بسم الله الرحمن الرحیم
سلام بر همه عزیزانی که این مدت نتوانستم عرض ادب کنم ولی بزرگواری می کردند و سر می زدند و کامنت می گذاشتند
به زودی دوباره به خواست خدا شروع می کنم می نویسم
مدتی به شدت درگیر کار بودم
الان یه کم سرم خلوت شده
گرچه بعید دوباره شلوغ نشه
به هر حال خوشحالم دوباره می تونم بنویسم
از برادر عزیزم عسگر دوشکاچی متشکرم این مدت در اداره وبلاگ کمکم کرده
حالا نقدا این رو داشته باشید تا بعد
البته گرچه شاید تناسبی با موضوعات وبلاگ نداشته باشه
-----------------
خسته و کوفته داشتیم با سعید می رفتیم خونه
از صبح سر پا بودم
دیدم این دختر پسر هم چین بدجوری دارن با هم حرف می زنن
از اون ایستادن های همیشگی که می بینیم نبود
(یعنی اونایی که فکر می کنن کسی نمیدونه اینا دارن چی به هم میگن
خب همکلاسیشه داره جزوه می گیره لابد
)
گفتم سعید اینا انگار مشکلی دارن ها!!
گفت بابا تو چیکاره ای بیا بریم خونه
گفتم خب راست میگه من فضول مردم هستم
نشستیم توی ماشین هنوز از پارکینگ دور نشده بودیم
دیدم پسره دستت دختره رو گرفته داره کشون کشون می بره
گفتم نگه دار ببینیم چی شد
تا ما برسیم نامرد چنان زیر پای حیوونکی دختره زد
...
حالم بد میشه دوباره بنویسم
تا ما برسیم پسره فرار کرد
رسیدیم بالای سرش خونین و خاکی
بردیم اش اورژانس و ...
....
بدتر از همه این که بعد معلوم شد زن و شوهر هستند
بسه دیگه برای امروز
کاشکی اینا رو نمی نوشتم اصلا
ها؟
یا حق

