تبليغاتX
پروانه ی مهاجر

بسم الله الرحمن الرحیم

با عرض معذرت از همه عزيزان راضي به اين همه زحمت نبودم

حتي تذکر يکي از شماها هم کافي بود تا من در اولين فرصت به روز کنم

چه رسد به اين همه  محبت

يادتان باشد از شلمچه مي نوشتم اين پست ادامه همان مطالب است

به روزهاي شهادت صابر نزديک مي شويم

سعي مي کنم که دير نکنم و زودتر از يک هفته به روز کنم

------------------------------------------------

سنگرهای پیش ساخته بتونی یکی پس از دیگری

به ضرب آرپی جی از جا کنده می شدند

از یکی از سنگرها که مثل یک خا نه کاغذی می سوخت

چند نفر با لباس های شعله ور بیرون دویدند و

در حالی که نعره می کشیدند خودشان را روی زمین انداخته و می غلطیدند

گویا در این دنیا هم باید به آتش قهر الهی می سوختند

درگیری تن به تن شروع شده بود

چند متر آن طرف تر من دست برادری افتاده بود

آن را برداشتم و کنار سد گذاشتم

توی گل فرورفته بودم و نمیتوانستم خودم را از لجن ها بیرون بکشم

از بس خودمان را روی سیم خاردارها کشیده بودیم همه جای بدنم می سوخت

توی همین گیر و بیر دو ماشین پر از عراقی ها رسیدند

داشتند از ماشین ها پیاده می شدند

حسن کربلایی از اب بیرون آمد و در حالی که داشت

از فانسقه اش یک نارنجک بیرون می کشید به طرف ماشین عراقی دوید

عراقی ها از صدای انفجار نارنجک گیج شده بودند  

که حسن رگبار گلوله را به سویشان گشود

کریم با خوشحالی به وسیله بی سیم با رحیم تماس گرفت و گفت :

رحیم رحیم رحیم ... کریم

..... کرمی جان به گوشم

 محور باز شده خط رو گرفتیم هر چه زودتر حرکت کنید

 

رحیم فرمانده گردان صاحب الزمان و بچه اردبیل بود

و با سه برادرش سلمان و سلیم و سجاد  به جبهه آمده بودند

سلیم دانشجوی سال سوم پزشکی و سلمان سال اول پزشکی بود

سجاد هم محصل بود

رحیم می گفت این دفعه پدرم را هم می آورم تا کادر گردان را خانوادگی تشکیل دهیم

رحیم می گفت  :

به پدرم گفتم جبهه که بیایی میگذارمت مسئول تدارکات

پدرم گفت : آن وقت من چکار باید بکنم؟

گفتم :  

هر چی که من نوشتم و گفتم شما آن را به نیروها می دهید.

 وگرنه به کسی چیزی نمی دهید

خندید و گفت :

نخیر من هر چی دلم خواست به هر کس می دهم

اگر دوست داری بیایم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

این نامه را توی یادداشت هایم پیدا کردم

 یکی از بچه ها به احتمال زیاد به شهید صابر باقری نوشته

نامه یک جوان 17 یا 18 ساله به دوست شهیدش

با این سوزی که نامه اش دارد احتمالا خود نویسنده هم شهید شده است

خوش به سعادت هر دوی آن ها

------------------

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم اخلص نیاتنا و اخلص اعمالنا لوجهک الکریم

اللهم ایاک نعبد و ایاک نستعین

حضور برادر عزیز و ارجمندم و استادم جناب ص – ب

سلام علیکم و یرحمکم الله و یغفر لکم الله انشا الله

برادر عزیز صابر جان !

 امیدوارم در کنار معبود و معشوق خود

و در میان یاران قدیمی که چند وقتی است ما را تنها گذاشته اید

 و شهد شیرین شهادت را نوشیده اند

 همواره خرم و شاد باشی

و ما را که کوله باری از گناه را بر پشت خمیده خود حمل می کنیم

 و همین سنگینی گناه ما را از رسیدن به کنار رب و کنار و جوار شما محروم می سازد

 فراموش نکرده باشی.

صابر جان !

هنوز صدای گریه و زاری و راز و نیازهایت را با خداوند منان از یاد نبرده ام

 و آن ها همواره در گوش من طنین انداز می باشد.

صابر جان !

 با این که چند وقت است از ما جدا گشته ای

ولی باور کن این مدت کوتاه همواره هر لحظه اش برایم سال ها گذشته

و در این مدت در این مکان مقدس جایی را نمی یابم

 که خاطره و یادی از تو نداشته باشم

هر جا نظر می افکنم تو را می بینم

که به ما می خندی و حق داری بخندی

 صابر عزیز !

دلم می خواست بودی و مدت های طویل می نشستیم

 و درد دل می کردیم تو مرا امیدوار می کردی

و من از بیچارگی های خود برایت تعریف می کردم

خلاصه دلی پر از خون را در مقابل دیدگانت پاره پاره می کردم

 و آن را نشان ات می دادم

چرا که عاشق همیشه در پی معشوق است

ولی این ابلیس پست چه ها با ما کرد

ما را از وصال یار محروم ساخت.

صابر جان !

به خدا اگر از جانب یار ندای وصل می رسید

باور کن یک لحظه درنگ نمی کردم

 و هم چون پروانه به آتش عشق می سوزاندم

 که حدی بر آن نتوان تصور کرد

 و در یک لحظه خود را به شما می رساندم

صابر جان !

عذاب دوری از یار و شما ها دارد

 همچون موری درون مرا می خورد و عذابم می دهد

چرا که شما نه یک برادر نه یک استاد

بلکه یک راهنما برای ما در زندگی بودید

اصلا صابر جان نمی دانم چه بنویسم

می خواهم با تو درد دل کنم نمی یابمت

و می خواهم همچون تو را یابم نمی توانم

 پس دیدم که باید قلم به دست گیرم

و با کاغذ و در روی کاغذ با تو سخن برانم  

صابر عزیزم برادر و استاد گرامی

والسلام  د – ی

ای مرغ سحر عشق زپروانه بیاموز

کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدعیان در طلب اش بی خبرانند

کان را که خبری شد خبری باز نیامد

با صلواتی یادشان کنید تا شاید نظری بر ما خاکیان کنند

اللهم صل علی محمد و آل محمد

یا حسین

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

بسم الله نام خداوندی است که ذکر  او آرایش  گفتار است

و مهر  او روشنایی اسرار

کمند جاذبه او جز  سوختگان را شکار  نکند

و تیر بلای او جز سینه آشنایان فگار نکند

------------------

و کذلک اوحینا الیک روحا من امرنا

ما کنت تدری ماالکتاب و لا الایمان

و  لکن جعلنا نورا  نهدی  به من نشاء من عبادنا

و انک لتهدی الی صراط مستقیم

صراط الله الذی له ما فی السموات و ما فی الارض

الا الی الله تصیر الامور

سوره مبارکه شوری آیه های 52 و 53

-------------------

غم خواره ی آنم که غم من نخورد

فرمان بر آنم  که دل من ببرد

من جور و جفای او به صد جان بخرم

او مهر و وفای من به یک جو نخرد

-----------------------------------

ای جوان مردان !

گوهر وصل خداوند نه چیزی است که به دست هر دون همتی رسد

درّی است که جز در صندوق صدق صدیقان نیا بند

عبهری است که جز در باغ راز و نیاز دوستان نبینند

کسی را که این دولت در راه باشد اگر به هزار کوی فرو شود

آخر هر کوی بر خود بسته بیند

تا قبله وی یکی گردد و مقصد او یکی شود

یک دل و یک همت باشد

کار از یک جا و حکم از یک درگاه بیند

که فرمود : الا الی الله  تصیر الامور

--------------------------

چون این گره گشایم ؟ وین راز چون نمایم ؟

دردی و سخت دردی، کاری و  صعب کاری

-----------------------

صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری

به یادگار بمانی که بوی او داری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 3:15 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

بسم الرب الشهدا و الصدیقین

بردی به یغما دل از من

ای ترک غارتگر من

یا حسین

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

يا حسين

اين روزها بصيرم رو نميتونم بغل كنم

 

بميرم براي دل مولايم

براي علي اصغرش

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

یا غفار الذنوب

نامه ای از یک رفیق نیمه ی راه ..... به منصور

شاید بهتر باشد بگویم از یک نارفیق ... از یک نامرد  ...

که از مردی، دیگر حتی ریش و سبیل اش را هم ندارد

خواستم اسمم را عوض کنم

خواهش کنم به اسم حقیقی ام صدایم کنید

مسعود که اصلا قهر کرد و کلی دلخور شد

گمنام ناراحت شد و خواهش کرد این کار را نکنم

آمون هم قبول نکرد

خدا خیرش بده این سامی عزیز را

که حداقل یک بار اسم راستکی منو گفت

خیله خب ... بگذارید بگویم ...

آن وقت می بینید که حق با من است یا نه

.................

منصور جان سلام

سلامی از سر شرمساری و سر افکندگی

منصور جان نوشته بودی :

پس از مجروحیت و بستری شدن یک روزه در اهواز به بیمارستان حضرت قائم(عج) مشهد اعزام شده بودم و در آنجا بود که برای اولین و آخرین بار شما را زیارت کردم.

 

خب اگر نارفیق نبودم نباید برای اولین و آخرین بار مرا می دیدی

پس از آن بمدت شش سال و چند ماه تحت معالجات مختلف

 درداخل و خارج کشور قرار گرفتم و به لطف خدا بهبودی نسبی پیدا کردم

 

اگر نارفیق نبودم باید خبردار می شدم که شش  سال و چند ماه را در کجا بستری بودی و حداقل سالی یک بار به دیدن ات می آمدم... آن وقت 6 بار منو  می دیدی و دست کم یکی دو بارش یادت می ماند و نمی گفتی برای اولین و آخرین بار شما را دیدم

 

در سال 1372 به منزل آمدم و شما هم آمده بودید به شهرمان و برای دیدن من به منزلمان آمدید که پدرم در را برای شما بازکرد ولی موفق به دیدن همدیگر نشدیم. چرا که من خواب بودم و شما گفته بودید که بیدارش نکنید و یک یادداشتی برایم گذاشته بودید و برای ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد به تهران رفته بودید

 

اگر نارفیق نبودم وقتی در سال 72 آمدم خانه تان ببینم ات و تو خواب بودی

خب یکی نیست بگوید :

 نامرد روزگار که اسم ات را گذاشته ای – پروانه ی مهاجر !!! –

فردایش می رفتی و منصور را می دیدی

پس از چندین ماه دوندگی یا بهتر است بگویم ویلچررانی موفق شدم از کمسیون موارد خاص نامه ای بگیرم که نوشته بود :(نامبرده می تواند دررشته عمران دانشگاه ارومیه ثبت نام کند و به یکی ازرشته های علوم انسانی تغییر رشته دهد)

 

اگر نامرد روزگار نبودم همان سال که تهران آمدی من کرج دانشجو بودم

باید خبر می شدم و می آمدم حداقل کنار ویلچر ات راه می رفتم و نامه هایت را در سازمان لعنتی سنجش از پله ها بالا و پایین می بردم

نوشته بودی :

و پس از آن به علت مشکلات جسمانی و غیره نتوانستم آن کار را ادامه دهم و خودم را خانه نشین کردم

 

اگر نامرد نبودم باید می فهمیدم و می پرسیدم که مشکلاتت چه بودند

حدود سال 1381 بود که شما تشریف آوردید ارومیه ودر دانشگاه ارومیه تدریس می کردید که ازمنزلتان به من زنگ زدید و مرا دعوت کردید که من هم نیامدم شاید هم نتوانستم بیایم

 

اگر نارفیق نبودم سال 81 که دعوتت کردم بعد هم خودم دنبالت می آمدم

ویلچر ات را توی صندوق عقب  ماشین می گذاشتم

نیامدم دنبالت ؟ حداقل زنگ می زدم و می پرسیدم که چرا نیامدی؟

آن روز زنگ نزدم بپرسم؟

فردایش  پس فردایش ... نه یک ماه بعد می آمدم و احوالی از تو می پرسیدم

 

آرزو به دل ماندم چرا آن ناهار آخرین ناهار زندگی ام نشد .

البته تا حدودی می دانم چرا اینطور نشد.

   

بگویم چرا؟

بگذار من هم بگویم چرا

......

برای این که 20 سال بعد که در اینترنت پیدایم کردی

من نارفیق بدانم که چقدر نامرد و نارفیق بوده ام

و بدانم چون این ها را نکرده ام 

پس .....  پشیزی نمی ارزم

پشیزی نمی ارزم

نوشته بودی :

و اگر دوست داشتید مرا دعا کنید تا عاقبت بخیر شوم.

 

دوست دارم که دعایت کنم

ولی نارفیقی چون من  برای نازنینی چون تو ؟

چگونه شرم نکنم و دست به سوی اسمان بلند کنم؟

عرشیان به من نمی خندند ؟!!

و به قول سید مرتضی  :

این ظلمتی که مرا فراگرفته است ........

خوش انصاف ها    ......

حالا شما بگویید من رفیق نیمه راه هستم یا نه ؟!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

امروز صبح با مير حسين رفتيم روستاي ديزج دول سري به مزارع گندم زديم

 اكثر سن ها در سنين چهار و پنج بودند

و تعداد كمي هم در سن سه و از حشرات كامل خبري نبود.

حدود ظهر از ان ها جدا شدم و به تنهايي به طرف دريا رفتم.

از كنار ساحل شروع به پياده روي كردم

 سكوت خوبي بود و از صداي انسان ها و ماشين ها خبري نبود

 پرنده ها برايم ترانه مي خواندند

 و صداي امواج دريا نيز آن ها را همراهي مي كرد

هر از گاهي پرده عوض مي شد و

 تسبيح گوياني ديگر وارد صحنه مي شدند

و به هنر نمايي مي پرداختند

 من خود را به نسيم سپرده بودم

فارغ از همه چيز از آبي دريا لذت مي بردم

تلاش مي كردم من نيز مانند دريا شوم

بزرگ و بي انتها

همه بدي ها و زشتي ها را در خود غرق كنم

فقط با زيبايي ها به خود و ديگران آرامش ببخشم

 كسي را نيازارم

با همه آبي و زلال باشم

و ديگر هيچ.

نميدانم چرا اصلا دوست نداشتم از دريا دور شوم

 از روي تخته سنگ ها و لجن هاي ساحل به زحمت عبور مي كردم

ولي حاضر نبودم چند متري از ساحل فاصله بگيرم

و از جاهاي هموار رد شوم

 كفشهايم حسابي كثيف شده بود

 ولي اهميتي ندادم و به پياده روي از همان كنار ساحل ادامه دادم.

 به جايي رسيدم كه ديگر امكان ادامه مسير نبود

و همه كفش هايم به ناچار بايد در گل فرو مي رفت

 خواستم برگردم و مسيرم را عوض كنم

ديدم نمي توانم

 همان جا كفش هايم را در آوردم

پاچه هاي شلوارم را بالا زدم

و باز با ساحل همراه شدم

 اي كاش مي شد سال ها پيش هم همين كار را مي كردم

و از هرچه تعلق است جدا مي شدم

وبا دوستان همراه، ولي حيف كه نشد.

سوم مهر 80

ارومیه

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

به نام خدای  شهدای گمنام

فقط خدا می داند که اهل کدام دیار هستید !

از شمال و همشهری شهید بصیر  ؟ تا بگویم :

سلام گیله مرد

من تو را قربان .... خوبی؟

    یا اهل جنوب و هم ولایتی جهان آرا ؟

یا بچه آذربایجان هستی و از عاشوراییان  ؟

خواهر و مادرت هنوز منتظر خبری از تو هستند

شاید متاهل هم بودی

 بچه های ناز ات چطور؟

تا یه کی چشم به در خواهند ماند ؟

شاید پدر و مادرت تاب دوری ات را نیاورده باشند

و الان میهمان خودت باشند

اما همسر و بچه هایت چطور ؟

خواهر و برادرت .....

امروز که در خلوت عصر پنج شنبه کنار مزارتان آمدیم

عطر خوشبویی همه جا را پر کرده بود

با خودم گفتم :

ممکن است که عطر گلاب باشد ؟

شاید هم نه عطری از آن سوی دنیاست

به همراهم گفتم این دور و بر رو بگردیم

ببینیم ظرف عطری یا گلابی پیدا می کنیم

ته دلم آرزو می کردم که پیدا نکنیم

آخه این روزا حسابی خیالاتی شدم

میگم شاید لطف شان شامل حالمان شده

 و مشام  مان لیاقت درک عطر حضور  شهدا را پیدا کرده است

پنج شنبه – 25 مهر 1381 مزار شهدای گمنام - ارومیه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

محرم مثل نسیم آمد

 بسم الله الرحمن الرحبم

آن قدر قلبم اندوده به تاریکی های گناه شده

و آن قدر گل به پنجره های بصیرتم چسبیده

و آن قدر در لجن زار نفس اماره دست و پا زدم

و آن قدر بهانه و دلیل تراشیدم

که چیزی از فطرت حسینی ام باقی نماند.

امسال حتی یک دانه شقایق در دلم نرویید

حتی یک بوته یاس بر ایوان دلم آویزان نشد

محرم مثل نسیم امد اما حتی یک گل سرخ برای دلم نچیدم

گفتم امسال مرا که بلبلان هزار آوای کربلا ببینند

چیزی جز تعفن نخواهند یافت

بگذار با تیرک محمل زینب سخن بگویم

بگذار با انگشتری حسین

بگذار با عمود خیمه عباس حرف بزنم

اما آن قدر دست و روی فطرتم آلوده بود

که با زلال کمتر توبه ای پاک می شد

شیعه ای که در شب عاشورا نبارد آسمانی نیست

زمینی خشک و برهوت است

و مگر می شود زمنی باشی و شیعه ؟

زبان در کام کش و هیچ مگو

از قصه غصه های دختران یاس

دختران یاس نه این که فقط خاری ندارند

بلکه بوی عطر عفافشان جهان گیر است

و تو خود بدان که کدامی

ایا تو آنی که با حجاب ات یاس و ریحان به جهان هدیه می دهی؟

نه ! خدا گواه این دل آشوب زده است

تو چگونه خواهی فهمید که  چطور یاس ها پیراهن شقایق پوشیدند

و عاشقانه تکامل سرخ را تفسیر کردند

یاس تا با سرخی شقایق پیوند نخورد کبود نمی شود

آیا تو آن یاس، که چون شقایق، پیاله گردان می ناب ولاست هستی؟

یاس های کربلا آتش پیراهن را به عشق ناب برترین روح پرستنده تاریخ

 خاموش نمودند و التهاب سیلی را پذیرا شدند

مهاجر سبز

بهشت زهرا  13/2/79

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 9:11 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  |