تبليغاتX
پروانه ی مهاجر

انا لله و انا الیه راجعون

دنیا دار امتحان است و هر چه آدم ها بزرگ تر ... ابتلا و امتحانشان سخت تر

حاج حسن بیرامی از آن آدم بزرگ هاست

گرچه در نگاه ارباب دنیا او یک کارمند ساده شهرداری است

و خارج از وقت اداره لوله کشی هم می کند

کنار خانه اش هم مدتی مغازه ای باز کرده بود

و گلدان و ظروف سفالی می فروخت

2 سال پیش پسر دوم اش مرتضی که شاید 16 یا 17 بهار بیشتر ندیده بود

از کوه افتاد و حاجی را سوگوار کرد

دیروز عسگر حسین پور

 -  که او هم مرد بزرگی است و اگر روزی ام بود روزی از او هم خواهم نوشت –

زنگ زد و گفت : ابوالفضل حاجی تصادف کرده و ...

زنگ زدم ..... تا گوشی را برداشت زبانم بند آمد

اصلا نمیدانستم چه باید بگویم

چند بار گفت : بله بفرمایید  ... الو  - صدای قران از آن طرف می آمد –

صدایش مثل گام هایش در کوه های باختران محکم بود

گویا اصلا صدای یک پدر جوان از دست داده نیست

خودم را جمع و جور کردم و گفتم : منم حاجی ... مهاجر

خدا صبرت بده

......

من گریه کردم و او تسلی ام داد

.....

همسر حاجی فرزند شهید است

و حالا درد مادری که دو جوان داده باشد را هم چشیده

شاید باورتان نشود ... حاجی بیشتر از آن که پدر ما باشد ...  مادرمان بود !!

مرخصی که می رفت با دو تا دبه بزرگ ترشی بر می گشت

فقط دسته ما بود که سماور داشت آن هم به چه بزرگی که حاجی از شهر آورده بود

فقط چادر ما بود که کنارش تنوری داغ داشت

عصرها آتش تنور حاجی زبانه می کشید

 بچه ها دورش جمع می شدند و چای می خوردند

آتش که فرو می نشست با یک میله فلزی چادر، دو تا جعبه خالی سیب

و چند تا پتوی خاکی،  یک کرسی حسابی راه می انداخت

در چادرها وسیله گرم کننده نداشتیم

بچه هایی که در سرمای پاییز کوهستان سرما خورده بودند

شبی را کنار کرسی می گذراندند تا سرما را از تن بیرون کنند

شب های عملیات دست و پای بچه ها را حنا می گذاشت

حیوونکی رضا جهانبخش بعد از بیست سال هنوز یادش بود

چند روز پیش که دیدمش می گفت :

بچه ها منو بردند پیش حاجی و گفتند حاجی دستای رضا رو حنا بذار

حنای داغ داغ چنان کف دستش را سوزانده بود که نگو

چند روز پیش علی تب کرده بود

مثل کوره می سوخت شب را تا صبح بیدار ماندیم و پاشویه اش کردیم

                              علی مریض نمی شود وقتی می شود آن قدر شدیده که

نزدیک است از ترس قالب تهی کنم

بین ایمان من و حاجی حسن چقدر فاصله است ؟

فقط خدا می داند

حاجی زن و چند بچه کوچک اش را فقط به خدا سپرده بود

و آمده بود جبهه و تا آخر جنگ هم مردانه ایستاد

کربلای ۵ در شلمچه گلوله از یک طرف قفسه سینه اش خورده بود

از کنار قلب اش رد شده بود و از بازوی دست دیگرش بیرون آمده بود

 پارسال قم که رفته بودیم رفتم به درمانگاه شهرداری در نیروگاه قم

گفتند حاجی همین چند روز پیش بازنشسته شد

از خدا بخواهیم این دو نوجوان را با پدربزرگ شهیدشان – شهید پادار – هم نشین کند

و به مادر این دو جوان که یادگار شهید است و به پدر جانباز اش صبر و اجر عنایت کند

مشامتان را با حمدی خوشبو کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 9:29 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 
 

بسم الله الرحمن الرحیم

و اذقال ابراهیم رب ارنی کیف تحیی الموتی ... (260 سوره مبارکه بقره)

این ایه به زبان کشف بر ذوق ارباب حقایق رمزی دیگر دارد

و به بیانی دیگر ابراهیم مشتاق کلام حق و سوخته خطاب او

سوز اش به غایت رسیده

و سپاه صبرش به هزیمت شده

 و آتش مهرش زبانه زده گفت :

خدایا بنمای مرا تا مرده را چون زنده کنی؟

گفت : ای ابراهیم آیا ایمان نیاوردی ؟!

گفت : آری، لکن دلم از روی شنیدن کلام تو

و سوز عشق خطاب تو ریز ریز شده

خواستم تا گویی : آیا ایمان نیاوردی ؟

مقصود همین بود که گفتی

و در دلم آرام آمد.

آرام من پیغام تو        وین پای من در دام تو

اندر دل من قرار آرام نماند       دشنام فرست اگرت پیغام نماند

تفسير ادبي و عرفاني قران كريم - خواجه عبدالله انصاري

-----------------------------------------

خدا را هزاران بار شكر چند روز پيش رضا زنگ زد و گفت كه داره مياد كرمانشاه

گفت نزديك ظهر مي رسند

دفعه قبل هم گفتم كه رضا يك حافظه قوي و دقيق گردان قاسم

و حتي لشكر عاشوراست

اين هم داداش رضاي ما سال ۱۳۶۵

 

 

بماند كه من لياقت آن كه از اخلاص و پاكي اش بگويم

را ندارم و آن ها را بايد حسين بیدمشک و مهدي مسافر غریب بگويند

كه آن ها هم خدا خيرشان بدهد نمي گويند

چرا ؟ از خودشان بپرسيد !!

(دیروز پس از مدت ها توفیقی شد با حسین دو کلمه حرف بزنیم.

می گوید : پسر تو بهتر از من از جبهه می نویسی ها!!

گفتم : مرد حسابی تو اصلا از جبهه نوشتی که ببینی من بهتر می نویسم یا تو؟!!!؟)

....

رضا نه تنها تا آخر جنگ مردانه ايستاد و مثل من نبود كه با تلنگری درجا بزند

...

بگذاريد نگويم

....

بيست سال بعد

۱۳۸۵- اسفند - كرمانشاه

رضا زمان جنگ هم سن و سال هايش را با ديار عاشقان آشنا مي كرد

الان هم بسجي هاي نسل سوم را با خود به آن سال ها مي برد

تا بدانند بر فرزندان خميني چه گذشته است

تا اواخر تعطيلات عيد مي توانيد ايشان را در شلمچه ببينيد

این هم آقا رضا که بچه های مسئول بسیج دانش آموزی

را برای هماهنگی اردو با خود به جنوب می برد

خدا وجود پر بركت برادر جانبازمان آقا

رضا را براي همه ما سال هاي سال حفظ كند

گرچه اون بين ماست ولي به قول مهاجر سبز

او يك شهيد است خدا خواسته تا ما هم بتوانيم او را ببينيم

و آن روزها را فراموش نكنيم

انشا الله

براي سلامتي اش دعا كنيد

از عزیزانم

 مهاجر سبز - سامی - هاتف - منتظر - گمنام - بهار -

و همه عزیزانی که در مطلب قبلی وارد سوال و جواب شدند

بسیار ممنونم و بسیار خوشحال می شوم که باز هم ما را بهره مند کنند

در این جور موارد قسمت کامنت ها بسیار پربارتر و خواندنی تر از اصل مطلب می شود

يا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 9:23 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

بسم الرب الشهدا   و الصدیقین

امروز  درست چهلمین  روز  شهدای عملیات کربلای 5 است

بعد از ظهر را پشت خاکریزهایی که در 300 متری قرار داشت به سر بردیم

و دعای توسل خواندیم

 و با شهدای 40 روز  قبل عهد بستیم که انتقان خون این عزیزان را از بعثیون کافر بگیریم.

 خیلی از بچه ها به جای عملیات به فکر شهدایمان بودند که آن ها رفتند و ما ماندیم

با عجله شام خوردیم و نماز خواندیم.

با تاریک شدن هوا گردان قاسم راه افتاد

  بچه ها از خاکریز بالا رفتند و به طرف دشمن به پیش رفتند

 جلو کاروان برادر صابر 

و پشت سرش تیم تخریب و بعد نفرات پیاده که پل را حمل می کردند در حال حرکت بودند. 

نزدیک نهر که رسیدیم صابر مثل شب گذشته خودش را به آب زد

و یک طرف پل را گرفت و با خود برد و با کمک بچه ها   پل را روز نهر مستقر کرد.

اول گروه تخریب عبور کردند و سیم خاردارها را بریدند

 و در حالی که روی شکم دراز کشیده بودند شروع به در آوردن و خنثی کردن مین ها کردند.

منوری  شلیک شد، خفاشان شب پرست را می شد دید. بچه ها محور را با سرعت باز کردند

نیروها که روی زمین دراز کشیده بودند بلند شدند و حرکت کردند

ناگهان تیربارهای دشمن دهان باز کردند و بچه ها را زمین گیر کردند

نکند عملیات لو رفته باشد؟

جای هیچ درنگ نبود

چند نفر از آرپی جی زن ها که جلوتر از ما از پل عبور کرده بودند

 به طرف دژ دشمن حمله بردند

بقیه هم زیر آتش خودی و دشمن شروع به پیشروی کردند

برادر همرنگ به رجبی گفت محور باز شده بدو برویم

صابر نزدیک دژ ایستاده بود و بچه ها را به طرف محور تازه باز شده هدایت می کرد که....

تیری به سرش اصابت کرد

در کنارم به زمین افتاد

بغل اش کردم

چه خون گرمی داشت

دیگر تمام شده بود

چقدر راحت جان داد

نه صدایی نه ناله ای

آرام و ساکت

چشم ها روی هم

و

خوابید

منوری روی سرمان زدند

صورت این مومن خدا را دیدم چقدر می درخشید

شهید حمید ذاکری..........شهید صابر باقری

دیشب (نهر جاسم) همین موقع و همین جا چه جان فشانی ها که نکرد

و امشب در راه همین هدف این چنین ساکت آرمیده است

------------------------------------------------

 پارسال که داشتیم می رفتیم مرخصی توی قطار  من خیلی گرفته بودم

 از این که  از بچه ها دور می شدم غمگین بودم

صابر گفت  : به چی فکر می کنی ؟

چیزی نگفتم

گفت : من بگم ؟

گفتم : بگو

این که چرا شهید نشدی

انگشت اشاره  اش  رو روی پیشونی اش گذاشت  و گفت :

 یه  تیر رسام دوشکا اینجا

...........

حالا به اون تیر دوشکا که مامور سفرش  بود رسیده بود

------------------------------

درگیری به اوج خود رسیده بود

همه جا بوی باروت بود حتی نمی شد به راحتی نفس کشید

محور دست راست  موفق نشده بود پل بیندازد

برادر همرنگ و برادر رجبی فرمانده و معاون گروهان به آب زدند

و تکبیر گویان به دزهای دشمن حمله ور شدند

دقایقی بعد کمین و خط اول دشمن درهم شکست

.....

....

 ادامه دارد

پ.ن : خاطرات از یکی از بچه های گمنام دفاع مقدس در روزنامه کیهان صفحه 14 یکشنبه 28 تیر 1366 شماره 13080 چاپ شده است و فقط قسمت بین خط چین از من است.

یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 9:11 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

بسم الرب الشهدا و الصديقين

امان از دست اين ايران سل

از وقتي که راه افتاده ديگه اين خط هاي قديمي ازکار افتادن

ديروز عصر ديدم شماره رضا افتاده

سر ظهر زنگ زده بود

رضا جهانبخش از اون گنجينه هاي لشکر عاشوراست

يه بانک اطلاعاتي کامل

اغراق نکنم اگر همه رزمنده هاي لشکر رو نشناسه

همه کادر لشکر از فرمانده هاي ريز تا درشت رو مي شناسه

امروز صبح بهش زنگ زدم

گفت : ديروز کرمانشاه بودم مي خواستم ببينمت!!!!

آه از نهادم بلند شد !!!

کم سعادتي از اين بيشتر ؟؟؟؟

خلاصه بگذريم که اين بي لياقتي هاي من داره برام عادت ميشه

ازش پرسيدم : عمليات کربلاي ۵ فرمانده گردان صاحب الزمان کي بود ؟

فوري گفت :

خب حاج رحيم بود ديگه

گفتم از برادراش چه خبر؟

گفت : اون دو تا که پزشکي مي خوندند هر دوشون شهيد شدند

حاج رحيم و کوچيکه هستند

حاج رحيم جانبازه ۷۰ درصده خدا حفظ اش کنه انشا الله

پدر بزرگوار اين شهدا امسال فروردين به نزد فرزندان شهيدش شتافت

روح اش شاد

دهانتان را با هديه صلواتي به روح شهيد سلمان و سليم نوعي اقدم و پدر بزرگوارشان 

خوشبو کنيد

اللهم صل عالي محمد و آل محمد

به ياد قصه گو و اين که به زودي به سلامتي برگردد

پ.ن.۱. برادر جانبازمان رضا جهانبخش تا اواخر فروردين در مناطق جنوب است

راوي است سراغ اش را بگيريد ديدن اش غنيمتي است بزرگ

خدا در پناه امام زمان از بليات زميني و آسماني حفظ اش کن

بلند بگو الهي آآآآآآآآآآآآآامممممممييييين

سه شنبه اول اسفند ۸۵

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 9:28 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  |