یا رب
با این که استرس
زیادی از طرف روحانی کاروان و غیره برای
انجام مناسک وارد می شد ولی شکر خدا من بسیار آرام بودم![]()
همین آرامش باعث شد که شبی که محرم شدیم با آرامش خوابیدم
و صبح وقتی برای صبحانه رفتم دیدم از کاروان ما خبری نیست![]()
صبحانه را خوردم و گفتم نکند ما زیادی زود آمده ایم!!
از یکی از آقایان مسئول پذیرایی پرسیدم ... گفتند یه ربع پیش رفتند
سریع رفتم لابی هتل و دیدم خبری نیست
با کمال تعجب
دیدیم همه رفته اند و من تنها مانده ایم
هر قراری که گذاشته می شد ما سر وقت می رفتیم
و کلی علاف (راستی الاف درسته یا علاف؟؟؟..) می شدیم تا بقیه بیایند
حالا که یک امروز را با چند دقیقه تاخیر آمدیم اینطوری شده
کمی معطل شدم از خانمم هم خبری نبود
گفتم نکنه اونم زودتر از من اومده و با بقیه رفته
یکی دو نفری از کاروان های دیگه داشتند می رفتند حرم گفتند میخوای با ما بیای؟
خواستم برم بعد با خودم گفتم خب اگه خانمم هنوز غذاخوری باشه چی؟
بیاد ببینه منم نیستم دیگه هیچی...![]()
گفتم نه شما برین من بعد میام
رفتم بالا و به یکی گفتم خانمم رو از غذاخوری صدا کرد
دیدم نرفته خوشحال شدم
گفتم بیا بریم دو تایی
بقیه رفتند و ما جا مانده ایم
.....
ساعت ۵ شده من هنوز سر کار هستم دارم ضعف می کنم![]()
بقیه اش باشه برای بعد![]()
التماس دعا
