تبليغاتX
پروانه ی مهاجر

یا رب

با این که استرس زیادی از طرف روحانی کاروان و غیره برای

 انجام مناسک وارد می شد ولی شکر خدا من بسیار آرام بودم

همین آرامش باعث شد که شبی که محرم شدیم با آرامش خوابیدم

 و صبح وقتی برای صبحانه رفتم دیدم از کاروان ما خبری نیست

صبحانه را خوردم و گفتم نکند ما زیادی زود آمده ایم!!

از یکی از آقایان مسئول پذیرایی پرسیدم ... گفتند یه ربع پیش رفتند

سریع رفتم لابی هتل و دیدم خبری نیست

 با کمال تعجب دیدیم همه رفته اند و من تنها مانده ایم

هر قراری که گذاشته می شد ما سر وقت می رفتیم

 و کلی علاف (راستی الاف درسته یا علاف؟؟؟..) می شدیم تا بقیه بیایند

حالا که یک امروز را با چند دقیقه تاخیر آمدیم اینطوری شده

کمی معطل شدم از خانمم هم خبری نبود

گفتم نکنه اونم زودتر از من اومده و با بقیه رفته

یکی دو نفری از کاروان های دیگه داشتند می رفتند حرم گفتند میخوای با ما بیای؟

خواستم برم بعد با خودم گفتم خب اگه خانمم هنوز غذاخوری باشه چی؟

بیاد ببینه منم نیستم دیگه هیچی...

گفتم نه شما برین من بعد میام

رفتم بالا و به یکی گفتم خانمم رو از غذاخوری صدا کرد

دیدم نرفته خوشحال شدم

گفتم بیا بریم دو تایی

بقیه رفتند و ما جا مانده ایم

..... 

ساعت ۵ شده من هنوز سر کار هستم دارم ضعف می کنم

بقیه اش باشه برای بعد

التماس دعا

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 27 شهریور1387 و ساعت 5:12 بعد از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

رب اوزعنی ان اشکر نعمتک التی انعمت علی و علی والدی

و ان اعمل صالحا ترضه

و اصلح لی فی ذریتی

انی تبت الیک

و انی من المسلمین

هزاران شکر خدای مهربانم !

 امسال سال پر سفری بود

برای هر کدام کلی حرف برای نوشتن دارم

ولی هنوز فرصت پیدا نکرده ام یادداشت هایم را تایپ کنم

از لطف و محبت همه دوستانم که اینجا آمده اند و مطلبی درخور نیافته اند عذر میخواهم

به زودی از شرمندگیتان در خواهم آمد

------------------------------

ترافیک بود با این که زود از خانه حاجی راه افتاده بودیم ولی زود نرسیدیم

داشتم اسمم را می گفتم که گذرنامه ام را بگیرم که سی صدایم کرد

برگشتم .....

بله خودش بود

سید محسن عزیز(قبلا فقط عکسشان را دیده بودم)

خیلی خوشحال شدم و حسابی شرمنده

یاد اولین اعزامم افتادم که برای این که خانواده ام مانع از جبهه رفتنم نشوند

به هیچکس خبر نداده بودم و در نهایت غربت داشتم جایی می رفتم که ممکن بود برگشتی برایم نباشد

..... بگذریم

پریدیم به سوی خانه دوست

آقا این سید بزرگوار همه جا با ما بود

خدا حفظ اش کند

گرچه خود رو سیاهیم ولی همه جا دعایش کردیم

اگر میخواهید کسی همه جای مکه و مدینه یادتان باشد

یک حاجی تنها و غریب پیدا کنید و بروید بدرقه اش

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در شنبه 23 شهریور1387 و ساعت 3:3 بعد از ظهر |