تبليغاتX
پروانه ی مهاجر

سلام عزیزان دلم

روز میلاد مولایمان بر شما خجسته باد

شکر خدا با دعای شما عزیزان از سفر به سلامت بازگشتم

چیزهای زیادی یاد گرفتم که اولین فرصت برایتان خواهم نوشت

فعلا این کامنت زیبا را که - م. ن. - گرامی برایم نوشته و از شهید چمران است به شما هدیه می کنم

یا حق

به نام خدا

سلام پروانه مهاجر

میلاد مولود کعبه حضرت علی (ع) بر شما مبارک.

" اگر پرستش غیر از خدا مجاز بود ، علی را می پرستیدم.
به خود اجازه نمی دهم که برای شناخت علی کلمه ای بر زبان برانم و با قدرت عقل شخصیت او و زندگی پرماجرایش را تجزیه و تحلیل کنم.
شناخت علی فقط با قدرت عشق میسر است و فقط عشق اجازه دارد که به حریم علی نزدیک شود.
من هم فقط به قلب سوخته ی خود اجازه می دهم که از علی سخن بگوید و فقط به حرمت عشق جرأت می کنم به علی نزدیک شوم.
اگر شعله ی عشق او در دلم زبانه نمی کشید ، ابداً به ساحتش جسارت نمی کردم و نامش به زبان نمی راندم.
ولی چه کنم که سرتاپای وجودم در آتش عشق او می سوزد. هروقت که نام او بر زبان می رانم یا یاد او بر دلم می افتد ، به خود می لرزم ، اشک از چشمانم فرو می چکد ، آتش دردناک و لذت بخشی وجودم را فرا می گیرد ، در او محو می شوم ، عاشقانه با او راز و نیاز می کنم و روحم آشفته وار علی علی می گوید...
آخر چگونه می توان خدای بزرگ را پرستید و به علی عاشق نشد؟
چگونه ممکن است به خدا که کمال مطلق است چشم دوخت ولی کمال متعالی علی را ندیده گرفت؟ عشق به علی جزوی از پرستش خداست.
قلبی حساس دارم که نوازش نسیم حیات آن را می لرزاند ، زیبایی غروب و طلوع آفتاب دیوانه اش می کند ، آسمان بلند پر ستاره مستش می نماید.مرغ های هوا و ماهی های دریا جذبش می کند ، کوه های بلند ، افق بی پایان و اقیانوس بیکران به ابدیتش می برد.
این احساس مرموز قلبی ، مسحور عظمت و زیبایی عالم خلقت می شود و مرا در مقابل خالق آن وادار به سجده می کند...همان احساس نیز تار و پود قلبم را به عشق علی به لرزه می اندازد و مرا این چنین شیفته و شیدای او می کند."
برگرفته از کتاب زیباترین سروده ی هستی از شهید دکتر مصطفی چمران

(( روز پدر بر شما مبارک ))
التماس دعا

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 25 تیر1387 و ساعت 8:33 بعد از ظهر |

سلام بر همه عزیزانم

دارم میرم یه سفر ۱۰ روزه از چند روز پیش دارم حسابی تدارک می کنم

علاوه بر این که متن سخنرانی و اسلاید هایم را روی فلش زده ام

روی سی دی هم میخواهم بزنم

علاوه بر این برای خودم فایلای لازم را با ای میل برای هر دو آدرسی که دارم فرستاده ام

که اگر سی دی و فلش چیزیشان شد

از اینترنت بتوانم بردارم

و این وسط هی به خودم میگم:

مرد حسابی ! کاشکی برای سفر آخرتت هم این قدر فکر و وقت میذاشتی

و تمام جزئیات رو هم تدارک میکردی؟!!

آه ه ه ه ه

از سختی سفر آخرت که گاهی می ترسم فکرش را هم بکنم

شما چی؟

...

 

...

 

محتاج دعای عزیزانم هستم

یا حق

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 13 تیر1387 و ساعت 9:33 بعد از ظهر |

 

به نام خدای شهدا و راستگویان

سلام بر همه عزیزان

با عرض شرمندگی از همه عزیزان

از بابت این که عکس ها دیده نمی شد

حالا زیارت کنید

عجب آرامشی

شکم سرتاسر با ترکش دریده شده و آن وقت روی ماه اش را ببین

حتی یک چین به ابرو نینداخته

آخرین وداع با برادر

بعید است هیچ رزمنده نقده این چهره ملکوتی را نشناسد

اری علی حسین است

علی حسین فتحی پور

این هم شهید عزیزمان برادر قلندری

دلم نیامد این ها را هم نبینید

همین چند دقیقه پیش دستم رسیده

شادی روح همه شهدا صلواتی هدیه کنید

اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در جمعه 7 تیر1387 و ساعت 8:24 بعد از ظهر |

سلام بر دوستداران شهدا

خدا خیرش بده برادرم عسگر حسین پور را

بلند بگو الههههییییییی آمممممممین

این عکس ها رو امروز برام فرستاده

دیگه منتظر نمیشم مطلب بنویسم بعد عکس ها رو بذارم

ببینید و پرواز کنید

بی هیچ توضیحی

بعد از این که به شدت از ناحیه شکم مجروح شده بود

گفته بود : بچه ها مرا گوشه ای ببرید و تنهایم بگذارید

لحظات وصال میخواسته چه بگوید؟

بالای سرش چه کسی آمده؟

با کی قرار داشته؟

دست و پای شما هم می لرزد؟

اشک هایتان سرازیر است؟

شهید سوادی نگارش جدیدی از 

محبت ، انسان دوستی ، شجاعت ، خوش فکری و نورانیت  بود

جالب اینجاست که من این خاطره را روز  27/10/86 آماده کرده بودم که مصادف با ایام سوگواری شد و فرصت نکردم تا ارسال کنم

بعدا  نگاهی به تاریخ شهادت این شهید والا مقام انداختم

و دیدم که عجب تصادفی !!

رستم درست روز 27/10/66 در منطقه  ماووت  عراق در اثر اصابت ترکش به سینه و شکم  به دیدار دوست شتافته  بود

 و ما گنهکاران و بازماندگان قطار عشق را در حسرت نبودنش داغدار نموده کرده بود

 و عجیبتر این که سالگرد شهادت این شهید بزرگوار با ایام تاسوعا و عاشورای حسینی قرین شده است

خداوند روح این شهید بزرگوار را که گل سر سبد شهدای نقده بود

با آقا امام حسین و یارانش محشور فرماید.

السلام  علی الحسین و علی اصحاب الحسین  

 تقدیم به روح بلند آن شهید و کلیه شهدای عزیز از صدر اسلام تا کنون. در باره نحوه شهادت این شهدید عزیز مطالبی ارسال خواهم کرد .

محمد علی معینی زاده

دی ماه 1386

 

اگر خواستید اینجا هم سری بزنید

قبلا از رستم نوشته ام - همون شهید سوادی-

http://mohammadsadeg.blogfa.com/cat-55.aspx

 

 

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 6 تیر1387 و ساعت 11:53 قبل از ظهر |

پیرمرد عاشق

برای همسرش می نوشت و من فضولی کردم

----------------------------------------

سلام محبوبه ام

ریحانه ام

فقط 11 ساعت دوری از تو دارد مجنونم می کند!!

اکسیژن وجود من توئی

زندگی من با تو دوام دارد

رگ های کرونر قلبم را نام تو تغذیه می کند

اگر گلبول هایم را زیر میکروسکوپ بگذارند .... نام تو را روی آن ها می بینند

بیست سال است هر وقت سر نماز گفته ام :

 

بسم الله الرحمن الرحیم

انا اعطیناک الکوثر

...

نتوانسته ام ادامه دهم و دلم خواسته است همانجا قنوت بگیرم

و بگویم فدایت شوم خدای من ممنونتم

 

هنوز کوتاهترین سوره قران را نخوانده مجنون می شوم

شیدا می شوم

 

ای ی ی ی اهالی به دادم برسید

برایم کلمه بیاورید

اینجا یک نفر دارد از بی واژگی دق می کند

دارد منفجر می شود

کاش می شد فرهنگستان واژه های عاشقانه جدیدی بیافریند

 

تا بتوان عشق را جدید و هزار باره سرود

 

نمی دانم

 

نمی دانم

 

ای کاش میشد برای عشق هم مثل – گفتمان و رویکرد و راهبرد- وازه های جدیدی ساخت

 

چگونه بسرایم؟!!

چگونه ؟؟

یادم باشد این دفعه از اینترنت هزار نامه عاشقانه دانلود کنم

 

تا شاید بتوانم آنچه در خونم جاری است را روی کاغذ بیاورم

 

 

هنوز 24 ساعت نشده است و من این همه دلتنگ تو ام... مشتاق تو ام

 

وقتی پشت سری ام به دوستش گفت که ساعت 2 صبح می رسیم

 

خیلی خوشحال شدم

 

یعنی می شود؟

 

.

.

.

وقتی نماز میخوانی می خواهم تا همیشه زمان نگاهت کنم

 

در سیل نمازت غرق می شوم...

 

نکند دارم هذیان می گویم؟

 

تب که ندارم؟

 

از سر بی واژگی است

 

به هر کلمه ای پناه می برم

 

تا شاید کمی از عطش دوری را فرو نشانم

 

... ولی نه نمی شود .... نمی شود

 

آییییی مردم ! کسی هست به دادم برسد؟!!

 

کسی هست که کلمه ای یادم بدهد؟

 

حتی حاضرم از .... نامرد هم یاد بگیرم .. آخر او استاد حرف است ... شاید یادم داد!!

 

شاید

 

ریحانه ام !    مستانه ام !        ... شکوفه ام!

 

مگر خودت به دادم برسی

 

مگر خودت در چشمانم بخوانی

 

آه که چقدر دوست دارم در برابرت زانو بزنم .... دستهایت را در دستهایم بگیرم .. و ببوسم

 

بعد هر دو دستت را روی گوشهایم بگذاری ... تا آرام بگیرم

 

پارسال که چند روزی را نبودی،  تا چادر نمازت را روی صورتم نمی کشیدم خوابم نمی برد

 

میدانی عزیز دلم ؟  که محبتت در این 20 سال در این وجود کم طاقت چند برابر شده است؟!

 

ای کاش ریاضی دان ها می توانستند آن را محاسبه کنند

 

میدانی؟  هیچ وقت برایم تکراری نشده ای؟؟

 

هر بار که می بینمت .. گویا مدت هاست ندیده ام ات

غم و غصه ها و خستگی هایم را فراموش می کنم

دور از تو هیچ جا دوام نمی اورم

 

تهران کلی کار داشتم...می خواستم بمانم شهریار را ببینم

دنبال پایان نامه بچه ها بروم

کتابخانه تربیت مدرس بروم .. مدت هاست چند کتاب لازم دارم که فقط آنجا دارند

حاجی را مهدی را مدت هاست ندیده ام

دلم برای دیدن سید محسن لک زده است

مدت هاست منتظرم دوستانی را در تهران ببینم

و چند ساعت یکسره با هم حرف بزنیم

حرفهای انباشته شده سال ها را

ولی ...

همه این ها را الان یادم افتاده – توی اتوبوس –

مدارک را که به سفارت دادم ... بی صبرانه خودم را به ترمینال رساندم

و از اولین تعاونی برای اولین اتوبوس بلیط گرفتم

چقدر خوب بود یه ربع دیگه اتوبوس راه می افتاد

از فرصت استفاده می کنم و زنگی میزنم

 

آه آه صدایت بی تاب ترم می کند

خدای مهربانم !  من چگونه خواهم مرد؟

عزیز دلم بهشت را هم اگر بی تو بدهند نمی خواهم

..

هوا حسابی تاریک شده دیگر نمی بینم روی کاغذ چه می نویسم

چراغهای بالای سرم هم خراب است روشن نمی شود

 

ولی اخر حرف های من تمام نشده است

...

برای شام نگه می دارند

 

نمازم را می خوانم وگوشه ای پیدا می کنم و می نویسم

 

چقدر این بیقراری و پریشانی را دوست دارم

تا خود صبح با تو حرف خواهم زد

با این که در این چند ساعت گذشته چشمانم بسته بوده ولی لحظه ای خوابم نبرده است

 

درهای اتوبوس را چه زود باز کردند

ولی من هنوز دارم می نویسم

معده ام از گرسنگی مچاله شده است و به ستون فقراتم چسبیده

 

عین آن روزه های بی سحری ام تنگ غروب و اذان

 

خب داشتم از سوره کوثر می گفتم که اینجا رسیدم

 

هر وقت می خوانمش حواسم پرت می شود

می گویم : شاید هر کسی را کوثری باشد!

کوثر رسول خدا، زهرای اش بود ... و کوثر من تویی

-در مثل که مناقشه نیست؟-

 

 

اصلا وقتی کوثر میخوانم دیگر نمی توانم در قنوت دعا کنم و چیز دیگری از خدا بخواهم

 

می گویم ناشکری و زیاده خواهی است

 

وقتی خدا تو را به من داده ....  دیگر چه نداده که از او بخواهم؟!!

هان؟!؟

 

به فصل لربک و انحر که می رسم

 

دوست دارم خودم قربانی ات باشم ... خودم فدایت شوم ... همه وجودم را نثارت کنم

 

گرچه همه وجودم هزاران بار فدای تو شده

 

این جسم اوراقی را فقط تو سر پا نگه داشته ای تا باز هزاران بار دیگر فدایت شود

 

قبل تر ها وقتی از شدت سردرد نزدیک به موت بودم و اورژانسی می شدم

با تزریق یک آمپول دی پیرون زنده می شدم... شاید حتی 5 دقیقه هم طول نمی کشید

 

الان مدت هاست که دی پیرون من تویی

قوی ترین مسکن همه دردهایم تویی

 

راستی یادت می آید مدت هاست دیگر نیازی به مسکن ندارم؟!!

مسکن در خونم جاری است

آخ که چقدر معتاد تو هستم!!!

 

می بینی از شدت پریشانی پرت و پلا می گویم

آخر کم آورده ام

 

واژه کم آورده ام

 

میدانی؟ مجبورم

 

ادامه دارد

بقیه اش را ضبط کرده ام پیاده که کردم برایتان می نویسم

خواهم نوشت

-----------

نخندید ها بالاخره پیرمردها هم دل دارند دیگه

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 4 تیر1387 و ساعت 9:31 بعد از ظهر |