|
بسم الله الرحمن الرحیم ان الذین امنو و عملوالصالحات یهدیهم ربهم بایمانهم 9- یونس بچه ها چهره نورانی داشتند و آدم از دیدنشان سیر نمی شد. وقتی که لباس غواصی را به تن این همه از لباس دامادی تعریف می کنند ولی جذبه این لباس آن را مسخره می گرفت. تعدادی از برادران روی سد خاکی قرآن می خواندند چه صحنه جالبی ! گویی صحنه محشر است و این ها منتظر عبور از پل صراط خود را قطره ای ناچیز می دانستم در کنار دریای متلاطم بسیجیان و دلاور مردان نبرد حق از اینکه همگام آنان بودم احساس آرامش می کردم با آبی که دشمن زبون در دشت و بیابان رها کرده بود وضو گرفته و نماز مغرب را در کنار سد شروع کردم چه صفایی داشت نماز آن شب. وقتی میخواندم الحمدلله رب العالمین وه که چه عظمتی. مالک یوم الدین ... چه تواضعی.....ایاک نعبد و ایاک نستعین ... چه عشقی، ای خدا .... شام آوردند شامی بی ریا و باصفا که شاید برای عده ای آخرین شام بود تعدادی از بچه ها صورتهایشان را به خاک چسبانده بودند گریه می کردند و از خدا کمک می خواستند بریده از همه خاکیان و پیوسته به هستی بخش مطلق لحظه های جدایی فرا می رسید در آن مهتاب روشن به دستور فرمانده به آب زدیم گویی پاها را در آئینه فرو می بردیم صدای شالاپ شالاپ شروع شد. فرمانده گروهان : هیس چه خبره ، استخر که نیست عملیاته ! هوا مسبتا سرد بود و باد خنکی می وزید بدنم یخ کرده بود اما دلم توی سینه گرم بود همچنان در حرکت بودیم آب گاهی زیر زانو و گاهی بالاتر. علی گفت : بایستید تا بقیه بچه ها برسند و ستون قطع نشود. نشستیم توی آب تا ستون خودش را به ما رساند و راه افتادیم. از نقطه رهایی – اسکله شهید باکری تا منطقه خشکی پنج ضلعی حدود دو کیلومتر راه بود. سعی می کردیم تا قدم ها را آهسته برداریم تا سر و صدا ایجاد نشود. گاه گاهی منوری از طرف دشمن به آسمان پرتاب می شد چتر خود را باز می کرد به طرف زمین می آمد. در مسیر پاهایمان به سیم های خاردار گیر می کرد. بعد از عملیات رمضان دشمن در این منطقه علاوه بر مین گذاری و کشیدن سیم خاردار آب نیز رها کرده بود و سطح آب را هم با پمپاژ آب طوری نگه می داشت که نه به اندازه ای عمیق باشد که بتوان از قایق استفاده کرد و نه به قدری کم که خشک شود و نیروی پیاده یا زرهی بتواند از آن عبور کند. قدم ها روی آب و گل برداشته می شد اما تا به زمین برسد از وحشت مین دل آدم می ریخت پا را زمین می گذاشتی آرامش نسبی دست می داد و دوباره که بر میداشتی دلهره راه خیلی طولانی به نظر می آمد.
کم کم به کمین دشمن نزدیک شدیم. علی آهسته گفت : بچه ها بنشینید زمین هیچکس صحبت نکند. پاسگاه کوت سواری را زیر نور مهتاب و منورها قشنگ به چشم می دیدیم ( دشمن از این پاسگاه به عنوان کمین استفاده می کرد. ساعت 5/11 شب بود کریم در حالی که بجز سر و گردن تمام بدنش توی آب بود کنار ما نشسته بود. ناگهان گفت : وای به حال من همه یکه خوردیم بچه ها ! من نماز نخوانده ام. علی گفت چرا قبل از اینکه به آب بزنیم نمازت را نخواندی ؟ گفت : رفته بودم قرارگاه مهمات کلت منور بیاورم بکلی یادم رفت خب زود باش شروع کن دیگه خیلی دیره حالا توی او گیر و بیر کریم دنبال قبله می گشت علی درحالی که داشت با بیسیم دستی ور می رفت گفت : اینجا باید به هر چهار طرف نماز بخوانی لازم هم نیست بلند شوی همانطور نشسته بخوان .... یاد مسجد محله مان افتادم که پس از نماز جماعت امام جماعت مسائل شرعی را می گفت : آدم باید در هر کجا که هست با هر شرایطی هست حتی با تن و لباس ناپاک باید نمازش را بخواند ایستاده یا خوابیده در اب و زیر آب شاید آن روز به فکرم هم خطور نمی کرد که روزگاری برسد که این حرف ها به حقیقت بپیوندد اما امشب به چشم خودم دیدم کریم داشت نمازش را می خواند و ما هم منتظر لحظه موعود بودیم چشم ها نگران از فردا ایا خط شکسته خواهد شد ؟ آیا فتح و پیروزی نصیب ملت ستم کشیده خواهد شد ؟ و بعد هر چه که می شود مصلحت الهی در آن است. همانجا که نشسته بودیم تیربارهای دشمن شروع به شلیک کردند ............. ...........ادامه دارد
+ نوشته شده در پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 7:13 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
بسم الله کلمه ای است که شفای دل ها و ضیاء روح هاست خداوندی که نام دل ها را بستان است و یاد او شمع تابان است نام خداوندی که مهر او زندگانی دوستان است و یک نفس با او به دو گیتی ارزان است یک لحظه انس با او خوشتر از جان است یک نظر از او به صد هزار جان رایگان است ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 5:21 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
|
|