تبليغاتX
پروانه ی مهاجر
 

این مطلب کامنت آقا رضا یکی از بچه های خوب جنگ و از دوستان راستین شهداست

----------------------------------------------------------------

سلام.داداش امشب اسمان نقده نورباران شد

 ستارههای نورانی دراسمان شهرمان می درخشند

 قرار است فردا دربالای تپه قدیمی شهر دفن شوند

 تااسمان شهر ما هم همیشه معطر به عطر شهدای کمنام شود.

می گویند تعدادی از شهدا رااز جزیره مجنون تفحص کرده اند

 میگویم شاید درون یکی ازتابوتها اقامهدی باشد.

شایداقاحمید.شایدعلی تجلائی.

شاید.......فرزند هرمادری هم باشند برای من همانند عزیزترین عزیزانم هستند.

اماداداش ناصر این راهم بگویم من ادم حسودی نیستم

 اما نمیدانم چرا امشب به شهدای کمنام حسودیم شد

 همش میگفتم ای کاش من درون یکی از تابوتها بودم

----------------------------------------------------------

خوشا به سعادتت رضا جان که با شهدا زندگی می کنی

راستش را بخواهی من هم به تو حسودی می کنم که عزیز شهدایی

کاش من هم مثل تو بودم

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 8 آذر1388 و ساعت 9:7 قبل از ظهر |

سلام

از چند روز پیش بچه های بسیج توی محوطه داربستی رو بپا کرده اند

 و دارند هر روز قشنگترش می کنند

نمایشگاه به مناسبت دفاع مقدس و شهدا

هر دفعه که دارم میام سرکار یا میرم خونه اونا رو میبینم و حسرت میخورم

ولی چیکار کنم با این همه مشغله ای که من دارم مگه وقت می کنم برم کمکشون

دیروز رفتم حداقل یه خسته نباشید بهشون بگم

دخترا با چادرها و مانتوهایی که سرتا پا گلی شده بود مشغول کار بودند

این دفعه چند تا عکس هم میگیرم براتون میارم

دخترایی که احتمالا توی خونه شون حاضر نیستند

 جورابشون رو هم خودشون بشورن برای شهدا حاضرند این همه مایه بذارند

دیروز تا ظهر مهمان داشتیم بعد ازظهر هم خیلی خسته بودم

عصری اومدم اتاق کارم تا کمی از کارهای عقب افتاده را انجام بدم

دیدم هنوز بچه ها مشغولند

خسته نباشیدی گفتم و یکی دو تا پیشنهاد دادم خوششون امد

اره دیگه ما فقط پهلوون حرفیم

بعد از دو سه ساعت داشتم برمیگشتم خونه ساعت نه و نیم بود

هنوز بچه ها داشتند کار می کردند

راه و رسم شهدا بر زمین نمی ماند

فقط امثال من توفیق پیدا نمی کنند

گویا دوستان شهدا امروز این جوانها هستند نه امثال من

----------------------------------------

راستی مواظب سلامتی خودتون هستید؟

میدونید تعداد دیابتی ها روز به روز داره زیاد میشه؟

تا ماشین جلوی ساختمون ایستاد رفتم پایین استقبال مهمان ها

همه پیاده شدند ولی مادر مهمان ها به زحمت و با کمک همسرش پیاده شد

سالها بود ندیده بودمشان

زن و شوهری که تا همین چند سال پیش سُر و مُر و گنده بودند

الان به زحمت راه میرن بندگان خدا سن زیادی هم ندارند

خانمی که شاید هنوز 50 سال هم نداره

به زحمت پله ها را به کمک دخترش بالا اومدند

فشار سنج اوردم و فشارش را گرفتم

18 روی 15 ضربان هم بالای 100 !!!

دندان هاش به هم می خورد و علائم تشنج

حسابی هول کردم

گرچه سعی کردم خودش متوجه نشه

این موبایل ها هم در مواقع لازم اصلا به درد نمی خورند

هر چی شماره خانمم رو میگیرم که ازش مشورت بگیرم نمیشد

باید سریع می بردیمش اورژانس

ولی مگه میتونست راه بره

گفتم بدبخت شدیم الانه که سکته کنه بنده خدا

خلاصه با راهنمایی خانومم قرص فشار دادیم و بعد نیم ساعت بهتر شد

ولی من تا غروب سرم درد می کرد

حالا این بنده خدا با این حال و روز 500 کیلومتر راه اومده که پسرش رو که سربازه و تازه ده روزه که اومده خدمت ببینه!!!!

نگو پسرشون هر روز چند بار خونه این خواهر و اون خواهر زنگ میزنه که زود باشید بیایید ملاقات من!!!

بخدا ما هم جوون بودیم دوران جنگ رفتیم جبهه اینطوری نکردیم

حالا ایشون جایی اومده سربازی که صبح ها بهشون هلیم میدن!!!

هیچی بندگان خدا یک شب موندند منم تلفنی هماهنگ  کردم یکی از دوستان چند ساعتی مرخصی برای این دردونه دادند اومد موند پیش پدر مادرش

فردا زود می خواستند برند با کلی زحمت نگهشون داشتم بردمشون طاق بستان

یک صفایی کردند بندگان خدا که نگو

همون خانم مریض دیروزی لنگان لنگان راه می رفت و می گفت عجب جای باصفاییه

شوهرش هم که اهل شعر و تاریخ بود کتیبه ها رو می خوند و صفا می کرد

 

چقدر پرچونگی کردم امروز

ببخشید دیگه وقتی حرف حساب ندارم مجبورم آسمون ریسمون کنم

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در شنبه 4 مهر1388 و ساعت 11:2 قبل از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

چقدر دلم برای نوشتن برای شهدا تنگ شده است

چقدر دلم برای نوشته های ساعت ۳ صبح تنگ شده است

چقدر برای دل صاف و چشمهای بارانی ام دلم تنگ شده است

اصلا آپلود عکس هم یادم رفته بود

چه برسد به نوشتن های آسمانی

چیزهایی که بیش از همه خودم از آن ها استفاده می کردم و لذت می بردم

امروز دوباره شروع کردم

از خود بچه ها می خواهم که مرا برگردانند

شما هم برایم دعا می کنید؟

پس از مدتها این عکس را آپلود کردم

چند تا از عزیزان نوشته بودند اسامی شهدا دیده نمیشه

مجبور شدم قالب رو عوض کنم تا درست بشه

----------------------------------------

سلام بر همه رزمندگان و شهدا و دوستان شهدا

هفته دفاع مقدس گرامی باد

اینجا سر بزنید چشمتان به جمال چند شهید روشن شود

http://hossin.mihanblog.com

-----------------------------------------------

عیدتان مبارک عزیزان

مراقب باشیم ممکن است با جمله ای عزیزی را برنجانیم

سنجیده حرف بزنیم - اول خودم را می گویم بعد شما را !!

البته اول هم به خودم میگویم و آخر هم به خودم !

از عزیزانی که به حرفی نسنجیده رنجیده اند میخواهم به حرمت عید حلالم کنند

التماس دعا

----------------------

اینجا نماز عید زیر باران عجب چسبید

یا روزهای جوانی افتادم که زیر باران می رفتم

هوا بهاری است نه پاییزی

هنوز برگها سبزند ولی باران می بارد و رعد میغرد

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 29 شهریور1388 و ساعت 8:52 قبل از ظهر |
بسم الله الرحمن الرحیم

وجوه یومئذ ناعمه

لسعیها راضیه

فی جنه عالیه

لا تسمع فیها لاغیه

فیها عین جاریه

فیها سرر مرفوعه

و اکواب موضوعه

و نمارق مصفوفه

و ضرابی مبثوثه

----------------------------------------

ای روان مطمئن اینک بیای

از در پروردگار خود در آی

تو از او خشنود از لطفی که کرد

او زتو خشنود سوی اش بازگرد



+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 14 مرداد1388 و ساعت 8:46 قبل از ظهر |
/**//* /*]]>*/ عاشق دلباخته سرخم باد سلامت که به من راه نمود ساقی باده به کف جان من آگاه نمود خادم درگه میخانه عشاق شدم عاشق مست مرا خادم درگاه نمود سر و جانم به فدای صنم باده فروش که به یک حرعه مرا خسرو جم جاه نمود ماه رخسار فروزنده ات ای مایه عیش بی نیازم به خدا از خور و از ماه نمود برگ سبزی ز گلستان رخ ات بخشودی فارغم از همه فردوسی1 گمراه نمود با که گویم غم آن عاشق دلباخته را که همه راز خود اندر شکم چاه نمود 1-     فردوس به معنی بهشت "فردوسی " یعنی بهشتی، اهل بهشت 2-     شاعر : پیرمان حضرت روح الله
+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 23 تیر1388 و ساعت 9:47 قبل از ظهر |

سلام عزیزانم

بدون هیچ دخل و تصرفی بخوانید نوشته های زائر کربلای ایران را

------------------------------------

  • دل نوشته های یک مسافر *
  • داری تو یه مسیر خدایی به سوی خدا میری
  • مبدا مشخص   مقصد با خداست ....
  • کرمانشاه
  •  حمیل
  • دو کوهه
  • شوش
  • هویزه

 

اما هویزه؟!

 

داری کم کم بوی خدا رو حس میکنی، بوی بهشت، بوی ...

 

توی دلم می گفتم کاش زودتر برسم، وقتی رسیدم چی دیدم ... ؟!

بیابانی خشک و صاف حتی دیدن یک درخت مثل لنگه کفشی بود در بیابان

 

اما چه صفایی دارد این دشت خدایی

انگار حرم شهدا تو رو مثل یک آهنربا به سمت خودش می کشه

 

....

 

ادامه دارد

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 12 خرداد1388 و ساعت 11:54 قبل از ظهر |
یک کامنت قشنگ از مهاجر سبز

سلام

یک آنتی ویروس قوی بگذارید روی دلتان

...نکند اطلاعاتتان آلوده شود ...

دیتاهایتان را روی یک هارد دیسک خارجی سیو کنید

یا بک آپ بگیرید موظب باشید

همه ما به این اطلاعات احتیاج داریم ...

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 4 خرداد1388 و ساعت 4:13 بعد از ظهر |
سلام عزیزانم مدتی اینترنت قطع بود مودمم سوخته بود مدتی هم خودم قطع بود شاید هم سوخته بودم نمیدانم ولی ببخشید اگر نگرانتان کردم شکر ملالی نیست جز دوری شما محتاج دعایتان هستم به زودی می نویسم انشا الله
+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 20 اردیبهشت1388 و ساعت 10:50 بعد از ظهر |

سلام

امروز وقتی پرده را کنار زدم دیدم درخت بادام حیاط شکوفه داده

ای جماعت خوابیده ها دارن بیدار می شن

مرده ها دارن زنده می شن

خدایا ما را بیدار کن

خدایا ما را زنده کن

-----------------

نماز که تمام میشود دستم را دراز می کنم

دستهایم را در دستهایش می گیرد و می فشارد

و ول نمی کند

یاد صابر می افتم

چه پیرمرد با صفایی است

دیروز برای ورزش نماند

امروز هم سر نماز نبود

نگرانش شدم

دعایش کنید

و دعایم کنید نیز

 

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 19 اسفند1387 و ساعت 11:21 قبل از ظهر |

سلام عزیزانم

این نوشته زیبا را داشته باشید تا انشا الله من هم قلمم را جوهر کنم بنویسم

این روزها کسی به شدت دعایم می کند.... کیست؟؟ نمیدانم!!

همین اندازه می دانم که عنایتهایی می رسند که شرمنده ام می کنند

یکی از این عنایت ها همین نوشته است

---------------------------------

آدم ها قلم های رو به آسمانند درست مثل خود نویس که در انتهای خود دو چشمه

جوشان جوهر دارد ما هم دو چشم داریم که تحت جاذبه آسمان جوهر وجودمان

(اشک ) را به بیرون می افشاند ... چرا نمی نویسید ؟

ما حسینی داریم که همواره چشمه هایمان را جوشان می دارد

.... آه .... آه .... آه

.... وا عطشا گفت که ما اشک افشان بمانیم .

برادر جوهر قلم گوهر من و شماست ...

می دانید چرا گاهی قلم هایمان خشک می شود ....

وقتی سر قلم  بر عکس جاذبه بماند جوهر آن به هرز می رود ...

و قلم خشک می شود ...آهسته آهسته ....

 گاهی هم ننوشتن و فراموشی ....

ما آدمها قلم هایی هستیم که اگر بر عکس جاذبه آسمان نمانیم و جاذبه زمین ما را

به هرز نبرد همواره نویساییم ...جو هر ما تمام نمی شود که گوهرمان وصل به

بینهایت است ...

اگر شب را دریابیم روزها قلم هایی هستیم دایم در حال نوشتن ....

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 13 بهمن1387 و ساعت 5:6 بعد از ظهر |

سلام

می گویم جوجه امروز مهد قران چی یاد گرفتی؟

دهانش را می آورد در گوشم و می گوید:

سوره غررش!!!

می گویم : همان سوره رعد؟

میگوید:

نه سوره غررش

میخواند : لایلاف قریش ....

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 22 دی1387 و ساعت 8:22 قبل از ظهر |

سلام

چند دقیقه ای برف بارید ولی بعد پشیمان شد

نزدیکترین محله به دانشکده شاطر آباد است

درست روبروی دانشکده اون طرف اتوبان

گاهی برای خرید و برای اینکه یادم نرود کجا زندگی می کنیم

سری میزنم

خانه های ۳۰-۴۰ متری و بدون حیاط

لباس هایشان را هم در کوچه آویزان می کنند

نمیشد راه رفت به قدری گل بود

۳۰ سال از انقلاب می گذرد

شایسته است اینگونه؟

در اتاق را قفل می کنم تا بتوانم سوال طرح کنم

.....

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در شنبه 21 دی1387 و ساعت 11:1 قبل از ظهر |

سلام بر سید الشهدا و یاران باوفایش

ای کاش می شد همیشه خودمان باشیم

و مجبور نباشیم این همه ملاحظه کنیم

که اگر این حرف را بگوییم به کی بر می خورد

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 15 دی1387 و ساعت 3:41 بعد از ظهر |

به نام خدای شهدا

سلام عزیزانم

این اشعار زیبا را خانم نفیسه علمی نیک

فرزند عزیز سردار سبز

سلدوز شهید رجبعلی علمی نیک

 سروده است

----------------------------------------

اینجا زمین

ایران

قطعه ای از خاک اذربایجان

اینجا مردمانش عشق را با هیچ معاوضه نمی کنند

با همه ی دنیا هم ...نیز

اینجا عشق گران است

*

اینجا زمین

ایران

قطعه ای از خاک آذربایجان

نقده

زمان:59جمعه ای به رنگ خون

سرخ ، پر طپش

اینجا عشق گران اسن و آنرا به هر بی سر و پائی نمی دهند

اینجا سینه ها کانون اتش است و

چشمها چشمه ی شرر

اینجا چهره ها نقاب ندارند و

ادمها ادمک نیستند

اینجا حتی مترسکها هم دل دارند

سرخ ، پر طپش

نه ! اینجا جبهه نیست

آخر مین ندارد

خمپاره وموشک ندارد

اما دود دارد

باروت دارد

شجاعت دارد

و انسوتر ...حرامی هم

اینجا نقده 59 است

*

اینجا مردانش همه حبیبند و قاسم و ابراهیم

اینجا زنانشان بیل دارند و

عشق را با ان توی گونی می ریزند و

جلوی در خانه ها سنگر می سازند

اینجا عشق را با پای خود به مسلخ می برند وسر می برند

اینجا دل را نارنجک وار به کمر می بندند و

جلوی حرامیان بیگانه می ترکانند

اینجا نقده 59

زمان : جمعه

جمعه ای به رنگ خون

سرخ ...پر طپش

*

اینجا انقدر علی دارد که رجبعلی در میانشان گم است

اینجا انقدر نور دارد که دره دره شقایق را نور باران می کند

اینجا آنقدر دلاور دارد که لفظ شیر برایشان کم است

اینجا انقدر حماسه دارد که صد کتاب تاریخ را پر می کند

*

حرامیان اینجا – نقده 59 – به نوزادان درون بطنها و

زنان میان میان کشتزارها هم رحم نمی کنند

حرامیان اینجا دل دارند

اما نمی طپد

دست دارند

اما با سوراخی در میان

به قدر یک سکه

یک سکه حرام

حرامیان اینجا – نقده 59- برای یک سکه سر می برند

اینجا زمین

ایران 59

خاک گلگون نقده

نقدهی به رنگ خون

سرخ ...پر طپش

*

اینجا اسمانش عطر قربانگاه دارد

اینجا خاکش رنگ صحرای مناست است

ریگش هم زیر نور ماه ، سرخ می درخشد

یاقوت وار

اینجا نارنجک نارنجک دل ترکیده

گونی گونی عشق سوراخ شده

خنجر خنجر حنجر بریده

علی علی رجبعلی داده

در دل شعبان ، شعبان به مسلخ فرستاده

تا شده امروز

نقده امروز

*

*

واینک

اینجا نقده است

نقده امروز

سبز ، چون نگینی زمردین

با دلی کبود

نقده امروز رجبعلی ندارد

اما علی زیاد ...زیاد

اینجا امروز همه برادرند وبرابر

آخر دیگر بیگانه و حرامی ندارد .

 

 

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 25 آذر1387 و ساعت 6:59 بعد از ظهر |
سلام عزیزانم
مدیون همه تان هستم
آمده اید و دست خالی برگشته اید
امروز دخترم زینب به عهد هفته گذشته اش وفا کرد
از کلاس که آمدم هوا تاریک شده بود
روی میز کارم نوشته ای بود
با خطی زیبا با مولایش مناجات کرده بود
برای وبلاگ روزهای عاشقی
نشستم و تایپ اش کردم
اشک های پنهان در نوشته اش دل سنگ مرا هم نرم کرد
در غربت و تنهایی و سکوت دانشکده
ساعت 9 شب نوشتم و گریه کردم
آخ که چقدر به این اشک ها نیاز داشتم

شما هم به حال زارم بگریید و دعایم کنید
باور کنید من این قدرها دور و غافل هم نبودم
صدقه بدهید با دعاهایتان به من دست خالی و روسیاه
مدتی است نه شهدا دستی می گیرند که اینجا بنویسم
و نه لیاقت کرم آقا را دارم که در روزهای عاشقی بنویسم
این قضیه آزارم می دهد ... خیلی
-------------------------------------------
السلام علیک یا نورالله الذی لا یطفی

روزها شب می شود و شب به نیمه می رسد

 

دیده بیدارم اما خونین و سوزان

 

می سراید نامت را که چون سپیده بر جبین تار آسمانم می دوزد

 

دیده به سیل اشک می سپارم

 

چه اشکی ....

 

از میان کلمات گداخته ام می جوشد و بر دفتر آتشینم جاری می شود

 

چه اسان بی تو روزگار می گذرانم!!!

 

چه راحت فراموش می کنم که برای چه زنده ام و برای چه زندگی می کنم

 

چرا از یاد می برم که باید چون پروانه بسوزم و پروای سوختن نداشته باشم

 

مولا !

 

مرهم چشم و دل سوخته ام

 

عالم عشق تو چیز دیگری است

 

عالمی که در ان سیر می کنم

 

از یاد می برم همه ی آن چیزهایی این روزها بر قلب ویرانم می گذرد اما ...

 

می دانم همه ی آنچه در قلب من می گذرد در مقابل دردهایی که در دل تو ای نازنین یار اشیان کرده است قطره در برابر دریاست

 

مولای من کاش می شد تمام دردهایت درون قلب حقیر و ویرانم می ریخت

 

دل به سودایت سپرده ام

 

ذهنم در هجوم تاریکی رو به سوی نقطه ای روشن دارد

 

تا روزی پشت این روزهای غبار آلود و بی خورشید فریاد کسی را بشنوم که عمری در طلب اش آواره و سرگردان بودم

 

 

------------------------
من که روسیاهم اینها را دخترم زینب خانم مرادی نوشته
خدا را شاکرم نوکری تایپش را من کرده ام
همین اندازه هم لطف آقا شامل حالم می شود شکرگزارم
آقا جان ممنونم از لطف و کرمتان
اگر لیاقت نوشتن برایتان را ندارم
همین که اجازه می دهید گاهی جاروکش این وبلاگ باشم
سپاسگزارم
اقای من می دانید که چقدر دوستتان دارم
گرچه میدانم و میدانید که بدم
تلاش می کنم شما هم دوستم داشته باشید
کمک می کنید آقاجان؟
دعایم می کنید عزیزان روزهای عاشقی؟!!
آقای من چقدر حرف دارم برایتان بزنم
.....
...........
..................
اگر امان دهد سیل اشک
مولای من چقدر دلم برایتان تنگ بوده و خودم خبر نداشته ام
مولای من!!
انتظار داشتم از مکه که بر می گردم خیلی عوض بشوم
ولی نشده ام
غرق در دنیا و کار و بی خبری از شما
--------------------------------------------------------------
سلام مجدد به محضر شریف همه عزیزانم
گویا شهدا دلشان به حالم سوخت

آخر خیلی مهربان هستند ..... این مطلب را دوست و سرورم مهندس حسین پور برایم فرستاده است
اجر او با خود شهید اسماعیل روحی انشا الله

---------------------------------------

اسماعيل روحي چيانه فرزند حسنعلي و عنير در يازدهم ارديبهشت ماه سال 1338 در خانواده اي کشاورز در روستاي چيانه از توابع شهرستان نقده به دنيا آمد . دوران کودکي را تحت تربيت خانواده مذهبي خود سپري کرد . پدرش بنا بر اصرار اسماعيل در سن هفت سالگي او را در دبستان انوشيروان چيانه ثبت نام کرد . دوره دبستان را تا سال 1351 با معدل بيست و دريافت تشويقنامه از وزير آموزش و پرورش وقت پشت سر گذاشت . مقطع راهنمائي را نيز تا سال 1354 در مدرسه راهنمائي کوروش با رتبه ممتاز به پايان رساند . در اين دوران علاوه بر ياري پدر در کشاورزي ، در کلاسهاي آموزش قرآن با علاقه شرکت مي کرد.  در سنين نوجواني با تدبير ، نوجوانان روستا را به مسجد و حلقه هاي آموزش قرآن سوق مي داد و با رسيدن به سن تکليف شرعي از بانيان اقامه نماز جماعت در مسجد روستا گرديد . پس از دريافت کارنامه دوره راهنمائي براي تحصيل دوره متوسطه راهي شهرستان نقده شد و در هنرستان فني نقده ثبت نام کرد. او هر روز مسير دشوار روستا به شهر را با گاري طي مي کرد . دوران تحصيل دبيرستاني اسماعيل با اوجگيري مبارزات مردم عليه رژيم و حوادث انقلاب اسلامي مصادف گرديد . او به همراه تعدادي از دوستانش در تظاهرات و پخش اعلاميه هاي امام خميني (ره) فعالانه شرکت داشت . اسماعيل روحي در اوج مبارزات مردم براي حضور در تظاهرات به اروميه مي رفت و در روستاي زادگاهش هسته مبارزه عليه رژيم پهلوي را تشکيل داده بود . پس از پيروزي انقلاب در 22 بهمن 1357 ، جوانان روستا را با انديشه هاي امام خميني (ره) و آثار شهيد مرتضي مطهري آشنا مي کرد .

در سال 1359 از هنرستان فني نقده در شاخه الکترونيک برق با رتبه ممتاز موفق به دريافت ديپلم گرديد و بلافاصله به همراه تني چند از دوستانش به عضويت رسمي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شهرستان نقده در آمد و تحت فرماندهي عباس نجفي ، فرمانده سپاه نقده در پاکسازي هاي مناطق پيرانشهر ، اشنويه ، و روستاهاي اطراف نقده از افراد ضد انقلاب فعالانه شرکت کرد . در پاکسازي منطقه قره قصاب که در منطقه کمين و محاصره حزب دمکرات نفوذ کرده بودند ، يکي از نيروهايش به نام محمد اکبري مجروح شد و اسماعيل به ناچار او را کول گرفت و به مسافت دو کيلومتر به حالت سينه خيز از مهلکه نجات داد ، در اثر اين اقدام بازو و زانوهايش جراحت برداشت و دو ميليمتر از استخوانهايش دچار سائيدگي شد و مدت يک ماه در بيمارستان بستري بود . حسن خلق و رفتار شايسته اسماعيل سبب شد به سمت مسئول پرسنلي سپاه نقده منصوب شود و پس از مدتي مسئوليت واحد اطلاعات و معاونت سپاه نقده به او واگذار گردد . در سمت معاونت فرماندهي سپاه نقده با افراد سپاهي بسيار صميمي بود و روحيه جمعي را در بين آنان تشويق مي کرد . در ايام فراغت علاوه بر برگزاري کلاسهاي توجيهي در سپاه نقده براي جوانان و نوجوانان روستاي چيانه ، کلاسهاي آموزش قرآن و نهج البلاغه ترتيب مي داد . در همين دوران با اصرار اطرافيان به خواستگاري دختر عمه اش رفت . خانم کيميا هادي نيا با آشنائي از روحيه اسماعيل با ازدواج با او موافقت کرد او عليرغم بضاعت ناچيز اسماعيل و بعد از فوت مادر همسرش با پذيرش مراسم مختصر عروسي وارد زندگي و منزل پدري اسماعيل شد . او از ابتداي زندگي مشترک مسئوليت نگهداري از برادر معلول و مادر بزرگ نابيناي همسرش را نيز متقبل گرديد .

 اسماعيل روحي در سال 1360 عليرغم مسئوليت سنگين معاونت فرماندهي سپاه نقده ، براي دفاع از تجاوز دشمن بعثي ، دوره اختصاصي فرماندهي و طرح عمليات را گذراند . و پس از آن در سمت فرمانده جبهه سومار مشغول به کارشد. در همين دوره به همراه دوست و همرزمش محمد اکبري در يک عمليات متهورانه تعدادي از نيروهاي خودي را از محاصره نزديک به هفتصد نيروي عراقي نجات داد . در سال 1361 با سمت مسئول واحد اطلاعات و عمليات تيپ عاشورا به همراه 80 نفر به جبهه دزفول اعزام شد و پس از تشکيل لشکر عاشورا مسئوليت طرح و عمليات لشکر را بر عهده گرفت بعد از دو ماه حضور در جبهه دزفول در يک مأموريت شناسائي که بعد از عمليات مسلم ابن عقيل در منطقه تحت کنترل نيروهاي عراقي انجام مي داد مفقود الأثر گرديد .

بنا به روايت همرزمانش ، ارتباط بي سيم اسماعيل با آنان در پشت خط پس از مدتي درگيري به طور ناگهاني قطع شد و خبري از وي به دست نيامد . به روايت ديگر او براي کسب اطلاعات به منطقه تحت کنترل عراقي ها نفوذ کرد و در بازگشت براي تأمين موشک آر پي جي از جمع جدا شد و از آن پس ديگر خبري از وي به دست نيامد . در گزارش سپاه پاسداران انقلاب اسلامي نقده به بنياد شهيد که در مورخه 1361/10/20 ارسال شد خبر شهادت سردار اسماعيل روحي چيانه در 12/8/1361 در جبهه سومار اعلام شد . به گفته شهيد مهدي باکري « شهيد اسماعيل روحي در شب قبل از شهادت غسل شهادت کرده و به دستانش هنا بسته بود ».

عمار (محمد امين ) تنها فرزند شهيد اسماعيل روحي 6 ماه پس از شهادت پدر به دنيا آمد .
 
+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 11 آذر1387 و ساعت 8:7 بعد از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

دیگر دارد کم کم نوشتن هم یادم می رود

چقدر دلم برای وبلاگم و دوستان عزیزم تنگ شده است

نمیدانم چرا کلاه به این بزرگی سرم رفت و این درس ها را قبول کردم

۳ تا درس با بچه های کارشناسی دارم

و ۳ تا ارشدها

همه وقتم گرفته می شود

دعا کنید بتوانم به درستی ار عهده برایم

بسیار برایم عذاب آور است که سر کلاس آماده نباشم

اصلا نمیتوانم باری به هر جهت کلاس را اداره کنم

دوست دارم کلاسهایم سرشار از انرژی و مفید و به روز باشد

و این همه هفته ام را می گیرد

اینجا راهیان حضور را خیلی دوست دارم سر میزنم و فقط گلی برایشان می گذرام

عزیزانم از طرف من هم بروید و استفاده کنید

از اخلاص شان و نوشته های زیبایشان

---------------

سلام
((قصه، قصه حب است. وقتی تمام زندگی انسان، تمام افکار یک انسان بعد از خدا یک دوست باشد و آن هم دوستی همسنگ تو، قصه قصه فرهاد نیست، افسانه مجنون نیست. قصه لرزیدن قلبی و چکیدن اشکی است. قصه قصه غریبی است با یک آشنا، میان این همه غریبه ها.
این دوستی مثل دوستی خیلیهای دیگر نیست که با هر بادی بر باد رود؛ دوستی ریایی و تظاهر هم نیست؛ دوستی برای دنیا هم نیست، دوستی برای خداست.
وقتی تمام برخوردها و آمد و رفتها برایت دوستی نسازند و همه را غریبه پنداری و آن گاه آن قدر محجوب و افتاده باشی و تشنه یک دوست که او را بیابی و برایش همه دردهایت را بگویی. بالاخره خدا این یکی را آن طور که خودش می خواهد، برایت مهیا می کند)). شهید احمد رضا احدی

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 24 مهر1387 و ساعت 8:21 قبل از ظهر |
 

سلام بر همه عزیزانم

اول ترم است و سرم خیلی شلوغ

به محض این که فرصتی دست بدهد خواهم نوشت

خیلی حرف دارم ولی آیا فرصتی دست خواهد داد؟

تا آن وقت اینجا را از دست ندهید

البته بعد از آن هم اینجا را فراموش نکنید

هم از آسمانی ها می نویسند

و هم خود آسمانی اند

من از نزدیک می شناسمشان

http://rahianehozoor3.blogfa.com/

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 7 مهر1387 و ساعت 9:52 قبل از ظهر |

یا رب

با این که استرس زیادی از طرف روحانی کاروان و غیره برای

 انجام مناسک وارد می شد ولی شکر خدا من بسیار آرام بودم

همین آرامش باعث شد که شبی که محرم شدیم با آرامش خوابیدم

 و صبح وقتی برای صبحانه رفتم دیدم از کاروان ما خبری نیست

صبحانه را خوردم و گفتم نکند ما زیادی زود آمده ایم!!

از یکی از آقایان مسئول پذیرایی پرسیدم ... گفتند یه ربع پیش رفتند

سریع رفتم لابی هتل و دیدم خبری نیست

 با کمال تعجب دیدیم همه رفته اند و من تنها مانده ایم

هر قراری که گذاشته می شد ما سر وقت می رفتیم

 و کلی علاف (راستی الاف درسته یا علاف؟؟؟..) می شدیم تا بقیه بیایند

حالا که یک امروز را با چند دقیقه تاخیر آمدیم اینطوری شده

کمی معطل شدم از خانمم هم خبری نبود

گفتم نکنه اونم زودتر از من اومده و با بقیه رفته

یکی دو نفری از کاروان های دیگه داشتند می رفتند حرم گفتند میخوای با ما بیای؟

خواستم برم بعد با خودم گفتم خب اگه خانمم هنوز غذاخوری باشه چی؟

بیاد ببینه منم نیستم دیگه هیچی...

گفتم نه شما برین من بعد میام

رفتم بالا و به یکی گفتم خانمم رو از غذاخوری صدا کرد

دیدم نرفته خوشحال شدم

گفتم بیا بریم دو تایی

بقیه رفتند و ما جا مانده ایم

..... 

ساعت ۵ شده من هنوز سر کار هستم دارم ضعف می کنم

بقیه اش باشه برای بعد

التماس دعا

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 27 شهریور1387 و ساعت 5:12 بعد از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

رب اوزعنی ان اشکر نعمتک التی انعمت علی و علی والدی

و ان اعمل صالحا ترضه

و اصلح لی فی ذریتی

انی تبت الیک

و انی من المسلمین

هزاران شکر خدای مهربانم !

 امسال سال پر سفری بود

برای هر کدام کلی حرف برای نوشتن دارم

ولی هنوز فرصت پیدا نکرده ام یادداشت هایم را تایپ کنم

از لطف و محبت همه دوستانم که اینجا آمده اند و مطلبی درخور نیافته اند عذر میخواهم

به زودی از شرمندگیتان در خواهم آمد

------------------------------

ترافیک بود با این که زود از خانه حاجی راه افتاده بودیم ولی زود نرسیدیم

داشتم اسمم را می گفتم که گذرنامه ام را بگیرم که سی صدایم کرد

برگشتم .....

بله خودش بود

سید محسن عزیز(قبلا فقط عکسشان را دیده بودم)

خیلی خوشحال شدم و حسابی شرمنده

یاد اولین اعزامم افتادم که برای این که خانواده ام مانع از جبهه رفتنم نشوند

به هیچکس خبر نداده بودم و در نهایت غربت داشتم جایی می رفتم که ممکن بود برگشتی برایم نباشد

..... بگذریم

پریدیم به سوی خانه دوست

آقا این سید بزرگوار همه جا با ما بود

خدا حفظ اش کند

گرچه خود رو سیاهیم ولی همه جا دعایش کردیم

اگر میخواهید کسی همه جای مکه و مدینه یادتان باشد

یک حاجی تنها و غریب پیدا کنید و بروید بدرقه اش

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در شنبه 23 شهریور1387 و ساعت 3:3 بعد از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

شنبه پرواز داریم

به یادتان هستم

حلالم کنید اگر خدای نکرده کسی را رنجانده ام

دعا کنید بتوانیم خوب استفاده کنیم

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 31 مرداد1387 و ساعت 12:21 بعد از ظهر |

سلام بر همه عزیزانم

من از سفر برگشتم ولی به قدری سرم شلوغه که فرصت عرض ادب پیدا نکرده ام

شرمنده ببخشید

به زودی از خجالتتون در میام

ماه میلاد سه پرچمدار عشق

دلبر و دلداده و دلدار عشق

ماه میلاد سه ماه عالمین

سید سجاد و عباس و حسین

خجسته باد

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 16 مرداد1387 و ساعت 11:58 قبل از ظهر |

سلام عزیزان دلم

روز میلاد مولایمان بر شما خجسته باد

شکر خدا با دعای شما عزیزان از سفر به سلامت بازگشتم

چیزهای زیادی یاد گرفتم که اولین فرصت برایتان خواهم نوشت

فعلا این کامنت زیبا را که - م. ن. - گرامی برایم نوشته و از شهید چمران است به شما هدیه می کنم

یا حق

به نام خدا

سلام پروانه مهاجر

میلاد مولود کعبه حضرت علی (ع) بر شما مبارک.

" اگر پرستش غیر از خدا مجاز بود ، علی را می پرستیدم.
به خود اجازه نمی دهم که برای شناخت علی کلمه ای بر زبان برانم و با قدرت عقل شخصیت او و زندگی پرماجرایش را تجزیه و تحلیل کنم.
شناخت علی فقط با قدرت عشق میسر است و فقط عشق اجازه دارد که به حریم علی نزدیک شود.
من هم فقط به قلب سوخته ی خود اجازه می دهم که از علی سخن بگوید و فقط به حرمت عشق جرأت می کنم به علی نزدیک شوم.
اگر شعله ی عشق او در دلم زبانه نمی کشید ، ابداً به ساحتش جسارت نمی کردم و نامش به زبان نمی راندم.
ولی چه کنم که سرتاپای وجودم در آتش عشق او می سوزد. هروقت که نام او بر زبان می رانم یا یاد او بر دلم می افتد ، به خود می لرزم ، اشک از چشمانم فرو می چکد ، آتش دردناک و لذت بخشی وجودم را فرا می گیرد ، در او محو می شوم ، عاشقانه با او راز و نیاز می کنم و روحم آشفته وار علی علی می گوید...
آخر چگونه می توان خدای بزرگ را پرستید و به علی عاشق نشد؟
چگونه ممکن است به خدا که کمال مطلق است چشم دوخت ولی کمال متعالی علی را ندیده گرفت؟ عشق به علی جزوی از پرستش خداست.
قلبی حساس دارم که نوازش نسیم حیات آن را می لرزاند ، زیبایی غروب و طلوع آفتاب دیوانه اش می کند ، آسمان بلند پر ستاره مستش می نماید.مرغ های هوا و ماهی های دریا جذبش می کند ، کوه های بلند ، افق بی پایان و اقیانوس بیکران به ابدیتش می برد.
این احساس مرموز قلبی ، مسحور عظمت و زیبایی عالم خلقت می شود و مرا در مقابل خالق آن وادار به سجده می کند...همان احساس نیز تار و پود قلبم را به عشق علی به لرزه می اندازد و مرا این چنین شیفته و شیدای او می کند."
برگرفته از کتاب زیباترین سروده ی هستی از شهید دکتر مصطفی چمران

(( روز پدر بر شما مبارک ))
التماس دعا

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 25 تیر1387 و ساعت 8:33 بعد از ظهر |

سلام بر همه عزیزانم

دارم میرم یه سفر ۱۰ روزه از چند روز پیش دارم حسابی تدارک می کنم

علاوه بر این که متن سخنرانی و اسلاید هایم را روی فلش زده ام

روی سی دی هم میخواهم بزنم

علاوه بر این برای خودم فایلای لازم را با ای میل برای هر دو آدرسی که دارم فرستاده ام

که اگر سی دی و فلش چیزیشان شد

از اینترنت بتوانم بردارم

و این وسط هی به خودم میگم:

مرد حسابی ! کاشکی برای سفر آخرتت هم این قدر فکر و وقت میذاشتی

و تمام جزئیات رو هم تدارک میکردی؟!!

آه ه ه ه ه

از سختی سفر آخرت که گاهی می ترسم فکرش را هم بکنم

شما چی؟

...

 

...

 

محتاج دعای عزیزانم هستم

یا حق

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 13 تیر1387 و ساعت 9:33 بعد از ظهر |

 

به نام خدای شهدا و راستگویان

سلام بر همه عزیزان

با عرض شرمندگی از همه عزیزان

از بابت این که عکس ها دیده نمی شد

حالا زیارت کنید

عجب آرامشی

شکم سرتاسر با ترکش دریده شده و آن وقت روی ماه اش را ببین

حتی یک چین به ابرو نینداخته

آخرین وداع با برادر

بعید است هیچ رزمنده نقده این چهره ملکوتی را نشناسد

اری علی حسین است

علی حسین فتحی پور

این هم شهید عزیزمان برادر قلندری

دلم نیامد این ها را هم نبینید

همین چند دقیقه پیش دستم رسیده

شادی روح همه شهدا صلواتی هدیه کنید

اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در جمعه 7 تیر1387 و ساعت 8:24 بعد از ظهر |

سلام بر دوستداران شهدا

خدا خیرش بده برادرم عسگر حسین پور را

بلند بگو الههههییییییی آمممممممین

این عکس ها رو امروز برام فرستاده

دیگه منتظر نمیشم مطلب بنویسم بعد عکس ها رو بذارم

ببینید و پرواز کنید

بی هیچ توضیحی

بعد از این که به شدت از ناحیه شکم مجروح شده بود

گفته بود : بچه ها مرا گوشه ای ببرید و تنهایم بگذارید

لحظات وصال میخواسته چه بگوید؟

بالای سرش چه کسی آمده؟

با کی قرار داشته؟

دست و پای شما هم می لرزد؟

اشک هایتان سرازیر است؟

شهید سوادی نگارش جدیدی از 

محبت ، انسان دوستی ، شجاعت ، خوش فکری و نورانیت  بود

جالب اینجاست که من این خاطره را روز  27/10/86 آماده کرده بودم که مصادف با ایام سوگواری شد و فرصت نکردم تا ارسال کنم

بعدا  نگاهی به تاریخ شهادت این شهید والا مقام انداختم

و دیدم که عجب تصادفی !!

رستم درست روز 27/10/66 در منطقه  ماووت  عراق در اثر اصابت ترکش به سینه و شکم  به دیدار دوست شتافته  بود

 و ما گنهکاران و بازماندگان قطار عشق را در حسرت نبودنش داغدار نموده کرده بود

 و عجیبتر این که سالگرد شهادت این شهید بزرگوار با ایام تاسوعا و عاشورای حسینی قرین شده است

خداوند روح این شهید بزرگوار را که گل سر سبد شهدای نقده بود

با آقا امام حسین و یارانش محشور فرماید.

السلام  علی الحسین و علی اصحاب الحسین  

 تقدیم به روح بلند آن شهید و کلیه شهدای عزیز از صدر اسلام تا کنون. در باره نحوه شهادت این شهدید عزیز مطالبی ارسال خواهم کرد .

محمد علی معینی زاده

دی ماه 1386

 

اگر خواستید اینجا هم سری بزنید

قبلا از رستم نوشته ام - همون شهید سوادی-

http://mohammadsadeg.blogfa.com/cat-55.aspx

 

 

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 6 تیر1387 و ساعت 11:53 قبل از ظهر |

پیرمرد عاشق

برای همسرش می نوشت و من فضولی کردم

----------------------------------------

سلام محبوبه ام

ریحانه ام

فقط 11 ساعت دوری از تو دارد مجنونم می کند!!

اکسیژن وجود من توئی

زندگی من با تو دوام دارد

رگ های کرونر قلبم را نام تو تغذیه می کند

اگر گلبول هایم را زیر میکروسکوپ بگذارند .... نام تو را روی آن ها می بینند

بیست سال است هر وقت سر نماز گفته ام :

 

بسم الله الرحمن الرحیم

انا اعطیناک الکوثر

...

نتوانسته ام ادامه دهم و دلم خواسته است همانجا قنوت بگیرم

و بگویم فدایت شوم خدای من ممنونتم

 

هنوز کوتاهترین سوره قران را نخوانده مجنون می شوم

شیدا می شوم

 

ای ی ی ی اهالی به دادم برسید

برایم کلمه بیاورید

اینجا یک نفر دارد از بی واژگی دق می کند

دارد منفجر می شود

کاش می شد فرهنگستان واژه های عاشقانه جدیدی بیافریند

 

تا بتوان عشق را جدید و هزار باره سرود

 

نمی دانم

 

نمی دانم

 

ای کاش میشد برای عشق هم مثل – گفتمان و رویکرد و راهبرد- وازه های جدیدی ساخت

 

چگونه بسرایم؟!!

چگونه ؟؟

یادم باشد این دفعه از اینترنت هزار نامه عاشقانه دانلود کنم

 

تا شاید بتوانم آنچه در خونم جاری است را روی کاغذ بیاورم

 

 

هنوز 24 ساعت نشده است و من این همه دلتنگ تو ام... مشتاق تو ام

 

وقتی پشت سری ام به دوستش گفت که ساعت 2 صبح می رسیم

 

خیلی خوشحال شدم

 

یعنی می شود؟

 

.

.

.

وقتی نماز میخوانی می خواهم تا همیشه زمان نگاهت کنم

 

در سیل نمازت غرق می شوم...

 

نکند دارم هذیان می گویم؟

 

تب که ندارم؟

 

از سر بی واژگی است

 

به هر کلمه ای پناه می برم

 

تا شاید کمی از عطش دوری را فرو نشانم

 

... ولی نه نمی شود .... نمی شود

 

آییییی مردم ! کسی هست به دادم برسد؟!!

 

کسی هست که کلمه ای یادم بدهد؟

 

حتی حاضرم از .... نامرد هم یاد بگیرم .. آخر او استاد حرف است ... شاید یادم داد!!

 

شاید

 

ریحانه ام !    مستانه ام !        ... شکوفه ام!

 

مگر خودت به دادم برسی

 

مگر خودت در چشمانم بخوانی

 

آه که چقدر دوست دارم در برابرت زانو بزنم .... دستهایت را در دستهایم بگیرم .. و ببوسم

 

بعد هر دو دستت را روی گوشهایم بگذاری ... تا آرام بگیرم

 

پارسال که چند روزی را نبودی،  تا چادر نمازت را روی صورتم نمی کشیدم خوابم نمی برد

 

میدانی عزیز دلم ؟  که محبتت در این 20 سال در این وجود کم طاقت چند برابر شده است؟!

 

ای کاش ریاضی دان ها می توانستند آن را محاسبه کنند

 

میدانی؟  هیچ وقت برایم تکراری نشده ای؟؟

 

هر بار که می بینمت .. گویا مدت هاست ندیده ام ات

غم و غصه ها و خستگی هایم را فراموش می کنم

دور از تو هیچ جا دوام نمی اورم

 

تهران کلی کار داشتم...می خواستم بمانم شهریار را ببینم

دنبال پایان نامه بچه ها بروم

کتابخانه تربیت مدرس بروم .. مدت هاست چند کتاب لازم دارم که فقط آنجا دارند

حاجی را مهدی را مدت هاست ندیده ام

دلم برای دیدن سید محسن لک زده است

مدت هاست منتظرم دوستانی را در تهران ببینم

و چند ساعت یکسره با هم حرف بزنیم

حرفهای انباشته شده سال ها را

ولی ...

همه این ها را الان یادم افتاده – توی اتوبوس –

مدارک را که به سفارت دادم ... بی صبرانه خودم را به ترمینال رساندم

و از اولین تعاونی برای اولین اتوبوس بلیط گرفتم

چقدر خوب بود یه ربع دیگه اتوبوس راه می افتاد

از فرصت استفاده می کنم و زنگی میزنم

 

آه آه صدایت بی تاب ترم می کند

خدای مهربانم !  من چگونه خواهم مرد؟

عزیز دلم بهشت را هم اگر بی تو بدهند نمی خواهم

..

هوا حسابی تاریک شده دیگر نمی بینم روی کاغذ چه می نویسم

چراغهای بالای سرم هم خراب است روشن نمی شود

 

ولی اخر حرف های من تمام نشده است

...

برای شام نگه می دارند

 

نمازم را می خوانم وگوشه ای پیدا می کنم و می نویسم

 

چقدر این بیقراری و پریشانی را دوست دارم

تا خود صبح با تو حرف خواهم زد

با این که در این چند ساعت گذشته چشمانم بسته بوده ولی لحظه ای خوابم نبرده است

 

درهای اتوبوس را چه زود باز کردند

ولی من هنوز دارم می نویسم

معده ام از گرسنگی مچاله شده است و به ستون فقراتم چسبیده

 

عین آن روزه های بی سحری ام تنگ غروب و اذان

 

خب داشتم از سوره کوثر می گفتم که اینجا رسیدم

 

هر وقت می خوانمش حواسم پرت می شود

می گویم : شاید هر کسی را کوثری باشد!

کوثر رسول خدا، زهرای اش بود ... و کوثر من تویی

-در مثل که مناقشه نیست؟-

 

 

اصلا وقتی کوثر میخوانم دیگر نمی توانم در قنوت دعا کنم و چیز دیگری از خدا بخواهم

 

می گویم ناشکری و زیاده خواهی است

 

وقتی خدا تو را به من داده ....  دیگر چه نداده که از او بخواهم؟!!

هان؟!؟

 

به فصل لربک و انحر که می رسم

 

دوست دارم خودم قربانی ات باشم ... خودم فدایت شوم ... همه وجودم را نثارت کنم

 

گرچه همه وجودم هزاران بار فدای تو شده

 

این جسم اوراقی را فقط تو سر پا نگه داشته ای تا باز هزاران بار دیگر فدایت شود

 

قبل تر ها وقتی از شدت سردرد نزدیک به موت بودم و اورژانسی می شدم

با تزریق یک آمپول دی پیرون زنده می شدم... شاید حتی 5 دقیقه هم طول نمی کشید

 

الان مدت هاست که دی پیرون من تویی

قوی ترین مسکن همه دردهایم تویی

 

راستی یادت می آید مدت هاست دیگر نیازی به مسکن ندارم؟!!

مسکن در خونم جاری است

آخ که چقدر معتاد تو هستم!!!

 

می بینی از شدت پریشانی پرت و پلا می گویم

آخر کم آورده ام

 

واژه کم آورده ام

 

میدانی؟ مجبورم

 

ادامه دارد

بقیه اش را ضبط کرده ام پیاده که کردم برایتان می نویسم

خواهم نوشت

-----------

نخندید ها بالاخره پیرمردها هم دل دارند دیگه

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 4 تیر1387 و ساعت 9:31 بعد از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

این هم یک دعای عاشقانه

خدا خیرت بده مهاجر سبز

انشا الله خدا بیشتر بده.....آممممممممییییییییین

---------------------------------------------

ما مجنون های لیلی پرست اینجوری دعا می کنیم :


الهی عشق مولا دیوونه اتون کنه

الهی بیتابش بشید

الهی اتش محبتش بیفته توی دلتون و همه وجودتون رو بسوزونه

الهی محرمش بشید بعد لباس احرام بپوشید و محرمش بشید

الهی حج ابراهیمی نصیبتون بشه نه حج آبراهامی .......

الهی یه بار چشمای آقا رو ببینید

الهی خدا قسمتتون کنه دست مهربونش را بذاره روی سرتون

الهی لبهاتون برسه به کف پاهاش .....تا خستگی یه عمر از تنتون در بیاد

الهی قسمتتون بشه برید توی بغلش یه دونه ازون حرفهای درگوشی رو به شما هم

بگه ........

الهی بوی عطرش بپیچه توی وجودتون

الهی عاشقش بشید ..........................

الهی عاشقش بشید .........................

الهی عاشقش بشید ........................

جقدر به جا بود این شعر زیبای مهاجر سبز

یک دنیا ممنونم

------------------------------------------

خریدار دل


ای خریدار دل شکسته ام


آمده ام بگویمت

با تو زعهد بسته ام

کعبه من مطاف من

حرم حریم خانه ات

و سعی بیکرانه ام

بین صفا و مروه ات

تو ای زلال معرفت !

مرا مران ز مشعرت

منای سینه ات مرا

شعور و معرفت دهد

به راز هایمان قسم

مقام جای پای تو

که زمزمی روان کند

و سعی بیکرانه ای

از آنهمه صفای تو

به یک نظر بپا کند

کعبه جان و دل بیا

جنون عاشقت ببین

که حسرت نگاه تو

معرکه ای بپا کند

اگر تو عاشقانه ای

وقف فقیر خود کنی

و لحظه ای نظر کنی

به بینوای مضطرت کرم کنی

گدای خانه ات به دست تو صمد شود


مرا جنون به سر زند

و عقل و دل زمین نهد

فقط تو را صدا زند

شه دیار عاشقان

رخ بنما به جانشان

باز رسان به کامشان

باز بخوانمت که تو

مهدی و هادی منی

روح به پیکر منی

اگر که جامه بر کنی

خاک تنم تو تر کنی

یاکه دو لب تو وا کنی

روی به عاشقت کنی

...................

درد مرا دوا کنی

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در جمعه 24 خرداد1387 و ساعت 10:16 قبل از ظهر |

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها

و السر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک


یا فاطمه یا زهرا


ای که میان بستری، یار شکسته بال من
دارو ندار حیدری، کن نظری به حال من
مباد سایه ات ز سر، از سر من رود دگر
مرغ اجل گشوده پر، به یار خسته بال من
من و تو از روز ازل، همره هم تا به اجل
حی علی خیر العمل،‌ حب تو بود و آل من
کنون روی تو از جهان، به من بگفته ای بمان
ماندن تن بدون جان، نبوده در خیال من
غریبم و شوم دگر، بدون تو غریب تر
یا که به همرهت ببر، یا که ببین زوال من
بار دگر تو از دفا، خیز ز بستر و بیا
یاری مرتضی نما، یاور بی مثال من
ای گل یاس بو تراب، ز عشق من شدی گلاب
در شب غربتم بتاب، ای مه چون هلال من


شاعر: محمد علی شهاب

-----------

دخترم خانم قهرمانی این کامنت را نوشته بودند

انشا الله رهرو خوبی برای بانوی دو عالم باشیم

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در شنبه 18 خرداد1387 و ساعت 9:14 قبل از ظهر |

سلام

دخترم خانم قهرمانی خواسته بودند از رابطه بین امام و شهدا بنویسم

چشم

از کربلای ۴ که برگشتیم همه پکر و به هم ریخته بودیم

رسانه ها چنان سر و صدایی راه انداخته بودند که نگو

می گفتند :

 لشکریان محمد را قتل عام کردیم و ....

حمید مجروح شده بود و رفته بود عقب

سه چهار روز توی خط خوابیدیم از کانال اصلا نمی شد بیرون اومد

خمپاره بود که کنارمون منفجر می شد

چند بار آماده باش دادند و بچه ها از هم خداحافظی کردند و قرار شد بزنیم به خط

ولی بعد از ساعتی گفتند : نه نشد... هنوز منتظر بمانید

ولی تجهیزاتتان را باز نکنید

آخر سر هم دست از پا درازتر داشتیم بر می گشتیم عقب

....

کارد می زدی خون کسی در نمی آمد

اصلا نمیشد با بچه ها حرف زد

چند روز نگذشته بود که گفتند همه جمع بشن فرماندهان پیامی از حضرت امام آورده اند

همه توی محوطه اردوگاهی که وسط نخلستان بود جمع شدیم

یکی از فرماندهان شروع به خواندن پیام امام کرد

بچه ها اشک می ریختند و گوش می کردند

بچه هایی که بسیاری از آن ها حتی امام را از نزدیک ندیده بودند

این پیام خصوصی بود و از رسانه ها پخش نشده بود

جان تازه ای در جسم بچه ها دمیده شد

و شد حماسه کربلای ۵

به فاصله کم تر از شاید دو هفته

عملیاتی که کمر صدام را شکست

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 13 خرداد1387 و ساعت 6:8 بعد از ظهر |

سلام

یکی از همکلاسی های صابر-پسرم- سراغش رو گرفت...گفتم : رفته دنبال کارهای عمره اش

فردا صابر شاکی بود که :

بابا ! چرا به بچه ها گفتی من میخوام برم عمره!!!؟؟؟

شاخ در آوردم ... گفتم :

مگه بده که بقیه بدونند؟!!؟

گفت : اره من نمیخواستم کسی بدونه

مهمون و این ها هم نمی خوام دعوت کنیم

....

......

آخه ریا میشه ؟!!!

------------------------

حالا من چی؟؟

به هر کسی میرسم میگم:

من قراره برم مکه

--------------------

این دفعه که رفته بودم جنوب رو کردم به بچه ها و گفتم :

خوش انصاف ها !

من هیچی نمی گم ... شما که خیلی با معرفتین .. یه فکری به حال ما بکنین

این جوجه بسیجی ها رو می بینید!؟ خیلی هاشون حاجی هستن

اون وقت من که سر رو رویم سفید شده هنوز حاجی نشدم

....

چند روز پیش درست روز آخر خبردار شدم و برای عمره اساتید اسم نوشتم

و حالا قراره که انشا الله اگر عمری بود شهریور مشرف شویم

از الان هم به من می توانید حاجی بگویید

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 1 خرداد1387 و ساعت 8:30 قبل از ظهر |

سلام

دو هفته است چیزی ننوشته ام

این چند خط را می نویسیم تا چیزی نوشته باشم!

شده است تا به حال کسی حق تان را کف دستتان گذاشته باشد؟!!

و شما با دستی بر دست دیگر بزنید و بگویید :

بشکنه این دست که نمک نداره

....

بیایید قدر دان باشیم

بیایید منصف باشیم

قدر کسانی را که بر ما حقی دارند و زحمتی کشیده اند بدانیم

چقدر خوب است قبل از این که حرفی بزنیم کمی فکر کنیم

گاهی آب ریخته را دیگر نمی توان جمع کرد

...

 

راستی ارشد قبول شدید یا نه؟

مجاز شدید؟

دو تا از دانشجوهای گروه ما هر کدام در یک گرایش رتبه ۳ آورده اند

دو تا گل پسر مودب درس خوان

سال های قبل همه اش دخترهایمان رتبه های خوب و یک رقمی می آوردند

ولی امسال نوبت پسرها بود

از بس سر کلاس غرمی زدم و می گفتم :

شما آبروی هر چی مرد رو بردید

چرا هیچکدومتون رتبه خوب نمی آورید؟

شیرینی خوران بود اساسی

از همین جا به امین الله طهماسبی رتبه ۳ بیماری شناسی گیاهی

و علی بوش --- با جناب جرج بوش هیچ نسبتی ندارد ها  --

رتبه ۳ در رشته بیوتکنولوژی خیلی تبریک میگم

و به بقیه دخترها و پسرهای خوب کشورم چه آن هایی که مجاز شده اند و چه بقیه

همه آن هایی که زحمت کشیدند و درس خواندند

انشا الله بقیه هم سال های بعد موفق می شوند

یا حق

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 و ساعت 5:32 بعد از ظهر |
سلام دوباره
می خواهم از نفر سوم از چپ برایتان بنویسم
چند روز پیش توی یادداشت هایم این نوشته را پیدا کردم
این نوجوان -- رحیم فتح اللهی -- است
هوا که کمی گرم می شد یا وقتی کمی می دویدیم
رحیم مثل لبو سرخ سرخ می شد
مثل کسی که خیلی خجالت کشیده باشد
باید زود چپیه ای را خیس می کردیم و روی سر و بدنش می کشیدیم
او یک بیماری بسیار نادر ژنتیکی داشت
در بدن او هیچ منفذ عرق وجود نداشت!!!
یعنی یکی از راه های اصلی تنظیم دمای بدن بسته بود و کار نمی کرد
از 13 - 14 سالگی اومده بود جبهه
و حتی در عملیات های اول جنگ هم شرکت کرده بود
از درگیری هایی سالم برگشته بود که همه یا شهید شده بودند یا مجروح
و در طی چند سال اول جنگ فقط یک بار گلوله ای به دستش یا شانه اش خورده بود
سال 1364 با این که حتی یک تار مو هم به صورت نداشت
یک چریک تمام عیار بود
شب عمملیات والفجر 8 را با ما بود
ولی نزدیک صبح غیب اش زد
نزدیک ظهر بود که دیدیم
صدای اش  می اید
نمیدانم از کجا مقداری نارنگی و پرتقال گیر آورده بود
داشت به هر سنگری چند تایی پرت می کرد
....
موقعی که داشتیم بر می گشتیم به اردوگاه
دیدم چند تا از بچه های کم سن و سال را دور خودش جمع کرده
و داره با حرارت چیزی رو برای اون ها تعریف می کنه
اون طفلکی ها هم با دهن های باز و متعجب داشتند گوش می کردند
نزدیک تر رفتم ببینم رحیم چی داره میگه
دیدم داره قضیه بمباران خط توسط هواپیماهای عراقی رو داره تعریف
اون هم با چه اب و تابی
برای این طفلکی های بچه مدرسه ایی که بار اول جبهه اومدن شون بود
می گفت که بچه ها چطوری تیکه پاره شدند و .....
انگار داره قضیه رفتن خودش به یه مهمونی یا چشن تولد رو توضیح میده
بسیجی های کم سن و سال هم نزدیکه که قالب تهی کنند!!!
هر چی چشم و ابرو کردم که رحیم بس کنه و ادامه نده فایده ای نکرد
کنارم یه قمقمه خالی بود ورداشتم و پرت اش کردم طرف رحیم
رو به بچه ها کردم و گفتم :
آقا باور نکنید این رحیم خالی می بنده هر چی می گه چاخانه!!!
یک سال بعد یعنی شهریور سال 65
هوای جنوب به قدری گرم بود که مسئولین مجبور شدند بچه ها رو بیارن غرب کشور
یه جایی توی کوه های بین باختران(کرمانشاه) و اسلام اباد که خیلی خنک بود
و حتی شب ها سرد هم میشد و مجبور بودیم والوری چیزی روشن کنیم
رحیم هر وقت می خواست بره شهر سلوار لی می پوشید !!!
و سر همین قضیه بچه ها کلی بهش غر می زدند
که این دیگه چیه می پوشی
آبروی بچه بسیجی ها رو می بری با این شلوار تنگ !
و از این حرف ها
بعد از کربلای 5 ازش خبر نداشتم
تا این که یه روز تبریز توی ترمینال دیدمش و از بچه های دیگه پرسیدم
رحیم نه برداشت و نه گذاشت و گفت :
راستی صابر هم شهید شد ها !!


سرم گیج رفت .... زانوهایم سست شد

و آرام کنار دیوار نشستم

همه بچه ها می دونستند من چقدر به صابر علاقه دارم

رحیم تازه فهمید که اشتباه کرده و نباید این طوری به من خبر می داد

شروع کرد به دلجویی ...
....

....
سال ها گذشت و از همدیگر بی خبر بودیم

شنیده بود پزشکی قبول شده و داره درس میخونه

خیلی دوست داشتم ببینمش
روز پنج شنبه 15 اسفند 81 بود خانمم رو برده بودم برای امتحان انترنی

ماشین رو جلوی دانشکده پزشکی نگه داشتم
روی یه پارچه سیاه نوشته بودند :

درگذشت ناگهانی دانشجوی پزشکی برادر رزمنده رحیم فتح اللهی را تسلیت می گوییم
شادی روح این رفیق مخلص شهدا صلواتی هدیه کنید

امیدوارم در کنار دوستان شهیدمان روزهای خوشی داشته باشد

رحیم جان !
سلام ما را به بچه های گردان برسان
-----------------------------------


یادشان به خیر و جاویدان

درست موقع حرکت به طرف منطقه عملیاتی والفجر هشت

سال ۱۳۶۴ بهمن ماه

از راست به چپ :

برادر عزیزم محمود رضایار- برادر شهیدم صابر باقری- برادر وهاب (فامیل اش را فراموش کرده ام)

برادر شهیدم حمید ذاکری (کلاشینکف دستشه و کلاه داره)

برادر شهیدم حسن مهرآسا- روح اش شاد برادر عزیزم رحیم فتح اللهی(دانشجوی پزشکی بود چند سال پیش نزد دوستان شهیدش رفت)

اسم این دو عزیز آخری را فراموش کرده ام هر جا هستند در پناه حق باشند

دست برادر عزیزم عسگر آقا درد نکنه این عکس رو برایم فرستاده

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 و ساعت 9:2 قبل از ظهر |

یا شهید

یکی از بچه های خیلی ناب گردان قاسم این خاطره را برایم فرستاده است

آن دست و انگشتان آسمانی تیر خورده اش را که این کلمات را نوشته

از دور می بوسم و بر آن می بالم

منتظرم انشا الله عکس های این بچه ها را هم برایم بفرستد

تا چهره های نورانی شان را زیارت کنیم

------------------------------------------

سلام مهاجر

می خواهم از ماووت و ارتفاعات سر به فلک کشیده و برف گیر سال 66 برایت روایت کنم.

در آن سال ماموریت گردان قاسم عملیات به قله قامیش بود.

نیروهای پیش قراول که حقیر نیز جزو انان بودم از بندر رحمانلو ی عجب شیر صبح زود توسط یک دستگاه
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در جمعه 6 اردیبهشت1387 و ساعت 11:45 قبل از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

بر بانوی مهربانمان فاطمه معصومه سلام الله علیها سلام

http://www.stabfa.coo.ir/

 

به جـــان پاک تو ای دختر امام، ســلام          به هر زمان و مـکان و به هر مقام، سـلام

تويـی که شــاه خراسان بود بــرادر تــو          بـــر آن مقام رفيــع و بـر اين مقام، ســلام

به هر عدد که تکلم شـود به ليل و نهار          هــــزار بـار فـــزون تـر ز هـر کـلام، ســلام

صبح تا شب و از شام، تا طليعه صبــح          بر آستـانه قــدسـت علی الـدوام، ســلام

در آســـمان ولايــت، مــه تمــامی تـــو           ز پای تا به ســرت ای مـــه تـمـام، ســلام

به پيشگــاه تو ای خواهـــر شه کـَـونين          ز فـرد فـرد خليـق، به صبح و شام ســلام

منم که هر سر مويم به هر زمان گويـد          به جـان پــاک تـو ای دخــتـر امـام، ســلام

 

چند روزی اذانی را گوش می کنم

 

اذان شب های اعتکاف

 

موذنش کاظم زاده است .

در ایام اعتکاف در دانشگاه تهران گفته شده و به اذان انتظار معروفه .

من هم هر روز صبح با همین اذان بلند می شم

(از نویسنده وبلاگ شارح بخاطر معرفی موذن ممنونم)

چقدر حال و هوای اذان صابر را دارد

همان یک بار اذان گفت

نزدیک بود روح از تن بچه ها پرواز کند

گویا با خدا حرف می زد

عاشقی می کرد

روی گوشی ام گذاشته ام

هر روز چند بار گوش می کنم

اگر گوش کردید روحتان پرواز کرد مرا هم دعا کنید

الان قران را باز کردم تا مطلبی که می نویسم

متبرک کنم به کلام حضرت دوست

این آیه ها آمد

و من احسن قولا ممن دعا الی الله

این آیت در وصف موذن است

کراماتی برای موذن گفته شده است

یکی از آن ها

قرین شهیدان بودن است

پیامبر اکرم – صلی الله علیه و اله و سلم – فرمودند :

هر کس در راه خدا اذان از روی ایمان بگوید

خدواند او را در بهشت با شهیدان مشحور کند

----------------------------

امسال عیدم را با سید مظلوم دورانمان

با امام موسی صدر گذراندم

همو که مراد شهید چمران است

از وقتی که آن جمله نویسنده مسیحی – جرج جرداق- را در باره ایشان خوانده بودم که گفته بود:

 

اگر روحانیون مسلمان اسلام را همانند امام صدر عرضه می کردند

اثری از مسیحیت و سایر ادیان باقی نمی ماند

 

دلم می خواست تا آشنایی بیشتری با این مرد بزرگ پیدا کنم

وقتی اولین بار در روزنامه اطلاعات وصیت نامه شهید چمران را

که به امام موسی صدر نوشته بودند خواندم غرق در حیرت شدم شهید چمران می گوید :

 

تو ای محبوب من!

دنيايی جديد به من گشودی

 كه خدای بزرگ مرا بهتر و بيشتر آزمايش كند

تو به من مجال دادی

تا پروانه شوم

تا بسوزم

 تا نور برسانم

 تا عشق بورزم

 

متن کامل وصیت نامه را اینجا بخوانید

وصیتنامه شهید چمران 

خدایا اینان کیستند؟

چمران را به قدری زیبا و بزرگ یافته ام که هنوز در شخصیت او حیرانم

حال ببین امام موسی صدر که بوده است !!!

که شهید چمران او را این گونه وصف کرده است!!

 حالا تعجبم اینجاست که شخصیتی با این ویژگی های بی نظیر

30 سال است ربوده شده است

و هیچ حرکت جدی و مهمی از هیچ یک از کشورهای مسلمان

نهادهای بین المللی و ... انجام نشده است!!!

چرا؟؟؟؟

اگر کسی می داند کمکم کند و بگوید چرا؟

شواهد و قرائن نشان از آن دارد که این سید بزرگوار از لیبی خارج نشده است

یعنی دنیا و آدم ها این قدر بی وفا هستند؟!!

اگر نگوییم بزرگترین حداقل یکی از بزرگترین رهبران مسلمان و شیعه دنیا

سی سال است ناپدید شده است

و هیچ خبری از او نیست

و ....

باورم نمی شود

 

باورم نمی شود

 

فکر می کردم کسی به فکر حاج احمد متوسلیان و یاران اش نیست

ولی گویا کسی به فکر بزرگتر از حاج احمد ها هم نیست!!!

این چند سایت رو ببینید

وفاداران عالم اند

کسانی که احتمالا اصلا امام موسی را ندیده اند

ولی بعد از سی سال هنوز به یادش هستند

http://www.shareh.parsiblog.com/

سعی می کنم بازم بنویسم

به شدت این روزها با امام موسی هستم

به جرات می گویم

20 روز است هر روز به یادش هستم

و حیران از همه چیز

.....

.............

 

...............

به دادم برسید و چیزی بگویید

.....

نه روزی به اسم ایشان است

نه دولت برخوردی با لیبی کرده است

و نه ....!!!

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 20 فروردین1387 و ساعت 7:51 بعد از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

جایتان خالی از 24 تا 28 جنوب بودم

دو سال بود که قسمت نمی شد

حسابی استفاده کردم تا عوض دو سال نرفتن در بیاد

براتون به تدریج خواهم نوشت

حالا تبرکا چند تا عکس براتون میذارم ببنید

طبق دستور 400 تا عکس گرفتم

همه رو هم میزنم روی سی دی میدم به بچه های بسیج

تا بچه هایی که عکس های جنوب رو میخوان برن بگیرند

یه وبلاگ هم بچه های بسیج راه انداختن ولی هنوز خالیه

http://shahid86.blogfa.com

این جوان باصفا مجتبی است با پسر عموی عزیز اش

با صدای گرم و ملکوتی شان ما را مهمان عرشیان می کردند

نور چشم ما بنده خوب خدا مجتبی

این یکی مرتضی است از اونایی که اگر زمان جنگ بود

بالکل مفقود می شد.... اساسی از اونایی که حسابی کار می کنند

و حسابی اون ور جا پیدا می کنند

از همه بچه ها خواهم نوشت

هر کدومشون برام تداعی یکی از بچه های دوران جنگ رو داشت

فعلا یا حق

از همه اونایی که این مدت اومدن و مطلب جدید نبوده عذر میخواهم

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 6 فروردین1387 و ساعت 5:52 بعد از ظهر |
سلام بر همه ی عزیزانم
درست وقتی که فکر می کنی کفگیرت به ته دیگ خورده است
خدا برایت می رساند
عسگر دیروز برایم این مطلب را فرستاده است
خدا خیرش بدهد
وقتی دنبال عکس مناسب برای این مطلب بودم
به یک وبلاگ برخوردم که کلی مطلب از شهدای آذربایجان داشت
به تدریج مطالبش را برایتان خواهم نوشت
کمی در نوشته عسگر دست برده ام و چیزهایی را هم به آن اضافه کره ام
اصل مطلب را می توانید در وبلاگ خودش ببینید
http://hasanmehrasa.blogfa.com
--------------------------
مختصری ار این عملیات دانید بد نیست
زمستون ۲۰ سال پیش
عملیات بیت المقدس 2  
جبهه : شمال غرب موقعیت : غرب ماووت
تاریخ : 15/10 تا   2 /11/1366
نوع تک : گسترده
فرماندهی : سپاه سازمان : سپاه
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 105 گردان پیاده و زرهی و 4 گردان توپخانه
عراق : 50 گردان پیاده ، زرهی ، کماندویی و گارد
هدف عملیات : پیشروی در شمال سلیمانیه و تهدید جدی شهر
تلفات انسانی عراق : 3285 نفر
***
 
عملیات بیت المقدس 3
جبهه : شمال غرب موقعیت : جنوب ماووت
تاریخ : 24 تا 29/12/1366
نوع تک : نیمه گسترده
فرماندهی : سپاه سازمان : سپاه
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 18 گردان پیاده و 4 گردان توپخانه
عراق : 46 گردان پیاده ، زرهی و کماندویی و 2 گردان توپخانه
هدف عملیات : تکمیل اهداف عملیات بیت المقدس 2
تلفات انسانی عراق : 1400 نفر
این اطلاعات مختصری از عملیات های
 بیت المقدس 2 و 3 که از این وبلاگ نقل کردم
http://www.aarezoha.blogfa.com/post-79.aspx
حاج حسن بیرامی توی این عملیات کنار حمید بود
می گفت حمید وقتی مجروح شد مرا فرستاد و گفت :
ما اینجا هستیم تو برو نیروی کمکی بیار
من قبول نمی کردم حمید را آن جا زخمی بگذارم و بیایم عقب
چون معلوم نبود که اصلا نیروی کمکی باشه که بیاد یا نه!!
ولی حمید سرم داد زد و گفت :
برو .... باید بری و نیروی کمکی بیاری
حاجی اومده بود عقب ولی ..... عراق هلی برد کرده بود 
و ارتفاعات را پس گرفته بود
تا چند سال هیچکس از حمید و علی خبری نداشت
آخرین کسی که آن ها را دیده بود حاج حسن بود
فکر می کردیم که احتمالا اسیر شده اند
پدر و مادر و خانواده و دوستان حمید چشم انتظار بودند 
تا شاید خبری برسد
شهادت یا اسارت؟
چند سال گذشت
آزاده ها برگشتند
دیدن هر کدام که می رفتیم سراغ بچه ها را می گرفتیم
تا این که گفتند یکی از بچه های همشهری من که اسم شریف اش
احمد زاده بود جایی اسیر شده بود که حمید و علی مجروح شده بودند
رفتیم سراغش
از بچه های حمید نبود ولی مشخصات را که گفتیم شناخت و گفت:
حمید و علی پوریان هر دو مجروح بودند و تقریبا در شرف شهادت
بیهوش بودند  و به هم تکیه داده بودند
---------------------
مثل این دو تا دسته گل
یا شاید هم مثل این دو تا
من هم زخمی بودم ولی بیهوش نشده بودم
عراقی ها هلی برد کردند و رسیدند بالای سرمان
من خودم را قاطی شهدا کردم تا شاید متوجه من نشوند
شروع کردند به زدن تیر خلاص به بچه های مجروح
دیدم نه فایده ای ندارد
بلند شدم نشستم و به اسارت رفتم 
..................
قربانت برم حميد در حالي كه تير دوشكا به شكم ات اصابت كرده بود
بچه ها می دانید تیر دوشکا به چه بزرگی است؟؟
طوری که به راحتی می تونه دست یا پا رو حتی قطع کنه!!
---------------------
همه را نجات دادي و خودت ماندي
اين جور فرماندهي را در كجاي دنيا سراغ داريم؟
از عمق جنگل هاي منطقه مائوت گذشته
و به نزديكي  بلندي هاي  گاوميش و قوجار رسيديم
كه مسلط و مشرف به شهر سليمانيه  عراق مي باشد
چشم اميدم به عملياتي است كه در پيش داريم
تا حميدم را پيدا كن
.دربلندي هاي گاوميش و قوجار درته دره مستقريم
از شدت سرما و در بالاي بلندي هاي قوجار هيچ 
عراقي هم وجودنداشت
زيرا 4متر برف داشت !!
یك بار تعداد 40 نفر از عراقي ها را هلي كوپتر همان جا پياده كرده
ولي همه در برف غوطه ور شده و يخ زده بودند !
الان كه آخرهاي اسفند است
و برف ها ذوب مي شود تعدادي از عراقيها در بالاي بلندي ديده ميشوند
ديده بان شان آتش توپخانه را به طرف ما هدايت كرد
هر روز چند تا از سنگرهايمان با تمام نفرات منهدم مي شوند
و گل هاي عزيزمان پرپر مي شدند
 
.هر شب دعاي نافله خوانان سنگر نشين به آسمان اين بود:
خدايا !
به حق شهداي پرپر شده و به حق صاحب الامرمان
شب عمليات را زودتر برسان
پل هاي مواصلاتي را يكي يكي سيل خراب مي كرد
و هدايت نيروهاي پشتيباني به طرف خط مقدم سخت تر شده
و به تعويق مي افتاد سرانجام شبي دستور حمله فرا رسيد
و گردان حضرت حبيب از لشگر 31 عاشورا با
نيروهايش خط شكن و 
گردان امام سجاد پشت سرش حركت كردند.
 درمدت كوتاهي خبر رسيد 
حتي بدون يك نفر تلفات توانستند 
تمام نگهبانان خط اول عراق را سر بريده و آن جا را فتح كنند
. و ساعتي بعد درخط دوم در دامنه بلندي هاي قوچار
 با دشمن در گير شده و بالا رفتند و خط بعدي هم فتح شد.
عمليات تثبيت شد ساعت  4صبح ما با سلاح هاي 
نيمه سنگين به آن ها پيوستيم و در دامنه قوچار 
مستقر شديم. عراقي ها تا ساعت 7 صبح مقاومت كردند
 و هرچه مهمات داشتند زدند  توانستند از ما تلفات بگيرند، 
 توپخانه آن ها از سمت چپ به ما مسلط بود 
و جهنمي از آتش بر سر نيروهاي ما درست كرده بود
ياران روح الله همه ايستاده مردند اما عقب برنگشتند
از طرفي بچه هاي لشكر پنج نصر
 از سمت راست قوچار بر سر عراقي ها  ريختند 
و آن ها هم مجبور به  تسليم شدند و از شدت ترس فرياد يا زهرا 
سر  مي دادند چون علاقه مارا نسبت به ساحت 
مقدس آن حضرت خوب مي دانستند شهيد رستم سوادي 
كه  مهاجر عزبز خاطراتي از آن را برايمان نوشته است 
در همين عمليات حضور داشت بعد از آن ايثارگري 
مخلصانه و شكستن خط مقدم دشمن و فتح كامل 
در بلندي هاي قوچار در اين عمليات به لقاءالله پيوست. 
او شب عمليات با  تركش خمپاره دشمن زخمي شد
 و در سرماي سوزان بلندي هاي مائوت تا صبح دوام آورد
 و تا صبح هم چنان با دوستان مزاح  كرده 
و روحيه مي داد 
نزدیکی های صبح که میشه
رستم میدونه که وقت وصاله
به بچه ها میگه تنها بذارن اش
....
منتظر کی بوده؟
 
میخواسته چی بگه توی اولین دیدار؟
کی بالای سرش اومده؟
...
روحش  شاد و راهش پر رهرو باد. 
رستم جان نسل امروز خوب مي دانند 
كه زخم تركش خمپاره و خون ريزي در 
سرماي 25 درجه زير صفر قوجار و با اين حال 
افتادن روي برف و تا صبح ريزه ريزه جان دادن و 
منتظر شهادت شدن تو به چه خاطر چه بوده است
نمي گذارند اين ايثار و اخلاص هدر رود 
اين انقلاب به دست نا اهلان و نامحرمان بيفتد
 زيرا اگر تو و امثال ات چنين جان نمي باختيد
كم ترين تفريح سربازان عراق ناموس همه مابود
اول اسفند 1386
نقده
عسگر حسین پور اصل 
 . 
+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 2 اسفند1386 و ساعت 10:31 قبل از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

شاید چون کفگیرم به ته دیگ خورده شاید هم ...

دلم میخواهد از مسایلی که هر روز با آن ها در ارتباط هستم بنویسم

نمیدانم اینجا؟

یا در این  روزانه  که اخیرا بلاگفا ایجاد کرده است

نظر شما چیست؟

جایگاه آموزش؟  و پژوهش ؟

در دانشگاه های ما کجاست؟

هر کدام سرجای خود هستند؟

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 30 بهمن1386 و ساعت 1:13 قبل از ظهر |

یا حسین

سلام عزیزانم

شرمنده که این همه دیر شد

این عکس ها امروز دستم رسید

چون مربوط به همین مطلب بود حیفم آمد همین جا سر جایش نباشد

لطفعلی از آن هایی است که دیدن او تو را یاد شهدا می اندازد

صمیمی دوست داشتنی و مهربان

بعد از گذشت آن همه سال هنوز هم بسیجی مانده است

من فضولی کردم و یه نموره نوشته هایش را دستکاری کردم

قرار است برایم عکس هم بفرستد

بقیه مطلب شهید سوادی را هم به محض رسیدن خدمتتان تقدیم خواهم کرد

-------------------------------------------

من ديدبان توپخانه بودم. يعني با نگاه كردن به ميدان درگيري و پشت خط اول دشمن

 از توپخانه‌ي خودي كه در فاصله نسبتا دوري ازخط حمله مستقر شده بود

به وسيله بي‌سيم درخواست شليك گلوله توپ به نقاط حساس دشمن مي كردم.

ساعت هشت شب سوم اسفند سال 65 بود که عمليات تكميلي كربلاي 5 شروع شد

من و دو تا از بچه ها روی یه تپه ی دیده بانی که اسم رمزش محمد (ص) بود

 ( شرق درياچه ماهي، نزديك بندر بصره­ي عراق)

 شاهد آغاز عمليات بودیم.

شهيد رسول حدادزاده مسئول ديدباني گفته بود

 

که ساعت هشت شب عمليات شروع
می شود و سفارش كرده بود که تا صبح يك لحظه از پشت بي­سيم كنار نرویم

 و در صورت لزوم پيام ديده بان هایی كه در عمليات زميني

با گردان پياده رفته بودند را به مركز تطبيق(فرماندهي) برسانيم

حسن قاضي زاده و برادر علیزاده که هر دو دانشجو بودند

با گردان­هاي المهدي و قاسم بودند.

با این که قرار بود عمليات ساعت 8 شروع شود

 يك ربع يا ده دقيقه مانده به ساعت 8 ناگهان سلاح هاي سبك عراقي ها

شديداً شروع به كار كرد و مانند باران، گلوله‌هاي آتشين و رسام

را روی سر بچه ها ریختند

انگاری عراقی ها فهمیده بودند و بچه ها نتوانسته بودند آن ها را غافلگیر کنند

 منصور همتی هم با گردان قاسم بود

منصور یکی از بهترین دوستان من بود

دوران مدرسه همکلاس بودیم

منصور همان شب شهید شد.

 

چند دقیقه طول نکشید که آسمان شلمچه پر از منور شد

توپخانه عراقی ها هم شروع به آتش کرد.

چند دقیقه بعد هم سر و کله هواپيما ها پیدا شد

و خوشه های منور شب  شلمچه را مثل روز روشن کرد

دود و بوي باروت و گردو خاك همه جا را گرفته بود

انفجار ها زمین را زیر پایمان می لرزاند

درگیری تا صبح طول کشید 

از حرفهایی که بچه ها پشت بی سیم می گفتند

می شد فهمید که انگار خط شکسته نشده است

خطوط دشمن در اين ناحيه بسيار مستحكم بود

خاکريزهاي بلندی به شکل هلال هاي چند صد متري درست کرده بودند

داخل هلال به طرف ما بود

وقتی بچه های ما ، وارد هلال می شدند از چند طرف به آن ها شلیک می شد

وتر هلال کانال باريكي داشت

و كافران بعثي توی آن پنهان شده بودند

آن روز نيز درگيري هم چنان ادامه داشت

تا اينكه فردا صبح شهيد رسول آمد سراغ من و گفت :

میخوای با برادر عليزاده كه سه شب در عمليات بوده جایت را عوض کنی؟

فوری حاضر شدم و سوار ترك موتور راه افتادیم

 من تا آن وقت حتي يك جسد را هم از نزديك نديده بودم

نمي دانستم كه در اولين برخورد با اجساد شهدا چه حالتي برايم رخ خواهد داد

البته سعی می کردم استرسم را نشان ندهم و بر خودم مسلط باشم

تا خط اول يك كيلومتر راه بود

همین که وارد منطقه عملياتي شديم چشمم به يك شهيد افتاد

اول کمی ترسیدم ولی به لطف خدا خودم را کنترل کردم

رسیدیم به کانال ها ی تنگی که فقط یک نفر می توانست از آن رد بشود

جنازه ها کف کانال افتاده بود

چندشم می شد ولی چاره ای نبود

باید روي جنازه ها  راه مي رفتيم.

رسیدیم پیش بچه ها

قاضی زاده را اصلا نمیشد شناخت

همین طور هاج و واج مانده بودم

مثل سیاه پوست ها فقط چشم هایش برق می زد

تمام صورتش از گرد و خاک سیاه شده بود

ساعت 10 صبح همان روز برادر امین شريعتي (فرمانده لشكر عاشورا)

 از بي­سيم گفت :

بچه ها مي خواهيم بعثي ها را گوشمالي بدیم

 آماده باشيد !

ما  گرا  می دادیم - می گفتیم توپخانه کجا را بزند-

وا آتشبارها شروع به ریختن آتش کردند

بچه های پیاده هم زمان به طرف خاكريز وكانال دشمن سرازير شدند

عراقی ها فهمیده بودند و مثل روباه از مقابل شیر بچه هاب بسیجی فرار می کردند

من و قاضی زاده كوله بارمان را جمع كردیم

 من بي­سيم را برداشتم و قاضي زاده اسلحه را

پشت سر بچه های پياده وارد منطقه آزاد شده، وكانال شديم.

توی كانال‌هاي باريك از روي جنازه‌هاي  عراقي رد شديم

تا اين كه سنگر مناسبي كنار كانال پيدا كرده و آن جا مستقر شديم.

تازه نشسته بودیم که صداي ناله‌اي شنيدم

برگشتم يكی از بچه ها بود پايش از مچ قطع شده بود

فکر کرد ما امدادگر هستیم، از ما کمک خواست

ولی ما كه كاري از دستمان بر نمي آمد،

دلداری اش دادم و ‌گفتم :

امدادگرها الآن مي رسند نگران نباش چیزی نیست

نزديك نيم ساعت اين منظره دلخراش جلوي چشممان بود

تا این که امدادگرها آمدند

به ا ين ترتيب سنگرهايي كه دو شب قبل برای گرفتن آن ها

نزديك به 100تا 150  نفر از بچه ها شهید شده بودند

فقط با يك زخمي- كه آن هم روي مين رفته بود-  آزاد شد

بچه ها منطقه را پاکسازی کرده بودند

 و عراقی هایی را که در خانه های مخروبه ی

 یک روستا پنهان شده بودند اسیر کرده بودند

اسرا با ترس و دلهره و التماس دخيل الخميني مي‌گفتند

و از کنار ما رد می شدند

دلم برایشان سوخت بي اراده  با يكي از آن ها دست دادم

و صورتش را بوسیدم

یکی از بچه ها گفت :

 این ها همان هایی هستند که دیشب ما را می کشتند

اون وقت تو رویش را هم می بوسی؟

....

نزديك ظهر ما از كانال بیرون آمدیم

و روي خاكريز پهن و دژ مانند هلال،

يك سنگر درست کردیم و مشغول ديده باني شديم

توی همین گیر و بیر لودر و بولدزرها از راه رسيدند

 و شروع به دو جداره كردن خاكريز كردند

ما فقط 100 یا 150 متر با عراقي ها فاصله داشتيم!

 راننده ها کاملا در تيررس عراقی ها بودند!!

من با حيرت مشغول تماشاي صحنه‌ي كار اين جهادگران بودم

گلوله هاي رسام از اطرافشان زوزه کشان  رد مي شدند

 گلوله هاي آرپي جي بالاي سرشان منفجر مي شد

 توپ و خمپاره  در کنارشان به زمين مي خورد

ولی آن ها بي توجه مشغول كار بودند

 و من متحير در فكر تفسير كلمه ي ((ترس)) بودم

آن جا يقين پيدا كردم كه براي اينان ترس معني ندارد

 و كم ارزشترين مسئله برايشان مرگ است

شايد هم باارزش‌ترين مسئله برايشان شهادت در راه خدا است.

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 9 بهمن1386 و ساعت 9:26 قبل از ظهر |
                                                                  

بسم الله الرحمن الرحیم

کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود

عزیزانم این نوشته را یکی از دوستان نزدیک شهید سوادی نوشته است

بی هیچ تصرفی خدمتتان هدیه می کنم

اجر برادر بسیجی مان محمد معینی با خود شهید رستم سوادی

سلامتی این برادرمان و شادی روح شهید

کامتان را با صلواتی شیرین کنید

اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

---------------------------------------

شهید سوادی دنیایی از خاطرات شیرین

سلام بر عاشقان سالار شهیدان حضرت سید الشهدا و یاران با وفایش

که جملگی در دهم ماه محرم  هم چون پروانه های مهاجر در دل گرمای کویر

تشنه و غریب  ندای هل من ناصر ینصرنی را لبیک گفته

و بسوی  معبود خویش پر کشیدند

و  مسئولیت بزرگی را بر دوش حسینیان و زینبی های  زمان گذاشتند

شهید رستم سوادی  و تعدادی از دوستان مشهد مقدس

تابستان سال 64.

هوا خیلی گرم بود برای قدم زدن به خیابان رفته بودم که چند تن از دوستان را دیدم.

گفتند :

چند روز دیگر عازم  زیارت مرقد مطهر امام  رضا (ع) هستیم

خودت را آماده کن  در حیاط بسیج  منتظرت هستیم

خبر بسیار مسرت بخشی بود هم زیارت و هم دیدار دوستان

بالاخره روز موعود فرا رسید

همه بچه ها در حیاط بسیج  جمع شده بودند

مسئول اردو برادر علی حسین فتحی پور بود

او حق بزرگی بر گردن  همه بسیجیان شهر نقده دارد

یک اتوبوس بودیم  بعد از مدتی دیدم سر و کله رستم سوادی هم پیدا شد.

خیلی خوشحال شدم

رستم  هم شوخ طبع بود هم  مومن هم دلاور

بچه ها از خوشحالی  سر از پا نمی شناختند

قبل از اذان صبح به مشهد رسیدیم

بچه ها زیارتنامه می خواندند، سینه می زدند و اشک شوق می ریختند

فضای عجیبی بود

نزدیکی های حرم  یک حمام  عمومی   بود که جمیعا رفتیم تا بچه ها آماده زیارت  شوند  محل اسکان ما یک مدرسه بود .

صبحانه  خوردیم و من، رستم و مصطفی امراهی

(همونی که توی عکس نشسته)رفتیم حرم

بعد از زیارت تصمیم گرفتیم برای خرید سری به بازار امام رضا بزنیم

 شهید سوادی گفت :

من دوست دارم یک عبا بخرم موقع نماز خواندن استفاده میکنم ثواب دارد

 بچه ها که عادت ایشون را میدونستند  به شوخی گفتند

 بابا عبای  تنها به چه درد میخوره 

چند متری پارچه سفید هم بخر  بکنش عمامه

لباس روحانیت خیلی بهت میاد .

رستم هم چند متر هم پارچه  عمامه خرید

 برگشتیم حرم،  برای نماز، رستم  وسط حیاط حرم  گفت:

  ممد جون میخوام ببینم این عبا و عمامه به من میاد یا نه؟

 گفتم رستم جون خطرناکه!

  بابا ما که عمامه بستن بلد نیستیم 

 گفت : بابا کاری نداره و بعد در یک چشم به هم زدن

یک عمامه درست کرد و گذاشت سرش، عبا را هم انداخت دوشش

بعد گفت : حالا شما کنار من  قدم بزنید و نگران نباشید

  بعد از لحظاتی قدم زدن دیدیم که

همه مردم و رو حانیون داخل حرم  محو تماشای شهید سوادی شده اند!!

 شما تصور کنید

یک پیراهن چهار خانه قرمز !

با یک شلوار بسیجی و یک کفش کتانی!

 و یک عمامه کج و معوج

چی میشه !!

 اوضاع خیلی خیط بود یواش یواش  کل مجموعه زوم کرده بودند روی رستم 

 و ما هم نفسمون بند اومده بود

 رستم وقتی دید وضعیت خرابه  گفت :

بچه ها یک حلقه دور من بزنید کار دارم

 ما هم سریع دورش را گرفتیم

در طرفته العینی عبا و عمامه را از سرش برداشت

البته بخیر گذشت

تا عصر در حرم بودیم و تقریبا هوا تاریک شده بود که به اردوگاه برگشتیم

نگهبان دم در گفت : دیر کردید، مقررات رفت و آمد را رعایت نکردید

رستم گفت :

الان پدر این مامور رو در میارم

هوا تاریک بود، رفت یه گوشه و عبا و عمامه را دوباره پوشید

 و برگشت مقابل دربانی ایستاد و با صدای بلندی گفت:

یا الله و ما هم پشت سر رستم

دژبان اردوگاه گفت : .........کجا ؟

و اینجا بود که رستم جلو رفت و گفت :

ببخشید این آقایان مشاورین من هستند  اجازه بدهید بیایند!

----------------------

شهید سوادی نگارش جدیدی از 

محبت ، انسان دوستی ، شجاعت ، خوش فکری و نورانیت  بود

جالب اینجاست که من این خاطره را روز  27/10/86 آماده کرده بودم که مصادف با ایام سوگواری شد و فرصت نکردم تا ارسال کنم

بعدا  نگاهی به تاریخ شهادت این شهید والا مقام انداختم

و دیدم که عجب تصادفی !!

رستم درست روز 27/10/66 در منطقه  ماووت  عراق در اثر اصابت ترکش به سینه و شکم  به دیدار دوست شتافته  بود

 و ما گنهکاران و بازماندگان قطار عشق را در حسرت نبودنش داغدار نموده کرده بود

 و عجیبتر این که سالگرد شهادت این شهید بزرگوار با ایام تاسوعا و عاشورای حسینی قرین شده است

خداوند روح این شهید بزرگوار را که گل سر سبد شهدای نقده بود

با آقا امام حسین و یارانش محشور فرماید.

السلام  علی الحسین و علی اصحاب الحسین  

 تقدیم به روح بلند آن شهید و کلیه شهدای عزیز از صدر اسلام تا کنون. در باره نحوه شهادت این شهدید عزیز مطالبی ارسال خواهم کرد .

محمد علی معینی زاده

دی ماه 1386

 

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 30 دی1386 و ساعت 9:38 قبل از ظهر |

یا حسین

خیز و جامه نیلی کن ......روزگار ماتم شد

دور عاشقان آآآامد ..... نوبت محرم شد

گریه گن گلاب افشان   گل به خاک می افتد

-------------------------------------

بوی سیب و بوی سیب .... حرم حبیب و حسین غریب و کرب و بلا

بوی یاس و بوی یاس و ....ضریح عباس و خدای احساس و کرب و بلا

بوی عنبر .....بوی عنبر....  ماه رخ اکبر...... گهواره اصغر.......کرب و بلا

بغض آب و بغض آب ....و فرات بی تاب و اشک های رباب و.... کرب وبلا

تو ذکر محراب منی ..... تو مهر و مهتاب منی

تو باده و ساغر من.... تو مستی ناب منی

بی تو دلم آروم نمی گیره

کبوتر دل بی تو می میره

امشب که مست باده ی نابم

مشتاق دیدار تو مهتابم

---------------------------

شنیده اید که :

خوشتر آن باشد که وصف دلبران

گفته آید در حدیث دیگران

چندروزی است که هر از گاهی چند صفحه ای

از کتاب"امام حسین و ایران" که کورت فریشلر آلمانی آن را نوشته

 و آقای ذبیح الله منصوری آن را ترجمه کرده است میخوانم

وصف احساسی همراه با غرور و اشک و بغض بسیار سخت است

وقت کردید نگاهی به این کتاب بیندازید

تا بدانید منظورم چیست

نگاه یک غیر مسلمان به رابطه ما ایرانیان و امام حسین علیه السلام جالب است

------------------------

این هم عکس یکی از سربازان امام حسین علیه السلام

شهید رستم سوادی

انشا الله به زودی مطلب مربوط به عکس را هم برایم می فرستند می گذارم کنار عکس

دلم نیامد تا آن موقع صبر کنم و شما را در زیارت چهره نورانی یک شهید مخلص شریک نکنم

 

 

رستم از بچه های خیلی مخلص و در عین حال بامزه و شاد محله بود

اردوی مشهد سال ۶۴ توی اردوگاه یه ملافه پیدا کرده بود و بسته بود سرش

و با یک عبا شده بود ملبس

اصل قضیه و چگونگی شهادتش را به زودی با قلم یکی از نزدیک ترین دوستانش برایتان خواهم نوشت

انشا الله

شادی روح زیبایش مشامتان را با صلواتی خوشبو کنید

اللهم صل علی محمد و آل محمد

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 18 دی1386 و ساعت 8:56 قبل از ظهر |

چشم به زودی می نویسم

شرمنده

تسلیمی بهتر از این پیدا نکردم

این تسلیم بهتره گویا

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 13 دی1386 و ساعت 10:7 قبل از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

چون بنده به صدق بسم الله بگوید، بر هر چه خواند راست آید و آن چه خواهد یابد

خدایا! نسیمی از باغ دوست دمید، دل را فدا کردیم

بویی از خزینه دوستی یافتیم به پادشاهی بر سر عالم ندا کردیم

برقی از مشرق حقیقت تافت آب گل کم انگاشتیم

الهی !

هر شادی که بی توست اندوه است

هر منزلی که نه در راه توست زندان است

هر دل که نه ر طلب توست ویران است

یک نفس با تو به دو گیتی ارزان است

یک دیدار از تو به هزار جان رایگان است

تفسیر عرفانی قرآن مجید خواجه عبدالله انصاری

------------------------------------------

این خاطره را برادر عزیزم آقای حسین پور برایم فرستاده اند.

خشوع نماز شهيد نادري  براي من لذ ت زيادي داشت

با شهيد نادري در تربيت معلم شهيد باهنر تهران هم دوره بوديم

او اهل اراك بود. دو دوست ديگر هم داشت، يكي به نام  حاتمي و ديگري
غياثي پور كه تازه شهيد شده و از جمع ما سفر كرده بود

 صميميت عجيبي بين من و نادري برقراربود

اوبا اخلاص خود مرا به عالم ملكوت نزديك  مي كرد.

وقتي به نماز مي ايستاد تمام وجودم را متوجه خود مي ساخت

من از نماز نادري لذت بسيار زيادي مي بردم !!

آخه او نماز مي خواند و روح من پرواز مي كرد،اي كاش مي توانستم يك بار مثل او به نماز بايستم.

ایستاده از راست: عسگر حسین پور- محمد بهشتی و شهید نادری

نشسته ازراست:يدالله محمدي -همكلاسيمان كه اهل سيستان بودند.

 

روزي در خوابگاه، هم كلاسی ها دور هم جمع و مشغول گپ دوستانه بودند. شهيدنادري هم مشغول نماز بود، مثل هميشه تمام توجه من به نماز او بود

خشوع نمازش گپ دوستانه آن جمع را عوض كرد

 يكي ازدوستان گفت :

اين دوست شما (نادري) گويا مشكلي دارد؟

 خيلي ناراحت است و...

من كه خبر داشتم آرام گفتم :

مشكلي ندارد ... صبر كن .... معلوم خواهد شد.

وقتي نمازش تمام شد و به جمع ما پيوست كاملا شاد و خندان بود!!

طوري كه همه تعجب مي كردند. نه تنها نماز نادری، بلكه تمام كارهايش چنين بود، شركت مداوم در دعاي كميل مسجد مهديه تهران

 

(انشا الله در بهشت با هم این طوری دست به گردن هم بیندازید)

حضور مداوم شب هاي جمعه درجمكران و...كه البته مرا هم با خود مي كشاند.

من بعد از فارغ التحصيلي به جبهه اعزام شدم

چند ماه بعد يكي از همكلاسی ها را در تيپ ذوالفقار لشكر عاشورا ديدم

 از ايشان سراغ نادری را گرفتم، جواب داد كه نادري و حاتمي هر دو در عمليات كربلاي چهار غواص بودند و شهيد شدند. تمام وجودم را غم گرفت .

نادري جان!

  آخه مگر قرارنبود همه جا مرا هم با خودت ببري ؟!؟

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 26 آذر1386 و ساعت 1:30 بعد از ظهر |

سلاااااااااااااااااام

و

عیدتان مبارک

این گل رز زیبا

 

و این گل درخت پر زیبا

تقدیم به همه عاشقان امام مهربانمان و خواهر کریمه ایشان

این هم دو  کبوتر حرم امام رضا علیه السلام

شهید صابر باقری و شهید اسماعیل بپایی

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 1 آذر1386 و ساعت 9:4 قبل از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام بر همه عزیزانی که این مدت نتوانستم عرض ادب کنم ولی بزرگواری می کردند و سر می زدند و کامنت می گذاشتند

به زودی دوباره به خواست خدا شروع می کنم می نویسم

مدتی به شدت درگیر کار بودم

الان یه کم سرم خلوت شده

گرچه بعید دوباره شلوغ نشه

به هر حال خوشحالم دوباره می تونم بنویسم

از برادر عزیزم عسگر دوشکاچی متشکرم این مدت در اداره وبلاگ کمکم کرده

حالا نقدا این رو داشته باشید تا بعد

البته گرچه شاید تناسبی با موضوعات وبلاگ نداشته باشه

-----------------

خسته و کوفته داشتیم با سعید می رفتیم خونه

از صبح سر پا بودم

دیدم این دختر پسر هم چین بدجوری دارن با هم حرف می زنن

از اون ایستادن های همیشگی که می بینیم نبود

(یعنی اونایی که فکر می کنن کسی نمیدونه اینا دارن چی به هم میگن

خب همکلاسیشه داره جزوه می گیره لابد  )

گفتم سعید اینا انگار مشکلی دارن ها!!

گفت بابا تو چیکاره ای بیا بریم خونه

گفتم خب راست میگه من فضول مردم هستم

نشستیم توی ماشین هنوز از پارکینگ دور نشده بودیم

دیدم پسره دستت دختره رو گرفته داره کشون کشون می بره

گفتم نگه دار ببینیم چی شد

تا ما برسیم نامرد چنان زیر پای حیوونکی دختره زد

...

حالم بد میشه دوباره بنویسم

تا ما برسیم پسره فرار کرد

رسیدیم بالای سرش خونین و خاکی 

بردیم اش اورژانس و ...

....

بدتر از همه این که بعد معلوم شد زن و شوهر هستند

بسه دیگه برای امروز

کاشکی اینا رو نمی نوشتم اصلا

ها؟

یا حق

 

 

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 29 آبان1386 و ساعت 1:53 بعد از ظهر |

آصف۱۳ساله ودوغواص دشمن

 

سال۱۳۶۵بااعزام سپاهيان حضرت مهدي(عج)دوباره توفيق دركناررزمندگان مخصوصا

شهيدپرويز رحيم زاده نصيب مان شد.اين بارآصف راهم داشتيم. خيلي خندان

وشوخ طبع بود، سالها در جبهه بود وقبل از ۱۳سالگي پا

 به جبهه گذاشته وتازه خدمت سربازيش را شروع كرده بود.شهيد رحيم زاده

ازشجاعت ونترسي اوچنين نقل ميكرد :

 من وآصف درعمليات خيبر  درگردان حضرت علي اصغر بوديم بعدازعمليات

 وفتح منطقه در داخل خاك عراق ، پدافند

كناردجله را بعهده داشتيم.شبها به خاطرجلوگيري ازخطرات

غواصان دشمن نگهبانان دو نفر مي ايستادند.ولي آصف ۱۳ ساله تنهايي مي ايستاد

واصلا هم نمي ترسيد.يكي از شبها ساعت ۲ بعد از نيمه شب 

بود كه صداي رگبار آصف  همه را بيدار كرد،وسراسيمه و به سرعت به  كمك آصف

رفتيم و موضع گرفتيم  همه چيز تمام شده بود. آصف سالم ودو غواص

دشمن سوراخ سوراخ شده بودند.

جريان از اين قرار بود كه:آصف از صداي خش خش  ني ها،قطع شدن 

صداي قورباغه ها ، حركت ريز امواج آب و...حضور قطعي غواصان را

متوجه شده وبدون ترس ودلهره تصميم ميگيرد دستگيرشان كند.كلاه آهني خود را

روي سنگر گذاشته وچند متر آنطرف تر موضع ميگيرد، غواصان نيز از

آب بيرون آمده وخيال ميكنند نگهبان به ديواره سنگر تكيه داده وخوابيده است هر

كدام از يك طرف جهت بريدن سر نگهبان با سيم مخصوص به

سنگر آصف نزديك ميشوند در اين حال صداي ايست آصف به زبان عربي( قف)غواصان

را در جاي خود ميخكوب ميكند.از طرفي آصف تنها بود وتوانايي

بستن دستهاي ايندو را نداشت وعربي را هم خوب نميدانست از طرف ديگر غواصان

از صداي آصف متوجه ميشوند كه نگهبان كم سن و سال است، قصد فرار ميكنند

برميگردند كه به آب بپرند این بار با رگبار آتشين آصف  بر زمين  مي افتند.

آصف وقتي به گريه افتاد كه فرمانده تاسف ميخوردوومي گفت:  كاش

مي توانستيم زنده بگيريم خيلي به درد ميخورد اطلاعات ايندو چون

غواصان نيروهاي اطلاعات وعمليات هستند. 

تازه كسي مگه كسي  ميتوانست  جلو  گريه آصف را بگيرد

اوبدليل اينكه نتوانسته بود نيروهاي اطلاعاتي دشمن را دستگير كند تا از اونها

اطلاعات مفيدي گرفته شود خيلي ناراحت بود.

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 10 آبان1386 و ساعت 5:15 قبل از ظهر |

نامه ی یک جانباز به هم رزم اش

------------------

بسم الله الرحمن الرحیم

نمی دانم از تو بگویم یا از خودم! نه به این خاطر که هر دو یکسانیم

بلکه از این جهت است که خوبی های تو و یاد تو درد من است

چه می گویم؟ ! چه دردی ؟ چه یادی؟! ....

سال ها گذشت و من دورتر شدم، ... عهد شکستم و شما وفا کردید و ...

خلاصه قرار شد قطره از دریا و خاک از آسمان بگوید !  چه بگویم ؟

خدایا ! در آن چه گذشت اخلاص نمی بینم،

خودت به شرف آن ها اخلاص ببخش!

مرا بردار ! اگر حرفی هست مال آن هاست ، من نیستم

خدایا ! خودت به فریادم برس

منصور واسطه هدایت من شد، هدایت اش کن!

بار الها! یک هفته فرصت داد تا از حمید بنویسم، و من نادان، با خوش خیالی

به دنبال فرصت و حالی، غافل از این که زیادی خوش بین ام ...

حال بدون عمل! ایمان بدون توبه! اخلاص بدون تقوا! ... و ....

 

کالرامی بلا وتر (مثل تیرانداز بدون تیر)

خدایا فقط حرف است که می زنم ... عملی نیست

توفیق بده !  اخلاص بده! عمل بده!

نمی دانم باید بنویسم یا نه؟!!

گرچه عقل بی احساس ام خالی از حرف نیست

اما، دل مشتاقم شرمنده است

خدایا! رحم کن، الهی و ربی من لی غیرک

دیشب دعای کمیلی خواندیم، توفیق دادی، اشک دادی، ...  سپاسگزارم

منصور سراغ نوشته را می گیرد و من به آخرین روز و لحظه حواله اش داده ام

امروز روز وعده است، جمعه 31/4/79، نوزدهم ربیع الثانی

یاد 19 دی سال 65 به خیر! – آغاز عملیات کربلای 5-

دیروز به یاد یکی از شهدا افتادم، بیشتر از 40 سال داشت

در گردان رسم بود وقتی ایه شریفه " ان الله و ملائکه یصلون .... "

 به یا ایهالذین آمنو می رسید همه بچه ها با هم می گفتند :

لبیک

 و بعد از آن مکبر بقیه آیه را می خواند و همه صلوات می فرستادند

این شهید نمی توانست لبیک بگوید چون خود را لایق کلمه مومن نمی دانست

خدایا ! چه کردی؟ و چه کسانی را برگزیدی و بردی؟

منصور جان ! نه فرصتی است و نه اخلاصی

فعلا از بیان احساسم نسبت به خودت می گذرم ... تا فرصتی دیگر

اما از حمید می گویم

خدایا ! خودت بگو

حمید همه چیز من بود، دوست داشتم او باشم، پیش او باشم

غیر او نباشم

دوست داشتم به جای من تصمیم بگیرد

دوست داشتم نفس کشیدنم را از او اجازه بگیرم

پس از اولین مرحله بیت المقدس 2 که تمام تلاش اش را کرده بود و

علیرغم سختی کار این مرحله توانسته بود نیروهای اش را پای کار برساند

گرچه از کل گروهان شاید فقط سی نفر به آن جا رسیده بودند

ولی خودش و معاون هایش پشت بی سیم اعلام آمادگی می کردند

حاج مصطفی هم اصرار به پیشروی... تا این که نمی دانم چطور شد برگشتند

توی چادر موقعیت رفتم و پیش اش نشستم

انگار مرتکب بزرگ ترین گناهان شده بود

از وجود اش شرم داشت و برای ادامه عملیات لحظه شماری می کرد

تا این که مجددا عازم شدند

لحظه خداحافظی انگشترم را بهش دادم

حمید هم خودکار آنتن اش را به من داد و " خندید"

نمی دانستم این آخرین دیدارمان است ولی با هر کار اش قلبم می فشرد ...

............

.....

.

بچه ها برگشتند .... ولی از حمید و علی خبری نبود!

 پرس و جو هم فایده ای نداشت

محمد پناهی آزاد گفت :

حسن آقا بیرامی آن ها را دیده است که زخمی شده اند

رفتم دنبال حسن آقا و پیدایش کردم، گفت :

حمید که زخمی شد، هر کاری کردم نگذاشت بیارمش عقب و گفت، برو نیرو بیاور

من هم آمدم دنبال نیرو ولی ....

بعدها رفتم و کریم را در بیمارستان دیدم کریم گفت:

من قبل از حمید و علی زخمی شدم ولی هر چی صبر کردم دیدم نه بابا از شهادت خبری نیست!

ناچار برگشتم عقب توی راه به حمید و علی برخوردم ... حمید سلام رسوند . . .

این آخرین فردی بود که سلامی چو بوی خوش آشنایی آورد

و خودش هم بعد به سلام رسان ملحق شد

.

..

...

چهار سال بعد ...

بقایای پیکر حمید را آوردند و دفن کردند، افسوس خوردم

چون از من خواسته بود وصیت نامه اش را در مراسم تشییع بخوانم ولی ...

سال 69 که اسرا آزاد شدند مثل یتیمی امیدوار،

سراغ همه کاروان ها و حتی هلال احمر رفتم

ولی ... اسم و رسمی از او نبود

***********

منصور عزیز! می خواهم در وعده ام تعجیل کنم

نمی دانم این گفتن، توفیق ام را سلب می کند یا نه! ولی ... امیدوارم

مثل حمید می گویم و اهل اغراق نیستم.

آن زمان شخصیت جالبی برایم بودی

کارهایت، ورزش ات، غلط هایت! و ...

ولی مهر حمید همه را زیر ابر برده بود

اینک با گذشت 13 سال و وضع اسفبار من

تو واسطه شدی! و چه واسطه ای و چه وقتی!! ...

خدایا! مرا حذف کن و خودت بنویس

ناصر جان!

چنان طراوتی و چنان حیاتی یافتم که شاید خودش چیزی نباشد

 ولی در قیاس با گذشته ام " همه چیز" است

و تو واسطه این " فیض " بودی

تو را به روح حمید و صابر !

مگذار از این فیض محروم شویم

خودت را بپا ! ما را هم بپا!

من این کلمات را عقد اخوتی بین خود و شما می دانم

همان عقدی که نطفه اش 14 سال پیش در دشت دزفول بسته شد

و حالا بار می دهد

عجب عقدی! عجب اخوتی ! و عجب برکتی!

تو را به مولود سیزده رجب و به حرمت 14 معصوم قسم می دهم

دست مرا هم بگیر و ... تعجب مکن!

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد

ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

با این که نمی خواهم این حالت بی خودی را رها کنم

ولی معذورم بدار!

رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار

دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود

....

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید

دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می کرد

والسلام – رضا

تهران- 31/4/79

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 8 مهر1386 و ساعت 3:54 بعد از ظهر |

نهايت ايمان درشدت فقر تاشهادت

شهيداكبر خليفه زاده :

 

او در روستاي بالقچي شهرستان نقده در خانواده اي بسيار فقير و مذهبي  بدنيا آمد. از اوايل  كودكي  در حين  تحصيل  براي  امرار معاش  و كمك به تامين هزينه زندگي  شديدا كار  مي كرد. بعدها  مادر را از دست داد  و پدر پيرش  از كار افتاده تر شد و تامين  هزينه  زندگي و نگهداري از خواهر نابينا و برادرانش و بقيه را به عهده گرفت. با اين حال به فقرا  نيز  كمك مي كرد. خدايا انسان چقدر بايد باقناعت زندگي كند كه بتواند با اين وضعيت به فقرا نيز كمك كند؟ خدايا اجر و ثواب داشتن ايمان  كامل در فقر در همان حال كمك به نيازمندان ، چيست؟

 او با اين وضع بسيار شاكر درگاه  خداوند هم  بود. 

او در سنين  نوجواني مرجع حل اختلاف مردم روستايشان   بود ، مردم  نيز  بمنزله  ريش  سفيد  قبولش  داشتند بطوري كه  بارها  اختلافات  مردم  روستا  را  حل كرده  بود . يك بار هم   مشكل بزرگ  يك قتل را حل كرد . خدايا  به دوستان  نزديكت  چه حكمتي داده اي ؟ او  جهت حل مشكل  نيازمندان  مداوم  به مسئولين  ادارات  مختلف  مراجعه می کرد. وقتي  نظام  جمهوري  اسلامي برپا شد سريعا به صف  سپاه  پاسدارن  پيوست ، در سخت ترين  نقاط  مثل كردستان ، قطور ، نقده ، جنوب ، خدمت  صادقانه داشت . وقتي  به  مرخصي  مي  آمد مشغول  ساخت  خانه  برای رزمندگاني كه در  جبهه  حضور داشتند  مي شد . برادرش  علي  ميگويد  شب ها  با  چراغ  موتور گازي  خودش  اين كار  را  مي كرد . و  مداوم  مي گفت:   

 

بار خدايا  خود خجل  هستم  در  مقابل  تو و در  مقابل  ائمه   معصومين  و در  مقابل  حضرت  ولی  عصر (ع ( و در  مقابل  خانواده های محترم و معزز  شهداء و مفقودین و مجروحین  و  اسراي  این مملكت الهی . آري  آنان حق بزرگی بر گردن  بنده  و تمام  مسلمین جهان  دارند  ولی تا  کنون  بنده  خود را  اصلاح  نكرده  و در حق آنان  انجام  وظیفه ای ننموده ام . بار  خدا يا  به  بنده  حركتي بده  تا از  این  به  بعد خد متگذار  صادق  برای  نظام   جمهوری   اسلامی  باشم   باز هم  ميخو اهم خدایا  نجاتم  بده ، نجاتم  بده ، ای سبحان  نجاتم  بده  .

 

از  آثار  شهید که  فقط نوشته اي از  دست خط

او با قی است در  تاریخ 25/9/65

با خود خلوت  کرده  می   نویسد :

 

 

بسم ا... الرحمن الرحیم

بار  خدا يا  در  این  مقطع  از  دوران  مرا نجات  بده.  و  نکته  امیدم  را  قطع  نکن  چون  تو  بخشنده  و  مهربان  هستی  و  ستار  لعیوبی ، با  این همه  گناهان  که از  کوههای سر  به  فلك کشیده  بنده ضعیف انجام داده و  بر دوش  خود  احساس  می کنم  و  خود  را  در  مهلکه  غرق  نموده ام  و  از  تو  یاری  می طلبم  ای یاور  کشتی  شكسته  گان  ای  معبود  من    .  .   .   و ، ای  معشوق  من  و  ،ای  هستی   بخش  ای  قادر  ای   منان ، ا ی  آفريننده  انس ، و  جن ، ای  آرام  بخش  قلبها  به  فریادم  برس  در  حال  نابودی  هستم  نجاتم  بده  تو  را  قسم  ميدهم  به  حرمت  شهیدان  کربلاء  و   شهيدان  کربلای  ایران : چرا که  آنان  در راه  دین  تو  از  جان  و مال  گذشتند .

در يادداشتهايش  هايش  مي نويسد :

 

هر  چه  یابی جز  هوا  آن دین  بود، در جان  نگار

هر چه بینی جز  خدا  آن  بت  بود  در هم شكن

ای  خدای  بزرگ خودت يك  لحظه  نظرت  را از  بندگان  ضعیفت  همچون  من  بر ندار، نکند  که  لطف  نظرت  را  از  بنده  گان  خود  قطع  کنی  قطع  امید  از  تو  نمی کنم  ای  هادی  من  و  خا لق  تمام  موجودات  هفت  آسمان .                    

 

چكيده اي از گفتار شهيد قبل از شهادت به خانواده

 

(برادرش) كه او را چون فرزندش تربيت و

بزرگ كرده  است :

 

از  آن روز  بترسید که  هیچ کس  به جای دیگری مجازات   نمیشود و شفاعتی پذیرفته نمی شود ، نه هدیه ای و نه  رشوه ای. 

چون   به  گناه  آتش دوزخ  برسند گوش و چشم  و  پوست  تن   آنها بر  ضد آنها  گوا هی  میدهد

موقع اعزام:

 

شهید  زیر  لب حرفهايی  را  زمزمه می کرد  وقتی از   شهید  پرسیدم  زیر  لب  چه  میگويی ؟  ايشان  دوباره  تکرا ر کرد ، من حرف او  را  به  این  مضمون  ميگويم :  ای  آتش  بسوزانید این صورت و جسم  مرا ، و  مرا  با  عذاب  آتش  که  قابل  قیاس   نیست  آشنا  کنید.بنده  گفتم  که  اکبر  تا  به  حا ل  از این  حرفها  نداشتیم  و  اين  نیز  اولین  با ر  تو  نیست  كه به  جبهه  مي روي ، این  کار  چندین  و  چند  سا له  توست  چرا  بچه  ها  را  می  ترسانی  با  لحنی  دلنشین در حا لی  که  از شدت  گرمای  تنور   عشق ، عرق  روی  پیشانی  او  نشسته  و  سرخي  خون   کاملا  در  چهره اش  نمايان  بود  رو  به  من کرد  و  و با   مهربانی  به  من  گفت :  ( اصلا   ترسی  در  کار  نیست  اين    آخرین  بار  است  وقتش  است  که  نان  در  تنور داغ  عشق  بپزم ،  بنده   حتما  شهید  خواهم  شد . )  من  نیز  حرفهای  شهید را به شوخی گرفتم  و  گفتم  خوب شهید  هم  شدی  بهتر  ،   ما  را  می تر سانی . و  در  این  میان  همسرش  گفت  اکبر جان حرفهای  خوب  بزن  چرا  از  جدايی  حرف  می زنی .  اكبر در  جوابش  بسیار جدی  ولی  پر  از  لطف  و  مهرباني  گفت :  راست  می گویم   و  اين  نان  پخته  شده در  تنور عشق الهي حتی قسمت  مراسم  عزایم  نیز  خواهد  شد . و  دیگر  در  مقا بل  حرف  او  حرفی  نیاوردیم  البته  آن  روز  ما  آن  حرفها  را  به  شوخی  گرفته  بودیم  و  بس .  شهيد  اكبر  چون  ميدانست  كه  چه  راهي  را  در  پيش  گرفته  است   لذا  از  تمام  فا ميل  و  دوستان  و  آشنايان  حلا ليت  مي طلبيد  و نيز  عکس  یادگاری  به آنان  داده  بود  و  به  آنها  می گفته  که  من  بر نمی  گردم  این  عکس  را  از  من  به  یادگار  داشته  با شید .

و  در  آخرین  باري  آمده  بود  من می  دانستم  که  مرخصی  اضطراری  دارد  به  شهيد  گفتم  که  لشكر  فعلا  به   شما   نیازی  ندارد  و  می  توانی  مرخصی  خود  را  تمدید  کنی . در  جواب  گفت :  که  نه  علی جان  با  من  کاری  نداشته  باش  و  بگذار  بروم ،  مرا  خواسته اند  باید  بروم .واضح  بود  شهید  قبلا  خو د  را آماده  کرده  و  این   خود  سازی  از  سالهای  قبل  شروع   شده  بود .

ازوصاياي شهيد:

برادران گرامي:

اولين  وصيت  من  به  شما  اين   است  كه  دين  خدا  را  ياري  كنيد  كه  نصرت  و  پيروزي  و  فتح  نهائي  انشاا . . .  نزديك  است  و   رهبرم   آن   پير   جماران   هر  چه  گفت  به  آن  عمل  كنيد  و  او   را  تنها  نگذاريد و  مانند  اهل  كوفه  نباشيد  بار  خدايا  به رهبر م   طول   عمر عطا ،  تا  ظهور   آقا  امام   زمان  عنايت  بفرما  تا   امانت  بزرگ  را  به  امام  زمان  عج ا. . .  تحويل  بنمايد

خواهران گرامييم :

اگر  شهادت  نصيب  من  شد  براي   من  گريه  نكنيد شا يسته  است ، به  نعش  بي  سر  حسين   ( ع ) گريه  كنيد ، به بدن  بي دست حضرت  ابوالفضل  العباس  سقاي  يتيمان  گريه  كنيد  به  نعش  پاره   پاره  شده  علي  اكبر .  و  صبر  استقامت   كنيد  و   خصوصا  حجاب  اسلامي  را  رعايت  كنيد  و  شما  را  سفارش  ميكنم  كه  او  امر  بزرگ  خانواده  خود   اطاعت  نمائيد .

اكبر  در  تاريخ  18/1/66  در شلمچه  شهيد  شد

، روحش  شاد  و  ياد ش  گرامي  و  پر  رهرو  باد .

جهت   شادي  روح  شهدا  صلوات

-----------------------------------

زحمت این پست را هم برادر عزیزم عسگر کشیده است.

اجر اش با خود شهید خلیفه زاده انشا الله

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 22 شهریور1386 و ساعت 4:16 بعد از ظهر |

سلام

لحظه ها مين گذاري شده اند

تا دنيا دنياست

شيطان دست بردار نيست

لحظه ها مين گذاري شده اند

نه هيچ مصيبتي آخرين مصيبت است و نه هيچ شيطنتي آخرين شيطنت!

جنگ انتها ندارد :

گلوله باران شيطان را مگر نمي شنويد؟!

ادبيات مقاومت – به نام هر كه باشد- صفحه نيست، صحنه است

و صحنه يكي بيش نيست.

قلم هاي جبهه و جنگ معصومانه ترين قلم هاي روزگار ماست

تكليف فرهنگي جبهه و جنگ را با همين گفتن ها و نوشتن ها روشن مي بايد كرد

اين قلم هاي مقاومت

خاكريز فرهنگي جبهه و جنگ است

و تكليف آن عين تلكيف خواهر در برابر برادر روشن

تكليف زينب در برابر حسين

دردها را نميشود ننوشت:

بي تفاوتي تكثير بي دردي است!

دردي را، كه بتوان از سر باز كرد،  درد نيست

كار دشمن هميشگي است

اگر كاري نكنيم سر قفلي شيطان لحظه به لحظه گران تر مي شود

از سر تفنن نمي شود به جايي رسيد

درد جدي است

درمان را هم نمي شود سرسري گرفت

همين حالا هم دير است

با اندكي تخلص از كتاب از اقليم خويشتن اثر ابوالقاسم حسينجاني


دوستان عزیز این روزها بیشتر اینجا هستم نقد سزار برای دوستانی که توصیه کرده اند نقد را ادامه ندهیم توضیح خواهم داد. انشا الله اگر عمری بود.

ورود برادر عزیزم آقای مهندس عسگر حسین پور را به جمع وبلاگ نویسان خوش آمد می گویم

نورایثار

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در جمعه 9 شهریور1386 و ساعت 7:20 بعد از ظهر |

سلام بر همه ی پدران و مادران شهدا

امروز یه ذره از احساس پدر شهید صابر باقری را درک کردم

این پیرمرد بارک اندام و ارام پدر دو شهید و یک جانباز است

صابر من امروز رفت آموزش غواصی بسیج دانشجویی

صبح عین او دوران خودم لباس پوشید چفیه اش را برداشت

ساک اش را بست با مادرش تا در دانشکده رفتیم از زیر قرآن رد اش کردم

به زحمت خودم را نگه داشتم که اشک به چشمم نیاید

فدای دل همه پدران شهدا

عجب دلی می خواهد

صابر من می رود جای امن و امان

ولی آن ها جگر گوشه هایشان را فرستادند جایی که احتمال برگشتن بسیار کم بود

در گوشش گفتم : بابا قران ات را برداشته ای؟

گفت : صحیفه ام را هم بر داشته ام

آرام شدم.

برای جبران اذیتی که دیروز شدید امروز از آرشیوم مطلبی از بچه های غواص را هدیه حضورتان می کنم

دعایی می کنم شما با دل های پاکیتان آمین بگویید تا مستجاب شود انشاالله

خدایا !

به همه جوان های ما که دوست دار شهدا هستند و به صابر من خلوصی همانند اخلاص و معنویت بچه های غواص گردان حضرت ولی عصر لشکر عاشورا عنایت کن

شادی روح شهدای غواص- شهید صابر باقری و شهید مرتضی میلانی صلواتی هدیه کنید.

اللهم صل علی محمد و آل محمد

و بساط بحث در مورد وبلاگ سزار را به پیشنهاد نوای دل به این آدرس می برم

نقد وبلاگ 

البته باز به توصیه مهاجر سبز-نوای دل و خانم قهرمانی لحن نوشته ام را عوض کرده ام.

------------------------------------------

توضیح این که : این مطلب از خودم نیست و خاطره یکی از بچه هاست

حدیث شلمچه 3

بسم الله الرحمن الرحیم

ان الذین امنو و عملوالصالحات یهدیهم ربهم بایمانهم

9- یونس

بچه ها چهره نورانی داشتند و آدم از دیدنشان سیر نمی شد. وقتی که لباس غواصی را به تن
می کردند همه احساس عجیبی پیدا می کردند.

این همه از لباس دامادی تعریف می کنند ولی جذبه این لباس آن را مسخره می گرفت.

 تعدادی از برادران روی سد خاکی قرآن می خواندند چه صحنه جالبی !

گویی صحنه محشر است و این ها منتظر عبور از پل صراط

خود را قطره ای ناچیز می دانستم در کنار دریای متلاطم بسیجیان و دلاور مردان نبرد حق

از اینکه همگام آنان بودم احساس آرامش می کردم

با آبی که دشمن زبون در دشت و بیابان رها کرده بود وضو گرفته و نماز مغرب را در کنار سد شروع کردم چه صفایی داشت نماز آن شب.

 وقتی میخواندم الحمدلله رب العالمین وه که چه عظمتی.

مالک یوم الدین ... چه تواضعی.....ایاک نعبد و ایاک نستعین ... چه عشقی، ای خدا

....

شام آوردند شامی بی ریا و باصفا که شاید برای عده ای آخرین شام بود

تعدادی از بچه ها صورتهایشان را به خاک چسبانده بودند

 گریه می کردند و از خدا کمک می خواستند

بریده از همه خاکیان و پیوسته به هستی بخش مطلق

لحظه های جدایی فرا می رسید

در آن مهتاب روشن به دستور فرمانده به آب زدیم

گویی پاها را در آئینه فرو می بردیم

صدای شالاپ شالاپ شروع شد.

فرمانده گروهان : هیس چه خبره ، استخر که نیست عملیاته !

هوا مسبتا سرد بود و باد خنکی می وزید بدنم یخ کرده بود اما دلم توی سینه گرم بود

همچنان در حرکت بودیم آب گاهی زیر زانو و گاهی بالاتر.

علی گفت : بایستید تا بقیه بچه ها برسند و ستون قطع نشود.

نشستیم توی آب تا ستون خودش را به ما رساند و راه افتادیم.

از نقطه رهایی – اسکله شهید باکری تا منطقه خشکی پنج ضلعی حدود دو کیلومتر راه بود.

سعی می کردیم تا قدم ها را آهسته برداریم تا سر و صدا ایجاد نشود.

گاه گاهی منوری از طرف دشمن به آسمان پرتاب می شد

 چتر خود را باز می کرد به طرف زمین می آمد.

در مسیر پاهایمان به سیم های خاردار گیر می کرد.

بعد از عملیات رمضان دشمن در این منطقه علاوه بر مین گذاری و کشیدن سیم خاردار

آب نیز رها کرده بود و سطح آب را هم با پمپاژ آب طوری نگه می داشت

 که نه به اندازه ای عمیق باشد که بتوان از قایق استفاده کرد

 و نه به قدری کم که خشک شود و نیروی پیاده یا زرهی بتواند از آن عبور کند.

قدم ها روی آب و گل برداشته می شد

 اما تا به زمین برسد از وحشت مین دل آدم می ریخت

 پا را زمین می گذاشتی آرامش نسبی دست می داد

 و دوباره که بر میداشتی دلهره

 راه خیلی طولانی به نظر می آمد.

کم کم به کمین دشمن نزدیک شدیم.

 علی آهسته گفت : بچه ها بنشینید زمین هیچکس صحبت نکند.

پاسگاه کوت سواری را زیر نور مهتاب و منورها قشنگ به چشم می دیدیم

 ( دشمن از این پاسگاه به عنوان کمین استفاده می کرد.    ساعت 5/11 شب بود

کریم در حالی که بجز سر و گردن تمام بدنش توی آب بود کنار ما نشسته بود.

ناگهان گفت : وای به حال من   همه یکه خوردیم       بچه ها !  من نماز نخوانده ام.

علی گفت چرا قبل از اینکه به آب بزنیم نمازت را نخواندی ؟

گفت : رفته بودم قرارگاه مهمات کلت منور بیاورم بکلی یادم رفت

خب زود باش شروع کن دیگه خیلی دیره

حالا توی او گیر و بیر کریم دنبال قبله می گشت

علی درحالی که داشت با بیسیم دستی ور می رفت

 گفت : اینجا باید به هر چهار طرف نماز بخوانی 

لازم هم نیست بلند شوی همانطور نشسته بخوان

....

یاد مسجد محله مان افتادم

 که پس از نماز جماعت امام جماعت مسائل شرعی را می گفت :

 آدم باید در هر کجا که هست با هر شرایطی هست

حتی با تن و لباس ناپاک باید نمازش را بخواند

ایستاده یا خوابیده   در اب و زیر آب

شاید آن روز به فکرم هم خطور نمی کرد که روزگاری برسد

که این حرف ها به حقیقت بپیوندد  اما امشب به چشم خودم دیدم

کریم داشت نمازش را می خواند و ما هم منتظر لحظه موعود بودیم

چشم ها نگران از فردا

ایا خط شکسته خواهد شد ؟

آیا فتح و پیروزی نصیب ملت ستم کشیده خواهد شد ؟

و بعد هر چه که می شود مصلحت الهی در آن است.

همانجا که نشسته بودیم تیربارهای دشمن شروع به شلیک کردند

.............

...........ادامه دارد

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 22 مرداد1386 و ساعت 8:40 قبل از ظهر |

زخم كهنه

سلام بر عزیزانم

چقدر گاهی آدم ها شبیه هم می شوند، قضیه سزار برای من و عده ای دیگر از وبلاگ نويس ها شده است یک زخم کهنه، که گاهی به تلنگری سر باز می کند و آزارمان می دهد. گاهی يك موضوع به قدری تلخ و رنج آور است که حتی پس از گذشت مدت ها هنوز نمی تواني در باره اش حتی حرف بزني. فكر مي كنم حداقل بهتر است برای مدتی هم كه شده براي اين كه آسیب های روحی ناشي از ارتباط با وبلاگ سزار برطرف شود، مانند مسعود و سید محسن و آناهیل و رعنا و بهار و خیلی های دیگر  بی خیال اش شویم و بگذرایم زمان بگذرد – كاش
مي شد مثل نواي دل و باران باشيم که به راحتی می گویند : قضیه ای بوده است و تمام شده است، وبلاگ نويسي آمده شخصيتي ساخته و براي اش داستاني سروده و شماها كه ساده بوده ايد فكر كرديد واقعي است و باورتان شده و براي اش عزا گرفته ايد و مسعود بنده خدا دنبال اسم و آدرس اش زمين و زمان را گشته است ... – مي دانم كه نمي شود و اين زخم كهنه بايد روزي جراحي شود. مسعود وبلاگی را چند وقت پیش باز کرد برای نقد وبلاگ http://www.naghloghol.blogfa.com/که شروع اش از سزار باشد آن قدر ماند تا پسورد اش را گم کرد
. یکی دیگر از بچه ها هم یکی مثل وبلاگ سزار http://www.sezar11.blogfa.com/درست کرد. سید محسن هم اعلام آمادگی کرد، من هم با اين كه برايم بسيار عذاب آور بود مطالبی نوشتم. از بچه هایی که طرفدار جدی سزار هم بودند چیزهایی نوشتند حتی برای شروع قرار شد بحث با یکی از موافقین سزار شروع شود ولی ايشان بعد منصرف شدند. نه این که این آدم ها حرفی برای گفتن نداشتند بلکه شدت بار عاطفی قضیه - که برای آنانی که درگیرش نبودند، ظاهرا، اصلا قابل درک نیست - به قدری زیاد بود که حتی حرف هایی منطقی و در مورد دیدگاه های سزار در مورد زن- عشق- شهید - ولایت فقیه و چه در مباحث نظري و چه در عملكرد سزار ... نيز تحت تاثير قرار مي گرفت. البته از كساني مثل امير عباس و حاج حمید که هر دو رزمنده هستند و از قبل از مخالفان جدي تفكر سزار بود دعوت نشده بود بلكه اينان همه كساني بودند كه به نوعي سزار را كمابيش قبول داشتند و به لحاظ اين كه او احتمالا يك جانباز شيميايي است احترام زيادي براي اش قائل بودند در عين حال مخالفت هاي شديدي را با بخشي از افكار و نحوه عملكرد او داشتند و حاضر بودند كلي از وقت و انرژي خود را صرف اين كار كنند تا ر عين حال كه اين تجربه تلخ براي ديگران تكرار نشود در عين حال سزار را به اشتباهات اش واقف كنند. جالب است يك نفر در اين محيط مجازي هر طوري كه دل اش مي خواهد مي نويسد و رفتار مي كند و اگر اين وسط كسي گفت – نه ببخشيد – خواست بگويد : بالاي چشم شما ابرو است، مي شود شمر ذي الجوشن و دين و ايمان بعضي ها زير اين حرف ها له مي شود و خداوند ستارالعيوب است و سزار تو را به 80 ضربه شلاق هم محكوم مي كند و هر چی که بلد است نثارت می کند یک جوان بیچاره را که خیر سرش میخواسته به بانکی حمله مسلحانه کند و ادای رابین هود را دربیاورد و دستگیر و به حق یا ناحق اعدام شده  می شود شهید و الگوی تمام و کمال سزار که آن را باصدای بلند فریاد می کند و ...

اعتقاد به قيامت هم خوب چيزي است ها، به قول سزار من و او يك قدم به مرگ نزديك تر از شما جوان ها هستیم و تا چشم بر هم بزنيم مرده ايم و بايد جواب پس بدهيم. خدا به داد همه مان برسد انشا الله

----------------------------

مدتي پيش چه روزهاي خوشي داشتم زيارت بانوي مهربان قم و برادر مهربان شان در مشهد چنان روحياتم را ساخته بود كه جز قران هيچ چيز ديگري نمي توانستم گوش كنم اصلا سير نمي شدم يا قران ميخواندم يا قران مي شنيدم – بابايي اين راديوي كوچولوي شما را ساخته اند كه فقط قران داشته باشد يعني همان راديو قران آست!!!!؟؟؟

از همه كساني كه طي اين مدت با حرف هاي من آزرده شده اند حلاليت مي خواهم

باز هم تلاش خواهم كرد فقط از مطالبي بنويسم كه باعث آرامش بيشتر خودم و ديگران شود كه اين جا مي آيند

دخترم خانم قهرمانی! نوشتن از شهدا دست من نیست و هر وقت خودشان اجازه بدهند
می توانم بنویسم. ولی چشم تلاشم را می کنم شاید لیاقت نوشتن پیدا کنم

همین پیدا کردن چند عکس قدیمی و زیارت آن ها و نوشتن چند خطی از شهدا از سر من هم زیادتر است و آن را مایه افتخار خود می دانم و قلم همه بچه های نسل جدید را که از شهدا می نویسند می بوسم و عطر بوی شهدا را از قلم های پاکشان استشمام می کنم گرچه سزار این کار را کلیشه ای کار کردن بداند و کسانی را که این گونه می نویسند مسخره کند گویا خلاقیت در آن است که از گلی و مینا و کلئوپاترا بنویسی و جانبازی شیمیایی درست کنی بعد کلی جوان را پشت سر خودت راه بیندازی در اینترنت عاشق شوی و ازدواج کنی عاشقانه هایت را با بهار بنویسی و این وسط گریزی هم به طلائیه بزنی تا مطالب ات مقبول افتد. و از بهار که خسته شدی بعد هم شهید شوی و مردم را عزادار کنی و بروی در دهاتت http://www.dehaty.blogfa.com/با دیگرانی آشنا شوی - خانمی یا نیلوفر شید مهرhttp://www.kamrann1.blogfa.com/

و با هم در کافی شاپ قهوه بخورید و گپ عاشقانه بزنید http://dehaty.blogfa.com/post-24.aspx

و بهار که روزی همسرت بوده چند ماه از سفر ات به دهات جدید نگذشته در مورد تو این گونه بنویسد تویی که حتی به تلفن هایش هم جواب نمیدهی اين كه اول وبلاگ نوشته باشي عاشقي همين كافي است؟ :

در حال حاضر تماس با مشترک مورد نظر امکان پذیر نمی باشد.

 

چرا ؟

چرا می خواهی عشق ها و دوستی های همه را امتحان کنی ؟

نمی دانم در آن سر پرمشغله ات چه میگذرد !

 

آیندهء خودم را که از تو جدا می کنم ، تجربه ای تلخ و دلتنگی برای تو ، تنها چیزیست که برایم می ماند و پس از آن به ناچار زندگی تازه.

 

اما آیندهء تو را که خودت از همه جدا می کنی، در تنهائی مطلق و بی سرو سامانی و سردرگمی و ملال و اندوه می بینم .

و ما چقدر ساده بودیم که آن وقت نفهمیدیم بهار چه می گوید متن کامل اینجاست:

http://www.baharname.blogfa.com/post-38.aspx

بعد هم که برگشتی انگار نه انگار و دوباره شروع کنی دنبال گلی عشق دوران کودکی ات بگردی او که الان در گوشه ای از این مملکت ناموس کسی است و تو دنبال اش می گردی و از همه کمک میخواهی تا پیدایش کنی و به او که الان احتمالا مادربزرگ هم باشد بگویی من در کودکی عاشق ات بودم. نیلوفر ات را با خود به سرزمین ات بیاوری و دوباره روز از نو و روزی از نو.

خیر سرم خواستم با آن پست کوتاه که با تمام احساسم آن را نوشته بودم از دختران سرزمین ام دفاع کنم مصیبتی را که دیگران و خودم تحمل کردم دیگر بر سر بقيه نیاید. شكر خدا براي بعضي ها موثر بود حتي براي خود سزار خوشحالم كه ديگر از شهدا مي نويسد گرچه بازهم جاي صحبت زياد است. ولي حداقل از بعضي از مباحث مسئله دار صرف نظر كرده است. خواستم كمك اش كنم تا از دنياي خيالي و دروغيني كه براي خود اش و بقيه ساخته بيرون اش بياورم. همين.

از مذمت دروغ نوشتم گرچه بعضی ها اسم اش را چیزهای دیگر می گذارند. آن وقت از طرف نواي دل مي شوم كسي كه خود را مجسمه عدالت مي داند و ديگران را در دادگاه محكوم مي ند و اجازه دفاع نمي دهد و تبعيد هم مي كند. من بدم گيرم همه اين هايي كه گفتيد هس

 قلبم به درد می آید و آتش می گیرم وقتی احساس می کنم باعث آسیب رسیدن به دین و ایمان حتی یک نفر هم شده باشم

می بینید این دمل چرکین دوباره سر باز کرد !!

به قول شمع محفل پروانه ها(پير لاله ها)

نتوان بست زبان اش ز پريشان گويي

آن كه در سينه به جز قلب پريشان اش نيست

شرمنده اگر سر در نياورديد چه مرگم است و چه مي گويم شايد روزي به تفصيل نوشتم


 التماس دعا

يا حق

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 21 مرداد1386 و ساعت 10:10 قبل از ظهر |

سلام

وقتی من رسیدم یک ساعتی می شد که داشتند کار می کردند کارهایی را سپردم و رفتم گوشه ای نشستم و شروع به خواندن مقاله ای کردم. دیدم برادرش نشسته و دست هایش روی سرش گذاشته

رفتم نزدیک تر پرسیدم چی شده ؟ برادرش گفت : حال نداره نمیتونه کار کنه!

دست اش را گرفتم با خودم به سایه ای بردم می گفتم سرم گیج می رود. خیلی لاغر بود و حدود بیست ساله. پرسیدم صبحانه خورده ای ؟ گفت : بله. گفتم چی خوردی ؟ گفت چایی. گفتم : فقط چایی ؟ گفت: بله. نبض اش را گرفتم اصلا انگار قلب نداشت. برایش یک لیوان آب خنک ریختم و رفتم داخل موزه یک لیوان شربت برایش درست کردم آوردم. زنگ زدم خونه گفتم صابر فشار سنج و کمی شیر بیاورد. برادرش داروهایش را نداده بود بخورد. می ترسید سر کار خواب اش ببرد. شکر خدا داروها را آورده بود. آستین اش را که بالا زد از دیدن اون همه بریدگی روی ساعد اش تعجب کردم گفتم این ها رو کی زده گفت : خودم  با تیغ زدم. فشارش را گرفتم ماکزیمم اش ۹ بود. بعد از خوردن نان و شیر داروهای اش را دادم خورد و مثل یک طفل معصوم زیر سایه درخت خواب اش برد.

این ها را نوشتم تا کمی از استرسی که دارم خالی شود.

پست اصلی پایین است بخوانید

شرمنده که این دفعه خیلی طولانی شد.

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 14 مرداد1386 و ساعت 12:13 بعد از ظهر |

یا شهید

این مطلب را دوست و برادر عزیزم آقای مهندس حسین پور فرستاده اند

از دور دست مبارکشان را می بوسم

-------------------------------------------------

سال  61 در دبیرستان  امام خمینی نقده که با دکتر معینی هم همکلاس بودم، با

شهید قاسم ریش سفید آشنا شدم

او از اعضای بسیار فعال، پرکار، و خوش اخلاق بود

و سیمایی معنوی، لبخند دائمی بر لب داشت.

او در روستای امینلوی شهرستان نقده متولد، و در دبیرستان امام دیپلم گرفت

و در رشته پرستاری دانشگاه مشهد قبول شد ولی جبهه را انتخاب کرد.

در تاریخ 29/10/1366به شهادت رسید و مفقودالاثر شد،

 12سال بعد تشییع پیکر مبارک اش شور حسینی عجیبی به دیارمان بخشید.

 

يكي از هم رزمان شهيد ريش سفيد مي گويد :

 

((در جبهه با یک رزمنده از شهرستان نقده همسنگر بودم

او بسیار صمیمی و مهربان بود و در رسیدن به شهادت اشتیاق عجیبی  داشت.

روزی خیلی خندان و خوشحال تر از همیشه پیش من آمد و گفت:

این بار یقین دارم به شهادت می رسم،

دیشب خواب دیدم به جبهه اعزام می شوم

و خواهر و مادرم مرا بدرقه می کنند و دعاهای زیبایی در حق ام می نمایند))

 

شهيد در وصیت نامه اش مي نويسد :

پروردگارا!

 من حاضرم در آتش جهنم بسوزم ولی دلم ازفراغ امام نسوزد

 خدایا رضایم به رضای توست.

 

به گفته امام عزیزمان :

 

شهادت فخر اولیاء است و محو شدن در الله

 

خداوندا !

 این شهادت را از ما قبول درگاه خودت قراربده

و کربلا را به زودی به روی مظلومان بگشای.

 

از شما می خواهم که قدر این نائب حضرت مهدی(عج) را بدانید

 که اطاعت از او واجب شرعی است.

 

مادرم !

 جبهه ای که فرمانده اش امام زمان (عج )باشد نیاز به ما ندارد،

 ولی ما به جبهه نیاز داریم.

 

پدرجان!

شهادت حد نهایی تکامل انسان است.

 -----------------------

سلام بر همه عزیزانم

گاهی بعضی کامنت ها خود یک پست کامل هستند

من پای درس این بچه ها می نشینم

ببینید چقدر خوب به این دنیا نگاه کرده است

گاهی لازم است کسی به من که حسابی از این دنیای مجازی رنجیده ام

 زیبایی های عالم مجازی را هم را یادآوری کند

دخترم متشکرم

حیف خیلی دیر این کامنت را دیدم

شما هم بخوانید

سلام استاد ...
اومده بودم برای پست قبلی که جا موندم نظر بدم که ...
شاید من نباید حرفی بزنم ... چون هر چی بوده گفتم ...

ولی خدمت نوای دل عزیز یه چیزی رو باید بگم ، اینجا میگم تا دوستان دیگه هم بخونن
شناختی که من بهش رسیدم از روی ظاهر نبوده
توی این دنیا، جز افکار و عقایدمون چیز دیگه ای از هم نمی بینیم
غیر از اینه ؟
پس شناختی که از روی فکر و روح و اندیشه ی آدم صورت بگیره، مسلما نمی تونه شناخت سطحی و ظاهری باشه ...

و یه چیزی رو هم خدمت استاد خوبم باید بگم
اینها یه بخشی از عالم مجازی هستن ... یه بخش کوچیکش
یه بخش کوچیک که در مقابل زیباییهای که ما توش قرار داریم اصلا به حساب نمیاد
حس و حال قشنگی که موقع خوندن پستهای شما میاد سراغم ... وقتی دریچه ی ملکوتی سید محسن بزرگوار به روم باز میشه و از نوای ربنا سرمست میشم ... وقتی دغدغه های اجتماعی و مطالب قشنگ آقای واحدی بزرگوار رو می خونم ... آرامشی که وبلاگ یه مسافر به آدم میده ... قدم زدن توی کوچه باغهای بیابان ... خوندن کامنتهای دوستانم ... اینا همشون زیباییهای این دنیایی هستن که بهش میگن مجازی، ولی دنیای حقیقتهاست ...
مهم دیدن و پیدا کردن حقیقته
مهم تشخیص درست حقیقته

خدا نگهدارتون باشه ...
 وب سایت   پست الکترونیک

----------------------------------------

 

سلام برادر مهاجرم


رسالت زینب سلام الله و حضرت زین العابدین این بود که اهداف عاشورا به درستی تبیین شود مبادا که یزیدیان آن را طور دیگری جلوه دهند و انحراف در اذهان مردم ایجاد کنند و به راستی هم که چه نیکو کاروان عاشورا را به مقصد رساندند .....
سید الشهدا که بود چرا به اسم سیدالشهدا نامیده شد ؟

هدف سید الشهدا چه بود ؟


فیلم ها نوشته ها مقالات موسیقی ها و محصولات فرهنگی که دارد به جامعه به عنوان خوراک فرهنگی تزریق می شود (البته با موضوع دفاع مقدس مد نظرم است )غالبا از فحوای حقیقی دفاع مقدس انقلاب و اهداف امام به اندازه چند درجه فاصله گرفته اند و این به زودی یعنی انحراف کامل از صراط مستقیم امام خمینی ...

عدم تمایل جوانان به خرد ورزی و تعمق در اهداف و آرمانهاو تمایل به تسامح و تساهل و سطحی نگری و گرایش به راحت طلبی فکری و عقیدتی آنان را مستعد برای جذب شدن به عقید انحرافی نموده است روحیه نقد و انتقاد مختص مسایل اقتصادی شده و در حوزه فرهنگ فریاد ها تبدیل به نجوا شده .....

متفکرین از جامعه فاصله گرفته اند و خودشان با خودشان و با الفاظی که فقط خودشان می فهمند حرف می زنند ....کجایند شهیدانی که در سنگر ها کتب شهید مطهری می خواندند و مباحثه اعتقادی می کردند ........

دیگر کسی دغدغه کار عمیق فکری و فرهنگی ندارد خوب البته وقتی موضوع مهمی مثل سهمیه بندی بنزین هست و گرانی مسکن و البته انرژی هسته ای و .....

 

چه اهمیت دارد که با بهترین آرمانهای انقلاب چه می شود ؟وقتی داشتم فیلم روز سوم را می دیدم اشک در چشمانم حلقه بسته بود وقتی خیل تانک هایی را می دیدم که فرزندان میهنم را له می کرد و احساسم به شدت درگیر فیلم شده بود ناگهان بارقه ای از اندیشه ذهنم را روشن کرد دفاع ملت مظلوم ایران به خاطر ناموس بود و نبود به خاطر خاک وطن بود و نبود به خاطر عرق ملی بود و نبود ....به خاطر خیلی چیزها بود و نبود ......... بود چون اینها مسایل مهمی است مثل گرانی مسکن مثل سهمیه بندی بنزین و .........و نبود چون اینها همه مسایل حاشیه ای بودند که بر بر اصل اساسی که دین و آرمان جمهوری اسلامی بود متفرع شده بودند

وآن آرمان خمینی کبیر بود :حکومت دین بر مردم یعنی حکومتی بر اساس خواست و رضای پروردگار ......و خیل عظیم جوانانی که این آرمان را دریافت کردند و جانهای عزیزشان را قربانی نه حکومت که دین کردند که حکومت وسیله ای برای نشر گسترش دین بود .... پس لوب و اس اساس آرمان شهدا دین بود .... اسلام عزیز

چیزی که در نوشته ها فیلم ها موسیقی ها و دیگر تراوشات فکری و فرهنگی و هنری دارد به حاشیه می رود تا جاییکه اخیرا حتی در عنوان این هدف در کنار سایر اهداف کم مهری می شود تا جاییکه در بعضی نوشته جات حتی نامی از آن به میان نمی آید نکند که اثر شعاری و کلیشه ای شود اما تا دلتان بخواهد از موضوع عشق به هر عنوان و وسیله ای شده استفاده می شود بلکه تاثیر مثبتی بر گیشه بگذارد
همه چیز باید از طریق این موضوع به خورد ملت برود ........ کاش حداقل عشق شناخته میشد ........

بگذریم ........ روزی هزار بار از خودم می پرسم تو چه کردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

درد می کشم ........دردی استخوان سوز ........دیگر کلام حق خریدار ندارد

مثل چادری که می پوشم و حتی بچه حزب اللهی ها دارند از آن فرار می کنند اما رویشان نمی شود یکباره کنارش بگذارند .........

یکیشان از تو بپرسد هنوز چادر می پوشی ؟ و تو پاسخ بدهی گمانم دفعه بعد بپرسی هنوز نماز می خوانی ..........

تا دلتان بخواهد کلمات و اصطلاحات ترجمه شده غربی حفظ می کنند که در برخورد ها روشنکر به نظر بیایند بی محتوا ........از تفکر کردن فراری و از دین فقط ریشو تسبیح و دعای توسلش را بلدند و راحت هم در دام آدمهایی می افتند که باطل را آراسته اند و یک لباس زیبا از حق تنش کرده اند و در غالب ادبیات و فیلم و ....روانه بازار می کنند ...... درد وقتی شدت می گیرد که در میان این فرهنگ سازان بچه مومن های قافیه باخته سابق را میبینی که احساس می کنند حالا به پختگی رسیده اند و به جامعه نزدیک شده اند ............

دلم برای صدای آتشین مطهری تنگ شده دلم یک آوینی می خواهد که پا به میدان مین گذاری شده بگذارد من که از این میدان مین می ترسم ........ می ترسم که اشتباه کنم و با یک انفجار نابجا نه خودم که دین و اهل آن آسیب ببینند ........

-----------

خواهر مهاجرم

صدایت را آزاد کن تا روزی همانند فریاد آتشین مطهری شود

آوینی در درون توست در بیرون او را مجوی

پای در میدان بگذار و ریز ریز شروع کن

اصول را که شکر بلدی نترس

ترس از اشتباه نباید باعث سکون شود

منتظر نقد شما از فیلم هایی که گفتید هستم

یا حق

------------------------

از نوای دل گرامی به خاطر شرکت در بحث متشکرم

دوست می داشتم که بحث شهیدی که ایشان در آن شرکت فعال داشته اند

 بیشتر باز شود و کم سوادهایی چون من بهره بیشتری ببریم

- شرمنده که من جز در مورد حشرات اطلاعات تخصصی ندارم-

 

و به قول سامی بالاخره شهید کیست؟

یا در تشخیص راه راست از ناراست چه باید کرد

 

زمانی که هر کسی مدعی است که حق با اوست نه با دیگری

آیا صرف تشخیص خود هر کس کافی است؟

و ما در دوران غیبت امام معصوم سر خود رهاییم؟

 

اگر این بحث مطرح شود استفاده خواهیم کرد

آیا به نظر شما می توان فردی را که نیت پاکی داشته

ولی راه اشتباهی را برای رسیدن به هدفی مقدس انتخاب کرده

و جان خود را در این راه از دست داده

به عنوان الگو انتخاب کرد؟

 

یا به کسی که ممکن است در راه درست بوده ولی در نیت اش مشکل داشته آن گونه نگریست؟

 

اولی را نه تنها شهید بلکه الگو انتخاب کرد؟

 

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در شنبه 13 مرداد1386 و ساعت 10:32 قبل از ظهر |

سلام بر همه عزیزانم

شنیده اید که می گویند نگاه کرده به چهره عالم عبادت است؟

نگاه کردن به چهره شهدا چطور؟

راستی امام گفته بودند ؟ 

بسیجیان آیه های قرآنند

چشمتان را بدون شرح به جمال این چند بسیجی روشن کنید

 تا بعد ببینیم خدا چه می خواهد 

از برادر عزیزم عسگر حسین پور برای ارسال عکس ها متشکرم

وجود افرادی چون ایشان در جامعه ما غنیمت و موجب برکت و رحمت خداوند است

از شهید رحیم زاده هم ممنونم که توفیق زیارت چهره زیبایش را نصیبمان کرده است

 

اگر عالم مجازی را بیشتر می خواهید بشناسید اینجا سری بزنید

بازی به آخر رسید

نه همین جا بخوانید راحت تر است

امیدوارم نویسنده وبلاگ راضی باشد

آدمها شبیه تابلوی نقاشی هستن ...

به بعضی از تابلوها باید نزدیک شد ... اونقدر نزدیک که کوچیکترین رقص قلم رو هم دید ...

اونقدر نزدیک که حتی بشه بوی رنگ رو هم حس کرد ... چون با این نزدیکی، در واقع به خودمون می رسیم

می تونیم یه نقشی از وجود خودمون رو توی اون تابلو ببینیم ...

ولی از بعضی از تابلوها باید دوری کرد ...

باید دور شد ...

 

ما آدمها موجودات عجیبی هستیم

تا چیزی رو نشناختیم، به هر دری می زنیم که بشناسیمش

که بدونیم چیه، کیه، از کجا اومده

می خوایم همه ی نقاط ابهام رو برطرف کنیم

نمی خوایم هیچ نقطه ی تاریکی بمونه

دلمون میخواد همه چیز شفاف بشه

صاف ِ صاف ...

وقتی هم شناختیمش دو حالت پیش میاد

یا تصویری که از اون موجود ناشناخته داشتیم، با واقعیتش یکیه

یا ...

و این یای دوم همه ی معادلات رو به هم می ریزه ...

این دنیا، این دنیای به ظاهر مجازی، در واقع میشه گفت دنیای حقیقت هاست

کاری به بعضی وبلاگها و بعضی مطالب صرفا ذهنی خاص ندارم

دنیایی که قصه ی ما توی اون قرار گرفته، دوستانش، همه و همه واقعی هستن ...

شایدم من میخوام اینطوری فکر کنم ...

ولی میدونم که این تصورم اشتباه نیست

چون حسم بهم دروغ نمیگه

تک تک ِ کلماتی که توی وبلاگها می خونم رو لمس می کنم.

حس پشت کامنتهای دوستانم رو می فهمم

و با قلبم میام جلو و احساسم رو منتقل می کنم

 

از اون متنی که گفته بودم دلم می خواد قصه ی ما بهم آرامش بده و ازش آرامش بگیرم تقریبا سه ماه میگذره ...

ولی توی همین سه ماه انگار بیشترین جنجالها درست شدن !

آخرین مورد هم که ...

هنوز نتونستم پیش خودم حلاجیش کنم ...

همه سکوت کردن و سکوت کردیم!

بدون گفتن چیزی ...

بدون رسیدن به جوابی ...

بدون اینکه اصلا بدونیم چی شد که به اینجا کشیده شد و چی شد که سکوت کردیم ...

الان که فکر می کنم می بینم از اولش اشتباه کردیم

قدم اول رو اشتباه برداشتیم

همه مون اسیر خودخواهی یه نفر شدیم

هر طوری که خواستن باهامون بازی کردن

مهره های شطرنجی بودیم که به هر شکلی که دلشون خواست حرکتمون دادن

زمانی هم که خواستن مهره ها رو ریختن بیرون و بازی رو جمع کردن

وقتی هم که خواستن، دوباره مهره ها رو چیدن و از اول !

فکر می کردن هر طوری که دلشون بخواد می تونن ما رو بازی بدن ...

یادتون میاد چقدر سخت بود ؟

یادتون میاد چی کشیدیم ؟

یادتون میاد یه نفر فریاد میزد و شما آرومش می کردین ... یادتون میاد یه نفر بغض می کرد و شما دعوتش می کردین به صبوری ...

یادتونه که ....

با همه ی اون سختی ها ... با همه ی اون جریانات ... بازم توی بازی بودیم ...

دوست داشتیم که باشیم ...

وقتی دوباره تصمیم به چیدن مهره ها شد ... بازم بودیم ...

سعی کردیم بازی قبلی رو فراموش کنیم ...

سخت بود ... ولی مهم این بود که دوباره داریم دور هم جمع میشیم ...

خودم رو میگم ... با دید خوبی به همه چیز نگاه می کردم

همه ی وجودم از خوشحالی این دور هم بودن پر شده بود ...

فکر می کردم اینبار دیگه مثل قبل نیست ...

هنوز نقطه های تاریکی برام وجود داشتن ... ولی حقیقت رو با وجود همه اون نقاط تاریک پذیرفته بودم و دوست داشتم ...

نقاط ابهامی که اگه می خواستم مطرحش کنم کل موضوع زیر سوال می رفت و اصلا دیگه بازی ای شکل نمی گرفت ...

و فکر می کنم اشتباهم همین بود ...

نباید اجازه می دادم این بازی دوباره شروع بشه ...

یا حداقل من دیگه توش شرکت نمی کردم ...

ولی بعضی وقتها احساسات آدمها بر منطقشون غلبه میکنه ...

و همه چیز در احساسی ترین شکل ممکن پیش رفت !!

اما رسیدیم به جایی که دیدیم این بازی با معیارهای ما مطابقت نداره

با ارزشهامون، حرمتهامون، عقایدمون ...

با هیچی جور درنمیاد ...

قبل از اینکه همه چیز شکل دیگه ای به خودش بگیره، بی سر و صدا رفتم ...

من خوب بلد بودم با سه حرکت حریفم رو مات کنم ...

و با حرکت سوم همه چیز رو برای خودم و اون بازی بی قانون تموم کردم ... تموم ِ تموم ...

اما بودند دوستان ریز بین و نکته سنجی که همه چیز رو زیر نظر داشتن ...

و اینبار اونها بی طاقت شدن ...

حق داشتند ...

حقایقی رو می دیدن که شاید من و امثال من نمی دیدیم ...

چون اون حقیقت زشت، پشت پرده ی دروغین زیبایی پنهان شده بود ...

گفتن از حقایق یکجور سختی داشت و نگفتنش هم یکجور ...

ولی کسی فکر نمی کرد گفتنش اینقدر ...

نمی دونم چه کلمه ای به کار ببرم ... آزار بده ... اذیت کنه ... عذاب بده ...

روزهای سختی بودن ... خیلی سخت ...

نمی تونستم بزرگوارانی رو که اینقدر براشون احترام قائل بودم و برام حرمت داشتن اینطوری ببینم ...

نمی دونم چرا اینقدر نگاهم به همه چیز ساده است ... نمی دونم چرا فکر می کنم ...

فقط حس می کردم نباید این جنگ به جاهای باریک کشیده بشه .... می ترسیدم ...

دلم می سوخت ... دلم برای هر دو طرف این جریان می سوخت ...

شرایط خاصی بود ...مصلحت اندیشی باعث شد سکوت کنند و سکوت کردیم ...

ولی من هنوز حلاجی این جریان رو برای خودم تموم نکرده بودم ...

هنوز به آخرش نرسیده بودم ...

توی یه موردی به یکی از این بزرگواران  قولی داده بودم ... با پوزش از ایشون میخوام اینجا بگم که نمی تونم به اون قول عمل کنم ...

چون الان، توی این زمان حس می کنم دیگه به آخرش رسیدم ...

همه چیز رو برای خودم باز کردم ...

و رسیدم به چیزی که اول حرفهام گفته بودم...

تابلوی نقاشی ای که از دور قشنگه ...

وقتی بیاد نزدیک ... بوی رنگش ... خط خطی های زشتش ... طرح های کج و بی شکلش دیده میشه و آزارم میده ...

بعضی وقتها حتی بعضی از تابلوها از دور هم قشنگ نیستن ...

 

بازی شطرنج بازی ِ قشنگیه ...

بعضی وقتها دو نفری که شروع به بازی می کنن نتیجه براشون مهم نیست ... حرکتها دقیق و حساب شده است ... همه چیز روی اصول پیش میره ... روی فکر ...

لذت فکر کردن و توی همچین فضایی قرار گرفتن به اضافه ی هم صحبتی شیرین موقع بازی اینقدر ارزشمنده که فکر به نتیجه خیلی سطحی نگریه

بعضی وقتها هم شروع به بازی میکنیم تا ببریم یا ببازیم ... با همه ی وجود بازی می کنیم ... نتیجه پایانی هر چی باشه لذت داره ...

مهم تلاشیه که کردیم ... مهم صداقتیه که دو طرف داشتن ...

مهم جوانمردانه بازی کردنه ... مهم در صحنه بودن و تا آخرین نفس جنگیدنه ...

ولی بعضی وقتها با بعضی آدمها اصلا نمیشه وارد بازی شد، چون قواعد هم رو نمی دونیم و درک نمی کنیم ... چون آخرش طوری میشه که ضربه می خوریم ... پس بهتره اصلا صفحه ی بازی رو نچینیم ...

اینطوری بهتره ...

انتظار داشتم توی دنیای گفت و گوها، با صحبت و بحث و نقد، بهتر بتونیم حرفهای هم رو بفهمیم ...

اما خب ظاهرا اشتباه می کردم.

فقط خوشحالم ...

خوشحالم که قبل از اینکه خیلی دیر بشه، قبل از اینکه اینبار مهره ای رو از دست بدم این بازی رو برای خودم تموم کردم ...

خوشحالم ...

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 8 مرداد1386 و ساعت 12:6 بعد از ظهر |

سلام بر همه عزیزانم

و شرمنده از بابت تاخیر

اگر عذرم را بگویم حتما می پذیرید

البته این عذر یک جک اس ام اسی نیست ... واقعیه!!!

...

کارت سوختم گم شده بود

مونده بودم چطوری بیام خونه!!!

بعدا مفصل میگم

حالا عیدتون مبارک

و یک سوال

به نظر شما مسافت حسینیه تا حرم = مسافت حرم تا حسینیه است؟

منتظر جواب هاتون هستم

توضیح واضحات : به جای حسینیه می توانید از کلمات - هتل- مسافرخانه و ... نیز استفاده کنید.

و اگر توفیق بود یک سفرنامه کوتاه از زیارت یک خواهر و برادر بزرگوار

کریمه و رئوف اهل بیت سلام الله علیهم

خواهم نوشت

به زودی

التماس دعا

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 3 مرداد1386 و ساعت 7:36 بعد از ظهر |

سلام بر همه عزیزانم

امروز برایم رسیده داغ و تنوری

برایم به قدری شیرین است که دلم نمی آید حتی ویرایش اش کنم

پرویز به قدری تر و تمیز و مرتب بود که بچه ها مرتب به او متلک می گفتند

توی بساط اش صابون- شامپو- کرم و ... داشت

بچه ها میومدند و ازش مثلا روغن می خواستند تا به موهایشان بزنند

بر خلاف ما

اون ختی توی خاک و خل و ... خیلی منظم و نظیف بود

موی سر  و ریش تنک و بچه گانه اش را خیلی مرتب نگه می داشت

آآآآخ

یاد اش به خیر

دارم میرم پابوس بانو

دلم نیومد این مطلب رو نذارم

وقتی برگشتم عکس های شهید رو هم میذارم

----------------------------------

این همه نوشته داداش عسگر

از همین جان دست و بازوی این مرد بزرگ را می بوسم

-----------------------

در اعزام سپاهیان مهدی با هم بودیم مدیر آموزگار روستای گلوان نقده بود،همیشه لبخند شیرینی به لب داشت و صفای خوبی به جمع می داد. یک باردر خط هورالعظیم و بار بعدی درخط شلمچه با هم بودیم .روزی فرصتی به دست آمد با هم به شوش اهواز رفته و حضرت دانیال را زیارت کنیم.که عکس های زیرگویای آن ست. در اعزام سال 66 پدرش هم آمده بود، درب مغازه را بسته و مادر و خواهرش را تنها گذاشتند. تادزفول صحبتی نشد وقتی به لشگر رسیدیم معلوم شد که یک هفته بین آن دو رقابتی بوده، و نتیجه اعزام هر دو شده است. من و پدرش در گروهان دوشکا بودیم و پرویز (محسن) به زرهی رفت. ما درعملیات بیت المقدس2 در منطقه مائوت شرکت کردیم و به خواست خدا پیروزی خوبی به دست آمد و بلندی های قوجار، گاومیش، الاغلو فتح شد. وقتی ترخیص و به نقده رسیدیم خبر شهادت پرویز (محسن) در شلمچه رسید. صمیمیت من و پدرمحسن سبب شد رساندن این خبر به عهده من باشد. چه مسئولیت سنگینی است، به هر نحوی بود رساندم. خانواده اش صبر و شهامتی عجیبی نشان دادند، مجلس ترحیم با عزت زیادی بر پا شد، مردم شهید پرور شهرستان نقده در برپائی آن سنگ تمام گذاشتند. مردم و دانش آموزان کرد زبان روستای گلوان نقده مجلس ترحیم زیباتری بر پا کرده و دانش آموزان اش هرکدام خاطراتی شیرین از او بیان می کردند. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد . بعد از شهادت اش وقتی عکس هایش را نگاه می کردم متوجه محبت زیادش به خودم شدم .

-----------------

این عکس ها مربوط شهید قاسم ریش سفید است

مطلب اش نیومده عکساش رسیده

و عکس های پرویز هنوز رسیده

زیارت این ها غنیمتی است

به روی ماه شان صلوات

 

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 12 تیر1386 و ساعت 4:43 بعد از ظهر |

 

فاذكروني اذكركم واشكرو لي و لا تكفرون. پس مرا ياد كنيد تا من شما را ياد كنم و مرا سپاس داريد و در

 

من ناسپاس نباشيد و كفران نعمت نكنيد

 

فاذكروني اذكركم .... اين است ياد دوست مهربان، آسايش دل و غذاي جان

 

ياد او گوي است و انس اش چوگان، گل او سوز و شناسايي بوستان

 

اين نه ياد زبان است كه تو داني كه آن در درون جان است

روزگاري بر بايزيد گذشت كه ذكر زبان كمتر كردي، چن او را پرسيدند گفت: عجب دارم از اين ياد زبان

عجيب تر از اين كو بيگانه است بيگانه چه كند در ميان كه ياد اوست خود در ميان

در قصه عشق تو بسي مشكل هاست

من با تو بهم، ميان ما منزل هاست

 

 

بنده من نشاني مهرباني ما آن است كه

نخست ما تو را ياد كرديم سپس تو ما را ياد كردي

نخست من تو را خواستم پس از آن تو مرا خواستي

تو را باشد هم از من روشنايي

بسي گردي و پس هم با من آيي

واشكرو لي و لاتكفرون .... شكر گاهي بر ديدار نعمت است و گاهي بر ديدار نعمت بخش

و بر مشاهده ذات

اين شكر اهل نهايت است آن شكر اهل بدايت

خداوند چون بدانست كه بيشتر بندگان يارايي سپاس ندارند كار بر ايشان آسان كرد و مهين شكر از ايشان فرو نهاد و نگفت مرا شكر گزار باشيد بلكه گفت شكر نعمت به جاي آريد و حق آن را بشناسيد آن گاه از شناخت حق من و مشاهده ذات من نوميد شويد كه آن نه كار آب و گل است و نه حديث جان و دل!

تا كه از دون همتي ما منزل اندر جان كنيم

رخت بر بنيدم از جان قصد آن جانان كنيم

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 11 تیر1386 و ساعت 4:15 بعد از ظهر |

نامه دوست را به دست مي گيري

مي بوسي

و بر ديدگان مي گذاري

و ...

روزي امروزم بود  -- محمد - كه درود بر او و بر خاندان اش باد

و خود را به او مي سپاري

و او تو را با خود مي برد

و با تو سخن مي گويد :

افلا يتدبرون القران

ام علي قلوب اقفالها

ان الذين ارتدوا علي ادبارهم من بعد ما تبين لهم الهدي الشيطان سول لهم و املي لهم

آنان كه از دين به عقب برگشتند پس از آن كه راه راست به آنان نموده شد

ديو آن ناسزا را بر آنان آراست و آنان را وعده زندگاني دراز داد

و

.....

 

بسم الله الرحمن الرحيم

به نام خداوندي كه قادر و قاهر و ديان، واحد و حيد در نام و نشان

يكي و يگانه، يكتا از ازل تا جاودان

رحمان دارنده جهان و پرورنده جهانيان از دوستان و دشمنان

رحيم به مومنان و نوازنده ايشان در دو جهان

از گل صورت انسان آفريد و او را بر همه آفريدگان برگزيد

همه را در اين سراي بلا و امتحان كرد 

 و پس از آن به حكمت ميان آنان اختلاف افكند

يكي گريان، يكي خندان، يكي شادان، يكي با غم ها و احزان

يكي نواخته فضل و آراسته معرفت و ايمان، يكي خسته عدل و آلوده به كفر و طغيان

فردا به رستاخيز همه را جمع كند،

آدميان و پريان همه را به كردارشان جزا دهد،

مومنان را احسان و رضوان و غفران، كافران را اغلال و زقوم و قطران!

 

الذين كفرو و صدو عن سبيل الله اضل اعمالهم.

فردا به رستاخيز هر كه سر از خاك حسرت بر آرد،

 همان گونه بر آرد كه به خاك فرو شده

يكي در ظلمت نفس خود بمانده، كفران و طغيان و عصيان گرد او در آمده

و در عرصات اين ندا بر او زده كه:

 

والذين كفرو فتسعا لهم. دوست كافران طاغوت است(شيطان) كه در دنيا

او را پرستيدند و او را دوست داشتند كه فرمود :

 

والذين كفرو اولياوهم الطاغوت.

كافران طاغوت را پرستيدند تا آنان را از روشنايي ايمان به تاريكي كفر افكند،

 و نتيجه دوستي و پرستش شيطان آن است كه

در دنيا ايشان را از نور معرفت به ظلمت كفر برد

تا در عقبي از روشنايي بهشت به تاريكي دوزخ افتند.

اي جوانمرد !

نجات از تيغ ظاهر به تيغ ظاهر است

و نجات از عقوبت باطن به عقيدت باطن است

چون به ظاهر گفتي لا اله الا الله، تيغ اين سراي از گردن ات برخاست

و چون به دل پذيرفتي، عقوبت آن سراي از تن ات برخاست

چه كه زبان مومن پاسبان دل است و با ذكر خدا پاسپاني كند

كه هر دل كه به پيرايه صدق و اخلاص آراسته شد پاسبان بر جاي خود بود

 

اما دلي كه در آن اخلاص و صدق نباشد خراب بود

و در خانه خراب پاسبان نشاندن محال بود

 

و چون سلطان اخلاص در دل موحد وطن  گرفت

همه راه ها را به قهر عزت خود فرو بندد

واستغفر لذنبك. خداوند فرمود اي محمد !

چو دانستي كه بدانستي پس استغفار كن از گناه

و چون در خود بداني ككه ما را دانستي از اين دانش توبه بيار و آمرزش خواه

كه جلال قدر ما را جز جمال عز ما نداند

(استغفار پيغمبر براي تاسي كردن امت به اوست زيرا او معصوم است)

 

تو را كه داند؟! تو را تو داني تو

تو را نداند كس، تو را تو داني تو

 

هر كه تكيه به عمل خويش كرد او را به خود باز گذاشتند و هر كس در فضل و رحمت او در آويخت او را به جنات نعيم برگذاشتند و به جايگاه راستي نزد پادشاه مقتدر رسانيدند

كه پيامبر فرمود :

هيچ كس از شما به عمل خود نجات نيافت!

اصحاب گفتند : حتي عمل شما؟!

فرمود : اري، مگر آن كه خداوند مرا مشمول رحمت خود كند كه فرمود :

و لولا فضل الله عليكم ما زكي منكم من احد

تفسير عرفاني قران كريم - خواجه عبدالله انصاري

-------------------------------------

متن سوره مباركه محمد و ترجمه آن در ادامه مطلب آمده است


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 5 تیر1386 و ساعت 10:26 قبل از ظهر |

در جهالت تو همین بس

که به دانش خود مغروری

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 4 تیر1386 و ساعت 6:14 بعد از ظهر |
سلام

ديروز وقتي عكس هاي شهيد گل محمدي رو گذاشتم و پست رو بردم غروب شلمچه حال خيلي خوبي

پيدا كردم از بس كه مرد و خوش قول اند و باوفا و بامرام

با خودم گفتم امشب حتما يكي از بچه ها رو خواب مي بينم

ساعت از ۱۱ گذشته بود داشتم از شدت خستگي بيهوش مي شدم

با خيال اين كه امشب كي مياد توي خوابم چشمام رو بستم

تلفن زنگ زد ... خانمم رفت برداره  گفتم من اصلا نميتونم حرف بزنم ها

چه برسه پاشم بيام پاي تلفن

مونده بود كه گوشي رو برداره يا نه كه قطع شد

و بلافاصله گوشي همراهم كه كنارم بود زنگ زد

برداشتم ديدم نه ايني كه زنگ زده نميشه جواب نداد

گوشي رو باز كردم  :

توي مشك پاره پاره يه قطره آب نداره

گريه نكن رقيه شايد بارون بباره

يا ابوالفضل

.

..

...

....

بعد با خيال راحت خوابيدم

خوش مرام ها اين دفعه ديگه تو بيداري پيك مي فرستيد

نمي گيد پس مي افتم

خوش به حال ات داداش

خوش به حال ات از امروز ديگه خيلي احترامت رو دارم

آقا ما خيلي نوكرتيم

داداش خيلي مخلصتيم

قدر خودت رو بدون ها  خيلي هوات رو دارن خوش به حال ات

ميخواي بگم كي هستي

بقيه هم بدونند ؟

بعد از اين اذيتم كني پته ات رو مي ريزم روي آب

ميگم بگيريدش اين آدم خيلي چيزا ميدونه از اون بالا بالاها

------------------

يه روز حاجي رو پشت خوابگاه مدرس پيدا كردم

گفتم : قربون اون پاي مصنوعي ات برم تو كه فيلسوفي و الهيات خوندي و قران سر ات ميشه

بيا يه چند دقيق حرفاي منو گوش كن ببين من خل شدم چل شدم ؟

چي ام شده؟

من گفتم و گفتم و حاجي ابري شد و باريد

گفتم : مومن تو كه از منم خل تري!   ما رو باش اومديم پيش كي درمونمون كنه

خنديد و گفت : گيرم كه اينايي كه ميگي خواب و خياله

ديوونه چه خيالايي از اينا قشنگ تر

خوش به حال ات

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در جمعه 1 تیر1386 و ساعت 10:13 قبل از ظهر |

بسم الرب الشهدا

اين عكس ها تازه به دستم رسيده

با وضو باشيد بهتر است

عكس شهيد است مثل خود شهيد مطهر و پاك است

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 31 خرداد1386 و ساعت 4:59 بعد از ظهر |

انا لله و انا اليه راجعون

امروز خانه اي بي مادر است و چهار دردانه يتيم

پدر مظلوم اين خانه

....

 

بغضي گلويم را مي فشارد و نمي گذارد بنويسم

تصور اش قلب ات را پريشان مي كند

مي دانيد فاصله سني نازدانه هاي رسول زياد نبود

چهار فرشته تنها

با پدري مظلوم و تنها

 

امروز چه روز سختي براي علي است

----------------------

خدا را هزار بار شكر عسگر عزيز مان باز هم نوشته است

پرواز پروانه هاي عاشق را

مارَمَيْتْ اِذْرَمَيْتْ

شهيدجواد گل محمدي در 15 سالگي مسئول انجمن اسلامي هنرستان شهيد باهنر نقده بود

وقتي به جبهه جنوب اعزام شديم مداوم تكرار مي كرد خداوند مي فرمايد : تيري را كه به دشمن شليك مي كنيد خدا آن را هدايت مي كند شما فقط شليك مي كنيد. وقتي عمليات فتح المبين  شروع شد تنگه رقابيه آزاد گشت معناي سخن او را بهتر متوجه شديم.

خدايا !!

 24000 كشته و اسير و زخمي صداميان كار كيست؟ ؟؟!!

باديدن اين همه تلفات او باز آيه «مارِميت اذرميت»را تكرار مي كرد و به ما هم توصيه مي كرد

و هرگز غرورش را نديديم .

بعد از مرخصي دوباره اعزام شديم و در مرحله دوم عمليات بيت المقدس شركت كرديم

 

از راست ايستاده : برادر حميد راهدانه، شهيد احد فيضي، برادر موسي مرامي، شهيد جواد گل محمدي

نشسته : برادر رحيمي، ............، برادر رضا وليان

 

يك روز قبل از عمليات وقتي پاتك سنگين 50 تانك زرهي دشمن را جواب داديم او بسيار مريض بود ولي پشت خاكريز جانانه دفاع مي كرد. بعد از شكست دشمن در پاتك او را به پشت جبهه جهت مداوا فرستاديم حدود ده كيلومتر به عقب برگشت و ساعاتي بعد دستور عمليات رسيد، موقع حركت من اسلحه و كوله آرپي جي  او را برداشتم و كيلومترها از پشت خاكريزها و شيارهاي پيچ در پيچ به دشمن نزديك شديم

ارتفاع خاكريزها كمتر از قد ما بود و در بعضي جاها بريدگي داشت

دشمن روي ما ديد داشت و مي ديد كه به او نزديك مي شويم

مداوم مي زد و همه جا را به آتش بسته بود

لبه خاكريزهائي كه از پشت آن حركت مي كرديم آماج رگبار سنگيني بود

خدايا !!  دشمن از حمله خبر دارد و كاملاً آماده است چگونه فتح خواهيم كرد؟!

دل به خدا سپرديم زيرا ما وسيله بوديم و رضايت او هدف ما

و تنها او ضامن پيروزي است و بس

 

نشسته از چپ نفر دوم برادرم رحمان ملكي نفر چهارم برادر موسي مرامي - سردار مرامي از فرمانهان دوران دفاع هستند-

درتاريكي شب پشت خاكريزي، نماز مغرب و عشا را بنا به دستور فرماندهي نشسته خوانديم تا تير نخوريم

 كسي آرام  دست بر شانه ام گذاشت و گفت : عسگر جان سلاح و كوله ام دست شماست ؟؟

او جواد گل محمدي بود !!

 

 

 

 

 خدايا اينجا كجا و او  كجا؟ او خيلي با ما فاصله داشت چگونه خود را به ما رسانده است؟ !!

سلاح اش را از من تحويل گرفت و راهي شديم ساعتي نگذشت پشت خاكريز آخر كه 100متر با دشمن فاصله داشت رسيديم و با

 دستور فرماندهي با تكبير بلند به قلب دشمن زديم

الله اكبر ! الله اكبر !!

(اگر بلندگوهايتان خاموش است روشن اش كنيد تا صداي تكبير و گلوله هاي بچه ها را بشنويد)

 

 ميان دو خاكريز قيچي شكل قر ار گرفتيم

دنيايي از آتش بود

 شهيد جواد گل محمدي خرداد ۱۳۶۱ - شلمچه

 

روي خاكريز چندين پدافند هوايي 23 ميليمتري و چندين پدافند هوايي شيليكاي چهارلول و دوشكاهاي

بي شمار و...بود كه مرتب آتش مي ريختند

 عراقي ها ساعتي مقاومت كردند اما با آتش رزمندگان و ياري خدا مجبور به فرار شدند و خاكريزها پشت سر هم فتح شدند وقتي صبح شد پشت خاكريزي با ارتفاع كم تر از قد انسان قرار داشتيم دشمن پاتك سنگيني را شروع كرد مقاومت به شدت مقاومت كردند و دشمن نتوانست خط را پس بگيرد

 علاوه بر آتش مسقيم تانك ها كه خاكريز را سوراخ مي كرد

 زمين و آسمان را به توپ و خمپاره بسته بود،

ناگهان با اصابت خمپاره اي

 محرم غفاري،

 نجفعلي شوكتي

و  جواد گل محمدي  

 شهيد جواد گل محمدي خرداد ۱۳۶۱ - شلمچه

نقش بر زمين شدند،

و به وجه الله نظركردند و به آسمان پركشيدند.

او بيمار آمد بيماري جسم اش نتوانست جلو بر بيماري خال لب يار غلبه كند

يادت هست پيرمان چه گفت :

 من به خال لب ات اي دوست گرفتار شدم

چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم

وقتي لايق شهادت شده باشي بيماري و مسافت مانع نمي شود

معبود و محبوب خود صداي ات مي زند.

مگر نه كه فرموده است :

من طلبني وجدني،

 من وجدني عشقني،

 من عشقني عشقته،

من عشقته قتلته

 ،....

آري عزيزان شرط شهادت لياقت است

آن گاه خدا از ميان بندگان اش بهترين را برمي گزيند

 و از دروازه بهشت برين اش بندگاني را اجازه عبور مي دهد

 كه لياقت لازم پيدا كرده اند

والا خيلي ها منتظر شهادت بودند و آن جا صف بسته بودند.

--------------------------

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 29 خرداد1386 و ساعت 9:34 قبل از ظهر |

انا لله و انا اليه راجعون

ما از آن خدا هستيم و به سوي او باز مي گرديم

رحلت مجاهد رباني حضرت آيت الله فاضل لنكراني را خدمت همه عزيزان تسليت عرض مي كنم

------------------------

اين مطلب را امروز برادر عزيزم آقاي مهندس عسگر حسين پور فرستاده اند

از راه دور و از پشت اين شيشه ها دلم را روانه نقده مي كنم و دست اين برادر مجاهدم را كه از شهيدي نوشته است مي بوسم و خداي را بر اين توفيق سپاسگزارم

گفته ام اگر عكس شهيد را هم داشت برايم بفرستد

تا ديدگانمان به جمال اش نوراني گردد

انشا الله

دلم نيامد هيچ تغييري در قلم پر از اخلاص برادرم بدهم

اين ها را كه مي نويسم اشك در چشمانم حلقه مي زند

و تازه احساس مي كنم چقدر دلم براي عسگر تنگ شده است

او را كه مي بيني گويي شهيدي را مي بيني

گويي شهيد حميد ذاكري را مي بيني

ميداني عزيز، حميد و عسگر هم كلاس بودند

عسگر مي گفت :

آخر ترم كه مي شد سر و كله حميد پيدا مي شد تند تند امتحانات را مي داد

با بهترين نمره ها درس هايي را كه اصلا در كلاسشان شركت نكرده بود مي گذراند

و دوباره بر مي گشت جبهه

دل ات مي خواهد كه سينه بر سينه اش بگذاري

عطر حميد را در مشام ات تجديد كني

 

خدا وجود پر بركت او و همه يادگاران شهدا را در پناه خود حفظ كند انشا الله

 ---------------------

بسمه تعالي

درعمليات فتح المبين بود كه با او (شهيد احد فيضي) آشنا شدم

 

16سال بيشتر نداشت دلاوري نترس و با ايمان بود.

شب عمليات فتح المبين گلوله دوشكا از سمت راست پيشاني اش خورد و از كنار گوش اش رد شد

ولي احد زنده ماند

 !!!  

او در عمليات آزاد سازي خرمشهر ايثارگري شايسته اي از خود نشان داد. ما در بعضي اعزام ها شركت مي كرديم و بعد مشغول درس مي شدیم ولي احد جبهه را خانه دائمي خود كرد و ديگر به خانه برنگشت قهرمان عمليات ها شد، مسئول محور بسيارخوبي بود.

 دو سال تمام مجاهده كرد وقتي خبر شهادت اش را شنيدم

خودم را به محل شهادت اش رساندم

 خدايا !!!   چه مي بينم ؟؟ !!

كاش شما هم آن جا بوديد و مي ديديد، او در حال سجده شهيد شده بود

 آخ دلم !!! ،كجايي ؟؟؟  ،اي خداي كون و مكان ؟

 چه لذتي دارد در لحظه شهادت،سجده بر معبود كردن !

اي عزيز !

تو كه چندين سال درسجده بودي

 

سجده آخر تو ديگر نشان كدام عرفان پنهان تو بود؟

 او را در آغوش گرفتم

چيز عجيب ديگري ديدم :

گلوله درست از جاي همان گلوله دوشكاي دوسال پيش خورده بود !!!

 چه حكمتي؟

 

يا حق

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 27 خرداد1386 و ساعت 8:50 قبل از ظهر |

يا اباصالح

امروز صبح باز حرم امام عسگري عليه السلام مورد حمله قرار گرفت

گويا اين كور ددلان هرگز نخواهند فهميد كه آن را كه خدا عزيز اش بدارد هرگز ذليل شدني نيست

كربلا را شخم زدند، به آب بستند، در آن كشت و كار كردند ولي امروز را ببينيد  هنوز پروانه هاي عاشق

دور شمع سيد الشهدا و ياران اش عاشق اش در طواف هستند

يك امروز را خوشحال بوديم مثلا

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 23 خرداد1386 و ساعت 2:46 بعد از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحيم

ن و القلم و ما يسطرون 

------------------------------------------------

براي اين كه كارم سريع تر پيش برود ديگر خودم تايپ نمي كنم

روزي چند ساعت مي نويسم و مي دهم تايپ شود

گوشه ناخن دست راستم كمي درد مي كند اهميتي نمي دهم و ادامه مي دهم

گويي دست بردار نيست و درد اش بيشتر مي شود

پارچه ايي دور اش مي پيچم تا فشار زيادي وارد نشود

حتي در خواب هم نوشته هايم را خواب مي بينم همين كه بيدار مي شوم بلافاصله بعد از نماز صبح

مشغول كار مي شوم تا بقيه بيدار شوند من صبحانه را هم حاضر كرده ام

درد انگشتم نمي گذارد بنويسم، بدتر شده فكر مي كردم گوشه ناخنم توي گوشتم رفته كمي

 دستكاري اش كردم بهتر نشد. گوشه ناخنم حالا به اندازه يك جوش كوچولو باد كرده

ديگر با خودكار نمي نويسم باز شروع كردم تايپ مي كنم گرچه با يك انگشت دردناك

كه آن را بالاتر نگه مي دارم كار مشكلي اشت

آن يكي دستم هم كه فقط با دو انگشت مي توانم بزنم

ولي كار را ول نمي كنم

خانمم هر روز اصرار مي كند كه برويم دكتر ولي گوش نمي كنم وقت ندارم

مادرم مي گفت گوشت اضافه است خودش مي افتد

حالا به اندازه يك نخود شده قرمز و ملتهب

دورش پارچه كوچكي مي پيچم تا به اين ور اون ور نخورد خيلي درد دارد

چنان به جانم چسبيده كه گويي خيال افتادن ندارد

....

...

- ياد صابر مي افتم وقتي والفجر ۸ حاج قادر (برادر اش) مجروح شد تركش پاي اش را چنان

داغون كرده بود كه به يك پوست بند بود. صابر گفت بابا يه سر نيزه بياريد جداي اش كنيم بندازيم دور --

.....

.

مجبور مي شوم به حرف خانمم گوش كنم

مي رويم پيش استاد اش، او هم همانجا مي گويد بايد بيايي اتاق عمل!!

خلاصه از سر ناچاري مي روم

واي چقدر آدم دردمند اينجا پشت در اتاق عمل هستند!!

نوبتم كه مي شود صدايم مي كنند خانمم هم هست اون دورتر ايستاده نگاه مي كند

صدايش مي كنم و مي گويم :

بيا اينجا وايستا ياد بگير خب !

مي خواهند بيهوشم كنند قبول نمي كنم و خواهش مي كنم با بي حسي انجام شود

همسرم كنارم ايستاده است

ولي وقتي نوبت به بريدن ناخن و خون خونريزي مي رسد حال اش بد مي شود و پرستار

دست اش را مي گيرد و به گوشه اي مي برد

استاد اش مي خندد

و مي برد و بر ميدارد آن گوشت اضافه را و در شيشه به خودمان مي دهد

بلند مي شوم مي روم پيش خانمم و به جاي اين كه او به من كمك كند

من دستش را مي گيرم و كمك اش مي كنم راه برود از استاد اش خداحافظي مي كنيم

و از اتاق بيرون مي رويم

------------------------

ياد مشهد مي افتم

چون حالم بهتر از بقيه بود وقتي براي عوض كردن پانسمان ها مي آمدند

همراه پرستارها براي كمك مي رفتم

دكتر همراه با يكي دو تا پرستار و چند دانشجوي پزشكي همراهمان بودند

وقتي پانسمان روي زخم بازوي يكي از بچه ها را كه برداشتيم

چنان اش و لاش بود كه

يكي از دانشجوها همانجا غش كرد و بيهوش افتاد

................

...................

با يك دست آويزان به گردن، شده بودم فيزيوتراپيست بخش مجروحين

يكي از بچه ها بود كه تا كمر توي گچ بود و چند ماه بود كه افقي بود

دكتر قسمتي از گچ اش را تا پايين سينه اش برداشته بود و گفته بود

بايد كم كم روزي يكي دو بار به مدت يكي دو دقيقه بلند اش كنيد بايستد

پرستارها زورشان نمي رسيد خودش هم تا يه ذره از تخت بلند اش مي كردند فرياد اش به آسمان

 مي رفت آن بندگان خدا هم از خدا خواسته مي گذاشتند مي رفتند

دو تا از بچه هاي ديگر را پيدا كردم كه كمي سالم تر بودند

رفتيم سراغش

يا علي گفتيم و مثل يك تنه درخت بلند اش كرديم

هر چي داد زد گوش نكرديم

همانطور نگه اش داشتيم دو دقيقه و بعد دراز اش كرديم

از ترس اش چشم هايش را اصلا باز نكرد

قربان محبت و كرم ات يا امام رضا

دعوت شديم براي زيارت

سربازان دست و پا شكسته و روي ويلچر مولا خدمت آقايشان مشرف شدند

فكر مي كنم منصور رو نتوانستيم ببريم چون روي برانكارد بود

حاج حسن با سينه اي مجروح به ياد سينه مجروح مادرمان

شهيد رستم سوادي آرام آرام راه مي رفت

كاش مي توانستم توصيف اش كنم

كاش ...

سربازان ات به فداي مظلوميتت يا فاطمه زهرا - سلام الله عليها -

....

اين پست پاييني رو هم ببينيد تازه نوشتم

روي و پشت جلد كتاب و فهرست مطالبش

اونايي كه كنجكاوند اسمم رو بدونند اونجا نوشته

يا حق 

 

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 23 خرداد1386 و ساعت 10:25 قبل از ظهر |
 

فهرست مطالب و طرح پشت جلد رو ميتونيد در ادامه مطلب ببينيد

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 23 خرداد1386 و ساعت 8:42 قبل از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحيم

شكر خدا امروز روز بسيار خوبي بود

توي بالكن داشتيم صبحونه مي خورديم كه تلفن زنگ زد

از انتشارات دانشگاه بود گفتند كتابتون چاپ شده و مي تونيد بيايد ۷ جلد رو به عنوان هديه ببريد براي

خودتون، كلي خوشحال شدم

قرار بود ساعت هشت و نيم جلسه گروه داشته باشيم

سعيد رو به زور راضي كرده بودم كه كانديداي مديريت گروه رو قبول كنه

زنگ خونه شون رو زدم و گفتم ماشين رو روشن مي كنم بيا بريم

ماشين رو از پاركينگ آوردم بيرون و درست جلو در ساختمون نگه داشتم

تا سعيد از در اومد بيرون پريدم پايين و مثل راننده هايي كه در رو براي روسا و مقامات باز مي كنند

در عقب ماشين رو براش باز كردم

دست داديم و خم شدم دست مبارك اش را بوسيدم

و گفتم جناب رئيس بفرماييد

نزديك بود از خنده غش كنه

۴۱ سالمه ولي گاهي ميشم عين يه بچه كوچولو

خلاصه سوار شد و اومديم دانشكده

اينا بهانه اي بود كه از سعيد بگم

از من ۵ سال كوچكتره

ولي مرد تمام عيار و رفيق شش دنگه

مرد مرد

كم تر برادر و رفيقي مثل اون پيدا مي شه

ناشكر نيستم هميشه رفقايي داشتم كه مثل اون بودند

مرتضي، غلامرضا، محمد، عزيز و ...

اگر بنويسم كلي ميشه

توي دو سال اولي كه حسابي وضع ماليمون خيط بود

نگذاشت بهمون سخت بگذره

مدتي زانوم درد مي كرد و كلاچ اين پيكان هم به قدري سفت بود كه ديگر نمي توانستم راه برم

ماشين رو گذاشته بودم مونده بود پاركينك

چند ماه يك سوئيچ ماشين اش دست من بود

و من بيشتر از خودش سوار مي شدم

گاهي از دانشكده ميومد بيرون و مي ديد ماشين اش نيست

هر چي بگم كم گفتم

هر چي بگم كم گفتم

شايد بعدا سر فرصت بگم كه چقدر مردِ مردِ

عين دوستاي دوران جبهه دوستش دارم

شرمنده همه تون هستم كه اين چند روزه اذيت شديد

ناراحتي من شما رو هم اذيت كرد حلالم كنيد

ديگه تكرار نميشه

گرچه يان مورد ضروري بود

حرفاي ديگه ام موند

بعدا مي نويسم

آخه الان يه عزيز منتظره نوشته هامو بخونه نميخوام بيشتر از اين منتظر بمونه

يا حق

التماس دعا

چقدر جاي قصه گو خاليه

براي خودش

علي خوب و مهربان اش

و مريم و ... واي اسم پسرش يادم رفت

آهان طه ي ناز اش دعا كنيد

در گوشتون بگم من مشتري مريم اش هستم براي

يكي از سه تفنگ دارم

 

 

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 21 خرداد1386 و ساعت 7:41 بعد از ظهر |

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

يا ايهاالناس ان وعدالله حق

فلا تغرنكم الحيوه الدنيا ولا يغرنكم بالله الغرور

ان الشيطان لكم عدو فاتخذوه عدوا انما يدعو حزبه ليكونو من اصحاب السعير

الذين كفرو لهم عذاب شديد والذين امنوا و عملوالصالحات لهم مغفره و اجر كريم

افمن زين له سوء عمله فراه حسنا  

فان الله بضل من يشاء

فلا تذهب نفسك عليهم حسرات

ان الله عليم بما يصنعون(۵تا۸ سوره مباركه فاطر)

---------------------

چشم ! ديگر اصلا طاقت اش را ندارم

همان يك موشك بود كه شليك شد

گوشهايم هنوز از موج انفجار اش سوت مي كشد

سينه پر از دردم هنوز آزارم مي دهد

بغض گرفته عزيز

منيم جيرانيم

دنيزه داش آتماميشام

باتلاقدا باتانا بير داش آتميشام بلكه اويانا چيخا اشيگه

اوزوني نجات وره

--------------------------

سلام بر صبح

هنوز هوا تاريك روشن است كه مي زنم بيرون تا كمي ورزش كنم

نگهبان ساختمان از دكه اش بيرون آمده و مي خواهد برود

سياه پوشيده است

احوال اش را مي پرسم و تسليت مي گويم شنيده بودم همسرش فوت كرده

سفره دل اش را باز مي كند

از هشت سال پيش در خانه زمينگير بود  هر چي داشتم خرج اش كردم؛ خانه ام را، فرش زير پايم را.

پسر بزرگم يك ماشين كهنه داشت؛ باهاش مسافر كشي مي كرد، آن را هم فروختيم

چهار بار اينجا و يك بار هم تهران عمل اش كردند، خوب نشد

۳۲ بهار ديده بوده كه زمينگير شد و تا ۸ سال خانه نشين بود.

 بيماري اش از درد ساده  يك زانو شروع شد. با تزريق يك آمپول پايش ورم كرد و با هر عملي كه شد، بدتر شده

و به جاهاي حاد رسيد.

فشارهاي عصبي اين مدت باعث شده  بود كه فشار خون اش تا ۲۵ بالا برود.

يك شب داد زد واي سرم، رسانديمش به بيمارستان، اما دير شده بود.

مرد گريه مي كرد

و من تا آخر حرف هايش را گوش كردم و تسلي دادم

مي گفت سفارش كنم براي پسرش در مزرعه دانشكده كار بدهند

عشق را از او ياد بگيريم

اگر از او ياد نمي گيريم

از موريانه ياد بگيريم

پس از پرواز زفاف و انتخاب زوج

ملكه و نر برگزيده هر دو بال هاي خود را با آرواره هايشان قطع مي كنند

به نشانه وفاداري

يعني تا آخر عمر هيچ جفت ديگري نخواهند گزيد

خدا توبه مان را بپذيرد انشا الله و ما را به راه راست بدارد

 به قدري بد بين شده ام كه از خودم هم بدم مي آيد

براي دل بيمارم دعا كنيد

---------------

يك خواهش و تمناي عاجزانه !

گرچه فكر مي كنم هر كسي هر جور دوست داشت صدايم كند

ولي اگر ممكن است همان مهاجر صدايم كنيد

من در دانشگاه و سر كلاس مديريت آفات استاديار هستم نه اينجا

اينجا سواد عمومي من از خيلي ها پايين تر است

ممنونم

يا حق

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 20 خرداد1386 و ساعت 12:23 بعد از ظهر |

بسم الله

 لاحول و لا قوه الا بالله

لباس خاكي ام را در بر مي كنم

قبضه ام را از عمو فرج مي گيرم

در كوله آرپي جي ام به جاي موشك خاك پر مي كنم

تا كوله خالي، از سنگيني عمليات غافلم نكند

تا خاك بر چهره صندوق دار گناهان بپاشم

آآآآآآآآ ي ي ي ي اهالي عاشق !!!

مي دانيد كه آن بزرگ چه گفت  :

تمام پليدي ها در صندوقي است كه كليد آن دروغ است

دروغ دروغ دروغ

عق ام مي گيرد

حالم به هم مي خورد

مرد باش مرد  

 مرد باش و هر آن چه هستي باش

چرا پوستين به تن كرده اي ؟؟؟!!!

چرا لباس برادرم را پوشيده اي؟؟؟؟؟!!!!

برادرانم را صدا خواهم كرد.... صابرم    عزيزم    حميدم   حسن جان   ابوالفضل

دسته را آماده خواهيم كرد

رداي خاكي از دوش ات بر خواهيم گرفت

آآآآآآآآآآآآآآآآآ ييييييييييييييي معدن دروغ و پليدي !!‌‌‌‌ 

بدان !!!  

و آگاه باش!!!!

اينجا    پشت اين خاكريز     مردي از ديار مهدي باكري هنوز ايستاده است

شير اوژني از برادران علي سرداري

با قامتي به بلنداي همه برادران اش

سينه سپر كرده است

قبضه بر دوش

اولين تانك آني است كه فرمانده پليدي در اوست

برجك اش را خواهم پراند

پوستين اش را بر خواهم داشت

با آتش پاك اش خواهم كرد

بريده شد دستي كه قصد هتك دختركان معصوم سرزمين ام را داشت

اينك ! 

بريده باد دستي كه خون به جگر پاكان اين ديار مي كند !!

مگر من مرده ام ؟؟!!!!

امروز سرخ نوشته ام

به ياد سرخي خون برادران ام

بر خلاف آبي هميشه ام

از خدا بترس

از خدا بترس

از لجنزار دروغي كه در آن غوطه وري بيرون بيا

از دور چه زيباست اين لجن زار عفن

ولي وقتي پاي در آن مي گذاري بوي گند دروغ مشام ات را آزار مي دهد

دل ات می خوامد فریاد کنی و رسوایش

فریاد کنی که آهای مراقب باشید در این لجنزار نیفتید

ولی ....

موعد اش که برسد صدایم و قلمم را آزاد خواهم کرد

 

-----------------------------

فارتقب يوم تاتي السماء بدخان مبين

......

فانما يسرناه بلسانك لعلهم يتذكرون

فارتقب انهم مرتقبون (دخان 59)

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در جمعه 18 خرداد1386 و ساعت 9:55 قبل از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

دنیای عجیبی است عالم مجازی

گاهی گم می کنی خودت را

مجاز و حقیقت با هم مخلوط می شوند و تو نمی دانی کجایی!!

آن چه فهمیده ای چقدر اش مجاز است و چه میزان اش حقیقت !؟

در این مدت یک سال و چند ماه که وارد این عالم شده ام عجایب دیده ام

اولین محلی که توجه ام را جلب کرد وبلاگ گمنام بود – چفیه یعنی عشق - http://atashehozor.blogfa.com/

چنان می نوشت که گویی با پوست و گوشت جبهه را درک کرده

مطمئن بودم که رزمنده است مدتی نبود و همه نگران اش بودند

درست روزهایی بود که هواپیمای سپاه در ارومیه سقوط کرده بود

با خودم می گفتم حتما با آن ها بوده و شهید شده است

بعدها که آمد و شناختم اش باورم نمیشد که او یک خانم است !!

و بیست و اندی سال بیشتر ندارد

-------------------------------------------

وبلاگی بود که دو نفر مشترک می نوشتند یک پسر دانشجو و یک دختر خانم

پسری که سرطان دارد – البته مثلا !! - و روزهای آخر را می گذراند

و دختری که در این عالم – مجازی - با او آشنا شده و

 می خواهد در این روزهای سخت به یک انسان دردمند کمک کند.

بعدا معلوم شد که ایشان برای خلاصی از دست این خانم سرطان گرفته است !!

............

قصه گو، آمون، سید محسن، یه مسافر- مسعود – و ... سزار

کسانی بودند که با آن ها آشنا شدم

تقریبا تمام نوشته های سزار را در عرض چند روز خواندم

تعطیلات بین دو ترم بود و من حسابی غرق عالم مجازی شده بودم

کم کم با کسانی که به وبلاگ های این دوستان رفت و آمد داشتند آشنا شدم

آناهیل، رعنا و ...

مسعود در به در دنبال ردی از سزار بود

از بهار رضازاده – نامزد سزار – هم به جایی نرسید؟؟!!

-------------------------

بگذریم که در این یک سال چه گذشت

امیر عباس و  جریان های دیگر

سزار برگشت و کم کم شروع به نوشتن کرد

و الان بسیار فعال است و در وبلاگ های دیگر نیز می نویسد

قلمی سحرآمیز و بلند پرواز و قهار و توانا

سرشار از احساسات و پیچیدگی های روح یک انسان

از این که او در عالم حقیقی کیست می گذریم؟

البته نه به آسانی !! حرف و حدیث در این زمینه بسیار است

گرچه بهتر است به نوشته و حرف انسان ها توجه کرد نه به شخصی که سخن می گوید

ولی معمولا تفکیک بین این دو امری مشکل است

آن چه از نوشته های امپراتور بر می آید :

یک مرد روانپزشک، حدودا 40 ساله و جانباز شیمایی، ساکن تهران

از خانواده ای مرفه و مجرد

گرچه همه این مشخصات یا بخشی از آن ها می توانند مجازی باشند نه حقیقی

می خواهم بگویم مهم نیست که چرا رفت و چرا آمد

ولی می دانم که مهم بوده و هست

ولی می گویم مهم نیست تا به اصل مطلب برسم

می خواهم از افکار و نوشته های او در مورد زندگی، زن و عشق حرف بزنم

سوال بپرسم و روشن شوم

نمی فهم اش .... سرزنشم مکنید ... شما هم روزی مثل من پیر خواهید شد

امیدوارم بغض گرفته، خانم قهرمانی، پیک سرزمین، نوای دل و ... از سوال هایم ناراحت نشوند

به آرشیو اش سری بزنید

از گلی – عشق روزهای کودکی اش – که حتی تا همین روزها دنبال اش بود بگیرید و بیایید جلوتر

آن خانم 40 ساله که سزار بیست ساله را دوست می داشته

و در باغ پتو را دورشان کشیدند و در هم حل شدند

تا مینا .... تا آن خانمی که مراسم عروسی اش را خود سزار فیلمبرداری کرده بود

و بعد دیوانه وار تا صبح در کوچه ها سرگردان بود

تا این آخری خانم بهار رضازاده که وبلاگ اش مدتی است به روز نمی شود

و نامزد سزار بوده است و در وصیت سزار بود که وبلاگ امپراطور را به روز کند

و الان هیچ خبری از او نیست !!!

اگر درست فهمیده باشم،

سزار لذت عشق را در زن و صد البته در نرسیدن به آن می داند – که جای تامل بسیار دارد -

و دیگران را نکوهش می کند که چرا به عاشقان نگاهی گناهکارانه دارند – در همین مطلب آخر –

....

باقی برای بعد

یا حق

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 17 خرداد1386 و ساعت 6:34 قبل از ظهر |
انا لله و انا الیه راجعون

وای مادر

بگو چرا سینه های فرزندانت پر از درد شده

از چند روز پیش کسی حوصله خنده ندارد

در بهشت وسط یک مزرعه ۵۰۰ هکتاری شب با نوای جیر جیرک ها و صبح با ناله پرندگان به یاد مادرمان

ناله کرده ام.

ای فدایی مادر

برادر به فدای سینه پر درد ات

به فدای سرفه هایت

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 9 خرداد1386 و ساعت 10:14 قبل از ظهر |

سلام

 

پرسیدم چه خبر؟

 

 گفت : بهش زنگ زدم جواب نداد ...  بعد یه اس ام اس زد که :

 

ریه هام تاول زده نمی تونم حرف بزنم

 

در عالم سادگی خودم برای یکی از بچه ها نوشتم :

 

" تو که بنده خوب خدایی برای بچه های شیمیایی دعا کن "

 

نوشت :

 

سلام

 

بنده خوب خدا اونیه که شیمیایی شده و داره برای یه ذره هوا بال بال می زنه .....

 

 داره بهترین لحظه های عمرش رو می گذرونه.

 

به عزیز دلم زنگ زدم خیلی دلم براش تنگ شده بود

 

هر روز می گفتم امشب زنگ می زنم ... شب خسته خونه می رسیدم

 

تا یه لقمه شامی بخوریم می شد 11 می گفتم دیر شد الان خوابه .. باشه برای فردا

 

اونم سرفه می کرد ... سعی کرد ازم قایم کنه

 

گفتم چطوری ؟.... گفت خوب می شم ....

 

----------------------

 

از دیروز سینه ام درد می کنه

 

هر نفسی که فرو می رود مفرح ذات است و  چون بر می آید ..... را که خوانده ای؟

 

مغرب و عشا را به زحمت خواندم

 

(نترسید !!!  من شیمیایی نیستم)

 

حسین زیاد که راه می رفت پاهاش درد می کرد ماشین نداشت

 

خونه شون هم سربالایی بود

 

یه کمی هم وزن اش زیاد بود – البته نه خیلی !!

 

دعا می کردم خدایا یه ماشین براش برسون

 

حسن می گفت : بعضی شب ها از شدت درد بیدار می شم... دردم اونقدر شدیده که

 

فکر می کنم دارم می میرم

 

ولی هر کاری می کنم نه می تونم دستم رو تکون بدم

 

نه می تونم داد بزنم تا خانمم کاری بکنه

 

.......

 

عاشقانه های منصور رو هم که لیاقت پیدا نکردم بشنوم

 

- منصور اسماعیلی رو میگم-

 

که این همه سال روی تخت چی کشیده

 

 

اگه دستی پایی درد کنه شاید بشه کاری اش کرد

 

ولی اگر .... الله اکبر

 

میشه نفس نکشید؟؟!!

 

......................

 

منصور، دیگه جواب اس ام اس ها رو هم نمی ده !!

 

خب حق داره ... من کجا و اون کجا؟

 

گاهی احساس می کنم آدم ها چقدر پیچیده و عجیب اند

 

گاهی با درد سینه و سرفه عزیزی من هم درد می کشم

 

و گاهی بعضی ها را اصلا نمی فهمم

 

برای امروز بسه دیگه

 

یا حق

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 8 خرداد1386 و ساعت 7:44 بعد از ظهر |
بسم الرب الشهدا و الصديقين

نميدانم چون رجب آبدارچي مان بود همه آبدارچي ها را دوست دارم يا شايد ...

چون مش عباس هم هر وقت چايي مي آورد بي اراده تمام قد به پاي اش بلند مي شوم و سيني را از

دست اش مي گيرم تعارف اش مي کنم بشيند با هم يک چايي بخوريم

يه روز سر کلاس بودم که مش عباس در زد

تعارف اش کردم اومد تو .... يه برپاي بلند دادم همه دانشجوها به پاي اش بلند شدند

چند روز پيش هم اومد با همون لهجه کردي که فقط کليات اش را متوجه مي شوم گفت :

مي شود با خانواده براي بازديد از موزه بياييم ؟!

گفتم البته که مي شود مشي عباس

من و همه حيوانات موزه در بست در خدمت شما هستيم

با خجالت گفت : آخه فقط روز جمعه ميتونيم بياييم که روز تعطيله نميشه که !

گفتم هر وقت اراده کردي فقط يه زنگ به من بزن

جمعه پيش به اتفاق ۱۵ نفر اعضاي خونواده اش (عروس و دوماد و نوه و نتيجه و ..) در خدمتشان بوديم

----------------------------------

ديشب عسگر زنگ زده بود

ديدم خيلي مِن مِن مي کنه

مي خواد يه چيزي بگه

خلاصه پيله کردم گفت : آره يکي ديگه از پروانه ها هم پريد

گفتم : کي؟!!

گفت : رجب

رجب علي حسن پور

----------------------------

اولين بار که ديدم اش ازش خوشم اومد

قد کوتاه و گرد و قلنبه با سيني چاي اومد توي اتاق

خيلي زود صميمي شديم فکر نمي کرد کسي مثل من با اون اين قدر جوش بخوره

خيلي وقت ها مي رفتم آبدارخونه مي نشستم با هم گپ مي زديم

وقتي فهميد منم رزمنده ام با تعجب و صداي بلند گفت :

يوخ بابا !!؟؟؟  (يعني نه بابا )

بيشتر که حرف زديم ديدم بابا با سيد عادل و سهراب بيت المقدس ۲ با هم بودند

ديگه حسابي رفيق شده بوديم

و ديگران هم وقتي رفتار من رو مي ديدند بيشتر احترام اش مي کردند

حسابي درب و داغون بود چند بار عمل کرده بود

هر روز بايد کلي دارو مي خورد

قلب اش هم ناراحت بود

مي گفت بايد عمل کنه

ديروز چهلم اش بوده

روزي امروز من يس به ياد شهيد رجبعلي حسن پور  بود

...........

.................

.......................

رجب جان در ميهماني کنار نهر رجب (نام نهري در بهشت است)ياد من هم هستي؟

سلامم را به پدر شهيدمان رجبعلي علمي مي رساني؟

يا حق

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 23 اردیبهشت1386 و ساعت 9:46 قبل از ظهر |
سلام بر همه عزیزانم به مناسبت هفته معلم این کامنت مهاجر سبز به نظرم جالب اومد

-----------------------------------------------------

سلام

خیلی جالبه که شهید مطهری تنها کسیه که روز شهادتش رو همه جشن میگیرن و شیرینی پخش می کنند و از اساتید و معلم ها تجلیل به عمل می آرن ....

فکر می کنید چرا ؟؟؟

خوش به حال اونایی که امروز تونستند از اساتیدشون تشکر کنن .... خوش به حال

اونایی که یه شاخه گل شدن و جلوی استادشون همه منیتشون رو پر پر کردن

خوش به حال اونیی که این اجازه رو داشتن که کویر ترک خورده دلشون رو ببرن پیش

استادشون و بگن ........... هیچی نگن و سکوت کنن و استادشون سیرابشون کنه .

خوش به حال اونایی که زبونشون چرخید و گفتن استاد روزتون مبارک ... از زحمتهایی

که برام کشیدید ممنون .... بعد سیل اشک بیاد و شرمندگیشون رو بشوره و پاک کنه

خوش به حالشون ..... خوش به حال اونایی که استادشون یه سنگ قبر داره میرن

سر مزارش و فاتحه میدن ......... خوش به حال اونایی که تلفنی امروز تونستن از

استادشون تشکر کنن .....یا با اینترنت ....نمی دونم ....خوش به حال اونایی که

فرصت بوسیدن کف کفشهای استادشون را داشتن .........

دلم ترکید .......... آخه استاد من ............

همه تون براش دعا کنید گرچه اون عزیز کرده خداست و میلیونها فرشته ی دعا گو و

محافظ داره ........ یه اقیانوس معرفته که یه گوشه این دنیا ست ....... دلم براش

تنگ شده .....همین چند وقته پیش شهید شد درست روز معلم ...........

اگه یه گلوله خورد وسط پیشونی استاذ مطهری استاد منو به رگبار بستن جای سالم

نموند براش ........ یه طوری شهیدش کردن که هیچی ازش نمونه هیچی .....

کامل سوخت ......... مثل یه شمع تا ته آب شد .... آب شد . پای ما جاری شد

تا به حقیقت رسیدیم ....

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 18 اردیبهشت1386 و ساعت 9:2 قبل از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

وفات نیره مطهره

فاطمه معصومه

کریمه اهل بیت

و عمه مهربان مولایمان را به همه دوستداران شان به خصوص به دختران و خواهرانم

تسلیت می گویم

 -------------------------------

از آخرین باری که  زیارت بانو رفتم

با آن پیامی که آن صاحب دل آورد دیگر طاقت ندارم

نام بانو اشک هایم را سرازیر می کند

بانو مهر ! ای کاش می بودم و من هم در دفاع از حریم ولایت پیش پایتان در خون می غلتیدم 

--------------------------------

از مهاجر سبز عزیز برای شعر زیبایی  که فرستادند متشکرم

خودم هم عکسی از حرم بانو گرفته بودم

نتوانستم اپلود کنم !

------------------------------

قصیده ای در مدح نورین نیرین فاطمه زهرا و فاطمه معصومه سلام الله علیهما

ای ازلیت به تربت تو مخمر ............وی ابدیت به طلعت تو مقرر

آیت رحمتز جلوه تو هویدا........رایت قدرت درآستین تو مضمر

جودت هم بسترابه فیض مقدس..........لطفت هم بالشا به صدر مصدر

عصمت تو تاکشیده پرده به اجسام ..........عالم اجسام گردد عالم دیگر

جلوه تو نور ایزدی را مجلی .........عصمت تو سر مختفی رامظهر

گویم واجب تو را نه آنت رتبت.......خوانم ممکن تو را زممکن برتر

ممکن اندر لباس واجب پیدا...........واجبی اندر ردای امکان مظهر

ممکن اما چه ممکن علت امکان .........واجب اما شعاع خالق اکبر

ممکن اما یگانه واسطه فیض .........فیض به مهتر رسد وزان پس کهتر

ممکن اما نمود هستی از وی ..................ممکن اما ز ممکنات فزونتر

 

وین عجب زانکه نور اوست ز زهرا..........نور وی از حیدر است و ز پیمبر

نور خدا در رسول اکرم پیدا ................کرد تجلی ز وی به حیدر صفدر

وز وی تابان شده به حضرت زهرا..........اینک ظاهر ز دخت موسی جعفر

این است آن نور کز مشیت( کن) کرد.........عالم آنکو به عالم است منور

این است آن نور کز تجلی قدرت........داد به دوشیزگان هستی زیور

شیطان عالم شدی اگر که بدین نور ..........ناگفتی آدم است خاک و من آذر

آبروی ممکنات جمله از این نور .............گر نبدی باطل آمدند سراسر

جلوه این عرض نمود عرض را ......ظلش بخشید جوهریت جوهر

عیسی مریم به پیشگاهش دربان ........موسی عمران به بارگاهش چاکر

آن یک چون دیده بان فرا شده بر دار ..........وین یک چون قاپقان معطی بر در

یا که دو طفلند در حریم جلالش ........از پی تکمیل نفس آمده مضطر

آن یک انجیل را نماید از حفظ ............وین یک تو رات را بخواند از بر

گر که نگفتی امام هستم بر خلق .........موسی جعفر ولی حضرت داور

فاش بگفتم که این رسول خدایست .........معجزه اش می بود همانا دختر

دختر جز فاطمه نیاید چون این ..........صلب پدر را و هم مشیمه مادر

دختر چون این دو از مشیمه قدرت ........نامد و ناید دگر هماره مقدر

آن یک امواج علم را شده مبدا.........وین یک افواج حلم را شده مصدر

آن یک موجود از خطایش مجلی .......وین یک معدوم از عقابش مستر

آن یک بر فرق انبیا شده تارک ........وین یک اندر سر اولیا را مغفر

آن یک در عالم جلالت کعبه ...........وین یک در ملک کبریایی مشعر

لم یلدم بسته لب وگرنه بگفتم .........دخت خدایند این دو نور مطهر

آن یک کون و مکانش بسته به مقنع ........وین یک ملک جهانش بسته به مجمر

چادر آن یک حجاب عصمت ایزد ...........معجر این یک نقاب عفت داور

آن یک بر ملک لایزالی تارک ...........وین یک بر عرش کبریایی افسر

تابشی از لطف آن بهشت مخلد ..........سایه ای از قهر این جحیم مقعر

قطره ای از جود آن بحار سماوی ............رشحه ای از فیض این ذخایر اغیر

آن یک خاک مدینه کرده مزین .........صفحه قم را نموده این یک انور

خاک قم این کرده از شرافت جنت ..........آب مدینه نموده آن یک کوثر

عرصه قم غیرت بهشت برین است .........بلکه بهشتش یساولی است برابر

زیبد اگر خاک قم به عرش کند فخر ..........شاید اگر لوح را بیابد همسر

خاکی عجب خاک آبروی خلایق .........ملجا بر مسلم و پناه به کافر

گر که شنیدندی این قصیده هندی............. شاعر شیراز و آن ادیب سخنور

آن یک طوطی صفت همی نسرودی ........ای به جلالت ز آفرینش برتر

وین یک قمری نمط هماره نگفتی ...........ای که جهان از رخ تو گشته منور

دیوان اشعار امام خمینی

 

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در شنبه 8 اردیبهشت1386 و ساعت 8:8 قبل از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

و کاین من آیه فی السموات و الارض یمرون علیها و هم عنها معرضون

و بر آن نشان ها همی بگذرند

وز آن چهره بر سوی دیگر برند

--------------------

آمده   است که به هیچکس ظلم نکنید حتی اگر کافر باشد

چون خداوند به یاری مظلوم بر می خیزد

یا حق

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 30 فروردین1386 و ساعت 7:42 قبل از ظهر |

 

فان تابو و اقامو الصلوه و اتوالزکوه.( 11- توبه)

 اشارت است به این که حقیقت توبه

پشیمانی است که در دل پدید آید

دردی که از درون سینه سر بر زند

 آتش خجلت در دل وی افتد

 و آب حسرت از دیده فرو ریزد

نه بینی شاخی که چون یک سر ان آتش زنی

از سر دیگر آب می چکد !

ای جوان مرد  ! صد هزاران ماه رویان فردوس

 از راه نظاره در بازار گرم منتظر ایستاده اند

 تا مگر گناهکاری از پرده گناه بیرون آید

 و گام بر بساط توبه نهد

تا ایشان جان ها و دل ها را در قدم وی بیفشانند

و بشارت به او دهند که قدم صدق برداشته است

و یشف صدور قوم مومنین.(14 – توبه)

و خداوند هر کس را به اندازه بیماری شفا داد

یکی از کید شیطان بیمار است شفای او در قهر دشمن است

یکی بیمار از شهوت نفس است شفای او در مغلوب کردن آن است

و شفای بیمار از محبتت در مشاهدت است.

امام ششم علیه السلام فرمود :

شفای بعضی بیماران معرفت و صفاست

و شفای بعضی تسلیم و رضا است

و شفای بعضی توبه و وفا است

و شفای بعضی دیگر مشاهده و لقا است.

----------------------------------------

شرمنده همه عزيزان هستم باور كنيد از اول هفته مانند مادري كه كودك اش را به دندان گرفته و با خود كشان كشان به هر سو مي برد هر چه تلاش كردم نتوانستم نوشته هايم را برسانم

جمعه نوشته ام آماده بود ولي براي اين كه عكس بگذارم و بدهم همسرم بخواند و ويرايش كند نگه داشتم براي شنبه. فلش ام را داده بودم به دوستم

پسرم هم فلش اش را داده بود به دوستش!!

زدم روي يه ديسكت آوردم

اينترنت وصل بود ولي كامپيوتر روي ديسكت كه مي رفت هنگ مي كرد

دوباره رفتم خانه و زدم روي سي دي 

اين دفعه اينترنت فقط كامپيوتر من !!  در محل كارم قطع بود

گفتند كابل شما قطع شده !!!

مودم كامپيوترم در خانه كار نمي كرد

از يكي از بچه ها يك مودم اكسترنال گرفتم بردم خانه نصب كردم

 مهمان ها رسيدند و وقت نشد بقيه كارها را بكنم !!!

صبح زود بعد از نماز رفتم سر كامپيوتر ديدم مودم كار نمي كند

هر كاري كردم دوباره نصب نشد !!

 

ديروز بدون اين كه كسي كاري كرده باشد و كابلي عوض شده باشد

اينترنت اتاق كارم درست شد !!!

كلاسم كه تمام شد عصر با خيال راحت نشستم و عكس آپلود كردم

توضيحات نوشتم، به كامنت ها جواب دادم تشكر كردم و ... يك ساعتي طول كشيد

با خوشحالي زدم ثبت شود

بعد زدم مشاهده وبلاگ ببينم چي از آب در آمده

ديدم همان پست قبلي است !!!

شما كه نمي گوييد همه اين ها اتفاقي است ؟؟

احساس مي كنم گويا اجازه ندارم مدتي بنويسم

اگر مهاجر سبز لطف كند و مدتي زحمت به روز كردن وبلاگ را بكشد عالي مي شود

بخشي از نوشته هايم كه ثبت شده و شايد همين مقدار قسمت بوده هديه مي كنم به محضر مباركتان

التماس دعا

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 21 فروردین1386 و ساعت 10:41 قبل از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحيم

ميلاد مبارك پيام آور مهر و دوستي فرخنده باد

انشا الله فردا به روز مي كنم

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در جمعه 17 فروردین1386 و ساعت 7:24 بعد از ظهر |

انا لله و انا الیه راجعون

دنیا دار امتحان است و هر چه آدم ها بزرگ تر ... ابتلا و امتحانشان سخت تر

حاج حسن بیرامی از آن آدم بزرگ هاست

گرچه در نگاه ارباب دنیا او یک کارمند ساده شهرداری است

و خارج از وقت اداره لوله کشی هم می کند

کنار خانه اش هم مدتی مغازه ای باز کرده بود

و گلدان و ظروف سفالی می فروخت

2 سال پیش پسر دوم اش مرتضی که شاید 16 یا 17 بهار بیشتر ندیده بود

از کوه افتاد و حاجی را سوگوار کرد

دیروز عسگر حسین پور

 -  که او هم مرد بزرگی است و اگر روزی ام بود روزی از او هم خواهم نوشت –

زنگ زد و گفت : ابوالفضل حاجی تصادف کرده و ...

زنگ زدم ..... تا گوشی را برداشت زبانم بند آمد

اصلا نمیدانستم چه باید بگویم

چند بار گفت : بله بفرمایید  ... الو  - صدای قران از آن طرف می آمد –

صدایش مثل گام هایش در کوه های باختران محکم بود

گویا اصلا صدای یک پدر جوان از دست داده نیست

خودم را جمع و جور کردم و گفتم : منم حاجی ... مهاجر

خدا صبرت بده

......

من گریه کردم و او تسلی ام داد

.....

همسر حاجی فرزند شهید است

و حالا درد مادری که دو جوان داده باشد را هم چشیده

شاید باورتان نشود ... حاجی بیشتر از آن که پدر ما باشد ...  مادرمان بود !!

مرخصی که می رفت با دو تا دبه بزرگ ترشی بر می گشت

فقط دسته ما بود که سماور داشت آن هم به چه بزرگی که حاجی از شهر آورده بود

فقط چادر ما بود که کنارش تنوری داغ داشت

عصرها آتش تنور حاجی زبانه می کشید

 بچه ها دورش جمع می شدند و چای می خوردند

آتش که فرو می نشست با یک میله فلزی چادر، دو تا جعبه خالی سیب

و چند تا پتوی خاکی،  یک کرسی حسابی راه می انداخت

در چادرها وسیله گرم کننده نداشتیم

بچه هایی که در سرمای پاییز کوهستان سرما خورده بودند

شبی را کنار کرسی می گذراندند تا سرما را از تن بیرون کنند

شب های عملیات دست و پای بچه ها را حنا می گذاشت

حیوونکی رضا جهانبخش بعد از بیست سال هنوز یادش بود

چند روز پیش که دیدمش می گفت :

بچه ها منو بردند پیش حاجی و گفتند حاجی دستای رضا رو حنا بذار

حنای داغ داغ چنان کف دستش را سوزانده بود که نگو

چند روز پیش علی تب کرده بود

مثل کوره می سوخت شب را تا صبح بیدار ماندیم و پاشویه اش کردیم

                              علی مریض نمی شود وقتی می شود آن قدر شدیده که

نزدیک است از ترس قالب تهی کنم

بین ایمان من و حاجی حسن چقدر فاصله است ؟

فقط خدا می داند

حاجی زن و چند بچه کوچک اش را فقط به خدا سپرده بود

و آمده بود جبهه و تا آخر جنگ هم مردانه ایستاد

کربلای ۵ در شلمچه گلوله از یک طرف قفسه سینه اش خورده بود

از کنار قلب اش رد شده بود و از بازوی دست دیگرش بیرون آمده بود

 پارسال قم که رفته بودیم رفتم به درمانگاه شهرداری در نیروگاه قم

گفتند حاجی همین چند روز پیش بازنشسته شد

از خدا بخواهیم این دو نوجوان را با پدربزرگ شهیدشان – شهید پادار – هم نشین کند

و به مادر این دو جوان که یادگار شهید است و به پدر جانباز اش صبر و اجر عنایت کند

مشامتان را با حمدی خوشبو کنید.

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 23 اسفند1385 و ساعت 9:29 قبل از ظهر |
 

بسم الله الرحمن الرحیم

و اذقال ابراهیم رب ارنی کیف تحیی الموتی ... (260 سوره مبارکه بقره)

این ایه به زبان کشف بر ذوق ارباب حقایق رمزی دیگر دارد

و به بیانی دیگر ابراهیم مشتاق کلام حق و سوخته خطاب او

سوز اش به غایت رسیده

و سپاه صبرش به هزیمت شده

 و آتش مهرش زبانه زده گفت :

خدایا بنمای مرا تا مرده را چون زنده کنی؟

گفت : ای ابراهیم آیا ایمان نیاوردی ؟!

گفت : آری، لکن دلم از روی شنیدن کلام تو

و سوز عشق خطاب تو ریز ریز شده

خواستم تا گویی : آیا ایمان نیاوردی ؟

مقصود همین بود که گفتی

و در دلم آرام آمد.

آرام من پیغام تو        وین پای من در دام تو

اندر دل من قرار آرام نماند       دشنام فرست اگرت پیغام نماند

تفسير ادبي و عرفاني قران كريم - خواجه عبدالله انصاري

-----------------------------------------

خدا را هزاران بار شكر چند روز پيش رضا زنگ زد و گفت كه داره مياد كرمانشاه

گفت نزديك ظهر مي رسند

دفعه قبل هم گفتم كه رضا يك حافظه قوي و دقيق گردان قاسم

و حتي لشكر عاشوراست

اين هم داداش رضاي ما سال ۱۳۶۵

 

 

بماند كه من لياقت آن كه از اخلاص و پاكي اش بگويم

را ندارم و آن ها را بايد حسين بیدمشک و مهدي مسافر غریب بگويند

كه آن ها هم خدا خيرشان بدهد نمي گويند

چرا ؟ از خودشان بپرسيد !!

(دیروز پس از مدت ها توفیقی شد با حسین دو کلمه حرف بزنیم.

می گوید : پسر تو بهتر از من از جبهه می نویسی ها!!

گفتم : مرد حسابی تو اصلا از جبهه نوشتی که ببینی من بهتر می نویسم یا تو؟!!!؟)

....

رضا نه تنها تا آخر جنگ مردانه ايستاد و مثل من نبود كه با تلنگری درجا بزند

...

بگذاريد نگويم

....

بيست سال بعد

۱۳۸۵- اسفند - كرمانشاه

رضا زمان جنگ هم سن و سال هايش را با ديار عاشقان آشنا مي كرد

الان هم بسجي هاي نسل سوم را با خود به آن سال ها مي برد

تا بدانند بر فرزندان خميني چه گذشته است

تا اواخر تعطيلات عيد مي توانيد ايشان را در شلمچه ببينيد

این هم آقا رضا که بچه های مسئول بسیج دانش آموزی

را برای هماهنگی اردو با خود به جنوب می برد

خدا وجود پر بركت برادر جانبازمان آقا

رضا را براي همه ما سال هاي سال حفظ كند

گرچه اون بين ماست ولي به قول مهاجر سبز

او يك شهيد است خدا خواسته تا ما هم بتوانيم او را ببينيم

و آن روزها را فراموش نكنيم

انشا الله

براي سلامتي اش دعا كنيد

از عزیزانم

 مهاجر سبز - سامی - هاتف - منتظر - گمنام - بهار -

و همه عزیزانی که در مطلب قبلی وارد سوال و جواب شدند

بسیار ممنونم و بسیار خوشحال می شوم که باز هم ما را بهره مند کنند

در این جور موارد قسمت کامنت ها بسیار پربارتر و خواندنی تر از اصل مطلب می شود

يا حق

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 16 اسفند1385 و ساعت 9:23 قبل از ظهر |

بسم الرب الشهدا   و الصدیقین

امروز  درست چهلمین  روز  شهدای عملیات کربلای 5 است

بعد از ظهر را پشت خاکریزهایی که در 300 متری قرار داشت به سر بردیم

و دعای توسل خواندیم

 و با شهدای 40 روز  قبل عهد بستیم که انتقان خون این عزیزان را از بعثیون کافر بگیریم.

 خیلی از بچه ها به جای عملیات به فکر شهدایمان بودند که آن ها رفتند و ما ماندیم

با عجله شام خوردیم و نماز خواندیم.

با تاریک شدن هوا گردان قاسم راه افتاد

  بچه ها از خاکریز بالا رفتند و به طرف دشمن به پیش رفتند

 جلو کاروان برادر صابر 

و پشت سرش تیم تخریب و بعد نفرات پیاده که پل را حمل می کردند در حال حرکت بودند. 

نزدیک نهر که رسیدیم صابر مثل شب گذشته خودش را به آب زد

و یک طرف پل را گرفت و با خود برد و با کمک بچه ها   پل را روز نهر مستقر کرد.

اول گروه تخریب عبور کردند و سیم خاردارها را بریدند

 و در حالی که روی شکم دراز کشیده بودند شروع به در آوردن و خنثی کردن مین ها کردند.

منوری  شلیک شد، خفاشان شب پرست را می شد دید. بچه ها محور را با سرعت باز کردند

نیروها که روی زمین دراز کشیده بودند بلند شدند و حرکت کردند

ناگهان تیربارهای دشمن دهان باز کردند و بچه ها را زمین گیر کردند

نکند عملیات لو رفته باشد؟

جای هیچ درنگ نبود

چند نفر از آرپی جی زن ها که جلوتر از ما از پل عبور کرده بودند

 به طرف دژ دشمن حمله بردند

بقیه هم زیر آتش خودی و دشمن شروع به پیشروی کردند

برادر همرنگ به رجبی گفت محور باز شده بدو برویم

صابر نزدیک دژ ایستاده بود و بچه ها را به طرف محور تازه باز شده هدایت می کرد که....

تیری به سرش اصابت کرد

در کنارم به زمین افتاد

بغل اش کردم

چه خون گرمی داشت

دیگر تمام شده بود

چقدر راحت جان داد

نه صدایی نه ناله ای

آرام و ساکت

چشم ها روی هم

و

خوابید

منوری روی سرمان زدند

صورت این مومن خدا را دیدم چقدر می درخشید

شهید حمید ذاکری..........شهید صابر باقری

دیشب (نهر جاسم) همین موقع و همین جا چه جان فشانی ها که نکرد

و امشب در راه همین هدف این چنین ساکت آرمیده است

------------------------------------------------

 پارسال که داشتیم می رفتیم مرخصی توی قطار  من خیلی گرفته بودم

 از این که  از بچه ها دور می شدم غمگین بودم

صابر گفت  : به چی فکر می کنی ؟

چیزی نگفتم

گفت : من بگم ؟

گفتم : بگو

این که چرا شهید نشدی

انگشت اشاره  اش  رو روی پیشونی اش گذاشت  و گفت :

 یه  تیر رسام دوشکا اینجا

...........

حالا به اون تیر دوشکا که مامور سفرش  بود رسیده بود

------------------------------

درگیری به اوج خود رسیده بود

همه جا بوی باروت بود حتی نمی شد به راحتی نفس کشید

محور دست راست  موفق نشده بود پل بیندازد

برادر همرنگ و برادر رجبی فرمانده و معاون گروهان به آب زدند

و تکبیر گویان به دزهای دشمن حمله ور شدند

دقایقی بعد کمین و خط اول دشمن درهم شکست

.....

....

 ادامه دارد

پ.ن : خاطرات از یکی از بچه های گمنام دفاع مقدس در روزنامه کیهان صفحه 14 یکشنبه 28 تیر 1366 شماره 13080 چاپ شده است و فقط قسمت بین خط چین از من است.

یا حق

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 8 اسفند1385 و ساعت 9:11 قبل از ظهر |

بسم الرب الشهدا و الصديقين

امان از دست اين ايران سل

از وقتي که راه افتاده ديگه اين خط هاي قديمي ازکار افتادن

ديروز عصر ديدم شماره رضا افتاده

سر ظهر زنگ زده بود

رضا جهانبخش از اون گنجينه هاي لشکر عاشوراست

يه بانک اطلاعاتي کامل

اغراق نکنم اگر همه رزمنده هاي لشکر رو نشناسه

همه کادر لشکر از فرمانده هاي ريز تا درشت رو مي شناسه

امروز صبح بهش زنگ زدم

گفت : ديروز کرمانشاه بودم مي خواستم ببينمت!!!!

آه از نهادم بلند شد !!!

کم سعادتي از اين بيشتر ؟؟؟؟

خلاصه بگذريم که اين بي لياقتي هاي من داره برام عادت ميشه

ازش پرسيدم : عمليات کربلاي ۵ فرمانده گردان صاحب الزمان کي بود ؟

فوري گفت :

خب حاج رحيم بود ديگه

گفتم از برادراش چه خبر؟

گفت : اون دو تا که پزشکي مي خوندند هر دوشون شهيد شدند

حاج رحيم و کوچيکه هستند

حاج رحيم جانبازه ۷۰ درصده خدا حفظ اش کنه انشا الله

پدر بزرگوار اين شهدا امسال فروردين به نزد فرزندان شهيدش شتافت

روح اش شاد

دهانتان را با هديه صلواتي به روح شهيد سلمان و سليم نوعي اقدم و پدر بزرگوارشان 

خوشبو کنيد

اللهم صل عالي محمد و آل محمد

به ياد قصه گو و اين که به زودي به سلامتي برگردد

پ.ن.۱. برادر جانبازمان رضا جهانبخش تا اواخر فروردين در مناطق جنوب است

راوي است سراغ اش را بگيريد ديدن اش غنيمتي است بزرگ

خدا در پناه امام زمان از بليات زميني و آسماني حفظ اش کن

بلند بگو الهي آآآآآآآآآآآآآامممممممييييين

سه شنبه اول اسفند ۸۵

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 1 اسفند1385 و ساعت 9:28 قبل از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

با عرض معذرت از همه عزيزان راضي به اين همه زحمت نبودم

حتي تذکر يکي از شماها هم کافي بود تا من در اولين فرصت به روز کنم

چه رسد به اين همه  محبت

يادتان باشد از شلمچه مي نوشتم اين پست ادامه همان مطالب است

به روزهاي شهادت صابر نزديک مي شويم

سعي مي کنم که دير نکنم و زودتر از يک هفته به روز کنم

------------------------------------------------

سنگرهای پیش ساخته بتونی یکی پس از دیگری

به ضرب آرپی جی از جا کنده می شدند

از یکی از سنگرها که مثل یک خا نه کاغذی می سوخت

چند نفر با لباس های شعله ور بیرون دویدند و

در حالی که نعره می کشیدند خودشان را روی زمین انداخته و می غلطیدند

گویا در این دنیا هم باید به آتش قهر الهی می سوختند

درگیری تن به تن شروع شده بود

چند متر آن طرف تر من دست برادری افتاده بود

آن را برداشتم و کنار سد گذاشتم

توی گل فرورفته بودم و نمیتوانستم خودم را از لجن ها بیرون بکشم

از بس خودمان را روی سیم خاردارها کشیده بودیم همه جای بدنم می سوخت

توی همین گیر و بیر دو ماشین پر از عراقی ها رسیدند

داشتند از ماشین ها پیاده می شدند

حسن کربلایی از اب بیرون آمد و در حالی که داشت

از فانسقه اش یک نارنجک بیرون می کشید به طرف ماشین عراقی دوید

عراقی ها از صدای انفجار نارنجک گیج شده بودند  

که حسن رگبار گلوله را به سویشان گشود

کریم با خوشحالی به وسیله بی سیم با رحیم تماس گرفت و گفت :

رحیم رحیم رحیم ... کریم

..... کرمی جان به گوشم

 محور باز شده خط رو گرفتیم هر چه زودتر حرکت کنید

 

رحیم فرمانده گردان صاحب الزمان و بچه اردبیل بود

و با سه برادرش سلمان و سلیم و سجاد  به جبهه آمده بودند

سلیم دانشجوی سال سوم پزشکی و سلمان سال اول پزشکی بود

سجاد هم محصل بود

رحیم می گفت این دفعه پدرم را هم می آورم تا کادر گردان را خانوادگی تشکیل دهیم

رحیم می گفت  :

به پدرم گفتم جبهه که بیایی میگذارمت مسئول تدارکات

پدرم گفت : آن وقت من چکار باید بکنم؟

گفتم :  

هر چی که من نوشتم و گفتم شما آن را به نیروها می دهید.

 وگرنه به کسی چیزی نمی دهید

خندید و گفت :

نخیر من هر چی دلم خواست به هر کس می دهم

اگر دوست داری بیایم

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 29 بهمن1385 و ساعت 3:14 بعد از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحيم

این نامه را توی یادداشت هایم پیدا کردم

 یکی از بچه ها به احتمال زیاد به شهید صابر باقری نوشته

نامه یک جوان 17 یا 18 ساله به دوست شهیدش

با این سوزی که نامه اش دارد احتمالا خود نویسنده هم شهید شده است

خوش به سعادت هر دوی آن ها

------------------

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم اخلص نیاتنا و اخلص اعمالنا لوجهک الکریم

اللهم ایاک نعبد و ایاک نستعین

حضور برادر عزیز و ارجمندم و استادم جناب ص – ب

سلام علیکم و یرحمکم الله و یغفر لکم الله انشا الله

برادر عزیز صابر جان !

 امیدوارم در کنار معبود و معشوق خود

و در میان یاران قدیمی که چند وقتی است ما را تنها گذاشته اید

 و شهد شیرین شهادت را نوشیده اند

 همواره خرم و شاد باشی

و ما را که کوله باری از گناه را بر پشت خمیده خود حمل می کنیم

 و همین سنگینی گناه ما را از رسیدن به کنار رب و کنار و جوار شما محروم می سازد

 فراموش نکرده باشی.

صابر جان !

هنوز صدای گریه و زاری و راز و نیازهایت را با خداوند منان از یاد نبرده ام

 و آن ها همواره در گوش من طنین انداز می باشد.

صابر جان !

 با این که چند وقت است از ما جدا گشته ای

ولی باور کن این مدت کوتاه همواره هر لحظه اش برایم سال ها گذشته

و در این مدت در این مکان مقدس جایی را نمی یابم

 که خاطره و یادی از تو نداشته باشم

هر جا نظر می افکنم تو را می بینم

که به ما می خندی و حق داری بخندی

 صابر عزیز !

دلم می خواست بودی و مدت های طویل می نشستیم

 و درد دل می کردیم تو مرا امیدوار می کردی

و من از بیچارگی های خود برایت تعریف می کردم

خلاصه دلی پر از خون را در مقابل دیدگانت پاره پاره می کردم

 و آن را نشان ات می دادم

چرا که عاشق همیشه در پی معشوق است

ولی این ابلیس پست چه ها با ما کرد

ما را از وصال یار محروم ساخت.

صابر جان !

به خدا اگر از جانب یار ندای وصل می رسید

باور کن یک لحظه درنگ نمی کردم

 و هم چون پروانه به آتش عشق می سوزاندم

 که حدی بر آن نتوان تصور کرد

 و در یک لحظه خود را به شما می رساندم

صابر جان !

عذاب دوری از یار و شما ها دارد

 همچون موری درون مرا می خورد و عذابم می دهد

چرا که شما نه یک برادر نه یک استاد

بلکه یک راهنما برای ما در زندگی بودید

اصلا صابر جان نمی دانم چه بنویسم

می خواهم با تو درد دل کنم نمی یابمت

و می خواهم همچون تو را یابم نمی توانم

 پس دیدم که باید قلم به دست گیرم

و با کاغذ و در روی کاغذ با تو سخن برانم  

صابر عزیزم برادر و استاد گرامی

والسلام  د – ی

ای مرغ سحر عشق زپروانه بیاموز

کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدعیان در طلب اش بی خبرانند

کان را که خبری شد خبری باز نیامد

با صلواتی یادشان کنید تا شاید نظری بر ما خاکیان کنند

اللهم صل علی محمد و آل محمد

یا حسین

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 16 بهمن1385 و ساعت 10:1 قبل از ظهر |

بسم الله نام خداوندی است که ذکر  او آرایش  گفتار است

و مهر  او روشنایی اسرار

کمند جاذبه او جز  سوختگان را شکار  نکند

و تیر بلای او جز سینه آشنایان فگار نکند

------------------