|
بسم الله الرحمن الرحیم این هم یک دعای عاشقانه خدا خیرت بده مهاجر سبز انشا الله خدا بیشتر بده.....آممممممممییییییییین --------------------------------------------- ما مجنون های لیلی پرست اینجوری دعا می کنیم : جقدر به جا بود این شعر زیبای مهاجر سبز یک دنیا ممنونم ------------------------------------------ خریدار دل
+ نوشته شده در جمعه 24 خرداد1387ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و السر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک
----------- دخترم خانم قهرمانی این کامنت را نوشته بودند انشا الله رهرو خوبی برای بانوی دو عالم باشیم
+ نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 9:14 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
سلام دخترم خانم قهرمانی خواسته بودند از رابطه بین امام و شهدا بنویسم چشم از کربلای ۴ که برگشتیم همه پکر و به هم ریخته بودیم رسانه ها چنان سر و صدایی راه انداخته بودند که نگو می گفتند : لشکریان محمد را قتل عام کردیم و .... حمید مجروح شده بود و رفته بود عقب سه چهار روز توی خط خوابیدیم از کانال اصلا نمی شد بیرون اومد خمپاره بود که کنارمون منفجر می شد چند بار آماده باش دادند و بچه ها از هم خداحافظی کردند و قرار شد بزنیم به خط ولی بعد از ساعتی گفتند : نه نشد... هنوز منتظر بمانید ولی تجهیزاتتان را باز نکنید آخر سر هم دست از پا درازتر داشتیم بر می گشتیم عقب .... کارد می زدی خون کسی در نمی آمد اصلا نمیشد با بچه ها حرف زد چند روز نگذشته بود که گفتند همه جمع بشن فرماندهان پیامی از حضرت امام آورده اند همه توی محوطه اردوگاهی که وسط نخلستان بود جمع شدیم یکی از فرماندهان شروع به خواندن پیام امام کرد بچه ها اشک می ریختند بچه هایی که بسیاری از آن ها حتی امام را از نزدیک ندیده بودند این پیام خصوصی بود و از رسانه ها پخش نشده بود جان تازه ای در جسم بچه ها دمیده شد و شد حماسه کربلای ۵ به فاصله کم تر از شاید دو هفته عملیاتی که کمر صدام را شکست
+ نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
سلام یکی از همکلاسی های صابر-پسرم- سراغش رو گرفت...گفتم : رفته دنبال کارهای عمره اش فردا صابر شاکی بود که : بابا ! چرا به بچه ها گفتی من میخوام برم عمره!!!؟؟؟ شاخ در آوردم ... گفتم : مگه بده که بقیه بدونند؟!!؟ گفت : اره من نمیخواستم کسی بدونه مهمون و این ها هم نمی خوام دعوت کنیم .... ...... آخه ریا میشه ؟!!! ------------------------ حالا من چی؟؟ به هر کسی میرسم میگم: من قراره برم مکه -------------------- این دفعه که رفته بودم جنوب رو کردم به بچه ها و گفتم : خوش انصاف ها ! من هیچی نمی گم ... شما که خیلی با معرفتین .. یه فکری به حال ما بکنین این جوجه بسیجی ها رو می بینید!؟ خیلی هاشون حاجی هستن اون وقت من که سر رو رویم سفید شده هنوز حاجی نشدم .... چند روز پیش درست روز آخر خبردار شدم و برای عمره اساتید اسم نوشتم و حالا قراره که انشا الله اگر عمری بود شهریور مشرف شویم از الان هم به من می توانید حاجی بگویید
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
|
|