|
بسم الله الرحمن الرحیم کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود عزیزانم این نوشته را یکی از دوستان نزدیک شهید سوادی نوشته است بی هیچ تصرفی خدمتتان هدیه می کنم اجر برادر بسیجی مان محمد معینی با خود شهید رستم سوادی سلامتی این برادرمان و شادی روح شهید کامتان را با صلواتی شیرین کنید اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم --------------------------------------- شهید سوادی دنیایی از خاطرات شیرین سلام بر عاشقان سالار شهیدان حضرت سید الشهدا و یاران با وفایش که جملگی در دهم ماه محرم هم چون پروانه های مهاجر در دل گرمای کویر تشنه و غریب ندای هل من ناصر ینصرنی را لبیک گفته و بسوی معبود خویش پر کشیدند و مسئولیت بزرگی را بر دوش حسینیان و زینبی های زمان گذاشتند شهید رستم سوادی و تعدادی از دوستان مشهد مقدس تابستان سال 64. هوا خیلی گرم بود برای قدم زدن به خیابان رفته بودم که چند تن از دوستان را دیدم. گفتند : چند روز دیگر عازم زیارت مرقد مطهر امام رضا (ع) هستیم خودت را آماده کن در حیاط بسیج منتظرت هستیم خبر بسیار مسرت بخشی بود هم زیارت و هم دیدار دوستان بالاخره روز موعود فرا رسید همه بچه ها در حیاط بسیج جمع شده بودند مسئول اردو برادر علی حسین فتحی پور بود او حق بزرگی بر گردن همه بسیجیان شهر نقده دارد یک اتوبوس بودیم بعد از مدتی دیدم سر و کله رستم سوادی هم پیدا شد. خیلی خوشحال شدم رستم هم شوخ طبع بود هم مومن هم دلاور بچه ها از خوشحالی سر از پا نمی شناختند قبل از اذان صبح به مشهد رسیدیم بچه ها زیارتنامه می خواندند، سینه می زدند و اشک شوق می ریختند فضای عجیبی بود نزدیکی های حرم یک حمام عمومی بود که جمیعا رفتیم تا بچه ها آماده زیارت شوند محل اسکان ما یک مدرسه بود . صبحانه خوردیم و من، رستم و مصطفی امراهی (همونی که توی عکس نشسته)رفتیم حرم بعد از زیارت تصمیم گرفتیم برای خرید سری به بازار امام رضا بزنیم شهید سوادی گفت : من دوست دارم یک عبا بخرم موقع نماز خواندن استفاده میکنم ثواب دارد بچه ها که عادت ایشون را میدونستند به شوخی گفتند بابا عبای تنها به چه درد میخوره چند متری پارچه سفید هم بخر بکنش عمامه لباس روحانیت خیلی بهت میاد . رستم هم چند متر هم پارچه عمامه خرید برگشتیم حرم، برای نماز، رستم وسط حیاط حرم گفت: ممد جون میخوام ببینم این عبا و عمامه به من میاد یا نه؟ گفتم رستم جون خطرناکه! بابا ما که عمامه بستن بلد نیستیم گفت : بابا کاری نداره و بعد در یک چشم به هم زدن یک عمامه درست کرد و گذاشت سرش، عبا را هم انداخت دوشش بعد گفت : حالا شما کنار من قدم بزنید و نگران نباشید بعد از لحظاتی قدم زدن دیدیم که همه مردم و رو حانیون داخل حرم محو تماشای شهید سوادی شده اند!! شما تصور کنید یک پیراهن چهار خانه قرمز ! با یک شلوار بسیجی و یک کفش کتانی! و یک عمامه کج و معوج چی میشه !! اوضاع خیلی خیط بود یواش یواش کل مجموعه زوم کرده بودند روی رستم و ما هم نفسمون بند اومده بود رستم وقتی دید وضعیت خرابه گفت : بچه ها یک حلقه دور من بزنید کار دارم ما هم سریع دورش را گرفتیم در طرفته العینی عبا و عمامه را از سرش برداشت البته بخیر گذشت تا عصر در حرم بودیم و تقریبا هوا تاریک شده بود که به اردوگاه برگشتیم نگهبان دم در گفت : دیر کردید، مقررات رفت و آمد را رعایت نکردید رستم گفت : الان پدر این مامور رو در میارم هوا تاریک بود، رفت یه گوشه و عبا و عمامه را دوباره پوشید و برگشت مقابل دربانی ایستاد و با صدای بلندی گفت: یا الله و ما هم پشت سر رستم دژبان اردوگاه گفت : .........کجا ؟ و اینجا بود که رستم جلو رفت و گفت : ببخشید این آقایان مشاورین من هستند اجازه بدهید بیایند! ---------------------- شهید سوادی نگارش جدیدی از محبت ، انسان دوستی ، شجاعت ، خوش فکری و نورانیت بود جالب اینجاست که من این خاطره را روز 27/10/86 آماده کرده بودم که مصادف با ایام سوگواری شد و فرصت نکردم تا ارسال کنم بعدا نگاهی به تاریخ شهادت این شهید والا مقام انداختم و دیدم که عجب تصادفی !! رستم درست روز 27/10/66 در منطقه ماووت عراق در اثر اصابت ترکش به سینه و شکم به دیدار دوست شتافته بود و ما گنهکاران و بازماندگان قطار عشق را در حسرت نبودنش داغدار نموده کرده بود و عجیبتر این که سالگرد شهادت این شهید بزرگوار با ایام تاسوعا و عاشورای حسینی قرین شده است خداوند روح این شهید بزرگوار را که گل سر سبد شهدای نقده بود با آقا امام حسین و یارانش محشور فرماید. السلام علی الحسین و علی اصحاب الحسین تقدیم به روح بلند آن شهید و کلیه شهدای عزیز از صدر اسلام تا کنون. در باره نحوه شهادت این شهدید عزیز مطالبی ارسال خواهم کرد . محمد علی معینی زاده دی ماه 1386
+ نوشته شده در یکشنبه 30 دی1386ساعت 9:38 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
یا حسین خیز و جامه نیلی کن ......روزگار ماتم شد دور عاشقان آآآامد ..... نوبت محرم شد گریه گن گلاب افشان گل به خاک می افتد -------------------------------------
بوی سیب و بوی سیب .... حرم حبیب و حسین غریب و کرب و بلا بوی یاس و بوی یاس و ....ضریح عباس و خدای احساس و کرب و بلا بوی عنبر .....بوی عنبر.... ماه رخ اکبر...... گهواره اصغر.......کرب و بلا بغض آب و بغض آب ....و فرات بی تاب و اشک های رباب و.... کرب وبلا تو ذکر محراب منی ..... تو مهر و مهتاب منی تو باده و ساغر من.... تو مستی ناب منی بی تو دلم آروم نمی گیره کبوتر دل بی تو می میره امشب که مست باده ی نابم مشتاق دیدار تو مهتابم --------------------------- شنیده اید که : خوشتر آن باشد که وصف دلبران گفته آید در حدیث دیگران چندروزی است که هر از گاهی چند صفحه ای از کتاب"امام حسین و ایران" که کورت فریشلر آلمانی آن را نوشته و آقای ذبیح الله منصوری آن را ترجمه کرده است میخوانم وصف احساسی همراه با غرور و اشک و بغض بسیار سخت است وقت کردید نگاهی به این کتاب بیندازید تا بدانید منظورم چیست نگاه یک غیر مسلمان به رابطه ما ایرانیان و امام حسین علیه السلام جالب است ------------------------ این هم عکس یکی از سربازان امام حسین علیه السلام شهید رستم سوادی انشا الله به زودی مطلب مربوط به عکس را هم برایم می فرستند می گذارم کنار عکس دلم نیامد تا آن موقع صبر کنم و شما را در زیارت چهره نورانی یک شهید مخلص شریک نکنم
رستم از بچه های خیلی مخلص و در عین حال بامزه و شاد محله بود اردوی مشهد سال ۶۴ توی اردوگاه یه ملافه پیدا کرده بود و بسته بود سرش و با یک عبا شده بود ملبس اصل قضیه و چگونگی شهادتش را به زودی با قلم یکی از نزدیک ترین دوستانش برایتان خواهم نوشت انشا الله شادی روح زیبایش مشامتان را با صلواتی خوشبو کنید اللهم صل علی محمد و آل محمد
+ نوشته شده در سه شنبه 18 دی1386ساعت 8:56 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
|
|