نميدانم چون رجب آبدارچي مان بود همه آبدارچي ها را دوست دارم يا شايد ...
چون مش عباس هم هر وقت چايي مي آورد بي اراده تمام قد به پاي اش بلند مي شوم و سيني را از
دست اش مي گيرم تعارف اش مي کنم بشيند با هم يک چايي بخوريم
يه روز سر کلاس بودم که مش عباس در زد
تعارف اش کردم اومد تو .... يه برپاي بلند دادم همه دانشجوها به پاي اش بلند شدند
چند روز پيش هم اومد با همون لهجه کردي که فقط کليات اش را متوجه مي شوم گفت :
مي شود با خانواده براي بازديد از موزه بياييم ؟!
گفتم البته که مي شود مشي عباس
من و همه حيوانات موزه در بست در خدمت شما هستيم
با خجالت گفت : آخه فقط روز جمعه ميتونيم بياييم که روز تعطيله نميشه که !
گفتم هر وقت اراده کردي فقط يه زنگ به من بزن
جمعه پيش به اتفاق ۱۵ نفر اعضاي خونواده اش (عروس و دوماد و نوه و نتيجه و ..) در خدمتشان بوديم
----------------------------------
ديشب عسگر زنگ زده بود
ديدم خيلي مِن مِن مي کنه
مي خواد يه چيزي بگه
خلاصه پيله کردم گفت : آره يکي ديگه از پروانه ها هم پريد
گفتم : کي؟!!
گفت : رجب
رجب علي حسن پور
----------------------------
اولين بار که ديدم اش ازش خوشم اومد
قد کوتاه و گرد و قلنبه با سيني چاي اومد توي اتاق
خيلي زود صميمي شديم فکر نمي کرد کسي مثل من با اون اين قدر جوش بخوره
خيلي وقت ها مي رفتم آبدارخونه مي نشستم با هم گپ مي زديم
وقتي فهميد منم رزمنده ام با تعجب و صداي بلند گفت :
يوخ بابا !!؟؟؟ (يعني نه بابا )
بيشتر که حرف زديم ديدم بابا با سيد عادل و سهراب بيت المقدس ۲ با هم بودند
ديگه حسابي رفيق شده بوديم
و ديگران هم وقتي رفتار من رو مي ديدند بيشتر احترام اش مي کردند
حسابي درب و داغون بود چند بار عمل کرده بود
هر روز بايد کلي دارو مي خورد
قلب اش هم ناراحت بود
مي گفت بايد عمل کنه
ديروز چهلم اش بوده
روزي امروز من يس به ياد شهيد رجبعلي حسن پور بود
...........
.................
.......................
رجب جان در ميهماني کنار نهر رجب (نام نهري در بهشت است)ياد من هم هستي؟
سلامم را به پدر شهيدمان رجبعلي علمي مي رساني؟
يا حق

