تبليغاتX
پروانه ی مهاجر

بسم الله الرحمن الرحیم

این هم یک دعای عاشقانه

خدا خیرت بده مهاجر سبز

انشا الله خدا بیشتر بده.....آممممممممییییییییین

---------------------------------------------

ما مجنون های لیلی پرست اینجوری دعا می کنیم :


الهی عشق مولا دیوونه اتون کنه

الهی بیتابش بشید

الهی اتش محبتش بیفته توی دلتون و همه وجودتون رو بسوزونه

الهی محرمش بشید بعد لباس احرام بپوشید و محرمش بشید

الهی حج ابراهیمی نصیبتون بشه نه حج آبراهامی .......

الهی یه بار چشمای آقا رو ببینید

الهی خدا قسمتتون کنه دست مهربونش را بذاره روی سرتون

الهی لبهاتون برسه به کف پاهاش .....تا خستگی یه عمر از تنتون در بیاد

الهی قسمتتون بشه برید توی بغلش یه دونه ازون حرفهای درگوشی رو به شما هم

بگه ........

الهی بوی عطرش بپیچه توی وجودتون

الهی عاشقش بشید ..........................

الهی عاشقش بشید .........................

الهی عاشقش بشید ........................

جقدر به جا بود این شعر زیبای مهاجر سبز

یک دنیا ممنونم

------------------------------------------

خریدار دل


ای خریدار دل شکسته ام


آمده ام بگویمت

با تو زعهد بسته ام

کعبه من مطاف من

حرم حریم خانه ات

و سعی بیکرانه ام

بین صفا و مروه ات

تو ای زلال معرفت !

مرا مران ز مشعرت

منای سینه ات مرا

شعور و معرفت دهد

به راز هایمان قسم

مقام جای پای تو

که زمزمی روان کند

و سعی بیکرانه ای

از آنهمه صفای تو

به یک نظر بپا کند

کعبه جان و دل بیا

جنون عاشقت ببین

که حسرت نگاه تو

معرکه ای بپا کند

اگر تو عاشقانه ای

وقف فقیر خود کنی

و لحظه ای نظر کنی

به بینوای مضطرت کرم کنی

گدای خانه ات به دست تو صمد شود


مرا جنون به سر زند

و عقل و دل زمین نهد

فقط تو را صدا زند

شه دیار عاشقان

رخ بنما به جانشان

باز رسان به کامشان

باز بخوانمت که تو

مهدی و هادی منی

روح به پیکر منی

اگر که جامه بر کنی

خاک تنم تو تر کنی

یاکه دو لب تو وا کنی

روی به عاشقت کنی

...................

درد مرا دوا کنی

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در جمعه 24 خرداد1387 و ساعت 10:16 قبل از ظهر |

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها

و السر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک


یا فاطمه یا زهرا


ای که میان بستری، یار شکسته بال من
دارو ندار حیدری، کن نظری به حال من
مباد سایه ات ز سر، از سر من رود دگر
مرغ اجل گشوده پر، به یار خسته بال من
من و تو از روز ازل، همره هم تا به اجل
حی علی خیر العمل،‌ حب تو بود و آل من
کنون روی تو از جهان، به من بگفته ای بمان
ماندن تن بدون جان، نبوده در خیال من
غریبم و شوم دگر، بدون تو غریب تر
یا که به همرهت ببر، یا که ببین زوال من
بار دگر تو از دفا، خیز ز بستر و بیا
یاری مرتضی نما، یاور بی مثال من
ای گل یاس بو تراب، ز عشق من شدی گلاب
در شب غربتم بتاب، ای مه چون هلال من


شاعر: محمد علی شهاب

-----------

دخترم خانم قهرمانی این کامنت را نوشته بودند

انشا الله رهرو خوبی برای بانوی دو عالم باشیم

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در شنبه 18 خرداد1387 و ساعت 9:14 قبل از ظهر |

سلام

دخترم خانم قهرمانی خواسته بودند از رابطه بین امام و شهدا بنویسم

چشم

از کربلای ۴ که برگشتیم همه پکر و به هم ریخته بودیم

رسانه ها چنان سر و صدایی راه انداخته بودند که نگو

می گفتند :

 لشکریان محمد را قتل عام کردیم و ....

حمید مجروح شده بود و رفته بود عقب

سه چهار روز توی خط خوابیدیم از کانال اصلا نمی شد بیرون اومد

خمپاره بود که کنارمون منفجر می شد

چند بار آماده باش دادند و بچه ها از هم خداحافظی کردند و قرار شد بزنیم به خط

ولی بعد از ساعتی گفتند : نه نشد... هنوز منتظر بمانید

ولی تجهیزاتتان را باز نکنید

آخر سر هم دست از پا درازتر داشتیم بر می گشتیم عقب

....

کارد می زدی خون کسی در نمی آمد

اصلا نمیشد با بچه ها حرف زد

چند روز نگذشته بود که گفتند همه جمع بشن فرماندهان پیامی از حضرت امام آورده اند

همه توی محوطه اردوگاهی که وسط نخلستان بود جمع شدیم

یکی از فرماندهان شروع به خواندن پیام امام کرد

بچه ها اشک می ریختند و گوش می کردند

بچه هایی که بسیاری از آن ها حتی امام را از نزدیک ندیده بودند

این پیام خصوصی بود و از رسانه ها پخش نشده بود

جان تازه ای در جسم بچه ها دمیده شد

و شد حماسه کربلای ۵

به فاصله کم تر از شاید دو هفته

عملیاتی که کمر صدام را شکست

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 13 خرداد1387 و ساعت 6:8 بعد از ظهر |

سلام

یکی از همکلاسی های صابر-پسرم- سراغش رو گرفت...گفتم : رفته دنبال کارهای عمره اش

فردا صابر شاکی بود که :

بابا ! چرا به بچه ها گفتی من میخوام برم عمره!!!؟؟؟

شاخ در آوردم ... گفتم :

مگه بده که بقیه بدونند؟!!؟

گفت : اره من نمیخواستم کسی بدونه

مهمون و این ها هم نمی خوام دعوت کنیم

....

......

آخه ریا میشه ؟!!!

------------------------

حالا من چی؟؟

به هر کسی میرسم میگم:

من قراره برم مکه

--------------------

این دفعه که رفته بودم جنوب رو کردم به بچه ها و گفتم :

خوش انصاف ها !

من هیچی نمی گم ... شما که خیلی با معرفتین .. یه فکری به حال ما بکنین

این جوجه بسیجی ها رو می بینید!؟ خیلی هاشون حاجی هستن

اون وقت من که سر رو رویم سفید شده هنوز حاجی نشدم

....

چند روز پیش درست روز آخر خبردار شدم و برای عمره اساتید اسم نوشتم

و حالا قراره که انشا الله اگر عمری بود شهریور مشرف شویم

از الان هم به من می توانید حاجی بگویید

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 1 خرداد1387 و ساعت 8:30 قبل از ظهر |