تبليغاتX
پروانه ی مهاجر

بسم الله الرحمن الرحیم

ادامه شلمچه ۲

کم کم تیربارهای ما هم شروع به شلیک کردند.

مثل این که عملیات لو رفته است، اما بی سیم ها هنوز ساکت بودند.

نمیدانستیم که سمت چپ و راست چه اتفاقی افتاده است؟

نیروها وارد عمل شده اند یا نه؟

هواپیماهای دشمن آمدند و روی سر بچه ها  منور ریختند منورها مثل خوشه های انگور از آسمان آویزان شده بودند و برای دقایقی همه جا مثل روز روشن شد.

 همه در گوش هم پچ پچ می کردند که : چه خبر شده؟

مجید رو به علی کرد و گفت : بهتر نیست درگیر شویم .

علی گفت : نه قرار است عملیات ساعت 2 شروع شود

 الان تازه ساعت 1:10 دقیقه است

 قرار است توپخانه خودمان حسابی منطقه را بکوبد

وقتی که دشمن زمینگیر شد ما حمله کنیم.

تیرها از سمت راست و چپ مثل جرقه های سیم جوش بطرفمان شلیک می شدند.

خدا می داند که هر کدامشان پای چه کسی را قلم می کرد یا  جمجمه ای را در هم می شکست.

بایرام گفت :

من نمیتوانم اینجا بنشینم تا تیربار دشمن نیروهایم را زمین بریزد..

بلند شد ، رگباری به طرف کمین دشن بست و خودش را داخل پاسگاه انداخت.

ناگهان بی سیم به صدا در آمد :

یا زهرا ... یا زهرا

بچه ها شروع کنید.

بچه ها از هر طرف حمله کردند

صدای تکبیر بچه ها با صدای رگبار گلوله در هم پیچیده بود

خود عراقی ها اعتراف می کردند که صدای الله اکبر چقدر لرزه بر اندامشان می اندازد

دشمن دیوانه وار منطقه را زیر آتش گرفت.

بایرام برگشت و گفت :

بچه ها زود باشید پاسگاه خالی شده و عراقی ها در حال فرار هستند

حسین کریمی به طرف پاسگاه رفت و موشکی را حواله سنگر بعثی ها کرد.

صدای وحشتناک آرپی جی همراه با آتش عقبه آن باعث شد دیگر هیچی نمی شنیدم

انگار پرده گوشم پاره شده بود

منگ منگ بودم

تیربار دشمن مرتب به طرفمان شلیک می کرد

پشت میدان مین رسیدیم

بچه های تخریب داشتند با خیال راحت و آرامش کامل (انگار دارند نشا می کارند)
 برای عبور بچه ها راه باز می کردند.

اژدر بنگال ها را کار گذاشتند و به طرف ما دویدند و داد زدند :

بچه ها بخوابید ...  انفجار ...... انفجار

فتیله ها هر لحظه کوتاهتر می شدند

و ناگهان با صدای انفجار مهیبی بارانی از گل و لای بر سر و رویمان ریخت

بطرف معبر دویدیم دستشان درد نکنه

عجب معبری باز کرده بودند مثل یک اتوبان بود

منوری شلیک شد و بدنبال آن

تیربار دشمن باز شروع به شلیک کرد

شیرجه رفتیم روی زمین

 صورتم را روی لجن ها چسبانده بودم

 ولی احساس می کردم تیرها درست از روی سرم رد می شوند

جای توقف نبود همانطور سینه خیز به حرکت ادامه دادیم

یکی از بچه های تخریب – علی ثابتی – روی سیم خاردار ها  افتاده بود

مشت اش هنوز گره بود

گویی بعد از شهادت نیز با مشت هایش از انقلاب دفاع می کرد

سنگرهای بتونی  به ضرب غیرت بچه ها با موشک های آرپی جی به هوا می رفت

از یکی از سنگرها که آتش گرفته بودند چند نفر عراقی که آتش گرفته بودند

نعره زنان بیرون دویدند و خودشان را روی زمین انداختند

درگیری تن به تن شروع شده بود

توی گل فرو رفته بود و نمیتوانستم خودم را از لجنزار بیرون بکشم

در حال تقلا بودم که  دیدم کنارم دستی بر زمین افتاده است

آن را برداشتم و با خودم تا کنار سیل بند بردم

از طرف راستمان یک ضد هوایی بطرفمان شلیک می کرد

آتش دهنه آن چنان اطراف را روشن می کرد که عراقی های پشت آن را می شد دید

درست روبروی ضد هوایی برادری را دیدم که از آب بیرون آمد

اگر عراقی ها او را می دیدند

و لوله ضد هوایی را بطرف او می گرفتند

- هر گلوله ضد هوایی به راحتی می تواند دست یا پای یک نفر را قطع کند-

 

برادر سینه خیز به پیش رفت و کنار خاکریز که رسید نارنجکی را بطرف آن پرتاب کرد

با صدای انفجار،

 دیگر صدایی از ضد هوایی برنخاست

بچه ها شروع به پاکسازی کرده بودند

همه جای بدنم می سوخت

از بس به سیم خاردارها گیر کرده بودیم همه جای بدنمان خراشیده شده بود.

به زحمت خودم را بالای خاکریز کشیدم

دو تا ماشین پر از عراقی ها داشتند به سرعت از خط دوم به طرف ما می آمدند

برادر حسن کربلایی به محض دیدن آن ها  با گام های بلند و سریع  بطرف شان دوید

در همان حال نارنجکی را از فانسقه اش جدا کرد و بطرف عراقی ها پرتاب کرد

عراقی ها گیج و منگ از ماشین پایین پریدند

و تا خودشان را پیدا کنند رگبار آتش حسن روی سرشان ریخت

خط داشت بطور کامل پاکسازی می شد.

کریم با خوشحالی با  با فرمانده گردان صاحب الزمان تماس گرفت :

رحیم رحیم رحیم .... کریم

....

بگوشم کریم

رحیم جان خط را گرفتیم هر چه سریعتر حرکت کنید

رحیم بچه اردبیل بود و با سه برادرش

سلیم و سلمان و سجاد به جبهه آمده بود

سلیم دانشجوی سال سوم پزشکی

و سلمان سال اول پزشکی

و سجاد محصل بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 
انا وجدناه صابرا
نعم العبد
انه اواب
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

صابر با خط خوشش قبل از عملیات روی لباس بچه ها رو می نوشت،

 

بهش گفت : چی بنویسم ؟

 

گفت : بنویس یا ابوالفضل العباس

 

نزدیک ظهر با دست های  باند پیچی شده  و خونین ، افتان و خیزان  داشت بر می گشت عقب

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  |