تبليغاتX
پروانه ی مهاجر

سلام عزیزان دلم

روز میلاد مولایمان بر شما خجسته باد

شکر خدا با دعای شما عزیزان از سفر به سلامت بازگشتم

چیزهای زیادی یاد گرفتم که اولین فرصت برایتان خواهم نوشت

فعلا این کامنت زیبا را که - م. ن. - گرامی برایم نوشته و از شهید چمران است به شما هدیه می کنم

یا حق

به نام خدا

سلام پروانه مهاجر

میلاد مولود کعبه حضرت علی (ع) بر شما مبارک.

" اگر پرستش غیر از خدا مجاز بود ، علی را می پرستیدم.
به خود اجازه نمی دهم که برای شناخت علی کلمه ای بر زبان برانم و با قدرت عقل شخصیت او و زندگی پرماجرایش را تجزیه و تحلیل کنم.
شناخت علی فقط با قدرت عشق میسر است و فقط عشق اجازه دارد که به حریم علی نزدیک شود.
من هم فقط به قلب سوخته ی خود اجازه می دهم که از علی سخن بگوید و فقط به حرمت عشق جرأت می کنم به علی نزدیک شوم.
اگر شعله ی عشق او در دلم زبانه نمی کشید ، ابداً به ساحتش جسارت نمی کردم و نامش به زبان نمی راندم.
ولی چه کنم که سرتاپای وجودم در آتش عشق او می سوزد. هروقت که نام او بر زبان می رانم یا یاد او بر دلم می افتد ، به خود می لرزم ، اشک از چشمانم فرو می چکد ، آتش دردناک و لذت بخشی وجودم را فرا می گیرد ، در او محو می شوم ، عاشقانه با او راز و نیاز می کنم و روحم آشفته وار علی علی می گوید...
آخر چگونه می توان خدای بزرگ را پرستید و به علی عاشق نشد؟
چگونه ممکن است به خدا که کمال مطلق است چشم دوخت ولی کمال متعالی علی را ندیده گرفت؟ عشق به علی جزوی از پرستش خداست.
قلبی حساس دارم که نوازش نسیم حیات آن را می لرزاند ، زیبایی غروب و طلوع آفتاب دیوانه اش می کند ، آسمان بلند پر ستاره مستش می نماید.مرغ های هوا و ماهی های دریا جذبش می کند ، کوه های بلند ، افق بی پایان و اقیانوس بیکران به ابدیتش می برد.
این احساس مرموز قلبی ، مسحور عظمت و زیبایی عالم خلقت می شود و مرا در مقابل خالق آن وادار به سجده می کند...همان احساس نیز تار و پود قلبم را به عشق علی به لرزه می اندازد و مرا این چنین شیفته و شیدای او می کند."
برگرفته از کتاب زیباترین سروده ی هستی از شهید دکتر مصطفی چمران

(( روز پدر بر شما مبارک ))
التماس دعا

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

سلام بر همه عزیزانم

دارم میرم یه سفر ۱۰ روزه از چند روز پیش دارم حسابی تدارک می کنم

علاوه بر این که متن سخنرانی و اسلاید هایم را روی فلش زده ام

روی سی دی هم میخواهم بزنم

علاوه بر این برای خودم فایلای لازم را با ای میل برای هر دو آدرسی که دارم فرستاده ام

که اگر سی دی و فلش چیزیشان شد

از اینترنت بتوانم بردارم

و این وسط هی به خودم میگم:

مرد حسابی ! کاشکی برای سفر آخرتت هم این قدر فکر و وقت میذاشتی

و تمام جزئیات رو هم تدارک میکردی؟!!

آه ه ه ه ه

از سختی سفر آخرت که گاهی می ترسم فکرش را هم بکنم

شما چی؟

...

 

...

 

محتاج دعای عزیزانم هستم

یا حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

 

به نام خدای شهدا و راستگویان

سلام بر همه عزیزان

با عرض شرمندگی از همه عزیزان

از بابت این که عکس ها دیده نمی شد

حالا زیارت کنید

عجب آرامشی

شکم سرتاسر با ترکش دریده شده و آن وقت روی ماه اش را ببین

حتی یک چین به ابرو نینداخته

آخرین وداع با برادر

بعید است هیچ رزمنده نقده این چهره ملکوتی را نشناسد

اری علی حسین است

علی حسین فتحی پور

این هم شهید عزیزمان برادر قلندری

دلم نیامد این ها را هم نبینید

همین چند دقیقه پیش دستم رسیده

شادی روح همه شهدا صلواتی هدیه کنید

اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

سلام بر دوستداران شهدا

خدا خیرش بده برادرم عسگر حسین پور را

بلند بگو الههههییییییی آمممممممین

این عکس ها رو امروز برام فرستاده

دیگه منتظر نمیشم مطلب بنویسم بعد عکس ها رو بذارم

ببینید و پرواز کنید

بی هیچ توضیحی

بعد از این که به شدت از ناحیه شکم مجروح شده بود

گفته بود : بچه ها مرا گوشه ای ببرید و تنهایم بگذارید

لحظات وصال میخواسته چه بگوید؟

بالای سرش چه کسی آمده؟

با کی قرار داشته؟

دست و پای شما هم می لرزد؟

اشک هایتان سرازیر است؟

شهید سوادی نگارش جدیدی از 

محبت ، انسان دوستی ، شجاعت ، خوش فکری و نورانیت  بود

جالب اینجاست که من این خاطره را روز  27/10/86 آماده کرده بودم که مصادف با ایام سوگواری شد و فرصت نکردم تا ارسال کنم

بعدا  نگاهی به تاریخ شهادت این شهید والا مقام انداختم

و دیدم که عجب تصادفی !!

رستم درست روز 27/10/66 در منطقه  ماووت  عراق در اثر اصابت ترکش به سینه و شکم  به دیدار دوست شتافته  بود

 و ما گنهکاران و بازماندگان قطار عشق را در حسرت نبودنش داغدار نموده کرده بود

 و عجیبتر این که سالگرد شهادت این شهید بزرگوار با ایام تاسوعا و عاشورای حسینی قرین شده است

خداوند روح این شهید بزرگوار را که گل سر سبد شهدای نقده بود

با آقا امام حسین و یارانش محشور فرماید.

السلام  علی الحسین و علی اصحاب الحسین  

 تقدیم به روح بلند آن شهید و کلیه شهدای عزیز از صدر اسلام تا کنون. در باره نحوه شهادت این شهدید عزیز مطالبی ارسال خواهم کرد .

محمد علی معینی زاده

دی ماه 1386

 

اگر خواستید اینجا هم سری بزنید

قبلا از رستم نوشته ام - همون شهید سوادی-

http://mohammadsadeg.blogfa.com/cat-55.aspx

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

پیرمرد عاشق

برای همسرش می نوشت و من فضولی کردم

----------------------------------------

سلام محبوبه ام

ریحانه ام

فقط 11 ساعت دوری از تو دارد مجنونم می کند!!

اکسیژن وجود من توئی

زندگی من با تو دوام دارد

رگ های کرونر قلبم را نام تو تغذیه می کند

اگر گلبول هایم را زیر میکروسکوپ بگذارند .... نام تو را روی آن ها می بینند

بیست سال است هر وقت سر نماز گفته ام :

 

بسم الله الرحمن الرحیم

انا اعطیناک الکوثر

...

نتوانسته ام ادامه دهم و دلم خواسته است همانجا قنوت بگیرم

و بگویم فدایت شوم خدای من ممنونتم

 

هنوز کوتاهترین سوره قران را نخوانده مجنون می شوم

شیدا می شوم

 

ای ی ی ی اهالی به دادم برسید

برایم کلمه بیاورید

اینجا یک نفر دارد از بی واژگی دق می کند

دارد منفجر می شود

کاش می شد فرهنگستان واژه های عاشقانه جدیدی بیافریند

 

تا بتوان عشق را جدید و هزار باره سرود

 

نمی دانم

 

نمی دانم

 

ای کاش میشد برای عشق هم مثل – گفتمان و رویکرد و راهبرد- وازه های جدیدی ساخت

 

چگونه بسرایم؟!!

چگونه ؟؟

یادم باشد این دفعه از اینترنت هزار نامه عاشقانه دانلود کنم

 

تا شاید بتوانم آنچه در خونم جاری است را روی کاغذ بیاورم

 

 

هنوز 24 ساعت نشده است و من این همه دلتنگ تو ام... مشتاق تو ام

 

وقتی پشت سری ام به دوستش گفت که ساعت 2 صبح می رسیم

 

خیلی خوشحال شدم

 

یعنی می شود؟

 

.

.

.

وقتی نماز میخوانی می خواهم تا همیشه زمان نگاهت کنم

 

در سیل نمازت غرق می شوم...

 

نکند دارم هذیان می گویم؟

 

تب که ندارم؟

 

از سر بی واژگی است

 

به هر کلمه ای پناه می برم

 

تا شاید کمی از عطش دوری را فرو نشانم

 

... ولی نه نمی شود .... نمی شود

 

آییییی مردم ! کسی هست به دادم برسد؟!!

 

کسی هست که کلمه ای یادم بدهد؟

 

حتی حاضرم از .... نامرد هم یاد بگیرم .. آخر او استاد حرف است ... شاید یادم داد!!

 

شاید

 

ریحانه ام !    مستانه ام !        ... شکوفه ام!

 

مگر خودت به دادم برسی

 

مگر خودت در چشمانم بخوانی

 

آه که چقدر دوست دارم در برابرت زانو بزنم .... دستهایت را در دستهایم بگیرم .. و ببوسم

 

بعد هر دو دستت را روی گوشهایم بگذاری ... تا آرام بگیرم

 

پارسال که چند روزی را نبودی،  تا چادر نمازت را روی صورتم نمی کشیدم خوابم نمی برد

 

میدانی عزیز دلم ؟  که محبتت در این 20 سال در این وجود کم طاقت چند برابر شده است؟!

 

ای کاش ریاضی دان ها می توانستند آن را محاسبه کنند

 

میدانی؟  هیچ وقت برایم تکراری نشده ای؟؟

 

هر بار که می بینمت .. گویا مدت هاست ندیده ام ات

غم و غصه ها و خستگی هایم را فراموش می کنم

دور از تو هیچ جا دوام نمی اورم

 

تهران کلی کار داشتم...می خواستم بمانم شهریار را ببینم

دنبال پایان نامه بچه ها بروم

کتابخانه تربیت مدرس بروم .. مدت هاست چند کتاب لازم دارم که فقط آنجا دارند

حاجی را مهدی را مدت هاست ندیده ام

دلم برای دیدن سید محسن لک زده است

مدت هاست منتظرم دوستانی را در تهران ببینم

و چند ساعت یکسره با هم حرف بزنیم

حرفهای انباشته شده سال ها را

ولی ...

همه این ها را الان یادم افتاده – توی اتوبوس –

مدارک را که به سفارت دادم ... بی صبرانه خودم را به ترمینال رساندم

و از اولین تعاونی برای اولین اتوبوس بلیط گرفتم

چقدر خوب بود یه ربع دیگه اتوبوس راه می افتاد

از فرصت استفاده می کنم و زنگی میزنم

 

آه آه صدایت بی تاب ترم می کند

خدای مهربانم !  من چگونه خواهم مرد؟

عزیز دلم بهشت را هم اگر بی تو بدهند نمی خواهم

..

هوا حسابی تاریک شده دیگر نمی بینم روی کاغذ چه می نویسم

چراغهای بالای سرم هم خراب است روشن نمی شود

 

ولی اخر حرف های من تمام نشده است

...

برای شام نگه می دارند

 

نمازم را می خوانم وگوشه ای پیدا می کنم و می نویسم

 

چقدر این بیقراری و پریشانی را دوست دارم

تا خود صبح با تو حرف خواهم زد

با این که در این چند ساعت گذشته چشمانم بسته بوده ولی لحظه ای خوابم نبرده است

 

درهای اتوبوس را چه زود باز کردند

ولی من هنوز دارم می نویسم

معده ام از گرسنگی مچاله شده است و به ستون فقراتم چسبیده

 

عین آن روزه های بی سحری ام تنگ غروب و اذان

 

خب داشتم از سوره کوثر می گفتم که اینجا رسیدم

 

هر وقت می خوانمش حواسم پرت می شود

می گویم : شاید هر کسی را کوثری باشد!

کوثر رسول خدا، زهرای اش بود ... و کوثر من تویی

-در مثل که مناقشه نیست؟-

 

 

اصلا وقتی کوثر میخوانم دیگر نمی توانم در قنوت دعا کنم و چیز دیگری از خدا بخواهم

 

می گویم ناشکری و زیاده خواهی است

 

وقتی خدا تو را به من داده ....  دیگر چه نداده که از او بخواهم؟!!

هان؟!؟

 

به فصل لربک و انحر که می رسم

 

دوست دارم خودم قربانی ات باشم ... خودم فدایت شوم ... همه وجودم را نثارت کنم

 

گرچه همه وجودم هزاران بار فدای تو شده

 

این جسم اوراقی را فقط تو سر پا نگه داشته ای تا باز هزاران بار دیگر فدایت شود

 

قبل تر ها وقتی از شدت سردرد نزدیک به موت بودم و اورژانسی می شدم

با تزریق یک آمپول دی پیرون زنده می شدم... شاید حتی 5 دقیقه هم طول نمی کشید

 

الان مدت هاست که دی پیرون من تویی

قوی ترین مسکن همه دردهایم تویی

 

راستی یادت می آید مدت هاست دیگر نیازی به مسکن ندارم؟!!

مسکن در خونم جاری است

آخ که چقدر معتاد تو هستم!!!

 

می بینی از شدت پریشانی پرت و پلا می گویم

آخر کم آورده ام

 

واژه کم آورده ام

 

میدانی؟ مجبورم

 

ادامه دارد

بقیه اش را ضبط کرده ام پیاده که کردم برایتان می نویسم

خواهم نوشت

-----------

نخندید ها بالاخره پیرمردها هم دل دارند دیگه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

این هم یک دعای عاشقانه

خدا خیرت بده مهاجر سبز

انشا الله خدا بیشتر بده.....آممممممممییییییییین

---------------------------------------------

ما مجنون های لیلی پرست اینجوری دعا می کنیم :


الهی عشق مولا دیوونه اتون کنه

الهی بیتابش بشید

الهی اتش محبتش بیفته توی دلتون و همه وجودتون رو بسوزونه

الهی محرمش بشید بعد لباس احرام بپوشید و محرمش بشید

الهی حج ابراهیمی نصیبتون بشه نه حج آبراهامی .......

الهی یه بار چشمای آقا رو ببینید

الهی خدا قسمتتون کنه دست مهربونش را بذاره روی سرتون

الهی لبهاتون برسه به کف پاهاش .....تا خستگی یه عمر از تنتون در بیاد

الهی قسمتتون بشه برید توی بغلش یه دونه ازون حرفهای درگوشی رو به شما هم

بگه ........

الهی بوی عطرش بپیچه توی وجودتون

الهی عاشقش بشید ..........................

الهی عاشقش بشید .........................

الهی عاشقش بشید ........................

جقدر به جا بود این شعر زیبای مهاجر سبز

یک دنیا ممنونم

------------------------------------------

خریدار دل


ای خریدار دل شکسته ام


آمده ام بگویمت

با تو زعهد بسته ام

کعبه من مطاف من

حرم حریم خانه ات

و سعی بیکرانه ام

بین صفا و مروه ات

تو ای زلال معرفت !

مرا مران ز مشعرت

منای سینه ات مرا

شعور و معرفت دهد

به راز هایمان قسم

مقام جای پای تو

که زمزمی روان کند

و سعی بیکرانه ای

از آنهمه صفای تو

به یک نظر بپا کند

کعبه جان و دل بیا

جنون عاشقت ببین

که حسرت نگاه تو

معرکه ای بپا کند

اگر تو عاشقانه ای

وقف فقیر خود کنی

و لحظه ای نظر کنی

به بینوای مضطرت کرم کنی

گدای خانه ات به دست تو صمد شود


مرا جنون به سر زند

و عقل و دل زمین نهد

فقط تو را صدا زند

شه دیار عاشقان

رخ بنما به جانشان

باز رسان به کامشان

باز بخوانمت که تو

مهدی و هادی منی

روح به پیکر منی

اگر که جامه بر کنی

خاک تنم تو تر کنی

یاکه دو لب تو وا کنی

روی به عاشقت کنی

...................

درد مرا دوا کنی

+ نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها

و السر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک


یا فاطمه یا زهرا


ای که میان بستری، یار شکسته بال من
دارو ندار حیدری، کن نظری به حال من
مباد سایه ات ز سر، از سر من رود دگر
مرغ اجل گشوده پر، به یار خسته بال من
من و تو از روز ازل، همره هم تا به اجل
حی علی خیر العمل،‌ حب تو بود و آل من
کنون روی تو از جهان، به من بگفته ای بمان
ماندن تن بدون جان، نبوده در خیال من
غریبم و شوم دگر، بدون تو غریب تر
یا که به همرهت ببر، یا که ببین زوال من
بار دگر تو از دفا، خیز ز بستر و بیا
یاری مرتضی نما، یاور بی مثال من
ای گل یاس بو تراب، ز عشق من شدی گلاب
در شب غربتم بتاب، ای مه چون هلال من


شاعر: محمد علی شهاب

-----------

دخترم خانم قهرمانی این کامنت را نوشته بودند

انشا الله رهرو خوبی برای بانوی دو عالم باشیم

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 9:14 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

سلام

دخترم خانم قهرمانی خواسته بودند از رابطه بین امام و شهدا بنویسم

چشم

از کربلای ۴ که برگشتیم همه پکر و به هم ریخته بودیم

رسانه ها چنان سر و صدایی راه انداخته بودند که نگو

می گفتند :

 لشکریان محمد را قتل عام کردیم و ....

حمید مجروح شده بود و رفته بود عقب

سه چهار روز توی خط خوابیدیم از کانال اصلا نمی شد بیرون اومد

خمپاره بود که کنارمون منفجر می شد

چند بار آماده باش دادند و بچه ها از هم خداحافظی کردند و قرار شد بزنیم به خط

ولی بعد از ساعتی گفتند : نه نشد... هنوز منتظر بمانید

ولی تجهیزاتتان را باز نکنید

آخر سر هم دست از پا درازتر داشتیم بر می گشتیم عقب

....

کارد می زدی خون کسی در نمی آمد

اصلا نمیشد با بچه ها حرف زد

چند روز نگذشته بود که گفتند همه جمع بشن فرماندهان پیامی از حضرت امام آورده اند

همه توی محوطه اردوگاهی که وسط نخلستان بود جمع شدیم

یکی از فرماندهان شروع به خواندن پیام امام کرد

بچه ها اشک می ریختند و گوش می کردند

بچه هایی که بسیاری از آن ها حتی امام را از نزدیک ندیده بودند

این پیام خصوصی بود و از رسانه ها پخش نشده بود

جان تازه ای در جسم بچه ها دمیده شد

و شد حماسه کربلای ۵

به فاصله کم تر از شاید دو هفته

عملیاتی که کمر صدام را شکست

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

سلام

یکی از همکلاسی های صابر-پسرم- سراغش رو گرفت...گفتم : رفته دنبال کارهای عمره اش

فردا صابر شاکی بود که :

بابا ! چرا به بچه ها گفتی من میخوام برم عمره!!!؟؟؟

شاخ در آوردم ... گفتم :

مگه بده که بقیه بدونند؟!!؟

گفت : اره من نمیخواستم کسی بدونه

مهمون و این ها هم نمی خوام دعوت کنیم

....

......

آخه ریا میشه ؟!!!

------------------------

حالا من چی؟؟

به هر کسی میرسم میگم:

من قراره برم مکه

--------------------

این دفعه که رفته بودم جنوب رو کردم به بچه ها و گفتم :

خوش انصاف ها !

من هیچی نمی گم ... شما که خیلی با معرفتین .. یه فکری به حال ما بکنین

این جوجه بسیجی ها رو می بینید!؟ خیلی هاشون حاجی هستن

اون وقت من که سر رو رویم سفید شده هنوز حاجی نشدم

....

چند روز پیش درست روز آخر خبردار شدم و برای عمره اساتید اسم نوشتم

و حالا قراره که انشا الله اگر عمری بود شهریور مشرف شویم

از الان هم به من می توانید حاجی بگویید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

سلام

دو هفته است چیزی ننوشته ام

این چند خط را می نویسیم تا چیزی نوشته باشم!

شده است تا به حال کسی حق تان را کف دستتان گذاشته باشد؟!!

و شما با دستی بر دست دیگر بزنید و بگویید :

بشکنه این دست که نمک نداره

....

بیایید قدر دان باشیم

بیایید منصف باشیم

قدر کسانی را که بر ما حقی دارند و زحمتی کشیده اند بدانیم

چقدر خوب است قبل از این که حرفی بزنیم کمی فکر کنیم

گاهی آب ریخته را دیگر نمی توان جمع کرد

...

 

راستی ارشد قبول شدید یا نه؟

مجاز شدید؟

دو تا از دانشجوهای گروه ما هر کدام در یک گرایش رتبه ۳ آورده اند

دو تا گل پسر مودب درس خوان

سال های قبل همه اش دخترهایمان رتبه های خوب و یک رقمی می آوردند

ولی امسال نوبت پسرها بود

از بس سر کلاس غرمی زدم و می گفتم :

شما آبروی هر چی مرد رو بردید

چرا هیچکدومتون رتبه خوب نمی آورید؟

شیرینی خوران بود اساسی

از همین جا به امین الله طهماسبی رتبه ۳ بیماری شناسی گیاهی

و علی بوش --- با جناب جرج بوش هیچ نسبتی ندارد ها  --

رتبه ۳ در رشته بیوتکنولوژی خیلی تبریک میگم

و به بقیه دخترها و پسرهای خوب کشورم چه آن هایی که مجاز شده اند و چه بقیه

همه آن هایی که زحمت کشیدند و درس خواندند

انشا الله بقیه هم سال های بعد موفق می شوند

یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 
سلام دوباره
می خواهم از نفر سوم از چپ برایتان بنویسم
چند روز پیش توی یادداشت هایم این نوشته را پیدا کردم
این نوجوان -- رحیم فتح اللهی -- است
هوا که کمی گرم می شد یا وقتی کمی می دویدیم
رحیم مثل لبو سرخ سرخ می شد
مثل کسی که خیلی خجالت کشیده باشد
باید زود چپیه ای را خیس می کردیم و روی سر و بدنش می کشیدیم
او یک بیماری بسیار نادر ژنتیکی داشت
در بدن او هیچ منفذ عرق وجود نداشت!!!
یعنی یکی از راه های اصلی تنظیم دمای بدن بسته بود و کار نمی کرد
از 13 - 14 سالگی اومده بود جبهه
و حتی در عملیات های اول جنگ هم شرکت کرده بود
از درگیری هایی سالم برگشته بود که همه یا شهید شده بودند یا مجروح
و در طی چند سال اول جنگ فقط یک بار گلوله ای به دستش یا شانه اش خورده بود
سال 1364 با این که حتی یک تار مو هم به صورت نداشت
یک چریک تمام عیار بود
شب عمملیات والفجر 8 را با ما بود
ولی نزدیک صبح غیب اش زد
نزدیک ظهر بود که دیدیم
صدای اش  می اید
نمیدانم از کجا مقداری نارنگی و پرتقال گیر آورده بود
داشت به هر سنگری چند تایی پرت می کرد
....
موقعی که داشتیم بر می گشتیم به اردوگاه
دیدم چند تا از بچه های کم سن و سال را دور خودش جمع کرده
و داره با حرارت چیزی رو برای اون ها تعریف می کنه
اون طفلکی ها هم با دهن های باز و متعجب داشتند گوش می کردند
نزدیک تر رفتم ببینم رحیم چی داره میگه
دیدم داره قضیه بمباران خط توسط هواپیماهای عراقی رو داره تعریف
اون هم با چه اب و تابی
برای این طفلکی های بچه مدرسه ایی که بار اول جبهه اومدن شون بود
می گفت که بچه ها چطوری تیکه پاره شدند و .....
انگار داره قضیه رفتن خودش به یه مهمونی یا چشن تولد رو توضیح میده
بسیجی های کم سن و سال هم نزدیکه که قالب تهی کنند!!!
هر چی چشم و ابرو کردم که رحیم بس کنه و ادامه نده فایده ای نکرد
کنارم یه قمقمه خالی بود ورداشتم و پرت اش کردم طرف رحیم
رو به بچه ها کردم و گفتم :
آقا باور نکنید این رحیم خالی می بنده هر چی می گه چاخانه!!!
یک سال بعد یعنی شهریور سال 65
هوای جنوب به قدری گرم بود که مسئولین مجبور شدند بچه ها رو بیارن غرب کشور
یه جایی توی کوه های بین باختران(کرمانشاه) و اسلام اباد که خیلی خنک بود
و حتی شب ها سرد هم میشد و مجبور بودیم والوری چیزی روشن کنیم
رحیم هر وقت می خواست بره شهر سلوار لی می پوشید !!!
و سر همین قضیه بچه ها کلی بهش غر می زدند
که این دیگه چیه می پوشی
آبروی بچه بسیجی ها رو می بری با این شلوار تنگ !
و از این حرف ها
بعد از کربلای 5 ازش خبر نداشتم
تا این که یه روز تبریز توی ترمینال دیدمش و از بچه های دیگه پرسیدم
رحیم نه برداشت و نه گذاشت و گفت :
راستی صابر هم شهید شد ها !!


سرم گیج رفت .... زانوهایم سست شد

و آرام کنار دیوار نشستم

همه بچه ها می دونستند من چقدر به صابر علاقه دارم

رحیم تازه فهمید که اشتباه کرده و نباید این طوری به من خبر می داد

شروع کرد به دلجویی ...
....

....
سال ها گذشت و از همدیگر بی خبر بودیم

شنیده بود پزشکی قبول شده و داره درس میخونه

خیلی دوست داشتم ببینمش
روز پنج شنبه 15 اسفند 81 بود خانمم رو برده بودم برای امتحان انترنی

ماشین رو جلوی دانشکده پزشکی نگه داشتم
روی یه پارچه سیاه نوشته بودند :

درگذشت ناگهانی دانشجوی پزشکی برادر رزمنده رحیم فتح اللهی را تسلیت می گوییم
شادی روح این رفیق مخلص شهدا صلواتی هدیه کنید

امیدوارم در کنار دوستان شهیدمان روزهای خوشی داشته باشد

رحیم جان !
سلام ما را به بچه های گردان برسان
-----------------------------------


یادشان به خیر و جاویدان

درست موقع حرکت به طرف منطقه عملیاتی والفجر هشت

سال ۱۳۶۴ بهمن ماه

از راست به چپ :

برادر عزیزم محمود رضایار- برادر شهیدم صابر باقری- برادر وهاب (فامیل اش را فراموش کرده ام)

برادر شهیدم حمید ذاکری (کلاشینکف دستشه و کلاه داره)

برادر شهیدم حسن مهرآسا- روح اش شاد برادر عزیزم رحیم فتح اللهی(دانشجوی پزشکی بود چند سال پیش نزد دوستان شهیدش رفت)

اسم این دو عزیز آخری را فراموش کرده ام هر جا هستند در پناه حق باشند

دست برادر عزیزم عسگر آقا درد نکنه این عکس رو برایم فرستاده

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 9:2 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

یا شهید

یکی از بچه های خیلی ناب گردان قاسم این خاطره را برایم فرستاده است

آن دست و انگشتان آسمانی تیر خورده اش را که این کلمات را نوشته

از دور می بوسم و بر آن می بالم

منتظرم انشا الله عکس های این بچه ها را هم برایم بفرستد

تا چهره های نورانی شان را زیارت کنیم

------------------------------------------

سلام مهاجر

می خواهم از ماووت و ارتفاعات سر به فلک کشیده و برف گیر سال 66 برایت روایت کنم.

در آن سال ماموریت گردان قاسم عملیات به قله قامیش بود.

نیروهای پیش قراول که حقیر نیز جزو انان بودم از بندر رحمانلو ی عجب شیر صبح زود توسط یک دستگاه
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

بر بانوی مهربانمان فاطمه معصومه سلام الله علیها سلام

http://www.stabfa.coo.ir/

 

به جـــان پاک تو ای دختر امام، ســلام          به هر زمان و مـکان و به هر مقام، سـلام

تويـی که شــاه خراسان بود بــرادر تــو          بـــر آن مقام رفيــع و بـر اين مقام، ســلام

به هر عدد که تکلم شـود به ليل و نهار          هــــزار بـار فـــزون تـر ز هـر کـلام، ســلام

صبح تا شب و از شام، تا طليعه صبــح          بر آستـانه قــدسـت علی الـدوام، ســلام

در آســـمان ولايــت، مــه تمــامی تـــو           ز پای تا به ســرت ای مـــه تـمـام، ســلام

به پيشگــاه تو ای خواهـــر شه کـَـونين          ز فـرد فـرد خليـق، به صبح و شام ســلام

منم که هر سر مويم به هر زمان گويـد          به جـان پــاک تـو ای دخــتـر امـام، ســلام

 

چند روزی اذانی را گوش می کنم

 

اذان شب های اعتکاف

 

موذنش کاظم زاده است .

در ایام اعتکاف در دانشگاه تهران گفته شده و به اذان انتظار معروفه .

من هم هر روز صبح با همین اذان بلند می شم

(از نویسنده وبلاگ شارح بخاطر معرفی موذن ممنونم)

چقدر حال و هوای اذان صابر را دارد

همان یک بار اذان گفت

نزدیک بود روح از تن بچه ها پرواز کند

گویا با خدا حرف می زد

عاشقی می کرد

روی گوشی ام گذاشته ام

هر روز چند بار گوش می کنم

اگر گوش کردید روحتان پرواز کرد مرا هم دعا کنید

الان قران را باز کردم تا مطلبی که می نویسم

متبرک کنم به کلام حضرت دوست

این آیه ها آمد

و من احسن قولا ممن دعا الی الله

این آیت در وصف موذن است

کراماتی برای موذن گفته شده است

یکی از آن ها

قرین شهیدان بودن است

پیامبر اکرم – صلی الله علیه و اله و سلم – فرمودند :

هر کس در راه خدا اذان از روی ایمان بگوید

خدواند او را در بهشت با شهیدان مشحور کند

----------------------------

امسال عیدم را با سید مظلوم دورانمان

با امام موسی صدر گذراندم

همو که مراد شهید چمران است

از وقتی که آن جمله نویسنده مسیحی – جرج جرداق- را در باره ایشان خوانده بودم که گفته بود:

 

اگر روحانیون مسلمان اسلام را همانند امام صدر عرضه می کردند

اثری از مسیحیت و سایر ادیان باقی نمی ماند

 

دلم می خواست تا آشنایی بیشتری با این مرد بزرگ پیدا کنم

وقتی اولین بار در روزنامه اطلاعات وصیت نامه شهید چمران را

که به امام موسی صدر نوشته بودند خواندم غرق در حیرت شدم شهید چمران می گوید :

 

تو ای محبوب من!

دنيايی جديد به من گشودی

 كه خدای بزرگ مرا بهتر و بيشتر آزمايش كند

تو به من مجال دادی

تا پروانه شوم

تا بسوزم

 تا نور برسانم

 تا عشق بورزم

 

متن کامل وصیت نامه را اینجا بخوانید

وصیتنامه شهید چمران 

خدایا اینان کیستند؟

چمران را به قدری زیبا و بزرگ یافته ام که هنوز در شخصیت او حیرانم

حال ببین امام موسی صدر که بوده است !!!

که شهید چمران او را این گونه وصف کرده است!!

 حالا تعجبم اینجاست که شخصیتی با این ویژگی های بی نظیر

30 سال است ربوده شده است

و هیچ حرکت جدی و مهمی از هیچ یک از کشورهای مسلمان

نهادهای بین المللی و ... انجام نشده است!!!

چرا؟؟؟؟

اگر کسی می داند کمکم کند و بگوید چرا؟

شواهد و قرائن نشان از آن دارد که این سید بزرگوار از لیبی خارج نشده است

یعنی دنیا و آدم ها این قدر بی وفا هستند؟!!

اگر نگوییم بزرگترین حداقل یکی از بزرگترین رهبران مسلمان و شیعه دنیا

سی سال است ناپدید شده است

و هیچ خبری از او نیست

و ....

باورم نمی شود

 

باورم نمی شود

 

فکر می کردم کسی به فکر حاج احمد متوسلیان و یاران اش نیست

ولی گویا کسی به فکر بزرگتر از حاج احمد ها هم نیست!!!

این چند سایت رو ببینید

وفاداران عالم اند

کسانی که احتمالا اصلا امام موسی را ندیده اند

ولی بعد از سی سال هنوز به یادش هستند

http://www.shareh.parsiblog.com/

سعی می کنم بازم بنویسم

به شدت این روزها با امام موسی هستم

به جرات می گویم

20 روز است هر روز به یادش هستم

و حیران از همه چیز

.....

.............

 

...............

به دادم برسید و چیزی بگویید

.....

نه روزی به اسم ایشان است

نه دولت برخوردی با لیبی کرده است

و نه ....!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

جایتان خالی از 24 تا 28 جنوب بودم

دو سال بود که قسمت نمی شد

حسابی استفاده کردم تا عوض دو سال نرفتن در بیاد

براتون به تدریج خواهم نوشت

حالا تبرکا چند تا عکس براتون میذارم ببنید

طبق دستور 400 تا عکس گرفتم

همه رو هم میزنم روی سی دی میدم به بچه های بسیج

تا بچه هایی که عکس های جنوب رو میخوان برن بگیرند

یه وبلاگ هم بچه های بسیج راه انداختن ولی هنوز خالیه

http://shahid86.blogfa.com

این جوان باصفا مجتبی است با پسر عموی عزیز اش

با صدای گرم و ملکوتی شان ما را مهمان عرشیان می کردند

نور چشم ما بنده خوب خدا مجتبی

این یکی مرتضی است از اونایی که اگر زمان جنگ بود

بالکل مفقود می شد.... اساسی از اونایی که حسابی کار می کنند

و حسابی اون ور جا پیدا می کنند

از همه بچه ها خواهم نوشت

هر کدومشون برام تداعی یکی از بچه های دوران جنگ رو داشت

فعلا یا حق

از همه اونایی که این مدت اومدن و مطلب جدید نبوده عذر میخواهم

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 
سلام بر همه ی عزیزانم
درست وقتی که فکر می کنی کفگیرت به ته دیگ خورده است
خدا برایت می رساند
عسگر دیروز برایم این مطلب را فرستاده است
خدا خیرش بدهد
وقتی دنبال عکس مناسب برای این مطلب بودم
به یک وبلاگ برخوردم که کلی مطلب از شهدای آذربایجان داشت
به تدریج مطالبش را برایتان خواهم نوشت
کمی در نوشته عسگر دست برده ام و چیزهایی را هم به آن اضافه کره ام
اصل مطلب را می توانید در وبلاگ خودش ببینید
http://hasanmehrasa.blogfa.com
--------------------------
مختصری ار این عملیات دانید بد نیست
زمستون ۲۰ سال پیش
عملیات بیت المقدس 2  
جبهه : شمال غرب موقعیت : غرب ماووت
تاریخ : 15/10 تا   2 /11/1366
نوع تک : گسترده
فرماندهی : سپاه سازمان : سپاه
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 105 گردان پیاده و زرهی و 4 گردان توپخانه
عراق : 50 گردان پیاده ، زرهی ، کماندویی و گارد
هدف عملیات : پیشروی در شمال سلیمانیه و تهدید جدی شهر
تلفات انسانی عراق : 3285 نفر
***
 
عملیات بیت المقدس 3
جبهه : شمال غرب موقعیت : جنوب ماووت
تاریخ : 24 تا 29/12/1366
نوع تک : نیمه گسترده
فرماندهی : سپاه سازمان : سپاه
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 18 گردان پیاده و 4 گردان توپخانه
عراق : 46 گردان پیاده ، زرهی و کماندویی و 2 گردان توپخانه