سلام عزیزانم
مدیون همه تان هستم
آمده اید و دست خالی برگشته اید
امروز دخترم زینب به عهد هفته گذشته اش وفا کرد
از کلاس که آمدم هوا تاریک شده بود
روی میز کارم نوشته ای بود
با خطی زیبا با مولایش مناجات کرده بود
برای وبلاگ روزهای عاشقی
نشستم و تایپ اش کردم
اشک های پنهان در نوشته اش دل سنگ مرا هم نرم کرد
در غربت و تنهایی و سکوت دانشکده
ساعت 9 شب نوشتم و گریه کردم
آخ که چقدر به این اشک ها نیاز داشتم
شما هم به حال زارم بگریید و دعایم کنید
باور کنید من این قدرها دور و غافل هم نبودم
صدقه بدهید با دعاهایتان به من دست خالی و روسیاه
مدتی است نه شهدا دستی می گیرند که اینجا بنویسم
و نه لیاقت کرم آقا را دارم که در روزهای عاشقی بنویسم
این قضیه آزارم می دهد ... خیلی
-------------------------------------------
السلام علیک یا نورالله الذی
لا یطفی
روزها شب می شود و شب به
نیمه می رسد
دیده بیدارم اما خونین
و سوزان
می سراید نامت را که چون
سپیده بر جبین تار آسمانم می دوزد
دیده به سیل اشک می سپارم
چه اشکی ....
از میان کلمات گداخته ام می
جوشد و بر دفتر آتشینم جاری می شود
چه اسان بی تو روزگار می
گذرانم!!!
چه راحت فراموش می کنم که
برای چه زنده ام و برای چه زندگی می کنم
چرا از یاد می برم که باید
چون پروانه بسوزم و پروای سوختن نداشته باشم
مولا !
مرهم چشم و دل سوخته ام
عالم عشق تو چیز دیگری است
عالمی که در ان سیر می کنم
از یاد می برم همه ی آن
چیزهایی این روزها بر قلب ویرانم می گذرد اما ...
می دانم همه ی آنچه در قلب
من می گذرد در مقابل دردهایی که در دل تو ای نازنین یار اشیان کرده است قطره در
برابر دریاست
مولای من کاش می شد تمام
دردهایت درون قلب حقیر و ویرانم می ریخت
دل به سودایت سپرده ام
ذهنم در هجوم تاریکی رو به
سوی نقطه ای روشن دارد
تا روزی پشت این روزهای غبار
آلود و بی خورشید فریاد کسی را بشنوم که عمری در طلب اش آواره و سرگردان بودم
------------------------
من که روسیاهم اینها را دخترم زینب خانم مرادی نوشته
خدا را شاکرم نوکری تایپش را من کرده ام
همین اندازه هم لطف آقا شامل حالم می شود شکرگزارم
آقا جان ممنونم از لطف و کرمتان
اگر لیاقت نوشتن برایتان را ندارم
همین که اجازه می دهید گاهی جاروکش این وبلاگ باشم
سپاسگزارم
اقای من می دانید که چقدر دوستتان دارم
گرچه میدانم و میدانید که بدم
تلاش می کنم شما هم دوستم داشته باشید
کمک می کنید آقاجان؟
دعایم می کنید عزیزان روزهای عاشقی؟!!
آقای من چقدر حرف دارم برایتان بزنم
.....
...........
..................
اگر امان دهد سیل اشک
مولای من چقدر دلم برایتان تنگ بوده و خودم خبر نداشته ام
مولای من!!
انتظار داشتم از مکه که بر می گردم خیلی عوض بشوم
ولی نشده ام
غرق در دنیا و کار و بی خبری از شما
--------------------------------------------------------------
سلام مجدد به محضر شریف همه عزیزانم
گویا شهدا دلشان به حالم سوخت
آخر خیلی مهربان هستند ..... این مطلب را دوست و سرورم مهندس حسین پور برایم فرستاده است
اجر او با خود شهید اسماعیل روحی انشا الله
---------------------------------------
اسماعيل
روحي چيانه فرزند حسنعلي و عنير در يازدهم ارديبهشت ماه سال 1338 در
خانواده اي کشاورز در روستاي چيانه از توابع شهرستان نقده به دنيا آمد .
دوران کودکي را تحت تربيت خانواده مذهبي خود سپري کرد . پدرش بنا بر اصرار
اسماعيل در سن هفت سالگي او را در دبستان انوشيروان چيانه ثبت نام کرد .
دوره دبستان را تا سال 1351 با معدل بيست و دريافت تشويقنامه از وزير
آموزش و پرورش وقت پشت سر گذاشت . مقطع راهنمائي را نيز تا سال 1354 در
مدرسه راهنمائي کوروش با رتبه ممتاز به پايان رساند . در اين دوران علاوه
بر ياري پدر در کشاورزي ، در کلاسهاي آموزش قرآن با علاقه شرکت مي کرد.
در سنين نوجواني با تدبير ، نوجوانان روستا را به مسجد و حلقه هاي آموزش
قرآن سوق مي داد و با رسيدن به سن تکليف شرعي از بانيان اقامه نماز جماعت
در مسجد روستا گرديد . پس از دريافت کارنامه دوره راهنمائي براي تحصيل
دوره متوسطه راهي شهرستان نقده شد و در هنرستان فني نقده ثبت نام کرد. او
هر روز مسير دشوار روستا به شهر را با گاري طي مي کرد . دوران تحصيل
دبيرستاني اسماعيل با اوجگيري مبارزات مردم عليه رژيم و حوادث انقلاب
اسلامي مصادف گرديد . او به همراه تعدادي از دوستانش در تظاهرات و پخش
اعلاميه هاي امام خميني (ره) فعالانه شرکت داشت . اسماعيل روحي در اوج
مبارزات مردم براي حضور در تظاهرات به اروميه مي رفت و در روستاي زادگاهش
هسته مبارزه عليه رژيم پهلوي را تشکيل داده بود . پس از پيروزي انقلاب در
22 بهمن 1357 ، جوانان روستا را با انديشه هاي امام خميني (ره) و آثار
شهيد مرتضي مطهري آشنا مي کرد .
در
سال 1359 از هنرستان فني نقده در شاخه الکترونيک برق با رتبه ممتاز موفق
به دريافت ديپلم گرديد و بلافاصله به همراه تني چند از دوستانش به عضويت
رسمي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شهرستان نقده در آمد و تحت فرماندهي
عباس نجفي ، فرمانده سپاه نقده در پاکسازي هاي مناطق پيرانشهر ، اشنويه ،
و روستاهاي اطراف نقده از افراد ضد انقلاب فعالانه شرکت کرد . در پاکسازي
منطقه قره قصاب که در منطقه کمين و محاصره حزب دمکرات نفوذ کرده بودند ،
يکي از نيروهايش به نام محمد اکبري مجروح شد و اسماعيل به ناچار او را کول
گرفت و به مسافت دو کيلومتر به حالت سينه خيز از مهلکه نجات داد ، در اثر
اين اقدام بازو و زانوهايش جراحت برداشت و دو ميليمتر از استخوانهايش دچار
سائيدگي شد و مدت يک ماه در بيمارستان بستري بود . حسن خلق و رفتار شايسته
اسماعيل سبب شد به سمت مسئول پرسنلي سپاه نقده منصوب شود و پس از مدتي
مسئوليت واحد اطلاعات و معاونت سپاه نقده به او واگذار گردد . در سمت
معاونت فرماندهي سپاه نقده با افراد سپاهي بسيار صميمي بود و روحيه جمعي
را در بين آنان تشويق مي کرد . در ايام فراغت علاوه بر برگزاري کلاسهاي
توجيهي در سپاه نقده براي جوانان و نوجوانان روستاي چيانه ، کلاسهاي آموزش
قرآن و نهج البلاغه ترتيب مي داد . در همين دوران با اصرار اطرافيان به
خواستگاري دختر عمه اش رفت . خانم کيميا هادي نيا با آشنائي از روحيه
اسماعيل با ازدواج با او موافقت کرد او عليرغم بضاعت ناچيز اسماعيل و بعد
از فوت مادر همسرش با پذيرش مراسم مختصر عروسي وارد زندگي و منزل پدري
اسماعيل شد . او از ابتداي زندگي مشترک مسئوليت نگهداري از برادر معلول و
مادر بزرگ نابيناي همسرش را نيز متقبل گرديد .
اسماعيل
روحي در سال 1360 عليرغم مسئوليت سنگين معاونت فرماندهي سپاه نقده ، براي
دفاع از تجاوز دشمن بعثي ، دوره اختصاصي فرماندهي و طرح عمليات را گذراند
. و پس از آن در سمت فرمانده جبهه سومار مشغول به کارشد. در همين دوره به
همراه دوست و همرزمش محمد اکبري در يک عمليات متهورانه تعدادي از نيروهاي
خودي را از محاصره نزديک به هفتصد نيروي عراقي نجات داد . در سال 1361 با
سمت مسئول واحد اطلاعات و عمليات تيپ عاشورا به همراه 80 نفر به جبهه
دزفول اعزام شد و پس از تشکيل لشکر عاشورا مسئوليت طرح و عمليات لشکر را
بر عهده گرفت بعد از دو ماه حضور در جبهه دزفول در يک مأموريت شناسائي که
بعد از عمليات مسلم ابن عقيل در منطقه تحت کنترل نيروهاي عراقي انجام مي
داد مفقود الأثر گرديد .
بنا
به روايت همرزمانش ، ارتباط بي سيم اسماعيل با آنان در پشت خط پس از مدتي
درگيري به طور ناگهاني قطع شد و خبري از وي به دست نيامد . به روايت ديگر
او براي کسب اطلاعات به منطقه تحت کنترل عراقي ها نفوذ کرد و در بازگشت
براي تأمين موشک آر پي جي از جمع جدا شد و از آن پس ديگر خبري از وي به
دست نيامد . در گزارش سپاه پاسداران انقلاب اسلامي نقده به بنياد شهيد که
در مورخه 1361/10/20 ارسال شد خبر شهادت سردار اسماعيل روحي چيانه در
12/8/1361 در جبهه سومار اعلام شد . به گفته شهيد مهدي باکري « شهيد
اسماعيل روحي در شب قبل از شهادت غسل شهادت کرده و به دستانش هنا بسته بود
».
عمار (محمد امين ) تنها فرزند شهيد اسماعيل روحي 6 ماه پس از شهادت پدر به دنيا آمد .
+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 11 آذر1387 و ساعت
8:7 بعد از ظهر |