تبليغاتX
پروانه ی مهاجر

سلام بر همه ی پدران و مادران شهدا

امروز یه ذره از احساس پدر شهید صابر باقری را درک کردم

این پیرمرد بارک اندام و ارام پدر دو شهید و یک جانباز است

صابر من امروز رفت آموزش غواصی بسیج دانشجویی

صبح عین او دوران خودم لباس پوشید چفیه اش را برداشت

ساک اش را بست با مادرش تا در دانشکده رفتیم از زیر قرآن رد اش کردم

به زحمت خودم را نگه داشتم که اشک به چشمم نیاید

فدای دل همه پدران شهدا

عجب دلی می خواهد

صابر من می رود جای امن و امان

ولی آن ها جگر گوشه هایشان را فرستادند جایی که احتمال برگشتن بسیار کم بود

در گوشش گفتم : بابا قران ات را برداشته ای؟

گفت : صحیفه ام را هم بر داشته ام

آرام شدم.

برای جبران اذیتی که دیروز شدید امروز از آرشیوم مطلبی از بچه های غواص را هدیه حضورتان می کنم

دعایی می کنم شما با دل های پاکیتان آمین بگویید تا مستجاب شود انشاالله

خدایا !

به همه جوان های ما که دوست دار شهدا هستند و به صابر من خلوصی همانند اخلاص و معنویت بچه های غواص گردان حضرت ولی عصر لشکر عاشورا عنایت کن

شادی روح شهدای غواص- شهید صابر باقری و شهید مرتضی میلانی صلواتی هدیه کنید.

اللهم صل علی محمد و آل محمد

و بساط بحث در مورد وبلاگ سزار را به پیشنهاد نوای دل به این آدرس می برم

نقد وبلاگ 

البته باز به توصیه مهاجر سبز-نوای دل و خانم قهرمانی لحن نوشته ام را عوض کرده ام.

------------------------------------------

توضیح این که : این مطلب از خودم نیست و خاطره یکی از بچه هاست

حدیث شلمچه 3

بسم الله الرحمن الرحیم

ان الذین امنو و عملوالصالحات یهدیهم ربهم بایمانهم

9- یونس

بچه ها چهره نورانی داشتند و آدم از دیدنشان سیر نمی شد. وقتی که لباس غواصی را به تن
می کردند همه احساس عجیبی پیدا می کردند.

این همه از لباس دامادی تعریف می کنند ولی جذبه این لباس آن را مسخره می گرفت.

 تعدادی از برادران روی سد خاکی قرآن می خواندند چه صحنه جالبی !

گویی صحنه محشر است و این ها منتظر عبور از پل صراط

خود را قطره ای ناچیز می دانستم در کنار دریای متلاطم بسیجیان و دلاور مردان نبرد حق

از اینکه همگام آنان بودم احساس آرامش می کردم

با آبی که دشمن زبون در دشت و بیابان رها کرده بود وضو گرفته و نماز مغرب را در کنار سد شروع کردم چه صفایی داشت نماز آن شب.

 وقتی میخواندم الحمدلله رب العالمین وه که چه عظمتی.

مالک یوم الدین ... چه تواضعی.....ایاک نعبد و ایاک نستعین ... چه عشقی، ای خدا

....

شام آوردند شامی بی ریا و باصفا که شاید برای عده ای آخرین شام بود

تعدادی از بچه ها صورتهایشان را به خاک چسبانده بودند

 گریه می کردند و از خدا کمک می خواستند

بریده از همه خاکیان و پیوسته به هستی بخش مطلق

لحظه های جدایی فرا می رسید

در آن مهتاب روشن به دستور فرمانده به آب زدیم

گویی پاها را در آئینه فرو می بردیم

صدای شالاپ شالاپ شروع شد.

فرمانده گروهان : هیس چه خبره ، استخر که نیست عملیاته !

هوا مسبتا سرد بود و باد خنکی می وزید بدنم یخ کرده بود اما دلم توی سینه گرم بود

همچنان در حرکت بودیم آب گاهی زیر زانو و گاهی بالاتر.

علی گفت : بایستید تا بقیه بچه ها برسند و ستون قطع نشود.

نشستیم توی آب تا ستون خودش را به ما رساند و راه افتادیم.

از نقطه رهایی – اسکله شهید باکری تا منطقه خشکی پنج ضلعی حدود دو کیلومتر راه بود.

سعی می کردیم تا قدم ها را آهسته برداریم تا سر و صدا ایجاد نشود.

گاه گاهی منوری از طرف دشمن به آسمان پرتاب می شد

 چتر خود را باز می کرد به طرف زمین می آمد.

در مسیر پاهایمان به سیم های خاردار گیر می کرد.

بعد از عملیات رمضان دشمن در این منطقه علاوه بر مین گذاری و کشیدن سیم خاردار

آب نیز رها کرده بود و سطح آب را هم با پمپاژ آب طوری نگه می داشت

 که نه به اندازه ای عمیق باشد که بتوان از قایق استفاده کرد

 و نه به قدری کم که خشک شود و نیروی پیاده یا زرهی بتواند از آن عبور کند.

قدم ها روی آب و گل برداشته می شد

 اما تا به زمین برسد از وحشت مین دل آدم می ریخت

 پا را زمین می گذاشتی آرامش نسبی دست می داد

 و دوباره که بر میداشتی دلهره

 راه خیلی طولانی به نظر می آمد.

کم کم به کمین دشمن نزدیک شدیم.

 علی آهسته گفت : بچه ها بنشینید زمین هیچکس صحبت نکند.

پاسگاه کوت سواری را زیر نور مهتاب و منورها قشنگ به چشم می دیدیم

 ( دشمن از این پاسگاه به عنوان کمین استفاده می کرد.    ساعت 5/11 شب بود

کریم در حالی که بجز سر و گردن تمام بدنش توی آب بود کنار ما نشسته بود.

ناگهان گفت : وای به حال من   همه یکه خوردیم       بچه ها !  من نماز نخوانده ام.

علی گفت چرا قبل از اینکه به آب بزنیم نمازت را نخواندی ؟

گفت : رفته بودم قرارگاه مهمات کلت منور بیاورم بکلی یادم رفت

خب زود باش شروع کن دیگه خیلی دیره

حالا توی او گیر و بیر کریم دنبال قبله می گشت

علی درحالی که داشت با بیسیم دستی ور می رفت

 گفت : اینجا باید به هر چهار طرف نماز بخوانی 

لازم هم نیست بلند شوی همانطور نشسته بخوان

....

یاد مسجد محله مان افتادم

 که پس از نماز جماعت امام جماعت مسائل شرعی را می گفت :

 آدم باید در هر کجا که هست با هر شرایطی هست

حتی با تن و لباس ناپاک باید نمازش را بخواند

ایستاده یا خوابیده   در اب و زیر آب

شاید آن روز به فکرم هم خطور نمی کرد که روزگاری برسد

که این حرف ها به حقیقت بپیوندد  اما امشب به چشم خودم دیدم

کریم داشت نمازش را می خواند و ما هم منتظر لحظه موعود بودیم

چشم ها نگران از فردا

ایا خط شکسته خواهد شد ؟

آیا فتح و پیروزی نصیب ملت ستم کشیده خواهد شد ؟

و بعد هر چه که می شود مصلحت الهی در آن است.

همانجا که نشسته بودیم تیربارهای دشمن شروع به شلیک کردند

.............

...........ادامه دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 8:40 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

زخم كهنه

سلام بر عزیزانم

چقدر گاهی آدم ها شبیه هم می شوند، قضیه سزار برای من و عده ای دیگر از وبلاگ نويس ها شده است یک زخم کهنه، که گاهی به تلنگری سر باز می کند و آزارمان می دهد. گاهی يك موضوع به قدری تلخ و رنج آور است که حتی پس از گذشت مدت ها هنوز نمی تواني در باره اش حتی حرف بزني. فكر مي كنم حداقل بهتر است برای مدتی هم كه شده براي اين كه آسیب های روحی ناشي از ارتباط با وبلاگ سزار برطرف شود، مانند مسعود و سید محسن و آناهیل و رعنا و بهار و خیلی های دیگر  بی خیال اش شویم و بگذرایم زمان بگذرد – كاش
مي شد مثل نواي دل و باران باشيم که به راحتی می گویند : قضیه ای بوده است و تمام شده است، وبلاگ نويسي آمده شخصيتي ساخته و براي اش داستاني سروده و شماها كه ساده بوده ايد فكر كرديد واقعي است و باورتان شده و براي اش عزا گرفته ايد و مسعود بنده خدا دنبال اسم و آدرس اش زمين و زمان را گشته است ... – مي دانم كه نمي شود و اين زخم كهنه بايد روزي جراحي شود. مسعود وبلاگی را چند وقت پیش باز کرد برای نقد وبلاگ http://www.naghloghol.blogfa.com/که شروع اش از سزار باشد آن قدر ماند تا پسورد اش را گم کرد
. یکی دیگر از بچه ها هم یکی مثل وبلاگ سزار http://www.sezar11.blogfa.com/درست کرد. سید محسن هم اعلام آمادگی کرد، من هم با اين كه برايم بسيار عذاب آور بود مطالبی نوشتم. از بچه هایی که طرفدار جدی سزار هم بودند چیزهایی نوشتند حتی برای شروع قرار شد بحث با یکی از موافقین سزار شروع شود ولی ايشان بعد منصرف شدند. نه این که این آدم ها حرفی برای گفتن نداشتند بلکه شدت بار عاطفی قضیه - که برای آنانی که درگیرش نبودند، ظاهرا، اصلا قابل درک نیست - به قدری زیاد بود که حتی حرف هایی منطقی و در مورد دیدگاه های سزار در مورد زن- عشق- شهید - ولایت فقیه و چه در مباحث نظري و چه در عملكرد سزار ... نيز تحت تاثير قرار مي گرفت. البته از كساني مثل امير عباس و حاج حمید که هر دو رزمنده هستند و از قبل از مخالفان جدي تفكر سزار بود دعوت نشده بود بلكه اينان همه كساني بودند كه به نوعي سزار را كمابيش قبول داشتند و به لحاظ اين كه او احتمالا يك جانباز شيميايي است احترام زيادي براي اش قائل بودند در عين حال مخالفت هاي شديدي را با بخشي از افكار و نحوه عملكرد او داشتند و حاضر بودند كلي از وقت و انرژي خود را صرف اين كار كنند تا ر عين حال كه اين تجربه تلخ براي ديگران تكرار نشود در عين حال سزار را به اشتباهات اش واقف كنند. جالب است يك نفر در اين محيط مجازي هر طوري كه دل اش مي خواهد مي نويسد و رفتار مي كند و اگر اين وسط كسي گفت – نه ببخشيد – خواست بگويد : بالاي چشم شما ابرو است، مي شود شمر ذي الجوشن و دين و ايمان بعضي ها زير اين حرف ها له مي شود و خداوند ستارالعيوب است و سزار تو را به 80 ضربه شلاق هم محكوم مي كند و هر چی که بلد است نثارت می کند یک جوان بیچاره را که خیر سرش میخواسته به بانکی حمله مسلحانه کند و ادای رابین هود را دربیاورد و دستگیر و به حق یا ناحق اعدام شده  می شود شهید و الگوی تمام و کمال سزار که آن را باصدای بلند فریاد می کند و ...

اعتقاد به قيامت هم خوب چيزي است ها، به قول سزار من و او يك قدم به مرگ نزديك تر از شما جوان ها هستیم و تا چشم بر هم بزنيم مرده ايم و بايد جواب پس بدهيم. خدا به داد همه مان برسد انشا الله

----------------------------

مدتي پيش چه روزهاي خوشي داشتم زيارت بانوي مهربان قم و برادر مهربان شان در مشهد چنان روحياتم را ساخته بود كه جز قران هيچ چيز ديگري نمي توانستم گوش كنم اصلا سير نمي شدم يا قران ميخواندم يا قران مي شنيدم – بابايي اين راديوي كوچولوي شما را ساخته اند كه فقط قران داشته باشد يعني همان راديو قران آست!!!!؟؟؟

از همه كساني كه طي اين مدت با حرف هاي من آزرده شده اند حلاليت مي خواهم

باز هم تلاش خواهم كرد فقط از مطالبي بنويسم كه باعث آرامش بيشتر خودم و ديگران شود كه اين جا مي آيند

دخترم خانم قهرمانی! نوشتن از شهدا دست من نیست و هر وقت خودشان اجازه بدهند
می توانم بنویسم. ولی چشم تلاشم را می کنم شاید لیاقت نوشتن پیدا کنم

همین پیدا کردن چند عکس قدیمی و زیارت آن ها و نوشتن چند خطی از شهدا از سر من هم زیادتر است و آن را مایه افتخار خود می دانم و قلم همه بچه های نسل جدید را که از شهدا می نویسند می بوسم و عطر بوی شهدا را از قلم های پاکشان استشمام می کنم گرچه سزار این کار را کلیشه ای کار کردن بداند و کسانی را که این گونه می نویسند مسخره کند گویا خلاقیت در آن است که از گلی و مینا و کلئوپاترا بنویسی و جانبازی شیمیایی درست کنی بعد کلی جوان را پشت سر خودت راه بیندازی در اینترنت عاشق شوی و ازدواج کنی عاشقانه هایت را با بهار بنویسی و این وسط گریزی هم به طلائیه بزنی تا مطالب ات مقبول افتد. و از بهار که خسته شدی بعد هم شهید شوی و مردم را عزادار کنی و بروی در دهاتت http://www.dehaty.blogfa.com/با دیگرانی آشنا شوی - خانمی یا نیلوفر شید مهرhttp://www.kamrann1.blogfa.com/

و با هم در کافی شاپ قهوه بخورید و گپ عاشقانه بزنید http://dehaty.blogfa.com/post-24.aspx

و بهار که روزی همسرت بوده چند ماه از سفر ات به دهات جدید نگذشته در مورد تو این گونه بنویسد تویی که حتی به تلفن هایش هم جواب نمیدهی اين كه اول وبلاگ نوشته باشي عاشقي همين كافي است؟ :

در حال حاضر تماس با مشترک مورد نظر امکان پذیر نمی باشد.

 

چرا ؟

چرا می خواهی عشق ها و دوستی های همه را امتحان کنی ؟

نمی دانم در آن سر پرمشغله ات چه میگذرد !

 

آیندهء خودم را که از تو جدا می کنم ، تجربه ای تلخ و دلتنگی برای تو ، تنها چیزیست که برایم می ماند و پس از آن به ناچار زندگی تازه.

 

اما آیندهء تو را که خودت از همه جدا می کنی، در تنهائی مطلق و بی سرو سامانی و سردرگمی و ملال و اندوه می بینم .

و ما چقدر ساده بودیم که آن وقت نفهمیدیم بهار چه می گوید متن کامل اینجاست:

http://www.baharname.blogfa.com/post-38.aspx

بعد هم که برگشتی انگار نه انگار و دوباره شروع کنی دنبال گلی عشق دوران کودکی ات بگردی او که الان در گوشه ای از این مملکت ناموس کسی است و تو دنبال اش می گردی و از همه کمک میخواهی تا پیدایش کنی و به او که الان احتمالا مادربزرگ هم باشد بگویی من در کودکی عاشق ات بودم. نیلوفر ات را با خود به سرزمین ات بیاوری و دوباره روز از نو و روزی از نو.

خیر سرم خواستم با آن پست کوتاه که با تمام احساسم آن را نوشته بودم از دختران سرزمین ام دفاع کنم مصیبتی را که دیگران و خودم تحمل کردم دیگر بر سر بقيه نیاید. شكر خدا براي بعضي ها موثر بود حتي براي خود سزار خوشحالم كه ديگر از شهدا مي نويسد گرچه بازهم جاي صحبت زياد است. ولي حداقل از بعضي از مباحث مسئله دار صرف نظر كرده است. خواستم كمك اش كنم تا از دنياي خيالي و دروغيني كه براي خود اش و بقيه ساخته بيرون اش بياورم. همين.

از مذمت دروغ نوشتم گرچه بعضی ها اسم اش را چیزهای دیگر می گذارند. آن وقت از طرف نواي دل مي شوم كسي كه خود را مجسمه عدالت مي داند و ديگران را در دادگاه محكوم مي ند و اجازه دفاع نمي دهد و تبعيد هم مي كند. من بدم گيرم همه اين هايي كه گفتيد هس

 قلبم به درد می آید و آتش می گیرم وقتی احساس می کنم باعث آسیب رسیدن به دین و ایمان حتی یک نفر هم شده باشم

می بینید این دمل چرکین دوباره سر باز کرد !!

به قول شمع محفل پروانه ها(پير لاله ها)

نتوان بست زبان اش ز پريشان گويي

آن كه در سينه به جز قلب پريشان اش نيست

شرمنده اگر سر در نياورديد چه مرگم است و چه مي گويم شايد روزي به تفصيل نوشتم


 التماس دعا

يا حق

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

سلام

وقتی من رسیدم یک ساعتی می شد که داشتند کار می کردند کارهایی را سپردم و رفتم گوشه ای نشستم و شروع به خواندن مقاله ای کردم. دیدم برادرش نشسته و دست هایش روی سرش گذاشته

رفتم نزدیک تر پرسیدم چی شده ؟ برادرش گفت : حال نداره نمیتونه کار کنه!

دست اش را گرفتم با خودم به سایه ای بردم می گفتم سرم گیج می رود. خیلی لاغر بود و حدود بیست ساله. پرسیدم صبحانه خورده ای ؟ گفت : بله. گفتم چی خوردی ؟ گفت چایی. گفتم : فقط چایی ؟ گفت: بله. نبض اش را گرفتم اصلا انگار قلب نداشت. برایش یک لیوان آب خنک ریختم و رفتم داخل موزه یک لیوان شربت برایش درست کردم آوردم. زنگ زدم خونه گفتم صابر فشار سنج و کمی شیر بیاورد. برادرش داروهایش را نداده بود بخورد. می ترسید سر کار خواب اش ببرد. شکر خدا داروها را آورده بود. آستین اش را که بالا زد از دیدن اون همه بریدگی روی ساعد اش تعجب کردم گفتم این ها رو کی زده گفت : خودم  با تیغ زدم. فشارش را گرفتم ماکزیمم اش ۹ بود. بعد از خوردن نان و شیر داروهای اش را دادم خورد و مثل یک طفل معصوم زیر سایه درخت خواب اش برد.

این ها را نوشتم تا کمی از استرسی که دارم خالی شود.

پست اصلی پایین است بخوانید

شرمنده که این دفعه خیلی طولانی شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

یا شهید

این مطلب را دوست و برادر عزیزم آقای مهندس حسین پور فرستاده اند

از دور دست مبارکشان را می بوسم

-------------------------------------------------

سال  61 در دبیرستان  امام خمینی نقده که با دکتر معینی هم همکلاس بودم، با

شهید قاسم ریش سفید آشنا شدم

او از اعضای بسیار فعال، پرکار، و خوش اخلاق بود

و سیمایی معنوی، لبخند دائمی بر لب داشت.

او در روستای امینلوی شهرستان نقده متولد، و در دبیرستان امام دیپلم گرفت

و در رشته پرستاری دانشگاه مشهد قبول شد ولی جبهه را انتخاب کرد.

در تاریخ 29/10/1366به شهادت رسید و مفقودالاثر شد،

 12سال بعد تشییع پیکر مبارک اش شور حسینی عجیبی به دیارمان بخشید.

 

يكي از هم رزمان شهيد ريش سفيد مي گويد :

 

((در جبهه با یک رزمنده از شهرستان نقده همسنگر بودم

او بسیار صمیمی و مهربان بود و در رسیدن به شهادت اشتیاق عجیبی  داشت.

روزی خیلی خندان و خوشحال تر از همیشه پیش من آمد و گفت:

این بار یقین دارم به شهادت می رسم،

دیشب خواب دیدم به جبهه اعزام می شوم

و خواهر و مادرم مرا بدرقه می کنند و دعاهای زیبایی در حق ام می نمایند))

 

شهيد در وصیت نامه اش مي نويسد :

پروردگارا!

 من حاضرم در آتش جهنم بسوزم ولی دلم ازفراغ امام نسوزد

 خدایا رضایم به رضای توست.

 

به گفته امام عزیزمان :

 

شهادت فخر اولیاء است و محو شدن در الله

 

خداوندا !

 این شهادت را از ما قبول درگاه خودت قراربده

و کربلا را به زودی به روی مظلومان بگشای.

 

از شما می خواهم که قدر این نائب حضرت مهدی(عج) را بدانید

 که اطاعت از او واجب شرعی است.

 

مادرم !

 جبهه ای که فرمانده اش امام زمان (عج )باشد نیاز به ما ندارد،

 ولی ما به جبهه نیاز داریم.

 

پدرجان!

شهادت حد نهایی تکامل انسان است.

 -----------------------

سلام بر همه عزیزانم

گاهی بعضی کامنت ها خود یک پست کامل هستند

من پای درس این بچه ها می نشینم

ببینید چقدر خوب به این دنیا نگاه کرده است

گاهی لازم است کسی به من که حسابی از این دنیای مجازی رنجیده ام

 زیبایی های عالم مجازی را هم را یادآوری کند

دخترم متشکرم

حیف خیلی دیر این کامنت را دیدم

شما هم بخوانید

سلام استاد ...
اومده بودم برای پست قبلی که جا موندم نظر بدم که ...
شاید من نباید حرفی بزنم ... چون هر چی بوده گفتم ...

ولی خدمت نوای دل عزیز یه چیزی رو باید بگم ، اینجا میگم تا دوستان دیگه هم بخونن
شناختی که من بهش رسیدم از روی ظاهر نبوده
توی این دنیا، جز افکار و عقایدمون چیز دیگه ای از هم نمی بینیم
غیر از اینه ؟
پس شناختی که از روی فکر و روح و اندیشه ی آدم صورت بگیره، مسلما نمی تونه شناخت سطحی و ظاهری باشه ...

و یه چیزی رو هم خدمت استاد خوبم باید بگم
اینها یه بخشی از عالم مجازی هستن ... یه بخش کوچیکش
یه بخش کوچیک که در مقابل زیباییهای که ما توش قرار داریم اصلا به حساب نمیاد
حس و حال قشنگی که موقع خوندن پستهای شما میاد سراغم ... وقتی دریچه ی ملکوتی سید محسن بزرگوار به روم باز میشه و از نوای ربنا سرمست میشم ... وقتی دغدغه های اجتماعی و مطالب قشنگ آقای واحدی بزرگوار رو می خونم ... آرامشی که وبلاگ یه مسافر به آدم میده ... قدم زدن توی کوچه باغهای بیابان ... خوندن کامنتهای دوستانم ... اینا همشون زیباییهای این دنیایی هستن که بهش میگن مجازی، ولی دنیای حقیقتهاست ...
مهم دیدن و پیدا کردن حقیقته
مهم تشخیص درست حقیقته

خدا نگهدارتون باشه ...
 وب سایت   پست الکترونیک

----------------------------------------

 

سلام برادر مهاجرم


رسالت زینب سلام الله و حضرت زین العابدین این بود که اهداف عاشورا به درستی تبیین شود مبادا که یزیدیان آن را طور دیگری جلوه دهند و انحراف در اذهان مردم ایجاد کنند و به راستی هم که چه نیکو کاروان عاشورا را به مقصد رساندند .....
سید الشهدا که بود چرا به اسم سیدالشهدا نامیده شد ؟

هدف سید الشهدا چه بود ؟


فیلم ها نوشته ها مقالات موسیقی ها و محصولات فرهنگی که دارد به جامعه به عنوان خوراک فرهنگی تزریق می شود (البته با موضوع دفاع مقدس مد نظرم است )غالبا از فحوای حقیقی دفاع مقدس انقلاب و اهداف امام به اندازه چند درجه فاصله گرفته اند و این به زودی یعنی انحراف کامل از صراط مستقیم امام خمینی ...

عدم تمایل جوانان به خرد ورزی و تعمق در اهداف و آرمانهاو تمایل به تسامح و تساهل و سطحی نگری و گرایش به راحت طلبی فکری و عقیدتی آنان را مستعد برای جذب شدن به عقید انحرافی نموده است روحیه نقد و انتقاد مختص مسایل اقتصادی شده و در حوزه فرهنگ فریاد ها تبدیل به نجوا شده .....

متفکرین از جامعه فاصله گرفته اند و خودشان با خودشان و با الفاظی که فقط خودشان می فهمند حرف می زنند ....کجایند شهیدانی که در سنگر ها کتب شهید مطهری می خواندند و مباحثه اعتقادی می کردند ........

دیگر کسی دغدغه کار عمیق فکری و فرهنگی ندارد خوب البته وقتی موضوع مهمی مثل سهمیه بندی بنزین هست و گرانی مسکن و البته انرژی هسته ای و .....

 

چه اهمیت دارد که با بهترین آرمانهای انقلاب چه می شود ؟وقتی داشتم فیلم روز سوم را می دیدم اشک در چشمانم حلقه بسته بود وقتی خیل تانک هایی را می دیدم که فرزندان میهنم را له می کرد و احساسم به شدت درگیر فیلم شده بود ناگهان بارقه ای از اندیشه ذهنم را روشن کرد دفاع ملت مظلوم ایران به خاطر ناموس بود و نبود به خاطر خاک وطن بود و نبود به خاطر عرق ملی بود و نبود ....به خاطر خیلی چیزها بود و نبود ......... بود چون اینها مسایل مهمی است مثل گرانی مسکن مثل سهمیه بندی بنزین و .........و نبود چون اینها همه مسایل حاشیه ای بودند که بر بر اصل اساسی که دین و آرمان جمهوری اسلامی بود متفرع شده بودند

وآن آرمان خمینی کبیر بود :حکومت دین بر مردم یعنی حکومتی بر اساس خواست و رضای پروردگار ......و خیل عظیم جوانانی که این آرمان را دریافت کردند و جانهای عزیزشان را قربانی نه حکومت که دین کردند که حکومت وسیله ای برای نشر گسترش دین بود .... پس لوب و اس اساس آرمان شهدا دین بود .... اسلام عزیز

چیزی که در نوشته ها فیلم ها موسیقی ها و دیگر تراوشات فکری و فرهنگی و هنری دارد به حاشیه می رود تا جاییکه اخیرا حتی در عنوان این هدف در کنار سایر اهداف کم مهری می شود تا جاییکه در بعضی نوشته جات حتی نامی از آن به میان نمی آید نکند که اثر شعاری و کلیشه ای شود اما تا دلتان بخواهد از موضوع عشق به هر عنوان و وسیله ای شده استفاده می شود بلکه تاثیر مثبتی بر گیشه بگذارد
همه چیز باید از طریق این موضوع به خورد ملت برود ........ کاش حداقل عشق شناخته میشد ........

بگذریم ........ روزی هزار بار از خودم می پرسم تو چه کردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

درد می کشم ........دردی استخوان سوز ........دیگر کلام حق خریدار ندارد

مثل چادری که می پوشم و حتی بچه حزب اللهی ها دارند از آن فرار می کنند اما رویشان نمی شود یکباره کنارش بگذارند .........

یکیشان از تو بپرسد هنوز چادر می پوشی ؟ و تو پاسخ بدهی گمانم دفعه بعد بپرسی هنوز نماز می خوانی ..........

تا دلتان بخواهد کلمات و اصطلاحات ترجمه شده غربی حفظ می کنند که در برخورد ها روشنکر به نظر بیایند بی محتوا ........از تفکر کردن فراری و از دین فقط ریشو تسبیح و دعای توسلش را بلدند و راحت هم در دام آدمهایی می افتند که باطل را آراسته اند و یک لباس زیبا از حق تنش کرده اند و در غالب ادبیات و فیلم و ....روانه بازار می کنند ...... درد وقتی شدت می گیرد که در میان این فرهنگ سازان بچه مومن های قافیه باخته سابق را میبینی که احساس می کنند حالا به پختگی رسیده اند و به جامعه نزدیک شده اند ............

دلم برای صدای آتشین مطهری تنگ شده دلم یک آوینی می خواهد که پا به میدان مین گذاری شده بگذارد من که از این میدان مین می ترسم ........ می ترسم که اشتباه کنم و با یک انفجار نابجا نه خودم که دین و اهل آن آسیب ببینند ........

-----------

خواهر مهاجرم

صدایت را آزاد کن تا روزی همانند فریاد آتشین مطهری شود

آوینی در درون توست در بیرون او را مجوی

پای در میدان بگذار و ریز ریز شروع کن

اصول را که شکر بلدی نترس

ترس از اشتباه نباید باعث سکون شود

منتظر نقد شما از فیلم هایی که گفتید هستم

یا حق

------------------------

از نوای دل گرامی به خاطر شرکت در بحث متشکرم

دوست می داشتم که بحث شهیدی که ایشان در آن شرکت فعال داشته اند

 بیشتر باز شود و کم سوادهایی چون من بهره بیشتری ببریم

- شرمنده که من جز در مورد حشرات اطلاعات تخصصی ندارم-

 

و به قول سامی بالاخره شهید کیست؟

یا در تشخیص راه راست از ناراست چه باید کرد

 

زمانی که هر کسی مدعی است که حق با اوست نه با دیگری

آیا صرف تشخیص خود هر کس کافی است؟

و ما در دوران غیبت امام معصوم سر خود رهاییم؟

 

اگر این بحث مطرح شود استفاده خواهیم کرد

آیا به نظر شما می توان فردی را که نیت پاکی داشته

ولی راه اشتباهی را برای رسیدن به هدفی مقدس انتخاب کرده

و جان خود را در این راه از دست داده

به عنوان الگو انتخاب کرد؟

 

یا به کسی که ممکن است در راه درست بوده ولی در نیت اش مشکل داشته آن گونه نگریست؟

 

اولی را نه تنها شهید بلکه الگو انتخاب کرد؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 مرداد1386ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

سلام بر همه عزیزانم

شنیده اید که می گویند نگاه کرده به چهره عالم عبادت است؟

نگاه کردن به چهره شهدا چطور؟

راستی امام گفته بودند ؟ 

بسیجیان آیه های قرآنند

چشمتان را بدون شرح به جمال این چند بسیجی روشن کنید

 تا بعد ببینیم خدا چه می خواهد 

از برادر عزیزم عسگر حسین پور برای ارسال عکس ها متشکرم

وجود افرادی چون ایشان در جامعه ما غنیمت و موجب برکت و رحمت خداوند است

از شهید رحیم زاده هم ممنونم که توفیق زیارت چهره زیبایش را نصیبمان کرده است

 

اگر عالم مجازی را بیشتر می خواهید بشناسید اینجا سری بزنید

بازی به آخر رسید

نه همین جا بخوانید راحت تر است

امیدوارم نویسنده وبلاگ راضی باشد

آدمها شبیه تابلوی نقاشی هستن ...

به بعضی از تابلوها باید نزدیک شد ... اونقدر نزدیک که کوچیکترین رقص قلم رو هم دید ...

اونقدر نزدیک که حتی بشه بوی رنگ رو هم حس کرد ... چون با این نزدیکی، در واقع به خودمون می رسیم

می تونیم یه نقشی از وجود خودمون رو توی اون تابلو ببینیم ...

ولی از بعضی از تابلوها باید دوری کرد ...

باید دور شد ...

 

ما آدمها موجودات عجیبی هستیم

تا چیزی رو نشناختیم، به هر دری می زنیم که بشناسیمش

که بدونیم چیه، کیه، از کجا اومده

می خوایم همه ی نقاط ابهام رو برطرف کنیم

نمی خوایم هیچ نقطه ی تاریکی بمونه

دلمون میخواد همه چیز شفاف بشه

صاف ِ صاف ...

وقتی هم شناختیمش دو حالت پیش میاد

یا تصویری که از اون موجود ناشناخته داشتیم، با واقعیتش یکیه

یا ...

و این یای دوم همه ی معادلات رو به هم می ریزه ...

این دنیا، این دنیای به ظاهر مجازی، در واقع میشه گفت دنیای حقیقت هاست

کاری به بعضی وبلاگها و بعضی مطالب صرفا ذهنی خاص ندارم

دنیایی که قصه ی ما توی اون قرار گرفته، دوستانش، همه و همه واقعی هستن ...

شایدم من میخوام اینطوری فکر کنم ...

ولی میدونم که این تصورم اشتباه نیست

چون حسم بهم دروغ نمیگه

تک تک ِ کلماتی که توی وبلاگها می خونم رو لمس می کنم.

حس پشت کامنتهای دوستانم رو می فهمم

و با قلبم میام جلو و احساسم رو منتقل می کنم

 

از اون متنی که گفته بودم دلم می خواد قصه ی ما بهم آرامش بده و ازش آرامش بگیرم تقریبا سه ماه میگذره ...

ولی توی همین سه ماه انگار بیشترین جنجالها درست شدن !

آخرین مورد هم که ...

هنوز نتونستم پیش خودم حلاجیش کنم ...

همه سکوت کردن و سکوت کردیم!

بدون گفتن چیزی ...

بدون رسیدن به جوابی ...

بدون اینکه اصلا بدونیم چی شد که به اینجا کشیده شد و چی شد که سکوت کردیم ...

الان که فکر می کنم می بینم از اولش اشتباه کردیم

قدم اول رو اشتباه برداشتیم

همه مون اسیر خودخواهی یه نفر شدیم

هر طوری که خواستن باهامون بازی کردن

مهره های شطرنجی بودیم که به هر شکلی که دلشون خواست حرکتمون دادن

زمانی هم که خواستن مهره ها رو ریختن بیرون و بازی رو جمع کردن

وقتی هم که خواستن، دوباره مهره ها رو چیدن و از اول !

فکر می کردن هر طوری که دلشون بخواد می تونن ما رو بازی بدن ...

یادتون میاد چقدر سخت بود ؟

یادتون میاد چی کشیدیم ؟

یادتون میاد یه نفر فریاد میزد و شما آرومش می کردین ... یادتون میاد یه نفر بغض می کرد و شما دعوتش می کردین به صبوری ...

یادتونه که ....

با همه ی اون سختی ها ... با همه ی اون جریانات ... بازم توی بازی بودیم ...

دوست داشتیم که باشیم ...

وقتی دوباره تصمیم به چیدن مهره ها شد ... بازم بودیم ...

سعی کردیم بازی قبلی رو فراموش کنیم ...

سخت بود ... ولی مهم این بود که دوباره داریم دور هم جمع میشیم ...

خودم رو میگم ... با دید خوبی به همه چیز نگاه می کردم

همه ی وجودم از خوشحالی این دور هم بودن پر شده بود ...

فکر می کردم اینبار دیگه مثل قبل نیست ...

هنوز نقطه های تاریکی برام وجود داشتن ... ولی حقیقت رو با وجود همه اون نقاط تاریک پذیرفته بودم و دوست داشتم ...

نقاط ابهامی که اگه می خواستم مطرحش کنم کل موضوع زیر سوال می رفت و اصلا دیگه بازی ای شکل نمی گرفت ...

و فکر می کنم اشتباهم همین بود ...

نباید اجازه می دادم این بازی دوباره شروع بشه ...

یا حداقل من دیگه توش شرکت نمی کردم ...

ولی بعضی وقتها احساسات آدمها بر منطقشون غلبه میکنه ...

و همه چیز در احساسی ترین شکل ممکن پیش رفت !!

اما رسیدیم به جایی که دیدیم این بازی با معیارهای ما مطابقت نداره

با ارزشهامون، حرمتهامون، عقایدمون ...

با هیچی جور درنمیاد ...

قبل از اینکه همه چیز شکل دیگه ای به خودش بگیره، بی سر و صدا رفتم ...

من خوب بلد بودم با سه حرکت حریفم رو مات کنم ...

و با حرکت سوم همه چیز رو برای خودم و اون بازی بی قانون تموم کردم ... تموم ِ تموم ...

اما بودند دوستان ریز بین و نکته سنجی که همه چیز رو زیر نظر داشتن ...

و اینبار اونها بی طاقت شدن ...

حق داشتند ...

حقایقی رو می دیدن که شاید من و امثال من نمی دیدیم ...

چون اون حقیقت زشت، پشت پرده ی دروغین زیبایی پنهان شده بود ...

گفتن از حقایق یکجور سختی داشت و نگفتنش هم یکجور ...

ولی کسی فکر نمی کرد گفتنش اینقدر ...

نمی دونم چه کلمه ای به کار ببرم ... آزار بده ... اذیت کنه ... عذاب بده ...