پیرمرد عاشق
برای همسرش می نوشت و من فضولی کردم 
----------------------------------------
سلام محبوبه ام
ریحانه ام
فقط 11 ساعت دوری از تو دارد مجنونم می کند!!
اکسیژن وجود من توئی
زندگی من با تو دوام دارد
رگ های کرونر قلبم را نام تو تغذیه می کند
اگر گلبول هایم را زیر میکروسکوپ بگذارند .... نام تو را روی آن ها می بینند
بیست سال است هر وقت سر نماز گفته ام :
بسم الله الرحمن الرحیم
انا اعطیناک الکوثر
...
نتوانسته ام ادامه دهم و دلم خواسته است همانجا قنوت بگیرم
و بگویم فدایت شوم خدای من ممنونتم
هنوز کوتاهترین سوره قران را نخوانده مجنون می شوم
شیدا می شوم
ای ی ی ی اهالی به دادم برسید
برایم کلمه بیاورید
اینجا یک نفر دارد از بی واژگی دق می کند
دارد منفجر می شود
کاش می شد فرهنگستان واژه های عاشقانه جدیدی بیافریند
تا بتوان عشق را جدید و هزار باره سرود
نمی دانم
نمی دانم
ای کاش میشد برای عشق هم مثل – گفتمان و رویکرد و راهبرد- وازه های جدیدی ساخت
چگونه بسرایم؟!!
چگونه ؟؟
یادم باشد این دفعه از اینترنت هزار نامه عاشقانه دانلود کنم
تا شاید بتوانم آنچه در خونم جاری است را روی کاغذ بیاورم
هنوز 24 ساعت نشده است و من این همه دلتنگ تو ام... مشتاق تو ام
وقتی پشت سری ام به دوستش گفت که ساعت 2 صبح می رسیم
خیلی خوشحال شدم
یعنی می شود؟
.
.
.
وقتی نماز میخوانی می خواهم تا همیشه زمان نگاهت کنم
در سیل نمازت غرق می شوم...
نکند دارم هذیان می گویم؟
تب که ندارم؟
از سر بی واژگی است
به هر کلمه ای پناه می برم
تا شاید کمی از عطش دوری را فرو نشانم
... ولی نه نمی شود .... نمی شود
آییییی مردم ! کسی هست به دادم برسد؟!!
کسی هست که کلمه ای یادم بدهد؟
حتی حاضرم از .... نامرد هم یاد بگیرم .. آخر او استاد حرف است ... شاید یادم داد!!
شاید
ریحانه ام ! مستانه ام ! ... شکوفه ام!
مگر خودت به دادم برسی
مگر خودت در چشمانم بخوانی
آه که چقدر دوست دارم در برابرت زانو بزنم .... دستهایت را در دستهایم بگیرم .. و ببوسم
بعد هر دو دستت را روی گوشهایم بگذاری ... تا آرام بگیرم
پارسال که چند روزی را نبودی، تا چادر نمازت را روی صورتم نمی کشیدم خوابم نمی برد
میدانی عزیز دلم ؟ که محبتت در این 20 سال در این وجود کم طاقت چند برابر شده است؟!
ای کاش ریاضی دان ها می توانستند آن را محاسبه کنند
میدانی؟ هیچ وقت برایم تکراری نشده ای؟؟
هر بار که می بینمت .. گویا مدت هاست ندیده ام ات
غم و غصه ها و خستگی هایم را فراموش می کنم
دور از تو هیچ جا دوام نمی اورم
تهران کلی کار داشتم...می خواستم بمانم شهریار را ببینم
دنبال پایان نامه بچه ها بروم
کتابخانه تربیت مدرس بروم .. مدت هاست چند کتاب لازم دارم که فقط آنجا دارند
حاجی را مهدی را مدت هاست ندیده ام
دلم برای دیدن سید محسن لک زده است
مدت هاست منتظرم دوستانی را در تهران ببینم
و چند ساعت یکسره با هم حرف بزنیم
حرفهای انباشته شده سال ها را
ولی ...
همه این ها را الان یادم افتاده – توی اتوبوس –
مدارک را که به سفارت دادم ... بی صبرانه خودم را به ترمینال رساندم
و از اولین تعاونی برای اولین اتوبوس بلیط گرفتم
چقدر خوب بود یه ربع دیگه اتوبوس راه می افتاد
از فرصت استفاده می کنم و زنگی میزنم
آه آه صدایت بی تاب ترم می کند
خدای مهربانم ! من چگونه خواهم مرد؟
عزیز دلم بهشت را هم اگر بی تو بدهند نمی خواهم
..
هوا حسابی تاریک شده دیگر نمی بینم روی کاغذ چه می نویسم
چراغهای بالای سرم هم خراب است روشن نمی شود
ولی اخر حرف های من تمام نشده است
...
برای شام نگه می دارند
نمازم را می خوانم وگوشه ای پیدا می کنم و می نویسم
چقدر این بیقراری و پریشانی را دوست دارم
تا خود صبح با تو حرف خواهم زد
با این که در این چند ساعت گذشته چشمانم بسته بوده ولی لحظه ای خوابم نبرده است
درهای اتوبوس را چه زود باز کردند
ولی من هنوز دارم می نویسم
معده ام از گرسنگی مچاله شده است و به ستون فقراتم چسبیده
عین آن روزه های بی سحری ام تنگ غروب و اذان
خب داشتم از سوره کوثر می گفتم که اینجا رسیدم
هر وقت می خوانمش حواسم پرت می شود
می گویم : شاید هر کسی را کوثری باشد!
کوثر رسول خدا، زهرای اش بود ... و کوثر من تویی
-در مثل که مناقشه نیست؟-
اصلا وقتی کوثر میخوانم دیگر نمی توانم در قنوت دعا کنم و چیز دیگری از خدا بخواهم
می گویم ناشکری و زیاده خواهی است
وقتی خدا تو را به من داده .... دیگر چه نداده که از او بخواهم؟!!
هان؟!؟
به فصل لربک و انحر که می رسم
دوست دارم خودم قربانی ات باشم ... خودم فدایت شوم ... همه وجودم را نثارت کنم
گرچه همه وجودم هزاران بار فدای تو شده
این جسم اوراقی را فقط تو سر پا نگه داشته ای تا باز هزاران بار دیگر فدایت شود
قبل تر ها وقتی از شدت سردرد نزدیک به موت بودم و اورژانسی می شدم
با تزریق یک آمپول دی پیرون زنده می شدم... شاید حتی 5 دقیقه هم طول نمی کشید
الان مدت هاست که دی پیرون من تویی
قوی ترین مسکن همه دردهایم تویی
راستی یادت می آید مدت هاست دیگر نیازی به مسکن ندارم؟!!
مسکن در خونم جاری است
آخ که چقدر معتاد تو هستم!!!
می بینی از شدت پریشانی پرت و پلا می گویم
آخر کم آورده ام
واژه کم آورده ام
میدانی؟ مجبورم
ادامه دارد
بقیه اش را ضبط کرده ام پیاده که کردم برایتان می نویسم
خواهم نوشت
-----------
نخندید ها بالاخره پیرمردها هم دل دارند دیگه
