تبليغاتX
پروانه ی مهاجر

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام بر همه عزیزانی که این مدت نتوانستم عرض ادب کنم ولی بزرگواری می کردند و سر می زدند و کامنت می گذاشتند

به زودی دوباره به خواست خدا شروع می کنم می نویسم

مدتی به شدت درگیر کار بودم

الان یه کم سرم خلوت شده

گرچه بعید دوباره شلوغ نشه

به هر حال خوشحالم دوباره می تونم بنویسم

از برادر عزیزم عسگر دوشکاچی متشکرم این مدت در اداره وبلاگ کمکم کرده

حالا نقدا این رو داشته باشید تا بعد

البته گرچه شاید تناسبی با موضوعات وبلاگ نداشته باشه

-----------------

خسته و کوفته داشتیم با سعید می رفتیم خونه

از صبح سر پا بودم

دیدم این دختر پسر هم چین بدجوری دارن با هم حرف می زنن

از اون ایستادن های همیشگی که می بینیم نبود

(یعنی اونایی که فکر می کنن کسی نمیدونه اینا دارن چی به هم میگن

خب همکلاسیشه داره جزوه می گیره لابد  )

گفتم سعید اینا انگار مشکلی دارن ها!!

گفت بابا تو چیکاره ای بیا بریم خونه

گفتم خب راست میگه من فضول مردم هستم

نشستیم توی ماشین هنوز از پارکینگ دور نشده بودیم

دیدم پسره دستت دختره رو گرفته داره کشون کشون می بره

گفتم نگه دار ببینیم چی شد

تا ما برسیم نامرد چنان زیر پای حیوونکی دختره زد

...

حالم بد میشه دوباره بنویسم

تا ما برسیم پسره فرار کرد

رسیدیم بالای سرش خونین و خاکی 

بردیم اش اورژانس و ...

....

بدتر از همه این که بعد معلوم شد زن و شوهر هستند

بسه دیگه برای امروز

کاشکی اینا رو نمی نوشتم اصلا

ها؟

یا حق

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آبان1386ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

آصف۱۳ساله ودوغواص دشمن

 

سال۱۳۶۵بااعزام سپاهيان حضرت مهدي(عج)دوباره توفيق دركناررزمندگان مخصوصا

شهيدپرويز رحيم زاده نصيب مان شد.اين بارآصف راهم داشتيم. خيلي خندان

وشوخ طبع بود، سالها در جبهه بود وقبل از ۱۳سالگي پا

 به جبهه گذاشته وتازه خدمت سربازيش را شروع كرده بود.شهيد رحيم زاده

ازشجاعت ونترسي اوچنين نقل ميكرد :

 من وآصف درعمليات خيبر  درگردان حضرت علي اصغر بوديم بعدازعمليات

 وفتح منطقه در داخل خاك عراق ، پدافند

كناردجله را بعهده داشتيم.شبها به خاطرجلوگيري ازخطرات

غواصان دشمن نگهبانان دو نفر مي ايستادند.ولي آصف ۱۳ ساله تنهايي مي ايستاد

واصلا هم نمي ترسيد.يكي از شبها ساعت ۲ بعد از نيمه شب 

بود كه صداي رگبار آصف  همه را بيدار كرد،وسراسيمه و به سرعت به  كمك آصف

رفتيم و موضع گرفتيم  همه چيز تمام شده بود. آصف سالم ودو غواص

دشمن سوراخ سوراخ شده بودند.

جريان از اين قرار بود كه:آصف از صداي خش خش  ني ها،قطع شدن 

صداي قورباغه ها ، حركت ريز امواج آب و...حضور قطعي غواصان را

متوجه شده وبدون ترس ودلهره تصميم ميگيرد دستگيرشان كند.كلاه آهني خود را

روي سنگر گذاشته وچند متر آنطرف تر موضع ميگيرد، غواصان نيز از

آب بيرون آمده وخيال ميكنند نگهبان به ديواره سنگر تكيه داده وخوابيده است هر

كدام از يك طرف جهت بريدن سر نگهبان با سيم مخصوص به

سنگر آصف نزديك ميشوند در اين حال صداي ايست آصف به زبان عربي( قف)غواصان

را در جاي خود ميخكوب ميكند.از طرفي آصف تنها بود وتوانايي

بستن دستهاي ايندو را نداشت وعربي را هم خوب نميدانست از طرف ديگر غواصان

از صداي آصف متوجه ميشوند كه نگهبان كم سن و سال است، قصد فرار ميكنند

برميگردند كه به آب بپرند این بار با رگبار آتشين آصف  بر زمين  مي افتند.

آصف وقتي به گريه افتاد كه فرمانده تاسف ميخوردوومي گفت:  كاش

مي توانستيم زنده بگيريم خيلي به درد ميخورد اطلاعات ايندو چون

غواصان نيروهاي اطلاعات وعمليات هستند. 

تازه كسي مگه كسي  ميتوانست  جلو  گريه آصف را بگيرد

اوبدليل اينكه نتوانسته بود نيروهاي اطلاعاتي دشمن را دستگير كند تا از اونها

اطلاعات مفيدي گرفته شود خيلي ناراحت بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 5:15 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  |