخلستان هم با بچه ها عزا گرفته بود
بعد از چندین ماه تحمل سخت ترین تمرین های نظامی آبی و خاکی،
دوری از خانواده و مشکلات بسیار دیگر
تحمل چند روز سخت و طاقت فرسا توی کانالهای نزدیک به خط و آماده باش بودن
ما که نیروهای پیاده بودیم نتوانستیم وارد عمل بشویم
بچه های غواص به ساحل دشمن که رسیده بودند با رگبار تیربارهای عراقی روبرو شده بودند و بدن های پاکشان را هم آب با خود برده بود
حمید و چند تا از بچه ها هم که برای بررسی خط جلو رفته بودند مجروح شده بودند
حجت که قبلا دچار موج گرفتگی شده بود با انفجار یک خمپاره کنار کانال دوباره تشنج کرد بچه ها چند نفری نمی توانستند کنترلش کنند
عملیات قبلی لشکر مان هم که در جبهه غرب لو رفته بود
بعضی ها شاید چهار ماه بود مرخصی نرفته بودند
صدام و اعوانش و انصار و حامیانش هم که چشن گرفته بودند و می گفتند که سپاهیان محمد را قتل عام کرده اند در حالی که فقط بعضی از یگان ها آن هم در بعضی از محورها بطور محدود وارد عمل شده بودند
.........
سکوت بر همه جا حاکم بود
با هیچکس نمیشد اصلا حرف زد
یک روز سر و صدایی توی محوطه مقر در موقعیت شهید اجاقلو پیچید
همه بچه ها جمع شدند
امام توسط فرمانده سپاه برای رزمنده ها پیام خصوصی ارسال و محل عملیات بعدی را هم شخصا مشخص کرده بودند
پیام امام را که می خواندند
بچه ها اشک می ریختند
گویی منتظر این دلجویی بودند
تا دستی مهربان دلهای ریششان را بنوازد
گویی جان تازه ای در کالبد بی روح لشکر دمیده شد
با این که چند روزی بیشتر نبود که با دلی پر از اندوه از خط برگشته بودیم
در عرض مدت کوتاهی همه دوباره آماده شدند
آماده عملیات کربلای پنج
با رمز یا زهرا سلام الله علیها
........
************************************
پس از گذاشتن متن - فتح دل مهدی - از بچگانه بودن مطلبم به خود می خندیدم
از شادی کودکانه ای که در جملاتم هویدا بود کمی احساس خجالت کردم
امروز که نوشته ی سید محسن را که خواندم
همان احساس بعد از پیام حضزت امام برایم زنده شد
شک نکنید
سید محسن نیز از همان تبار است
اصلا اسمش را که می آورم
دلم بی تاب می شود
دستهایم می لرزند
اشک در چشمانم حلقه می زند
و دیگر نمی توانم بنویسم
سید محسن
سید محسن
سید محسن
گویی سال هاست می شناسمش
در حالی که یکبار هم او را به چشم سر ندیده ام
وقتی می خواهم وارد سایتش بشوم
احساس می کنم باید همانند اماکن متبرکه
اذن دخول بگیرم
و بدون اجازه وارد نشوم
گاهی که سایتش باز نمی شود
احساس می کنم شاید وضو نداشته ام
یا امروز کار بدی کرده ام
که توفیق پیدا نکرده ام
خدایا دل تنگ سید را آرامش ببخش !
او را برای ما سالهای سال نگهدار !
و پایان عمر او و همه ی ما را به شهادت ختم کن !
آمین یا رب العالمین
برای سلامتی وجود نازنینش با صلواتی کامتان را خوشبو کنید
اللهم صل علی محمد و آل محمد
بسم الله الرحمن الرحیم
نام خداوندی که بی نام او سخن ابتر آید و بی ذکر او گفتار مختصر آید
بی ستایش او گفتار را آرایش نیست
بی آشنائی او اسرار را روشنایی نه!
بی خدمت او تن را نظام نیست
بی نعمت او جان را قوام نه!
بی وجود او وجود نیست
بی لطف او شهود نه !
یا ایهاالذین امنوا توبوا الی الله توبه نصوحا .
ای گروندگان، دوستان و آشنایان، همه توبه کنید، به درگاه من باز آیید اگر شما با من آن کردید که از شما آید، من نیز با شما آن کنم که از من آید
هیچ جا ناقص و معیوب نپذیرند مگر اینجا!
باز آئید
هیچ درگاهی گناه نیامرزند مگر اینجا !
پناه به من آرید
از نامهربانان به مهربان آئید
از درد نومیدی به امید آئید!
ما را از گناه آمرزیدن باک نیست،
باز آئید!
ما را از معیوب پذیرفتن عار نیست،
بر گردید !
تفسیر عرفانی قران کریم – خواجه عبدالله انصاری
عمری است تا من در طلب هر روز گامی می زنم
دست شفاعت هر زمان در نیکنامی می زنم
بی ماه افروز خود تا بگذرانم روز خود
دامی به راهی می نهم مرغی به دامی می زنم
اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو
حالی من اندر عاشقی داد تمامی می زنم
تا بو که یابم آگهی از سایه سرو سهی
گلبانگ عشق از هر طرف بر خوشخرامی می زنم
هرچند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل
نقش خیالی میکشم فال دوامی می زنم
دانم سرآرد غصه را رنگین برآرد قصه را
این آه خون افشان که من هر صبح و شامی می زنم
با آنکه از وی غایبم وز می چو حافظ تایبم
در مجلس روحانیان گه گاه جامی می زنم
قلب ویران
درگیری خیلی نزدیک بود
آرپی جی را زمین گذاشتم
توی مسیر چند تا از بچه ها افتاده بودند
برگشتم تا اسلحه یکی از آن ها را بردارم
دستم که به دستش خورد هنوز گرم بود
اسلحه اش را که برداشتم
لبانش تکان خوردند
هنوز شهید نشده بود
از پشت سرش خون جاری بود
پایم را روی دلم گذاشتم
ویرانش کردم
کلاش را برداشتم و رفتم
امروز گویی همان روز است
قلبم ویران شده است
پست قبلی را بعدا بخوانید
خودم هم توان خواندنش را ندارم
وقتی نوشتمش حالم اینطور نبود
بسم الله الرحمن الرحیم
نمیدانم با دلی پر از اندوه، روزی امروز من چرا از کلام دوست فتح آمده و از حافظ اینچنین ؟
این جنایت نشان از عمق کین دارد یعنی که دشمن مستاصل شده و عقده گشایی می کند
وگرنه.......
انا فتحنا لک فتحا مبینا
......
هوالذی انزل السکینه فی قلوب المومنین ...
سکینه آرامشی است که خداوند به فضل خود به دل دوستان فرو فرستد و آزادی و آرامی دل ها را در دو چیز نهد : یکی در خدمت و دیگری در یقین
در خدمت به سه چیز است : 1- عمل به احکام شرع، تا به اندک توانگر شود
2- اعتماد به اصل دین تا از وسوسه شیطان در امان بماند
3- خلق را در کار دین فراموش کند تا از ریا آزاد گردد
سکینه و آرامش در یقین نیز به سه چیز است :
1- به قسمت روزی راضی باشد، تا از سنگینی بار بیاساید
2- سود و زیان از یک جا ببیند تا از بیم فارغ گردد
3- امور خود را به خدا واگذار کند تا از علاقه ها رهایی یابد
نشانه رسیدن کسی به سکینه و آرامش این است که آدمی بخشنده و بخشاینده گردد، بخشایشی که همه دنیا را به کافری بخشد و بر او منت ننهد و بخشی که همه نعمت دنیا به مومنی بخشد و اگر بپذیرد ممنون او شود !
این است سنت جوانمردان وسیرت آنان - پیر هرات-
******************************************
خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم
شطح و طامات به بازار خرافات بریم
سوی رندان قلندر به ره آورده سفر
دلق بسطامی و سجاده طامات بریم
تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند
چنگ صبحی به در پیر مناجات بریم
با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم
همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم
کوس ناموس تو بر گنگره عرش زنیم
علم عشق تو بر بام سماوات بریم
خاک کوی تو به صحرای قیامت فردا
همه بر فرق سر از بهر مباهات بریم
ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد
از گلستانش به زندان مکافات بریم
شرممان باد زپشمینه آلوده خویش
گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند
بس خجالت که از این حاصل اوقان بریم
فتنه می بارد از این سقف مقرنس برخیز
تا به مبخانه پناه از همه آفات بریم
در بیابان فنا گم شدن آخر تاکی
ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز
حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
نسیم عطر گردان را شکر در مجمر اندازیم
چو در دستست رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم
صبا خاک وجود ما بدان عالیجناب انداز
بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم
یکی از عقل می لافد یکی طامات می بافد
بیا کاین داوری ها را به پیش داور اندازیم
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه
که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم
سخن دانی و خوش خوانی نمی ورزند در شیراز
بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم
************************************************
عملیات فتح دل مهدی
بالاخره مهدی من زبان باز کرد
مهدی را که ببینی، گویی به بیست سال قبل برگشته ای
سیرت نیک و صورت مهربان و زیبایش
همان مهدی دوران جنگ را به یادت می اندازد
گویی او نیز مانند شهدا اصلا پیر نشده است
خدای مهربان حتی قیافه اش را هم تغییر نداده تا سند دستنخورده جنگ باقی بماند
همان مهدی لاغر و باریک با چشمانی به سبزی سبزی های پای نخل های جوئیده
شکر خدا موهایش هم سفید نشده
من و حاجی موها را سفید کرده ایم
حاجی باز با آن یک پای مصنوعی اش به رزمنده ها می ماند
من هم که دیگر هیچ، نگفتنم بهتر است
مهدی را که می بینی گویی صابر باقری را دیده ای
گویی یکی از شهدا خود را به ما نمایانده است
گویی او یکی از اصحاب کهف جنگ است
محاسنی کم پشت، کم حرف و خنده رو
با یک لبخند دلت را با خودش به دور دست ها می برد
به فاو
به شلمچه
و به ماووت سرد و برفی
به جایی که او شاهد پرواز بچه ها بوده است
هان اینک، کجاست مهاجر سبز ؟ تا رمز عملیات را از سرباز مخلص مهدی باکری بشنود
و راز شهادت را از او جویا شود
طبق آخرین اطلاعات رسیده از نیروی اطلاعات عملیات نفوذی به عمق مواضع سایت مورد نظر
شکسته شدن خط اول مهدی توسط نیروی نفوذی و رزمنده قلابی- پروانه ی مهاجر – که با روش های غافلگیری و زبان بازی صورت گرفته است به اثبات رسیده است
ادامه عملیات امشب با رمز
یا مهدی ادرکنی
یا مهدی ادرکنی
یا مهدی ادرکنی
برای شکستن خطوط سکوت مهدی
و
آزاد سازی دل پر از حرفش با کمک نیروهای تازه نفس ادامه خواهد یافت
ابتدا سایت http://aliamah.persianblog.com توسط توپخانه نیروهای خودی به فرماندهی آمون و قصه گو و مشاورت فرهنگی علی آقای معلم زیر باران گلوله های نظرات با برد کوتاه و متوسط قرار خواهد گرفت.
گروهان نجف به فرماندهی سید صدر خط دوم دل مهدی را با حملات خود به لرزه در خواهند آورد، تا هر چه می داند اعتراف کند ( بخصوص که مهدی از خویشان شهید حمید آقا باکری هم می باشد)
مهاجر سبز ماموریت دارد تا با سوالات بی امان خود امن و قرار را از چشمان مهدی بگیرد
و تمامی مهمات خود ار قبیل : من می خوام همین زود زود شهید بشم فوری بگو ببینم چیکار کنم و تمامی آموخته هایش از اساتید خود را در این راه بکار بندد
مهتاب، دختر بابا
دلشکسته و جواد
گمنام و جکی- جیر جیرک خوش صدا- ، در مرحله دوم عملیات وارد میدان خواهند شد
نیروهای یه منتظر وظیفه پشتیبانی از این یگان را بعهده خواهد داشت
پیرمان سیدمحسن عزیزمان در قرارگاه مرکزی مسئولیت هدایت نیروها را بر عهده دارند
بیدمشک به عنوان نیروی نفوذی یگان های عمل کننده را هدایت خواهد کرد تا با هدف گرفتن نقاط حساس قلب مهدی او را به حرف بیاورند
به پرستوهای مهاجر ماموریت داده می شود تا وظیفه ابلاغ ماموریت بقیه یگان ها را به آن ها برسانند.
پروانه ی مهاجر نیز که در حال بال بال زدن است با نام واقعی پهلوان پنبه وظیفه - نترس نترس گفتن – به بقیه را عهده دار شده است.
در ضمن تمام بسیجی های گذری نیز می توانند بدون برگه ماموریت نیز در این عملیات شرکت کنند.
خدایا چشم دلمان را از آنچه در مسیر غیر عشق توست کور ساز
اللهم اعم ابصار قلوبنا عما خالف محبتک
صحیفه سجادیه
عزیز برادر تو آمدی
ولی نه به خود آمدی
بی دعوت نیامدی
دوستت داشتیم
منتظرت بودیم
زیر آسمان آبی
با لباس هایی تر و تمیز به رنگ خاک و چفیه ای به رنگ عشق به استقبالت آمدیم
نخل های بی سر بودند و بسیجی های بی سر
نیزار با تو و من در نوا بود و به تو خوش آمد می گفت
چشمهایت را دیدم که می بارید
آن نسیم من بودم که دست نوازش بر سرت کشیدم
سرت را بالا بگیر
نگاهم کن
برادر نگاهت می کند
دعایت را شنیدم
پیش آقایمان وساطتت را می کنم
وقتی که می رفتی با تو آمدم
بدرقه ات کردم
امسال هم منتظرت هستم تا باز بیایی
برادر دلتنگ توست، عزیز برادر
باز هم بیا
در فکه و شلمچه میهمانی برپاست
دعوت داری، بیا
بیا، هر آنچه هستی بیا
من با تو هستم هر جا کمک نیاز داشتی برادرت را صدا کن
دور از تو نیستم
شب ها برای نماز شب بیدارت می کنم
به نوای دلت
به آوای من گوش بده
این منم که از پشت پنجره صدایت می کنم
آخر حجب و حیا مانع از آن است که بی اجازه تو بیایم
بیدار شو وقت مناجات است
بیدار شو ساعت 3 شده
الان همه بچه بسیجی ها بیدارند
گویا نماز جماعت بر پاست
نه خراب نکردی
تو خود شهید آینده ای
بساز خودت را بساز
آماده شو
وقتی بیاید ممکن است دیگر وقت خودسازی نداشته باشی و
نتوانی با ما بپری
و من آنوقت دلگیر می شوم
اگر شهید نشوی
شهادت همچون میوه ای است ک باید برسد تا بشود آن را چید
یا به قولی :
باید شدت شوق و طلب آن قدر باشد که دیگر آب را تحمل نکنی و بخار شوی و به آسمان بپیوندی
گاهی احساس می کنم زندگی همچون راه رفتن در میدان مین است که باید دائما مواظب باشی که پایت را کجا می گذاری
شاید برای همین است که روزی پنج بار باید بگوییم و بخواهیم تا در راهمان بدارد آن عزیز ذوالجلال
مهاجر سبز اینگونه ندا داده است :
"سلام... دل پر خون ما را هیچ لطیفه آرام نمی کند به جز لطف دیدار محبوب ویاد جلالش که صدای پای آمدنش را می شنوم ... استوار ومتین وپر از صلابت علی...و مهاجر منتظر است ... منتظر قدم هایش ... ولحظه ای بی یادش نیستم که او در من خانه کرده ... برادر وقت تنگ است باید کوچید از خانه تن بیرون شو ... چشم بگشا طلوع نزدیک است و ما شب زده ها طاقت خورشید نداریم ... برادر وبلاگتان را پر از یاد دلبر کنید که یادش آرامش دلهاست الا بذکر الله تطمئن القوب... برادر امروز روز مبارزه با غفلت از یاد الله است که سراسر زمین را لهو ولعب گرفته ... برادرم سلاح بیداری برگیر و خفتگان را بیدار کن ... اموز شهید باید شد برای احیای قلوب به خواب رفته ...برادر نگذارید که تکنولوی این اژدهای خوش آب ورنگ ما را ببلعد و اسیرمان
کند .....برادرم مسولیت ما حالا بیداری است و بیدار کردن ... برخیز برادر خکریز اول را شما فتح کن ...رمز عملیات را شما انتخاب کن برادر ....دشمن ما را خام کرده پای اینترنت نشانده وما به خیال خود کار فرهنگی می کنیم غافل از اینکه داریم توسط اژدها بلعیده می شویم فکرمان اندیشه امان و اعتقادمان ... دچار روز مرگی ناشی از غفلت شده ایم ....همه.....متاسفانه....زیر باران کاتیو شای دشمکن نشسته ایم
آرام ... این شجاعت نیست غفلت است ...برادر می خواهم شهید شوم و خون سرخم را بدهم در راه محبوب لم یزلی ... چه کنم حالا که جنگ به خانه ها کشیده شده؟"
"سلام .... روزی که بیایی غربتت را در میان دوستانت خواهم دید ... و خواهم دید که عاشقانت شمشیر می کشند تا اولاد زهرا (س)را از میان بردارند... و مسیحیان فوج فوج به او می گروند ... و می ترسم در آن روز رو بروی تو باشم نه پشت سرت مولای غریبم "...
حرفهای مهاجر حسابی به فکر وادارم کرده که نکند این گونه باشد، منی که فکر می کنم تازه دارم بیدار
می شوم در خواب بیدار شده ام و خیال می کنم دارم کاری می کنم!!
می روم دو رکعت نماز بخوانم شاید فرجی حاصل شود
دلم نمی آید همراه خسته ام را بیدار کنم تا کمکم کند
یعنی ممکن است آن شود که مهاجر می گوید و ما پشت سر مولا نباشیم که هیچ بلکه در خانه نیز نباشیم و .....
حتی نوشتن این کلمات برایم سخت است
*************************************************************
پیر طریقت گفت : ای جوانمردان چنین دانید که
تن به خدمت حق زنده و دل به نظر او زنده
تن که نه به خدمت او، بطال و بیکاره است
و دل که نه به نظر او زنده، مردار است
جان که نه به مهر او زنده، به مرگ گرفتار است
******************************
مهاجر همیشه سبزمان
با تمام تجهیزات و مسلح آمده
خدا کند بتوانیم از این خواب غفلت سنگین بیدار شویم
آری طلوع نزدیک است و ما شب زده ها طاقت نور خورشید نداریم
اینکه ممکن است در راه درست نیز به بیراهه رفت شاید یعنی همین
اینکه هر روز می گوییم
به راه راست بیاورمان
آیا لقلقه زبانمان شده است
شهر خالی است زعشاق، بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند
مهاجر را نیک می شناسم
از سال های دور
او برایم تداعی جنوب است
اهل اندیشه است و دلی بی تاب و پر شور و شعور دارد
مهاجر سبز مرا یاد آن بسیجی دوشکاچی می اندازد
......
والفجر 8 است ۲۲ بهمن ۱۳۶۴
شب، عملیات شده و خطوط دشمن شکسته و اینک صبح پیروزی و هنگامه استقرار است
خسته از دوندگی و درگیری شبانه اینک در خاکریز دوم هستیم
خبر آمد که خاکریز اول در حال سقوط است، مهمات ندارند
نفربری که مهمات آورده بود دیگر جلوتر نمی توانست برود
صابر و حمید و من هر کدام مقداری مهمات سبک، چندتا موشک آرپی جی و فشنگ کلاش و تیر بار در گونی ها ریختیم تجهیزات و سلاح بر زمین گذاشتیم و کیسه هارا برداشتیم
و یا علی گفتیم
بین ما و خاکریز درگیر یک کانال بسیار کم عمق بود
حتی اگر نیم خیز نیز می شدی ویز ویز قناسه ها در گوشت آواز می خواندند
اگر هم می خواستیم سینه خیز برویم که دیر می شد و بچه های خط اول قتل عام !
چند قدمی می دویدیم و با ویز ویز قناسه ها خود را به زمین می زدیم
من که بسی به خود مغرور بودم و خود را یلی می انگاشتم
هنوز به وسطهای کانال نرسیده دیگر رمقی در بدن نداشتم
آن دو عزیز سفر کرده ام نیز حال و روزی بهتر از من نداشتند
ناگهان سر بلند کردیم و دیدیم
سرو رعنایی دوشکایی را در پتویی پیچیده بر دوش نهاده ، تمام قد از کنارمان گذشت
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست !
به تاسی از او در میان باران تیرها قد راست کردیم و خود را به معرکه رساندیم
همین که به خط رسید و چهچهه دوشکایش آغاز شد
خصم دون فرار را بر قرار ترجیح داد
غریو تکبیر بچه های خط اول که بدون مهمات منتظر شهادت نشسته بودند
همه جا را پر کرد
هان اینک !
مهاجر سبز !
سلاح برگیر، راست قامت بیا
تا ما هم به تاسی از تو قد راست کنیم
تا به دنبالت روان شویم
بیا و دوشکایت را مستقر کن و جانمان را به آوایش بنواز
تا شاید شیطان غفلت از ما بگریزد
در تفسیر عرفانی خواجه عبدالله در مورد آیه 118 سوره مبارکه آل عمران آمده است :
هر چه در راه بندگی سر به فسادی زند از آن باید احتراز نمود و دوری کرد و آن چهار چیز است :
- یکی دنیا
- دیگری خَلق
- سومی نفس
- شیطان
دنیا توشه و زاد است و تو مسافر در کشتی نشسته! اگر زیادت برگیری کشتی شکسته و غرق شود و تو هلاک شوی، خواهی از فتنه دنیا رهایی یابی بدان و بخوان که :
سبک باران رستند و گران باران خَستند !
دوم خَلق است که تا رانده از درگاه حق نبود گِرد خَلق نگردد، هر که با خَلق آرام گرفت از حق بماند، دوستی حق و دوستی خلق در یک دل با هم جمع نشوند.
مهر خود و یار مهربانت نرسد
این خواه گر آنکه این و آنت نرسد
چهارم شیطان است که خدا به او فرمود : برو با آن ها در مال و فرزند شریک باش، اما نه هر دلی
خانه ی شیطان بود، دل باشد که حرم رحمن بود و شیطان نیارد که گِرد وی گردد که بسوزد.
یکی از بزرگان عرفان به در خانه ای بر می گذشت، شیطان را دید که سر به در فرا می گیرد، گفت : اینجا چه می کنی ؟ گفت : اینجا مردی خفته است و نامردی نماز می گزارد، خواهم درون روم و او را وسوسه کنم، لکن از تیر غمزه آن خفته نمی یارم که اندرون روم.
قصد نوشتن مطلبی نداشتم
اما به حرمت دلهای پاکی که این روزها با آن ها مانوس بوده ام
راضی نشدم سر بزنند و دست خالی بروند.
در فکر بودم که چگونه زندگی روزمره را با این دلنوشته ها در هم آمیزم
از طرفی اینجا برایم قداستی پیدا کرده است و دل نمی دارم که جز از شهدا بنویسم
از طرفی بیم آن دارم که این شبهه پیش اید که ما بازماندگان جنگ در گذشته و آرزوهایمان سیر
می کنیم و از حال و فعل دوریم.
می گفتم، شاید نوشتن از مسائل روزمره از این شبهه جلوگیری کند
به هر حال امروز یکی برایتان می نویسم
گرچه قبلا هم یکی دو مورد نوشته ام
نظر بدهید و کمکم کنید
این هفته دیگر کلاس ها رسما شروع شد و دانشکده شلوغ
از تجربیات ترم های گذشته چیزهایی بدستم آمده که باعث شده تغییراتی تا حدودی اساسی در روش کار و برخوردم بدهم
گرچه این خودم نیستم و به اجبار و از سر ناچاری به این روش تن در داده ام
من ذاتا آدمی بسیار شفاف و راحت هستم
از آنچه دلخور شوم به راحتی می گویم آنچه شادم کند بروز می دهم
رسمی بودن برایم عذاب آور است
و البته این کمی در محیط درس و کلاس مشکل ساز
و از طرفی بس طرب انگیز و انرژی زا
یادداشت های شاگردانم را در سال های قبل که به یاد می آورم بسیار خشنود می شوم
ولی چه کنم که پیدا کردن نقطه تعادل بسی مشکل است
بگذریم که قبلا چگونه بوده ام
آنچه امروز و دیروز بودم :
کلاس را با کلی گرد و خاک و بگیر و ببند شروع کردم
تکلیف کلاسی
ارائه کنفرانس
حضور و غیاب
کسر نمره
غیبت غیر مجاز و...
و..........
چند دقیقه ای گذشت، شدم خودم و پرسیدم :
خب، بچه ها به اندازه کافی ترسیدید یا نه، هنوز ادامه بدهم ؟!!
طفلکی ها که حسابی ماست ها را کیسه کرده بودند با رنگهایی پریده و صدایی لرزان گفتند :
نه نترسیدیم !
ولی می دانستم که آن طور نیست و حساب کار دستشان آمده که:
بابا انگار این آدم شوخی بردار نیست !
هیچ وقت تمام دو ساعت را یکسره درس نمیدهم
40 دقیقه درس
10 دقیقه سر و صدا و لطیفه
دوباره 45 دقیقه درس
وسط کلاس استراحت دادم گفتم :
خب حالا سرو صدا کنید حرف بزنید
هر کس که خواست بیرون برود و....
بندگان خدا، هیچکس بیرون نرفت که هیچ، حتی درگوشی هم حرف نمی زدند
دلم برایشان کباب شد
آخر خدای من چرا مجبورم اینجوری رفتار کنم؟
........
گفتم : بچه ها انگار حسابی ترسیدید ها نه ؟
یه کمی شوخی کردم تا از دلشان در بیایم
خب برای امروز بسه
از این پرت و پلاها بنویسم یا نه؟
ممکنه شما ها هم از من ترسیده باشید پس یه چیزه خنده دار از بچه ها براتون می نویسم
(من همونی هستم که قصد داشت هیچی ننویسه ؟!!)
مجروح بد حال
با اینکه جراحتم شدید نبود ولی خون زیادی ازم رفته بود و از فرودگاه اهواز که بیهوش شدم و افتادم زمین دیگه چیزی نفهمیدم. با صدای ناله یه نفر بهوش اومدم دیدم از برانکارد بالایی قطرات خون داره میچکه روی سینه ام .
همون صدا گفت : آ آآآ خ خ خ برادر پاتو بلند نکن.
تازه متوجه شدم که توی بیهوشی پام رو خم کردم خورده به مجروح بالایی.
ازش عذر خواهی کردم.
توی صدای ناهنجار هواپیمای نظامی از چند ردیف اون ورتر صدای ناله ای میومد. نمی تونستم تکون بخورم و کاری براش بکنم. همینطور صدای ناله تا چند دقیقه ادامه داشت. دست پرستاری رو که از کنارم
می گذشت گرفتم.
گفت : چیه برادر چیزی لازم داری ؟
گفتم : اول برو سراغ اونی که داره خیلی ناله می کنه، شاید داره شهید میشه ببین چکار داره.
رفت پیشش و گفت برادر بگو چی می خوای ؟
بسیجی مجروح با همون آه و ناله گفت :
برادر تو رو خدا این سوزن سرم رو از دست من در بیار
آخه به خدا کُشت منو !!! !!!!
توی اون بد حالی خیلی خنده ام گرفت. منو ببین که می گفتم حتما الان دل و رودهاش ریخته بیرون که داره اینجوری ناله میکنه.

