|
سلام مولای من ! اگر کسانی که دوستشان داریم و عاشقشان هستیم (بچه هایمان، برادر و خواهرمان و ...) روزی بخواهند روی عشق و محبتمان قیمت بگذارند و بعد روی آن بحث کنند ...... چه باید بگوییم ؟ ........... چه می توانیم بگوییم ؟ به راستی می شود روی عشق و فداکاری قیمت گذاشت ؟ سرورمان سید صدرمان تو بگو ... اگر دخترت، دلبندت روی عشق ات ......... قیمت گذاشت .... کجایت درد می کند و تیر می کشد ؟ بانی روزهای عاشقی ..... آمون تو بگو .... اگر روی عشق برادرت قیمت گذاشتی ..... چه کند ؟ بهاری که از عاشقانه ها می نویسی ............. اگر روزی روی عشق بابایت قیمت بگذاری .... تو بگو او چه کند ؟ سید محسن جان ... عزیز برادر .... تو بگو ............ کجایت درد می گیرد ؟ علی جان و قصه گوی ساکت اش بگویند ...... اگر آن دو طفل معصوم روی عشق تان قیمت گذارند ..... پریشان می گوید : از دیروز دست چپ و سینه ام درد می کند .... البته احتمالا سرما زده ....... و فقط این گل را تقدیم آن هایی می کند که دوستشان دارد با روبانی از یک قطره اشک در گوشه ی
شب زنده داریتان قبول یا علی
+ نوشته شده در سه شنبه 25 مهر1385ساعت 5:31 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
بسم الله نام خداوندی است که ذکر او آرایش گفتار است و مهر او روشنایی اسرار تا رضای او نجویی دل معنی شاد نگردد تا گل شُکر او نبویی جان عقل ننازد الله لطیف بعباده خداوند به بندگان خود لطف دارد رفیق و مهربان است دل معدن نور کرد تا نادیده دوست داشتی و نا دریافته بشناختی ****************************************** حسین سلطانی از بچه های کم سن و سال گردان قاسم بود به گمانم پدرش در جبهه غرب به شهادت رسیده بود دانش آموز دبیرستان سپاه بود پشت لبش تازه سبز شده بود ولی چون بور بود آن هم به چشم نمی آمد و بچه سال تر از سن اش به نظر می آمد ........ ... . هر کدام از پوتین هایم به قدری به خود گل گرفته بودند که گویی وزنه ای سنگین به پاهایم بسته اند لحظه ای هم فرصت درنگ نبود تا سبک ترش کنم قلبم چنان به شدت می زد که گویی می خواهد از قفسه سینه بیرون بزند خیس عرق بودم گلویم خشک خشک بود زبانم مثل یک تکه چوب شده بود و در دهانم نمی چرخید خط اول بعثی ها که مانند دژی مستحکم بود، تازه شکسته بود از خط دومشان که دور هم نبود تیربارها و دوشکاها یک ریز شلیک می کردند گلوله های رسامشان هر از گاهی از جلوی چشمان ات عبور می کرد و خط سرخ اش را در ذهن ات باقی می گذاشت احد که کمک آرپی جی حاج حسن بیرامی بود بناگاه و در همان حال دویدن گویی که خیز رفته باشد کنار ستون افتاد گویی یکی از همان گلوله های داغ او را به مهمانی خدا برد هیچکس نباید می ایستاد زخمی ها را هم قرار بود امدادگرها رسیدگی کنند ستون بی وقفه و بی واهمه از ویز ویز گلوله ها و نعره های خمپاره ها که زمین را می شکافت و گل و لای را روی سر و رویمان می ریخت همچنان به جلو می رفت ستون به طرف دیگر خاکریز که مجاور آبگرفتگی بود سرازیر شد حالا از گزند گلوله های دوشکا و تیربار دشمن در امان بودیم ولی خمپاره ها همچنان بر طبل جنگ می کوفتند گل رس آمیخته با آب شده بود عین چسب دو قلو هر بار که سر می خوردی و پایت در گل می شد بیرون آوردن پوتین از آن چسب گلی تمام نیرویت را تخلیه می کرد ولی نباید می ایستادی باید به خط دوم می زدیم بچه های جلوتر درگیر بودند باید خودمان را به معرکه می رساندیم کنار شانه خاکریز برادری با سر و رویی کاملا خونی نشسته بود و دو بی سیم چی کنارش بودند ولی ستون بدون برادر شعبان که فرمانده گروهان بود هم باید می رفت بچه ها نمی دانستند که اصلا از کجایش مجروح شده است صورتش را خون سرخش کاملا پوشانده بود ولی هر جور بود نشسته بود بچه های کنارش که بی سیم چی و پیک گروهان بودند سعی داشتند طوری بایستند که بقیه متوجه نشوند که این بسیجی سر و روی خونین فرمانده شان است ولی همانطور بدو بدو خبر بین همه پیچید که برادر شعبان بود ها! کمک دیگر حاجی حسن دیگر نای دویدن نداشت می گفت دیگر نمیتوانم بدوم ولی حاجی ول کن نبود و هی می گفت : باریکلا پسر بدو یا علی و اورا هل می داد که ستون را قطع نکن الان وقت درنگ نیست رفتیم داخل کانال اینجا دیگر خمپاره ها و گلوله ها دستشان به بچه ها نمی رسید ولی مجبور بودیم از روی جنازه های عراقی که کف کانال ریخته بود عبور کنیم چون کانال فقط به اندازه عبور یک نفر جا داشت با اینکه همانهایی بودند که ما را زیر آتش گرفته بودند و جانمان را می گرفتند ولی از اینکه مجبور بودم پا رویشان بگذارم و رد شوم حالت بدی داشتم ولی مگر می شد ایستاد و مگر می شد از کانال بیرون رفت بعثی ها دیوانه شده بودند و زمین و زمان را به آتش بسته بودند کنار یکی از سنگر های عراقی غواصی پا برهنه و با سری باند پیچی شده نشسته بود همسنگر شهیدش را که کنار سنگر عراقی ها افتاده بود بوسید و لنگ لنگان به ما پیوست هر چی گفتیم برادر تو باید برگردی عقب شما کارتان را انجام داده اید خط اول را شما شکسته اید مجروح هم که هستید فقط لبخند ی زد و همراه ستون شروع به دویدن کرد همه خستگی هایمان یادمان رفت خدایا بعد از یک جنگ شبانه جراحت خستگی شهادت دوستان هنوز منطقه را ترک نمی کند سرعت ستون بیشتر شد تا خود را به محل درگیری برسانیم خب انگار نرسیدم بقیه جریان حسین سلطانی را بگویم باشد برای فرصتی دیگر اگر عمری باقی بود می گویم تا حسابی بخندید یا حق خدایا تو ما را ضعیف خواندی از ضعیف جز خطا چه آید؟ ما را جاهل خواندی از جاهل جز جفا چه آید؟ تو خداوند کریمی از کریم چز عطا چه سزد؟ خداوندا ! تو لطیفی، از لطیف جز وفا چه خیزد؟ التماس دعا
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 6:52 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
|
|