|
بسم الله الرحمن الرحیم بعد از آن روز دیگر شهادت صابر برایم مسلم شد. گویا سهم ما از این عاشقی تا همین جا بوده است. نه ... نمی توانم باور کنم یعنی دیگر تمام شد ؟ ! نه .... هنوز خیلی زود است ! من هنوز خیلی کار دارم هنوز آماده نیستم پا به پای اش بروم هنوز مثل اون سبکبار نشده ام یعنی خدا دیگر دوستمان ندارد ؟ ! یعنی دیگر به ما دلش نمی سوزد که می خواهد صابر را ببرد نه خدایا ! ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
بسم الله الرحمن الرحیم کاشکی همین یه درس رو از صابر خودب یاد گرفته بودم همین که به درستی کاری مطمئن بود دیگر چیزی نمیتوانست مانع اش بشه ............. دعا ادامه پیدا کرد و لحظه به لحظه و با دست به دامن شدن به هر کدام از معصومین فضای چادر تغییر می کرد .............. گویی دیگر کسی در این دنیا نبود نمیدانم شاید هم دنیایی دیگر در آنجا بود ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت 6:55 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
گفتم : باور کن حمید جان خودم هم نمیدونم چیکارم داره !!! ......... سوار موتور شدیم و رفتیم. غروب بود. بچه های دسته رو تا حدودی می شناختم. بچه ها گفتند امشب قرار است دعای توسل بخوانیم. صف ها رو مرتب کردند و بچه ها رو به قبله نشستند. من هم نشستم ردیف وسط بین بچه ها بسم الله الرحمن الرحیم شادی روح شهدا، علما، از دنیا رفتگان، بد وارث و بی وارث اجماعا" صلوات اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم انشاءالله آنی و کمتر از آنی به نفس خود واگذار نشویم ... صلوات دوم را ختم کنید اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم خشنودی آقایمان امام زمان با صلواتی دیگر کامتان را خوشبو کنید اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 8:24 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
بسم الله الرحمن الرحیم
صابر علیرغم توانایی ها و قابلیت های زیادی که داشت حاضر به پذیرفتن هیچ پستی به صورت رسمی نبود. با اینکه قبل از عملیات و در اردوگاه پشت جبهه به ظاهر هیچ پستی نداشت. ولی در عمل و هنگام معرکه عملیات و درگیری معلوم می شد که وجودش چقدر موثر و راهگشاست. تا وقتی که برادر بزرگترش – یعنی برادر قادر باقری - که فرمانده دسته بود در عملیات والفجر 8 از ناحیه زانوی پا به شدت مجروح شد و موقعی که داشتند او را به پشت جبهه منتقل می کردند به صابر تکلیف کرد که باید مسئولیت بچه های برادر قادر را قبول کند. و صابر از روی ناچاری قبول کرد. ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 7:53 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
بسم الله الرحمن الرحیم شناسایی مرحله تکمیلی کربلای پنج
هوا تازه تاریک شده بود که ما از سمت مردابی که به نهر جاسم ختم می شد، حرکت کردیم. ساقه های نی که تا سینه های ما قد کشیده بود اطرافمان را احاطه کرده بود. بوی نم، مثل بوی شرجی هوای دریا، فضا را پر کرده بود. و صدای جیر جیرک ها که با صدای پایمان که به علف ها می خورد همساز شده بود. بادگیرهای ضد شیمیایی به تنمان چسبیده بود. و رطوبت هوای خفه و دم کرده نفس هایمان را بند آورده بود. در مسیر راه پاهایمان گاهی روی علف های نم نشسته لیز می خورد و به زمین می افتادیم. بالاخره کنار نهر جاسم رسیدیم. ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
|
|