تبليغاتX
پروانه ی مهاجر

بسم الرب الشهدا

اين عكس ها تازه به دستم رسيده

با وضو باشيد بهتر است

عكس شهيد است مثل خود شهيد مطهر و پاك است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر 

انا لله و انا اليه راجعون

امروز خانه اي بي مادر است و چهار دردانه يتيم

پدر مظلوم اين خانه

....

 

بغضي گلويم را مي فشارد و نمي گذارد بنويسم

تصور اش قلب ات را پريشان مي كند

مي دانيد فاصله سني نازدانه هاي رسول زياد نبود

چهار فرشته تنها

با پدري مظلوم و تنها

 

امروز چه روز سختي براي علي است

----------------------

خدا را هزار بار شكر عسگر عزيز مان باز هم نوشته است

پرواز پروانه هاي عاشق را

مارَمَيْتْ اِذْرَمَيْتْ

شهيدجواد گل محمدي در 15 سالگي مسئول انجمن اسلامي هنرستان شهيد باهنر نقده بود

وقتي به جبهه جنوب اعزام شديم مداوم تكرار مي كرد خداوند مي فرمايد : تيري را كه به دشمن شليك مي كنيد خدا آن را هدايت مي كند شما فقط شليك مي كنيد. وقتي عمليات فتح المبين  شروع شد تنگه رقابيه آزاد گشت معناي سخن او را بهتر متوجه شديم.

خدايا !!

 24000 كشته و اسير و زخمي صداميان كار كيست؟ ؟؟!!

باديدن اين همه تلفات او باز آيه «مارِميت اذرميت»را تكرار مي كرد و به ما هم توصيه مي كرد

و هرگز غرورش را نديديم .

بعد از مرخصي دوباره اعزام شديم و در مرحله دوم عمليات بيت المقدس شركت كرديم

 

از راست ايستاده : برادر حميد راهدانه، شهيد احد فيضي، برادر موسي مرامي، شهيد جواد گل محمدي

نشسته : برادر رحيمي، ............، برادر رضا وليان

 

يك روز قبل از عمليات وقتي پاتك سنگين 50 تانك زرهي دشمن را جواب داديم او بسيار مريض بود ولي پشت خاكريز جانانه دفاع مي كرد. بعد از شكست دشمن در پاتك او را به پشت جبهه جهت مداوا فرستاديم حدود ده كيلومتر به عقب برگشت و ساعاتي بعد دستور عمليات رسيد، موقع حركت من اسلحه و كوله آرپي جي  او را برداشتم و كيلومترها از پشت خاكريزها و شيارهاي پيچ در پيچ به دشمن نزديك شديم

ارتفاع خاكريزها كمتر از قد ما بود و در بعضي جاها بريدگي داشت

دشمن روي ما ديد داشت و مي ديد كه به او نزديك مي شويم

مداوم مي زد و همه جا را به آتش بسته بود

لبه خاكريزهائي كه از پشت آن حركت مي كرديم آماج رگبار سنگيني بود

خدايا !!  دشمن از حمله خبر دارد و كاملاً آماده است چگونه فتح خواهيم كرد؟!

دل به خدا سپرديم زيرا ما وسيله بوديم و رضايت او هدف ما

و تنها او ضامن پيروزي است و بس

 

نشسته از چپ نفر دوم برادرم رحمان ملكي نفر چهارم برادر موسي مرامي - سردار مرامي از فرمانهان دوران دفاع هستند-

درتاريكي شب پشت خاكريزي، نماز مغرب و عشا را بنا به دستور فرماندهي نشسته خوانديم تا تير نخوريم

 كسي آرام  دست بر شانه ام گذاشت و گفت : عسگر جان سلاح و كوله ام دست شماست ؟؟

او جواد گل محمدي بود !!

 

 

 

 

 خدايا اينجا كجا و او  كجا؟ او خيلي با ما فاصله داشت چگونه خود را به ما رسانده است؟ !!

سلاح اش را از من تحويل گرفت و راهي شديم ساعتي نگذشت پشت خاكريز آخر كه 100متر با دشمن فاصله داشت رسيديم و با

 دستور فرماندهي با تكبير بلند به قلب دشمن زديم

الله اكبر ! الله اكبر !!

(اگر بلندگوهايتان خاموش است روشن اش كنيد تا صداي تكبير و گلوله هاي بچه ها را بشنويد)

 

 ميان دو خاكريز قيچي شكل قر ار گرفتيم

دنيايي از آتش بود

 شهيد جواد گل محمدي خرداد ۱۳۶۱ - شلمچه

 

روي خاكريز چندين پدافند هوايي 23 ميليمتري و چندين پدافند هوايي شيليكاي چهارلول و دوشكاهاي

بي شمار و...بود كه مرتب آتش مي ريختند

 عراقي ها ساعتي مقاومت كردند اما با آتش رزمندگان و ياري خدا مجبور به فرار شدند و خاكريزها پشت سر هم فتح شدند وقتي صبح شد پشت خاكريزي با ارتفاع كم تر از قد انسان قرار داشتيم دشمن پاتك سنگيني را شروع كرد مقاومت به شدت مقاومت كردند و دشمن نتوانست خط را پس بگيرد

 علاوه بر آتش مسقيم تانك ها كه خاكريز را سوراخ مي كرد

 زمين و آسمان را به توپ و خمپاره بسته بود،

ناگهان با اصابت خمپاره اي

 محرم غفاري،

 نجفعلي شوكتي

و  جواد گل محمدي  

 شهيد جواد گل محمدي خرداد ۱۳۶۱ - شلمچه

نقش بر زمين شدند،

و به وجه الله نظركردند و به آسمان پركشيدند.

او بيمار آمد بيماري جسم اش نتوانست جلو بر بيماري خال لب يار غلبه كند

يادت هست پيرمان چه گفت :

 من به خال لب ات اي دوست گرفتار شدم

چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم

وقتي لايق شهادت شده باشي بيماري و مسافت مانع نمي شود

معبود و محبوب خود صداي ات مي زند.

مگر نه كه فرموده است :

من طلبني وجدني،

 من وجدني عشقني،

 من عشقني عشقته،

من عشقته قتلته

 ،....

آري عزيزان شرط شهادت لياقت است

آن گاه خدا از ميان بندگان اش بهترين را برمي گزيند

 و از دروازه بهشت برين اش بندگاني را اجازه عبور مي دهد

 كه لياقت لازم پيدا كرده اند

والا خيلي ها منتظر شهادت بودند و آن جا صف بسته بودند.

--------------------------

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 9:34 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

انا لله و انا اليه راجعون

ما از آن خدا هستيم و به سوي او باز مي گرديم

رحلت مجاهد رباني حضرت آيت الله فاضل لنكراني را خدمت همه عزيزان تسليت عرض مي كنم

------------------------

اين مطلب را امروز برادر عزيزم آقاي مهندس عسگر حسين پور فرستاده اند

از راه دور و از پشت اين شيشه ها دلم را روانه نقده مي كنم و دست اين برادر مجاهدم را كه از شهيدي نوشته است مي بوسم و خداي را بر اين توفيق سپاسگزارم

گفته ام اگر عكس شهيد را هم داشت برايم بفرستد

تا ديدگانمان به جمال اش نوراني گردد

انشا الله

دلم نيامد هيچ تغييري در قلم پر از اخلاص برادرم بدهم

اين ها را كه مي نويسم اشك در چشمانم حلقه مي زند

و تازه احساس مي كنم چقدر دلم براي عسگر تنگ شده است

او را كه مي بيني گويي شهيدي را مي بيني

گويي شهيد حميد ذاكري را مي بيني

ميداني عزيز، حميد و عسگر هم كلاس بودند

عسگر مي گفت :

آخر ترم كه مي شد سر و كله حميد پيدا مي شد تند تند امتحانات را مي داد

با بهترين نمره ها درس هايي را كه اصلا در كلاسشان شركت نكرده بود مي گذراند

و دوباره بر مي گشت جبهه

دل ات مي خواهد كه سينه بر سينه اش بگذاري

عطر حميد را در مشام ات تجديد كني

 

خدا وجود پر بركت او و همه يادگاران شهدا را در پناه خود حفظ كند انشا الله

 ---------------------

بسمه تعالي

درعمليات فتح المبين بود كه با او (شهيد احد فيضي) آشنا شدم

 

16سال بيشتر نداشت دلاوري نترس و با ايمان بود.

شب عمليات فتح المبين گلوله دوشكا از سمت راست پيشاني اش خورد و از كنار گوش اش رد شد

ولي احد زنده ماند

 !!!  

او در عمليات آزاد سازي خرمشهر ايثارگري شايسته اي از خود نشان داد. ما در بعضي اعزام ها شركت مي كرديم و بعد مشغول درس مي شدیم ولي احد جبهه را خانه دائمي خود كرد و ديگر به خانه برنگشت قهرمان عمليات ها شد، مسئول محور بسيارخوبي بود.

 دو سال تمام مجاهده كرد وقتي خبر شهادت اش را شنيدم

خودم را به محل شهادت اش رساندم

 خدايا !!!   چه مي بينم ؟؟ !!

كاش شما هم آن جا بوديد و مي ديديد، او در حال سجده شهيد شده بود

 آخ دلم !!! ،كجايي ؟؟؟  ،اي خداي كون و مكان ؟

 چه لذتي دارد در لحظه شهادت،سجده بر معبود كردن !

اي عزيز !

تو كه چندين سال درسجده بودي

 

سجده آخر تو ديگر نشان كدام عرفان پنهان تو بود؟

 او را در آغوش گرفتم

چيز عجيب ديگري ديدم :

گلوله درست از جاي همان گلوله دوشكاي دوسال پيش خورده بود !!!

 چه حكمتي؟

 

يا حق

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 8:50 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

يا اباصالح

امروز صبح باز حرم امام عسگري عليه السلام مورد حمله قرار گرفت

گويا اين كور ددلان هرگز نخواهند فهميد كه آن را كه خدا عزيز اش بدارد هرگز ذليل شدني نيست

كربلا را شخم زدند، به آب بستند، در آن كشت و كار كردند ولي امروز را ببينيد  هنوز پروانه هاي عاشق

دور شمع سيد الشهدا و ياران اش عاشق اش در طواف هستند

يك امروز را خوشحال بوديم مثلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر 

بسم الله الرحمن الرحيم

ن و القلم و ما يسطرون 

------------------------------------------------

براي اين كه كارم سريع تر پيش برود ديگر خودم تايپ نمي كنم

روزي چند ساعت مي نويسم و مي دهم تايپ شود

گوشه ناخن دست راستم كمي درد مي كند اهميتي نمي دهم و ادامه مي دهم

گويي دست بردار نيست و درد اش بيشتر مي شود

پارچه ايي دور اش مي پيچم تا فشار زيادي وارد نشود

حتي در خواب هم نوشته هايم را خواب مي بينم همين كه بيدار مي شوم بلافاصله بعد از نماز صبح

مشغول كار مي شوم تا بقيه بيدار شوند من صبحانه را هم حاضر كرده ام

درد انگشتم نمي گذارد بنويسم، بدتر شده فكر مي كردم گوشه ناخنم توي گوشتم رفته كمي

 دستكاري اش كردم بهتر نشد. گوشه ناخنم حالا به اندازه يك جوش كوچولو باد كرده

ديگر با خودكار نمي نويسم باز شروع كردم تايپ مي كنم گرچه با يك انگشت دردناك

كه آن را بالاتر نگه مي دارم كار مشكلي اشت

آن يكي دستم هم كه فقط با دو انگشت مي توانم بزنم

ولي كار را ول نمي كنم

خانمم هر روز اصرار مي كند كه برويم دكتر ولي گوش نمي كنم وقت ندارم

مادرم مي گفت گوشت اضافه است خودش مي افتد

حالا به اندازه يك نخود شده قرمز و ملتهب

دورش پارچه كوچكي مي پيچم تا به اين ور اون ور نخورد خيلي درد دارد

چنان به جانم چسبيده كه گويي خيال افتادن ندارد

....

...

- ياد صابر مي افتم وقتي والفجر ۸ حاج قادر (برادر اش) مجروح شد تركش پاي اش را چنان

داغون كرده بود كه به يك پوست بند بود. صابر گفت بابا يه سر نيزه بياريد جداي اش كنيم بندازيم دور --

.....

.

مجبور مي شوم به حرف خانمم گوش كنم

مي رويم پيش استاد اش، او هم همانجا مي گويد بايد بيايي اتاق عمل!!

خلاصه از سر ناچاري مي روم

واي چقدر آدم دردمند اينجا پشت در اتاق عمل هستند!!

نوبتم كه مي شود صدايم مي كنند خانمم هم هست اون دورتر ايستاده نگاه مي كند

صدايش مي كنم و مي گويم :

بيا اينجا وايستا ياد بگير خب !

مي خواهند بيهوشم كنند قبول نمي كنم و خواهش مي كنم با بي حسي انجام شود

همسرم كنارم ايستاده است

ولي وقتي نوبت به بريدن ناخن و خون خونريزي مي رسد حال اش بد مي شود و پرستار

دست اش را مي گيرد و به گوشه اي مي برد

استاد اش مي خندد

و مي برد و بر ميدارد آن گوشت اضافه را و در شيشه به خودمان مي دهد

بلند مي شوم مي روم پيش خانمم و به جاي اين كه او به من كمك كند

من دستش را مي گيرم و كمك اش مي كنم راه برود از استاد اش خداحافظي مي كنيم

و از اتاق بيرون مي رويم

------------------------

ياد مشهد مي افتم

چون حالم بهتر از بقيه بود وقتي براي عوض كردن پانسمان ها مي آمدند

همراه پرستارها براي كمك مي رفتم

دكتر همراه با يكي دو تا پرستار و چند دانشجوي پزشكي همراهمان بودند

وقتي پانسمان روي زخم بازوي يكي از بچه ها را كه برداشتيم

چنان اش و لاش بود كه

يكي از دانشجوها همانجا غش كرد و بيهوش افتاد

................

...................

با يك دست آويزان به گردن، شده بودم فيزيوتراپيست بخش مجروحين

يكي از بچه ها بود كه تا كمر توي گچ بود و چند ماه بود كه افقي بود

دكتر قسمتي از گچ اش را تا پايين سينه اش برداشته بود و گفته بود

بايد كم كم روزي يكي دو بار به مدت يكي دو دقيقه بلند اش كنيد بايستد

پرستارها زورشان نمي رسيد خودش هم تا يه ذره از تخت بلند اش مي كردند فرياد اش به آسمان

 مي رفت آن بندگان خدا هم از خدا خواسته مي گذاشتند مي رفتند

دو تا از بچه هاي ديگر را پيدا كردم كه كمي سالم تر بودند

رفتيم سراغش

يا علي گفتيم و مثل يك تنه درخت بلند اش كرديم

هر چي داد زد گوش نكرديم

همانطور نگه اش داشتيم دو دقيقه و بعد دراز اش كرديم

از ترس اش چشم هايش را اصلا باز نكرد

قربان محبت و كرم ات يا امام رضا

دعوت شديم براي زيارت

سربازان دست و پا شكسته و روي ويلچر مولا خدمت آقايشان مشرف شدند

فكر مي كنم منصور رو نتوانستيم ببريم چون روي برانكارد بود

حاج حسن با سينه اي مجروح به ياد سينه مجروح مادرمان

شهيد رستم سوادي آرام آرام راه مي رفت

كاش مي توانستم توصيف اش كنم

كاش ...

سربازان ات به فداي مظلوميتت يا فاطمه زهرا - سلام الله عليها -

....

اين پست پاييني رو هم ببينيد تازه نوشتم

روي و پشت جلد كتاب و فهرست مطالبش

اونايي كه كنجكاوند اسمم رو بدونند اونجا نوشته

يا حق 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 
 

فهرست مطالب و طرح پشت جلد رو ميتونيد در ادامه مطلب ببينيد

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 8:42 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

شكر خدا امروز روز بسيار خوبي بود

توي بالكن داشتيم صبحونه مي خورديم كه تلفن زنگ زد

از انتشارات دانشگاه بود گفتند كتابتون چاپ شده و مي تونيد بيايد ۷ جلد رو به عنوان هديه ببريد براي

خودتون، كلي خوشحال شدم

قرار بود ساعت هشت و نيم جلسه گروه داشته باشيم

سعيد رو به زور راضي كرده بودم كه كانديداي مديريت گروه رو قبول كنه

زنگ خونه شون رو زدم و گفتم ماشين رو روشن مي كنم بيا بريم

ماشين رو از پاركينگ آوردم بيرون و درست جلو در ساختمون نگه داشتم

تا سعيد از در اومد بيرون پريدم پايين و مثل راننده هايي كه در رو براي روسا و مقامات باز مي كنند

در عقب ماشين رو براش باز كردم

دست داديم و خم شدم دست مبارك اش را بوسيدم

و گفتم جناب رئيس بفرماييد

نزديك بود از خنده غش كنه

۴۱ سالمه ولي گاهي ميشم عين يه بچه كوچولو

خلاصه سوار شد و اومديم دانشكده

اينا بهانه اي بود كه از سعيد بگم

از من ۵ سال كوچكتره

ولي مرد تمام عيار و رفيق شش دنگه

مرد مرد

كم تر برادر و رفيقي مثل اون پيدا مي شه

ناشكر نيستم هميشه رفقايي داشتم كه مثل اون بودند

مرتضي، غلامرضا، محمد، عزيز و ...

اگر بنويسم كلي ميشه

توي دو سال اولي كه حسابي وضع ماليمون خيط بود

نگذاشت بهمون سخت بگذره

مدتي زانوم درد مي كرد و كلاچ اين پيكان هم به قدري سفت بود كه ديگر نمي توانستم راه برم

ماشين رو گذاشته بودم مونده بود پاركينك

چند ماه يك سوئيچ ماشين اش دست من بود

و من بيشتر از خودش سوار مي شدم

گاهي از دانشكده ميومد بيرون و مي ديد ماشين اش نيست

هر چي بگم كم گفتم

هر چي بگم كم گفتم

شايد بعدا سر فرصت بگم كه چقدر مردِ مردِ

عين دوستاي دوران جبهه دوستش دارم

شرمنده همه تون هستم كه اين چند روزه اذيت شديد

ناراحتي من شما رو هم اذيت كرد حلالم كنيد

ديگه تكرار نميشه

گرچه يان مورد ضروري بود

حرفاي ديگه ام موند

بعدا مي نويسم

آخه الان يه عزيز منتظره نوشته هامو بخونه نميخوام بيشتر از اين منتظر بمونه

يا حق

التماس دعا

چقدر جاي قصه گو خاليه

براي خودش

علي خوب و مهربان اش

و مريم و ... واي اسم پسرش يادم رفت

آهان طه ي ناز اش دعا كنيد

در گوشتون بگم من مشتري مريم اش هستم براي

يكي از سه تفنگ دارم

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

يا ايهاالناس ان وعدالله حق

فلا تغرنكم الحيوه الدنيا ولا يغرنكم بالله الغرور

ان الشيطان لكم عدو فاتخذوه عدوا انما يدعو حزبه ليكونو من اصحاب السعير

الذين كفرو لهم عذاب شديد والذين امنوا و عملوالصالحات لهم مغفره و اجر كريم

افمن زين له سوء عمله فراه حسنا  

فان الله بضل من يشاء

فلا تذهب نفسك عليهم حسرات

ان الله عليم بما يصنعون(۵تا۸ سوره مباركه فاطر)

---------------------

چشم ! ديگر اصلا طاقت اش را ندارم

همان يك موشك بود كه شليك شد

گوشهايم هنوز از موج انفجار اش سوت مي كشد

سينه پر از دردم هنوز آزارم مي دهد

بغض گرفته عزيز

منيم جيرانيم

دنيزه داش آتماميشام

باتلاقدا باتانا بير داش آتميشام بلكه اويانا چيخا اشيگه

اوزوني نجات وره

--------------------------

سلام بر صبح

هنوز هوا تاريك روشن است كه مي زنم بيرون تا كمي ورزش كنم

نگهبان ساختمان از دكه اش بيرون آمده و مي خواهد برود

سياه پوشيده است

احوال اش را مي پرسم و تسليت مي گويم شنيده بودم همسرش فوت كرده

سفره دل اش را باز مي كند

از هشت سال پيش در خانه زمينگير بود  هر چي داشتم خرج اش كردم؛ خانه ام را، فرش زير پايم را.

پسر بزرگم يك ماشين كهنه داشت؛ باهاش مسافر كشي مي كرد، آن را هم فروختيم

چهار بار اينجا و يك بار هم تهران عمل اش كردند، خوب نشد

۳۲ بهار ديده بوده كه زمينگير شد و تا ۸ سال خانه نشين بود.

 بيماري اش از درد ساده  يك زانو شروع شد. با تزريق يك آمپول پايش ورم كرد و با هر عملي كه شد، بدتر شده

و به جاهاي حاد رسيد.

فشارهاي عصبي اين مدت باعث شده  بود كه فشار خون اش تا ۲۵ بالا برود.

يك شب داد زد واي سرم، رسانديمش به بيمارستان، اما دير شده بود.

مرد گريه مي كرد

و من تا آخر حرف هايش را گوش كردم و تسلي دادم

مي گفت سفارش كنم براي پسرش در مزرعه دانشكده كار بدهند

عشق را از او ياد بگيريم

اگر از او ياد نمي گيريم

از موريانه ياد بگيريم

پس از پرواز زفاف و انتخاب زوج

ملكه و نر برگزيده هر دو بال هاي خود را با آرواره هايشان قطع مي كنند

به نشانه وفاداري

يعني تا آخر عمر هيچ جفت ديگري نخواهند گزيد

خدا توبه مان را بپذيرد انشا الله و ما را به راه راست بدارد

 به قدري بد بين شده ام كه از خودم هم بدم مي آيد

براي دل بيمارم دعا كنيد

---------------

يك خواهش و تمناي عاجزانه !

گرچه فكر مي كنم هر كسي هر جور دوست داشت صدايم كند

ولي اگر ممكن است همان مهاجر صدايم كنيد

من در دانشگاه و سر كلاس مديريت آفات استاديار هستم نه اينجا

اينجا سواد عمومي من از خيلي ها پايين تر است

ممنونم

يا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

بسم الله

 لاحول و لا قوه الا بالله

لباس خاكي ام را در بر مي كنم

قبضه ام را از عمو فرج مي گيرم

در كوله آرپي جي ام به جاي موشك خاك پر مي كنم

تا كوله خالي، از سنگيني عمليات غافلم نكند

تا خاك بر چهره صندوق دار گناهان بپاشم

آآآآآآآآ ي ي ي ي اهالي عاشق !!!

مي دانيد كه آن بزرگ چه گفت  :

تمام پليدي ها در صندوقي است كه كليد آن دروغ است

دروغ دروغ دروغ

عق ام مي گيرد

حالم به هم مي خورد

مرد باش مرد  

 مرد باش و هر آن چه هستي باش

چرا پوستين به تن كرده اي ؟؟؟!!!

چرا لباس برادرم را پوشيده اي؟؟؟؟؟!!!!

برادرانم را صدا خواهم كرد.... صابرم    عزيزم    حميدم   حسن جان   ابوالفضل

دسته را آماده خواهيم كرد

رداي خاكي از دوش ات بر خواهيم گرفت

آآآآآآآآآآآآآآآآآ ييييييييييييييي معدن دروغ و پليدي !!‌‌‌‌ 

بدان !!!  

و آگاه باش!!!!

اينجا    پشت اين خاكريز     مردي از ديار مهدي باكري هنوز ايستاده است

شير اوژني از برادران علي سرداري

با قامتي به بلنداي همه برادران اش

سينه سپر كرده است

قبضه بر دوش

اولين تانك آني است كه فرمانده پليدي در اوست

برجك اش را خواهم پراند

پوستين اش را بر خواهم داشت

با آتش پاك اش خواهم كرد

بريده شد دستي كه قصد هتك دختركان معصوم سرزمين ام را داشت

اينك ! 

بريده باد دستي كه خون به جگر پاكان اين ديار مي كند !!

مگر من مرده ام ؟؟!!!!

امروز سرخ نوشته ام

به ياد سرخي خون برادران ام

بر خلاف آبي هميشه ام

از خدا بترس

از خدا بترس

از لجنزار دروغي كه در آن غوطه وري بيرون بيا

از دور چه زيباست اين لجن زار عفن

ولي وقتي پاي در آن مي گذاري بوي گند دروغ مشام ات را آزار مي دهد

دل ات می خوامد فریاد کنی و رسوایش

فریاد کنی که آهای مراقب باشید در این لجنزار نیفتید

ولی ....

موعد اش که برسد صدایم و قلمم را آزاد خواهم کرد

 

-----------------------------

فارتقب يوم تاتي السماء بدخان مبين

......

فانما يسرناه بلسانك لعلهم يتذكرون

فارتقب انهم مرتقبون (دخان 59)

+ نوشته شده در  جمعه 18 خرداد1386ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

دنیای عجیبی است عالم مجازی

گاهی گم می کنی خودت را

مجاز و حقیقت با هم مخلوط می شوند و تو نمی دانی کجایی!!

آن چه فهمیده ای چقدر اش مجاز است و چه میزان اش حقیقت !؟

در این مدت یک سال و چند ماه که وارد این عالم شده ام عجایب دیده ام

اولین محلی که توجه ام را جلب کرد وبلاگ گمنام بود – چفیه یعنی عشق - http://atashehozor.blogfa.com/

چنان می نوشت که گویی با پوست و گوشت جبهه را درک کرده

مطمئن بودم که رزمنده است مدتی نبود و همه نگران اش بودند

درست روزهایی بود که هواپیمای سپاه در ارومیه سقوط کرده بود

با خودم می گفتم حتما با آن ها بوده و شهید شده است

بعدها که آمد و شناختم اش باورم نمیشد که او یک خانم است !!

و بیست و اندی سال بیشتر ندارد

-------------------------------------------

وبلاگی بود که دو نفر مشترک می نوشتند یک پسر دانشجو و یک دختر خانم

پسری که سرطان دارد – البته مثلا !! - و روزهای آخر را می گذراند

و دختری که در این عالم – مجازی - با او آشنا شده و

 می خواهد در این روزهای سخت به یک انسان دردمند کمک کند.

بعدا معلوم شد که ایشان برای خلاصی از دست این خانم سرطان گرفته است !!

............

قصه گو، آمون، سید محسن، یه مسافر- مسعود – و ... سزار

کسانی بودند که با آن ها آشنا شدم

تقریبا تمام نوشته های سزار را در عرض چند روز خواندم

تعطیلات بین دو ترم بود و من حسابی غرق عالم مجازی شده بودم

کم کم با کسانی که به وبلاگ های این دوستان رفت و آمد داشتند آشنا شدم

آناهیل، رعنا و ...

مسعود در به در دنبال ردی از سزار بود

از بهار رضازاده – نامزد سزار – هم به جایی نرسید؟؟!!

-------------------------

بگذریم که در این یک سال چه گذشت

امیر عباس و  جریان های دیگر

سزار برگشت و کم کم شروع به نوشتن کرد

و الان بسیار فعال است و در وبلاگ های دیگر نیز می نویسد

قلمی سحرآمیز و بلند پرواز و قهار و توانا

سرشار از احساسات و پیچیدگی های روح یک انسان

از این که او در عالم حقیقی کیست می گذریم؟

البته نه به آسانی !! حرف و حدیث در این زمینه بسیار است

گرچه بهتر است به نوشته و حرف انسان ها توجه کرد نه به شخصی که سخن می گوید

ولی معمولا تفکیک بین این دو امری مشکل است

آن چه از نوشته های امپراتور بر می آید :

یک مرد روانپزشک، حدودا 40 ساله و جانباز شیمایی، ساکن تهران

از خانواده ای مرفه و مجرد

گرچه همه این مشخصات یا بخشی از آن ها می توانند مجازی باشند نه حقیقی

می خواهم بگویم مهم نیست که چرا رفت و چرا آمد

ولی می دانم که مهم بوده و هست

ولی می گویم مهم نیست تا به اصل مطلب برسم

می خواهم از افکار و نوشته های او در مورد زندگی، زن و عشق حرف بزنم

سوال بپرسم و روشن شوم

نمی فهم اش .... سرزنشم مکنید ... شما هم روزی مثل من پیر خواهید شد

امیدوارم بغض گرفته، خانم قهرمانی، پیک سرزمین، نوای دل و ... از سوال هایم ناراحت نشوند

به آرشیو اش سری بزنید

از گلی – عشق روزهای کودکی اش – که حتی تا همین روزها دنبال اش بود بگیرید و بیایید جلوتر

آن خانم 40 ساله که سزار بیست ساله را دوست می داشته

و در باغ پتو را دورشان کشیدند و در هم حل شدند

تا مینا .... تا آن خانمی که مراسم عروسی اش را خود سزار فیلمبرداری کرده بود

و بعد دیوانه وار تا صبح در کوچه ها سرگردان بود

تا این آخری خانم بهار رضازاده که وبلاگ اش مدتی است به روز نمی شود