|
بسم الله الرحمن الرحیم شاید چون کفگیرم به ته دیگ خورده شاید هم ... دلم میخواهد از مسایلی که هر روز با آن ها در ارتباط هستم بنویسم نمیدانم اینجا؟ یا در این روزانه که اخیرا بلاگفا ایجاد کرده است نظر شما چیست؟ جایگاه آموزش؟ و پژوهش ؟ در دانشگاه های ما کجاست؟ هر کدام سرجای خود هستند؟
+ نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
یا حسین سلام عزیزانم شرمنده که این همه دیر شد این عکس ها امروز دستم رسید چون مربوط به همین مطلب بود حیفم آمد همین جا سر جایش نباشد لطفعلی از آن هایی است که دیدن او تو را یاد شهدا می اندازد صمیمی دوست داشتنی و مهربان بعد از گذشت آن همه سال هنوز هم بسیجی مانده است من فضولی کردم و یه نموره نوشته هایش را دستکاری کردم قرار است برایم عکس هم بفرستد بقیه مطلب شهید سوادی را هم به محض رسیدن خدمتتان تقدیم خواهم کرد -------------------------------------------
من ديدبان توپخانه بودم. يعني با نگاه كردن به ميدان درگيري و پشت خط اول دشمن از توپخانهي خودي كه در فاصله نسبتا دوري ازخط حمله مستقر شده بود به وسيله بيسيم درخواست شليك گلوله توپ به نقاط حساس دشمن مي كردم. ساعت هشت شب سوم اسفند سال 65 بود که عمليات تكميلي كربلاي 5 شروع شد من و دو تا از بچه ها روی یه تپه ی دیده بانی که اسم رمزش محمد (ص) بود ( شرق درياچه ماهي، نزديك بندر بصرهي عراق) شاهد آغاز عمليات بودیم. شهيد رسول حدادزاده مسئول ديدباني گفته بود
که ساعت هشت شب عمليات شروع و در صورت لزوم پيام ديده بان هایی كه در عمليات زميني با گردان پياده رفته بودند را به مركز تطبيق(فرماندهي) برسانيم حسن قاضي زاده و برادر علیزاده که هر دو دانشجو بودند با گردانهاي المهدي و قاسم بودند. با این که قرار بود عمليات ساعت 8 شروع شود يك ربع يا ده دقيقه مانده به ساعت 8 ناگهان سلاح هاي سبك عراقي ها شديداً شروع به كار كرد و مانند باران، گلولههاي آتشين و رسام را روی سر بچه ها ریختند انگاری عراقی ها فهمیده بودند و بچه ها نتوانسته بودند آن ها را غافلگیر کنند منصور همتی هم با گردان قاسم بود منصور یکی از بهترین دوستان من بود دوران مدرسه همکلاس بودیم منصور همان شب شهید شد. چند دقیقه طول نکشید که آسمان شلمچه پر از منور شد توپخانه عراقی ها هم شروع به آتش کرد. چند دقیقه بعد هم سر و کله هواپيما ها پیدا شد و خوشه های منور شب شلمچه را مثل روز روشن کرد دود و بوي باروت و گردو خاك همه جا را گرفته بود انفجار ها زمین را زیر پایمان می لرزاند درگیری تا صبح طول کشید از حرفهایی که بچه ها پشت بی سیم می گفتند می شد فهمید که انگار خط شکسته نشده است خطوط دشمن در اين ناحيه بسيار مستحكم بود خاکريزهاي بلندی به شکل هلال هاي چند صد متري درست کرده بودند داخل هلال به طرف ما بود وقتی بچه های ما ، وارد هلال می شدند از چند طرف به آن ها شلیک می شد وتر هلال کانال باريكي داشت و كافران بعثي توی آن پنهان شده بودند آن روز نيز درگيري هم چنان ادامه داشت تا اينكه فردا صبح شهيد رسول آمد سراغ من و گفت : میخوای با برادر عليزاده كه سه شب در عمليات بوده جایت را عوض کنی؟ فوری حاضر شدم و سوار ترك موتور راه افتادیم
من تا آن وقت حتي يك جسد را هم از نزديك نديده بودم نمي دانستم كه در اولين برخورد با اجساد شهدا چه حالتي برايم رخ خواهد داد البته سعی می کردم استرسم را نشان ندهم و بر خودم مسلط باشم تا خط اول يك كيلومتر راه بود همین که وارد منطقه عملياتي شديم چشمم به يك شهيد افتاد اول کمی ترسیدم ولی به لطف خدا خودم را کنترل کردم رسیدیم به کانال ها ی تنگی که فقط یک نفر می توانست از آن رد بشود جنازه ها کف کانال افتاده بود چندشم می شد ولی چاره ای نبود باید روي جنازه ها راه مي رفتيم. رسیدیم پیش بچه ها قاضی زاده را اصلا نمیشد شناخت همین طور هاج و واج مانده بودم مثل سیاه پوست ها فقط چشم هایش برق می زد تمام صورتش از گرد و خاک سیاه شده بود ساعت 10 صبح همان روز برادر امین شريعتي (فرمانده لشكر عاشورا) از بيسيم گفت : بچه ها مي خواهيم بعثي ها را گوشمالي بدیم آماده باشيد ! ما گرا می دادیم - می گفتیم توپخانه کجا را بزند- وا آتشبارها شروع به ریختن آتش کردند بچه های پیاده هم زمان به طرف خاكريز وكانال دشمن سرازير شدند عراقی ها فهمیده بودند و مثل روباه از مقابل شیر بچه هاب بسیجی فرار می کردند من و قاضی زاده كوله بارمان را جمع كردیم من بيسيم را برداشتم و قاضي زاده اسلحه را پشت سر بچه های پياده وارد منطقه آزاد شده، وكانال شديم. توی كانالهاي باريك از روي جنازههاي عراقي رد شديم تا اين كه سنگر مناسبي كنار كانال پيدا كرده و آن جا مستقر شديم. تازه نشسته بودیم که صداي نالهاي شنيدم برگشتم يكی از بچه ها بود پايش از مچ قطع شده بود فکر کرد ما امدادگر هستیم، از ما کمک خواست ولی ما كه كاري از دستمان بر نمي آمد، دلداری اش دادم و گفتم : امدادگرها الآن مي رسند نگران نباش چیزی نیست نزديك نيم ساعت اين منظره دلخراش جلوي چشممان بود تا این که امدادگرها آمدند به ا ين ترتيب سنگرهايي كه دو شب قبل برای گرفتن آن ها نزديك به 100تا 150 نفر از بچه ها شهید شده بودند فقط با يك زخمي- كه آن هم روي مين رفته بود- آزاد شد بچه ها منطقه را پاکسازی کرده بودند و عراقی هایی را که در خانه های مخروبه ی یک روستا پنهان شده بودند اسیر کرده بودند اسرا با ترس و دلهره و التماس دخيل الخميني ميگفتند و از کنار ما رد می شدند دلم برایشان سوخت بي اراده با يكي از آن ها دست دادم و صورتش را بوسیدم یکی از بچه ها گفت : این ها همان هایی هستند که دیشب ما را می کشتند اون وقت تو رویش را هم می بوسی؟ .... نزديك ظهر ما از كانال بیرون آمدیم و روي خاكريز پهن و دژ مانند هلال، يك سنگر درست کردیم و مشغول ديده باني شديم توی همین گیر و بیر لودر و بولدزرها از راه رسيدند و شروع به دو جداره كردن خاكريز كردند ما فقط 100 یا 150 متر با عراقي ها فاصله داشتيم! راننده ها کاملا در تيررس عراقی ها بودند!! من با حيرت مشغول تماشاي صحنهي كار اين جهادگران بودم گلوله هاي رسام از اطرافشان زوزه کشان رد مي شدند گلوله هاي آرپي جي بالاي سرشان منفجر مي شد توپ و خمپاره در کنارشان به زمين مي خورد ولی آن ها بي توجه مشغول كار بودند و من متحير در فكر تفسير كلمه ي ((ترس)) بودم آن جا يقين پيدا كردم كه براي اينان ترس معني ندارد و كم ارزشترين مسئله برايشان مرگ است شايد هم باارزشترين مسئله برايشان شهادت در راه خدا است.
+ نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 9:26 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
|
|