بسم الله الرحمن الرحیم
با عرض معذرت از همه عزيزان راضي به اين همه زحمت نبودم
حتي تذکر يکي از شماها هم کافي بود تا من در اولين فرصت به روز کنم
چه رسد به اين همه محبت
يادتان باشد از شلمچه مي نوشتم اين پست ادامه همان مطالب است
به روزهاي شهادت صابر نزديک مي شويم
سعي مي کنم که دير نکنم و زودتر از يک هفته به روز کنم
------------------------------------------------
سنگرهای پیش ساخته بتونی یکی پس از دیگری
به ضرب آرپی جی از جا کنده می شدند
از یکی از سنگرها که مثل یک خا نه کاغذی می سوخت
چند نفر با لباس های شعله ور بیرون دویدند و
در حالی که نعره می کشیدند خودشان را روی زمین انداخته و می غلطیدند
گویا در این دنیا هم باید به آتش قهر الهی می سوختند
درگیری تن به تن شروع شده بود
چند متر آن طرف تر من دست برادری افتاده بود
آن را برداشتم و کنار سد گذاشتم
توی گل فرورفته بودم و نمیتوانستم خودم را از لجن ها بیرون بکشم
از بس خودمان را روی سیم خاردارها کشیده بودیم همه جای بدنم می سوخت
توی همین گیر و بیر دو ماشین پر از عراقی ها رسیدند
داشتند از ماشین ها پیاده می شدند
حسن کربلایی از اب بیرون آمد و در حالی که داشت
از فانسقه اش یک نارنجک بیرون می کشید به طرف ماشین عراقی دوید
عراقی ها از صدای انفجار نارنجک گیج شده بودند
که حسن رگبار گلوله را به سویشان گشود
کریم با خوشحالی به وسیله بی سیم با رحیم تماس گرفت و گفت :
رحیم رحیم رحیم ... کریم
..... کرمی جان به گوشم
محور باز شده خط رو گرفتیم هر چه زودتر حرکت کنید
رحیم فرمانده گردان صاحب الزمان و بچه اردبیل بود
و با سه برادرش سلمان و سلیم و سجاد به جبهه آمده بودند
سلیم دانشجوی سال سوم پزشکی و سلمان سال اول پزشکی بود
سجاد هم محصل بود
رحیم می گفت این دفعه پدرم را هم می آورم تا کادر گردان را خانوادگی تشکیل دهیم
رحیم می گفت :
به پدرم گفتم جبهه که بیایی میگذارمت مسئول تدارکات
پدرم گفت : آن وقت من چکار باید بکنم؟
گفتم :
هر چی که من نوشتم و گفتم شما آن را به نیروها می دهید.
وگرنه به کسی چیزی نمی دهید
خندید و گفت :
نخیر من هر چی دلم خواست به هر کس می دهم
اگر دوست داری بیایم



