تبليغاتX
پروانه ی مهاجر

سلام

از چند روز پیش بچه های بسیج توی محوطه داربستی رو بپا کرده اند

 و دارند هر روز قشنگترش می کنند

نمایشگاه به مناسبت دفاع مقدس و شهدا

هر دفعه که دارم میام سرکار یا میرم خونه اونا رو میبینم و حسرت میخورم

ولی چیکار کنم با این همه مشغله ای که من دارم مگه وقت می کنم برم کمکشون

دیروز رفتم حداقل یه خسته نباشید بهشون بگم

دخترا با چادرها و مانتوهایی که سرتا پا گلی شده بود مشغول کار بودند

این دفعه چند تا عکس هم میگیرم براتون میارم

دخترایی که احتمالا توی خونه شون حاضر نیستند

 جورابشون رو هم خودشون بشورن برای شهدا حاضرند این همه مایه بذارند

دیروز تا ظهر مهمان داشتیم بعد ازظهر هم خیلی خسته بودم

عصری اومدم اتاق کارم تا کمی از کارهای عقب افتاده را انجام بدم

دیدم هنوز بچه ها مشغولند

خسته نباشیدی گفتم و یکی دو تا پیشنهاد دادم خوششون امد

اره دیگه ما فقط پهلوون حرفیم

بعد از دو سه ساعت داشتم برمیگشتم خونه ساعت نه و نیم بود

هنوز بچه ها داشتند کار می کردند

راه و رسم شهدا بر زمین نمی ماند

فقط امثال من توفیق پیدا نمی کنند

گویا دوستان شهدا امروز این جوانها هستند نه امثال من

----------------------------------------

راستی مواظب سلامتی خودتون هستید؟

میدونید تعداد دیابتی ها روز به روز داره زیاد میشه؟

تا ماشین جلوی ساختمون ایستاد رفتم پایین استقبال مهمان ها

همه پیاده شدند ولی مادر مهمان ها به زحمت و با کمک همسرش پیاده شد

سالها بود ندیده بودمشان

زن و شوهری که تا همین چند سال پیش سُر و مُر و گنده بودند

الان به زحمت راه میرن بندگان خدا سن زیادی هم ندارند

خانمی که شاید هنوز 50 سال هم نداره

به زحمت پله ها را به کمک دخترش بالا اومدند

فشار سنج اوردم و فشارش را گرفتم

18 روی 15 ضربان هم بالای 100 !!!

دندان هاش به هم می خورد و علائم تشنج

حسابی هول کردم

گرچه سعی کردم خودش متوجه نشه

این موبایل ها هم در مواقع لازم اصلا به درد نمی خورند

هر چی شماره خانمم رو میگیرم که ازش مشورت بگیرم نمیشد

باید سریع می بردیمش اورژانس

ولی مگه میتونست راه بره

گفتم بدبخت شدیم الانه که سکته کنه بنده خدا

خلاصه با راهنمایی خانومم قرص فشار دادیم و بعد نیم ساعت بهتر شد

ولی من تا غروب سرم درد می کرد

حالا این بنده خدا با این حال و روز 500 کیلومتر راه اومده که پسرش رو که سربازه و تازه ده روزه که اومده خدمت ببینه!!!!

نگو پسرشون هر روز چند بار خونه این خواهر و اون خواهر زنگ میزنه که زود باشید بیایید ملاقات من!!!

بخدا ما هم جوون بودیم دوران جنگ رفتیم جبهه اینطوری نکردیم

حالا ایشون جایی اومده سربازی که صبح ها بهشون هلیم میدن!!!

هیچی بندگان خدا یک شب موندند منم تلفنی هماهنگ  کردم یکی از دوستان چند ساعتی مرخصی برای این دردونه دادند اومد موند پیش پدر مادرش

فردا زود می خواستند برند با کلی زحمت نگهشون داشتم بردمشون طاق بستان

یک صفایی کردند بندگان خدا که نگو

همون خانم مریض دیروزی لنگان لنگان راه می رفت و می گفت عجب جای باصفاییه

شوهرش هم که اهل شعر و تاریخ بود کتیبه ها رو می خوند و صفا می کرد

 

چقدر پرچونگی کردم امروز

ببخشید دیگه وقتی حرف حساب ندارم مجبورم آسمون ریسمون کنم

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در شنبه 4 مهر1388 و ساعت 11:2 قبل از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

چقدر دلم برای نوشتن برای شهدا تنگ شده است

چقدر دلم برای نوشته های ساعت ۳ صبح تنگ شده است

چقدر برای دل صاف و چشمهای بارانی ام دلم تنگ شده است

اصلا آپلود عکس هم یادم رفته بود

چه برسد به نوشتن های آسمانی

چیزهایی که بیش از همه خودم از آن ها استفاده می کردم و لذت می بردم

امروز دوباره شروع کردم

از خود بچه ها می خواهم که مرا برگردانند

شما هم برایم دعا می کنید؟

پس از مدتها این عکس را آپلود کردم

چند تا از عزیزان نوشته بودند اسامی شهدا دیده نمیشه

مجبور شدم قالب رو عوض کنم تا درست بشه

----------------------------------------

سلام بر همه رزمندگان و شهدا و دوستان شهدا

هفته دفاع مقدس گرامی باد

اینجا سر بزنید چشمتان به جمال چند شهید روشن شود

http://hossin.mihanblog.com

-----------------------------------------------

عیدتان مبارک عزیزان

مراقب باشیم ممکن است با جمله ای عزیزی را برنجانیم

سنجیده حرف بزنیم - اول خودم را می گویم بعد شما را !!

البته اول هم به خودم میگویم و آخر هم به خودم !

از عزیزانی که به حرفی نسنجیده رنجیده اند میخواهم به حرمت عید حلالم کنند

التماس دعا

----------------------

اینجا نماز عید زیر باران عجب چسبید

یا روزهای جوانی افتادم که زیر باران می رفتم

هوا بهاری است نه پاییزی

هنوز برگها سبزند ولی باران می بارد و رعد میغرد

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 29 شهریور1388 و ساعت 8:52 قبل از ظهر |
بسم الله الرحمن الرحیم

وجوه یومئذ ناعمه

لسعیها راضیه

فی جنه عالیه

لا تسمع فیها لاغیه

فیها عین جاریه

فیها سرر مرفوعه

و اکواب موضوعه

و نمارق مصفوفه

و ضرابی مبثوثه

----------------------------------------

ای روان مطمئن اینک بیای

از در پروردگار خود در آی

تو از او خشنود از لطفی که کرد

او زتو خشنود سوی اش بازگرد



+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 14 مرداد1388 و ساعت 8:46 قبل از ظهر |
/**//* /*]]>*/ عاشق دلباخته سرخم باد سلامت که به من راه نمود ساقی باده به کف جان من آگاه نمود خادم درگه میخانه عشاق شدم عاشق مست مرا خادم درگاه نمود سر و جانم به فدای صنم باده فروش که به یک حرعه مرا خسرو جم جاه نمود ماه رخسار فروزنده ات ای مایه عیش بی نیازم به خدا از خور و از ماه نمود برگ سبزی ز گلستان رخ ات بخشودی فارغم از همه فردوسی1 گمراه نمود با که گویم غم آن عاشق دلباخته را که همه راز خود اندر شکم چاه نمود 1-     فردوس به معنی بهشت "فردوسی " یعنی بهشتی، اهل بهشت 2-     شاعر : پیرمان حضرت روح الله
+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 23 تیر1388 و ساعت 9:47 قبل از ظهر |

سلام عزیزانم

بدون هیچ دخل و تصرفی بخوانید نوشته های زائر کربلای ایران را

------------------------------------

  • دل نوشته های یک مسافر *
  • داری تو یه مسیر خدایی به سوی خدا میری
  • مبدا مشخص   مقصد با خداست ....
  • کرمانشاه
  •  حمیل
  • دو کوهه
  • شوش
  • هویزه

 

اما هویزه؟!

 

داری کم کم بوی خدا رو حس میکنی، بوی بهشت، بوی ...

 

توی دلم می گفتم کاش زودتر برسم، وقتی رسیدم چی دیدم ... ؟!

بیابانی خشک و صاف حتی دیدن یک درخت مثل لنگه کفشی بود در بیابان

 

اما چه صفایی دارد این دشت خدایی

انگار حرم شهدا تو رو مثل یک آهنربا به سمت خودش می کشه

 

....

 

ادامه دارد

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 12 خرداد1388 و ساعت 11:54 قبل از ظهر |
یک کامنت قشنگ از مهاجر سبز

سلام

یک آنتی ویروس قوی بگذارید روی دلتان

...نکند اطلاعاتتان آلوده شود ...

دیتاهایتان را روی یک هارد دیسک خارجی سیو کنید

یا بک آپ بگیرید موظب باشید

همه ما به این اطلاعات احتیاج داریم ...

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 4 خرداد1388 و ساعت 4:13 بعد از ظهر |
سلام عزیزانم مدتی اینترنت قطع بود مودمم سوخته بود مدتی هم خودم قطع بود شاید هم سوخته بودم نمیدانم ولی ببخشید اگر نگرانتان کردم شکر ملالی نیست جز دوری شما محتاج دعایتان هستم به زودی می نویسم انشا الله
+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 20 اردیبهشت1388 و ساعت 10:50 بعد از ظهر |

سلام

امروز وقتی پرده را کنار زدم دیدم درخت بادام حیاط شکوفه داده

ای جماعت خوابیده ها دارن بیدار می شن

مرده ها دارن زنده می شن

خدایا ما را بیدار کن

خدایا ما را زنده کن

-----------------

نماز که تمام میشود دستم را دراز می کنم

دستهایم را در دستهایش می گیرد و می فشارد

و ول نمی کند

یاد صابر می افتم

چه پیرمرد با صفایی است

دیروز برای ورزش نماند

امروز هم سر نماز نبود

نگرانش شدم

دعایش کنید

و دعایم کنید نیز

 

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 19 اسفند1387 و ساعت 11:21 قبل از ظهر |

سلام عزیزانم

این نوشته زیبا را داشته باشید تا انشا الله من هم قلمم را جوهر کنم بنویسم

این روزها کسی به شدت دعایم می کند.... کیست؟؟ نمیدانم!!

همین اندازه می دانم که عنایتهایی می رسند که شرمنده ام می کنند

یکی از این عنایت ها همین نوشته است

---------------------------------

آدم ها قلم های رو به آسمانند درست مثل خود نویس که در انتهای خود دو چشمه

جوشان جوهر دارد ما هم دو چشم داریم که تحت جاذبه آسمان جوهر وجودمان

(اشک ) را به بیرون می افشاند ... چرا نمی نویسید ؟

ما حسینی داریم که همواره چشمه هایمان را جوشان می دارد

.... آه .... آه .... آه

.... وا عطشا گفت که ما اشک افشان بمانیم .

برادر جوهر قلم گوهر من و شماست ...

می دانید چرا گاهی قلم هایمان خشک می شود ....

وقتی سر قلم  بر عکس جاذبه بماند جوهر آن به هرز می رود ...

و قلم خشک می شود ...آهسته آهسته ....

 گاهی هم ننوشتن و فراموشی ....

ما آدمها قلم هایی هستیم که اگر بر عکس جاذبه آسمان نمانیم و جاذبه زمین ما را

به هرز نبرد همواره نویساییم ...جو هر ما تمام نمی شود که گوهرمان وصل به

بینهایت است ...

اگر شب را دریابیم روزها قلم هایی هستیم دایم در حال نوشتن ....

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 13 بهمن1387 و ساعت 5:6 بعد از ظهر |

سلام

می گویم جوجه امروز مهد قران چی یاد گرفتی؟

دهانش را می آورد در گوشم و می گوید:

سوره غررش!!!

می گویم : همان سوره رعد؟

میگوید:

نه سوره غررش

میخواند : لایلاف قریش ....

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 22 دی1387 و ساعت 8:22 قبل از ظهر |

سلام

چند دقیقه ای برف بارید ولی بعد پشیمان شد

نزدیکترین محله به دانشکده شاطر آباد است

درست روبروی دانشکده اون طرف اتوبان

گاهی برای خرید و برای اینکه یادم نرود کجا زندگی می کنیم

سری میزنم

خانه های ۳۰-۴۰ متری و بدون حیاط

لباس هایشان را هم در کوچه آویزان می کنند

نمیشد راه رفت به قدری گل بود

۳۰ سال از انقلاب می گذرد

شایسته است اینگونه؟

در اتاق را قفل می کنم تا بتوانم سوال طرح کنم

.....

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در شنبه 21 دی1387 و ساعت 11:1 قبل از ظهر |

سلام بر سید الشهدا و یاران باوفایش

ای کاش می شد همیشه خودمان باشیم

و مجبور نباشیم این همه ملاحظه کنیم

که اگر این حرف را بگوییم به کی بر می خورد

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 15 دی1387 و ساعت 3:41 بعد از ظهر |

به نام خدای شهدا

سلام عزیزانم

این اشعار زیبا را خانم نفیسه علمی نیک

فرزند عزیز سردار سبز

سلدوز شهید رجبعلی علمی نیک

 سروده است

----------------------------------------

اینجا زمین

ایران

قطعه ای از خاک اذربایجان

اینجا مردمانش عشق را با هیچ معاوضه نمی کنند

با همه ی دنیا هم ...نیز

اینجا عشق گران است

*

اینجا زمین

ایران

قطعه ای از خاک آذربایجان

نقده

زمان:59جمعه ای به رنگ خون

سرخ ، پر طپش

اینجا عشق گران اسن و آنرا به هر بی سر و پائی نمی دهند

اینجا سینه ها کانون اتش است و

چشمها چشمه ی شرر

اینجا چهره ها نقاب ندارند و

ادمها ادمک نیستند

اینجا حتی مترسکها هم دل دارند

سرخ ، پر طپش

نه ! اینجا جبهه نیست

آخر مین ندارد

خمپاره وموشک ندارد

اما دود دارد

باروت دارد

شجاعت دارد

و انسوتر ...حرامی هم

اینجا نقده 59 است

*

اینجا مردانش همه حبیبند و قاسم و ابراهیم

اینجا زنانشان بیل دارند و

عشق را با ان توی گونی می ریزند و

جلوی در خانه ها سنگر می سازند

اینجا عشق را با پای خود به مسلخ می برند وسر می برند

اینجا دل را نارنجک وار به کمر می بندند و

جلوی حرامیان بیگانه می ترکانند

اینجا نقده 59

زمان : جمعه

جمعه ای به رنگ خون

سرخ ...پر طپش

*

اینجا انقدر علی دارد که رجبعلی در میانشان گم است

اینجا انقدر نور دارد که دره دره شقایق را نور باران می کند

اینجا آنقدر دلاور دارد که لفظ شیر برایشان کم است

اینجا انقدر حماسه دارد که صد کتاب تاریخ را پر می کند

*

حرامیان اینجا – نقده 59 – به نوزادان درون بطنها و

زنان میان میان کشتزارها هم رحم نمی کنند

حرامیان اینجا دل دارند

اما نمی طپد

دست دارند

اما با سوراخی در میان

به قدر یک سکه

یک سکه حرام

حرامیان اینجا – نقده 59- برای یک سکه سر می برند

اینجا زمین

ایران 59

خاک گلگون نقده

نقدهی به رنگ خون

سرخ ...پر طپش

*

اینجا اسمانش عطر قربانگاه دارد

اینجا خاکش رنگ صحرای مناست است

ریگش هم زیر نور ماه ، سرخ می درخشد

یاقوت وار

اینجا نارنجک نارنجک دل ترکیده

گونی گونی عشق سوراخ شده

خنجر خنجر حنجر بریده

علی علی رجبعلی داده

در دل شعبان ، شعبان به مسلخ فرستاده

تا شده امروز

نقده امروز

*

*

واینک

اینجا نقده است

نقده امروز

سبز ، چون نگینی زمردین

با دلی کبود

نقده امروز رجبعلی ندارد

اما علی زیاد ...زیاد

اینجا امروز همه برادرند وبرابر

آخر دیگر بیگانه و حرامی ندارد .

 

 

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 25 آذر1387 و ساعت 6:59 بعد از ظهر |
سلام عزیزانم
مدیون همه تان هستم
آمده اید و دست خالی برگشته اید
امروز دخترم زینب به عهد هفته گذشته اش وفا کرد
از کلاس که آمدم هوا تاریک شده بود
روی میز کارم نوشته ای بود
با خطی زیبا با مولایش مناجات کرده بود
برای وبلاگ روزهای عاشقی
نشستم و تایپ اش کردم
اشک های پنهان در نوشته اش دل سنگ مرا هم نرم کرد
در غربت و تنهایی و سکوت دانشکده
ساعت 9 شب نوشتم و گریه کردم
آخ که چقدر به این اشک ها نیاز داشتم

شما هم به حال زارم بگریید و دعایم کنید
باور کنید من این قدرها دور و غافل هم نبودم
صدقه بدهید با دعاهایتان به من دست خالی و روسیاه
مدتی است نه شهدا دستی می گیرند که اینجا بنویسم
و نه لیاقت کرم آقا را دارم که در روزهای عاشقی بنویسم
این قضیه آزارم می دهد ... خیلی
-------------------------------------------
السلام علیک یا نورالله الذی لا یطفی

روزها شب می شود و شب به نیمه می رسد

 

دیده بیدارم اما خونین و سوزان

 

می سراید نامت را که چون سپیده بر جبین تار آسمانم می دوزد

 

دیده به سیل اشک می سپارم

 

چه اشکی ....

 

از میان کلمات گداخته ام می جوشد و بر دفتر آتشینم جاری می شود

 

چه اسان بی تو روزگار می گذرانم!!!

 

چه راحت فراموش می کنم که برای چه زنده ام و برای چه زندگی می کنم

 

چرا از یاد می برم که باید چون پروانه بسوزم و پروای سوختن نداشته باشم

 

مولا !

 

مرهم چشم و دل سوخته ام

 

عالم عشق تو چیز دیگری است

 

عالمی که در ان سیر می کنم

 

از یاد می برم همه ی آن چیزهایی این روزها بر قلب ویرانم می گذرد اما ...

 

می دانم همه ی آنچه در قلب من می گذرد در مقابل دردهایی که در دل تو ای نازنین یار اشیان کرده است قطره در برابر دریاست

 

مولای من کاش می شد تمام دردهایت درون قلب حقیر و ویرانم می ریخت

 

دل به سودایت سپرده ام

 

ذهنم در هجوم تاریکی رو به سوی نقطه ای روشن دارد

 

تا روزی پشت این روزهای غبار آلود و بی خورشید فریاد کسی را بشنوم که عمری در طلب اش آواره و سرگردان بودم

 

 

------------------------
من که روسیاهم اینها را دخترم زینب خانم مرادی نوشته
خدا را شاکرم نوکری تایپش را من کرده ام
همین اندازه هم لطف آقا شامل حالم می شود شکرگزارم
آقا جان ممنونم از لطف و کرمتان
اگر لیاقت نوشتن برایتان را ندارم
همین که اجازه می دهید گاهی جاروکش این وبلاگ باشم
سپاسگزارم
اقای من می دانید که چقدر دوستتان دارم
گرچه میدانم و میدانید که بدم
تلاش می کنم شما هم دوستم داشته باشید
کمک می کنید آقاجان؟
دعایم می کنید عزیزان روزهای عاشقی؟!!
آقای من چقدر حرف دارم برایتان بزنم
.....
...........
..................
اگر امان دهد سیل اشک
مولای من چقدر دلم برایتان تنگ بوده و خودم خبر نداشته ام
مولای من!!
انتظار داشتم از مکه که بر می گردم خیلی عوض بشوم
ولی نشده ام
غرق در دنیا و کار و بی خبری از شما
--------------------------------------------------------------
سلام مجدد به محضر شریف همه عزیزانم
گویا شهدا دلشان به حالم سوخت

آخر خیلی مهربان هستند ..... این مطلب را دوست و سرورم مهندس حسین پور برایم فرستاده است
اجر او با خود شهید اسماعیل روحی انشا الله

---------------------------------------

اسماعيل روحي چيانه فرزند حسنعلي و عنير در يازدهم ارديبهشت ماه سال 1338 در خانواده اي کشاورز در روستاي چيانه از توابع شهرستان نقده به دنيا آمد . دوران کودکي را تحت تربيت خانواده مذهبي خود سپري کرد . پدرش بنا بر اصرار اسماعيل در سن هفت سالگي او را در دبستان انوشيروان چيانه ثبت نام کرد . دوره دبستان را تا سال 1351 با معدل بيست و دريافت تشويقنامه از وزير آموزش و پرورش وقت پشت سر گذاشت . مقطع راهنمائي را نيز تا سال 1354 در مدرسه راهنمائي کوروش با رتبه ممتاز به پايان رساند . در اين دوران علاوه بر ياري پدر در کشاورزي ، در کلاسهاي آموزش قرآن با علاقه شرکت مي کرد.  در سنين نوجواني با تدبير ، نوجوانان روستا را به مسجد و حلقه هاي آموزش قرآن سوق مي داد و با رسيدن به سن تکليف شرعي از بانيان اقامه نماز جماعت در مسجد روستا گرديد . پس از دريافت کارنامه دوره راهنمائي براي تحصيل دوره متوسطه راهي شهرستان نقده شد و در هنرستان فني نقده ثبت نام کرد. او هر روز مسير دشوار روستا به شهر را با گاري طي مي کرد . دوران تحصيل دبيرستاني اسماعيل با اوجگيري مبارزات مردم عليه رژيم و حوادث انقلاب اسلامي مصادف گرديد . او به همراه تعدادي از دوستانش در تظاهرات و پخش اعلاميه هاي امام خميني (ره) فعالانه شرکت داشت . اسماعيل روحي در اوج مبارزات مردم براي حضور در تظاهرات به اروميه مي رفت و در روستاي زادگاهش هسته مبارزه عليه رژيم پهلوي را تشکيل داده بود . پس از پيروزي انقلاب در 22 بهمن 1357 ، جوانان روستا را با انديشه هاي امام خميني (ره) و آثار شهيد مرتضي مطهري آشنا مي کرد .

در سال 1359 از هنرستان فني نقده در شاخه الکترونيک برق با رتبه ممتاز موفق به دريافت ديپلم گرديد و بلافاصله به همراه تني چند از دوستانش به عضويت رسمي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شهرستان نقده در آمد و تحت فرماندهي عباس نجفي ، فرمانده سپاه نقده در پاکسازي هاي مناطق پيرانشهر ، اشنويه ، و روستاهاي اطراف نقده از افراد ضد انقلاب فعالانه شرکت کرد . در پاکسازي منطقه قره قصاب که در منطقه کمين و محاصره حزب دمکرات نفوذ کرده بودند ، يکي از نيروهايش به نام محمد اکبري مجروح شد و اسماعيل به ناچار او را کول گرفت و به مسافت دو کيلومتر به حالت سينه خيز از مهلکه نجات داد ، در اثر اين اقدام بازو و زانوهايش جراحت برداشت و دو ميليمتر از استخوانهايش دچار سائيدگي شد و مدت يک ماه در بيمارستان بستري بود . حسن خلق و رفتار شايسته اسماعيل سبب شد به سمت مسئول پرسنلي سپاه نقده منصوب شود و پس از مدتي مسئوليت واحد اطلاعات و معاونت سپاه نقده به او واگذار گردد . در سمت معاونت فرماندهي سپاه نقده با افراد سپاهي بسيار صميمي بود و روحيه جمعي را در بين آنان تشويق مي کرد . در ايام فراغت علاوه بر برگزاري کلاسهاي توجيهي در سپاه نقده براي جوانان و نوجوانان روستاي چيانه ، کلاسهاي آموزش قرآن و نهج البلاغه ترتيب مي داد . در همين دوران با اصرار اطرافيان به خواستگاري دختر عمه اش رفت . خانم کيميا هادي نيا با آشنائي از روحيه اسماعيل با ازدواج با او موافقت کرد او عليرغم بضاعت ناچيز اسماعيل و بعد از فوت مادر همسرش با پذيرش مراسم مختصر عروسي وارد زندگي و منزل پدري اسماعيل شد . او از ابتداي زندگي مشترک مسئوليت نگهداري از برادر معلول و مادر بزرگ نابيناي همسرش را نيز متقبل گرديد .

 اسماعيل روحي در سال 1360 عليرغم مسئوليت سنگين معاونت فرماندهي سپاه نقده ، براي دفاع از تجاوز دشمن بعثي ، دوره اختصاصي فرماندهي و طرح عمليات را گذراند . و پس از آن در سمت فرمانده جبهه سومار مشغول به کارشد. در همين دوره به همراه دوست و همرزمش محمد اکبري در يک عمليات متهورانه تعدادي از نيروهاي خودي را از محاصره نزديک به هفتصد نيروي عراقي نجات داد . در سال 1361 با سمت مسئول واحد اطلاعات و عمليات تيپ عاشورا به همراه 80 نفر به جبهه دزفول اعزام شد و پس از تشکيل لشکر عاشورا مسئوليت طرح و عمليات لشکر را بر عهده گرفت بعد از دو ماه حضور در جبهه دزفول در يک مأموريت شناسائي که بعد از عمليات مسلم ابن عقيل در منطقه تحت کنترل نيروهاي عراقي انجام مي داد مفقود الأثر گرديد .

بنا به روايت همرزمانش ، ارتباط بي سيم اسماعيل با آنان در پشت خط پس از مدتي درگيري به طور ناگهاني قطع شد و خبري از وي به دست نيامد . به روايت ديگر او براي کسب اطلاعات به منطقه تحت کنترل عراقي ها نفوذ کرد و در بازگشت براي تأمين موشک آر پي جي از جمع جدا شد و از آن پس ديگر خبري از وي به دست نيامد . در گزارش سپاه پاسداران انقلاب اسلامي نقده به بنياد شهيد که در مورخه 1361/10/20 ارسال شد خبر شهادت سردار اسماعيل روحي چيانه در 12/8/1361 در جبهه سومار اعلام شد . به گفته شهيد مهدي باکري « شهيد اسماعيل روحي در شب قبل از شهادت غسل شهادت کرده و به دستانش هنا بسته بود ».

عمار (محمد امين ) تنها فرزند شهيد اسماعيل روحي 6 ماه پس از شهادت پدر به دنيا آمد .
 
+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 11 آذر1387 و ساعت 8:7 بعد از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

دیگر دارد کم کم نوشتن هم یادم می رود

چقدر دلم برای وبلاگم و دوستان عزیزم تنگ شده است

نمیدانم چرا کلاه به این بزرگی سرم رفت و این درس ها را قبول کردم

۳ تا درس با بچه های کارشناسی دارم

و ۳ تا ارشدها

همه وقتم گرفته می شود

دعا کنید بتوانم به درستی ار عهده برایم

بسیار برایم عذاب آور است که سر کلاس آماده نباشم

اصلا نمیتوانم باری به هر جهت کلاس را اداره کنم

دوست دارم کلاسهایم سرشار از انرژی و مفید و به روز باشد

و این همه هفته ام را می گیرد

اینجا راهیان حضور را خیلی دوست دارم سر میزنم و فقط گلی برایشان می گذرام

عزیزانم از طرف من هم بروید و استفاده کنید

از اخلاص شان و نوشته های زیبایشان

---------------

سلام
((قصه، قصه حب است. وقتی تمام زندگی انسان، تمام افکار یک انسان بعد از خدا یک دوست باشد و آن هم دوستی همسنگ تو، قصه قصه فرهاد نیست، افسانه مجنون نیست. قصه لرزیدن قلبی و چکیدن اشکی است. قصه قصه غریبی است با یک آشنا، میان این همه غریبه ها.
این دوستی مثل دوستی خیلیهای دیگر نیست که با هر بادی بر باد رود؛ دوستی ریایی و تظاهر هم نیست؛ دوستی برای دنیا هم نیست، دوستی برای خداست.
وقتی تمام برخوردها و آمد و رفتها برایت دوستی نسازند و همه را غریبه پنداری و آن گاه آن قدر محجوب و افتاده باشی و تشنه یک دوست که او را بیابی و برایش همه دردهایت را بگویی. بالاخره خدا این یکی را آن طور که خودش می خواهد، برایت مهیا می کند)). شهید احمد رضا احدی

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 24 مهر1387 و ساعت 8:21 قبل از ظهر |
 

سلام بر همه عزیزانم

اول ترم است و سرم خیلی شلوغ

به محض این که فرصتی دست بدهد خواهم نوشت

خیلی حرف دارم ولی آیا فرصتی دست خواهد داد؟

تا آن وقت اینجا را از دست ندهید

البته بعد از آن هم اینجا را فراموش نکنید

هم از آسمانی ها می نویسند

و هم خود آسمانی اند

من از نزدیک می شناسمشان

http://rahianehozoor3.blogfa.com/

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 7 مهر1387 و ساعت 9:52 قبل از ظهر |

یا رب

با این که استرس زیادی از طرف روحانی کاروان و غیره برای

 انجام مناسک وارد می شد ولی شکر خدا من بسیار آرام بودم

همین آرامش باعث شد که شبی که محرم شدیم با آرامش خوابیدم

 و صبح وقتی برای صبحانه رفتم دیدم از کاروان ما خبری نیست

صبحانه را خوردم و گفتم نکند ما زیادی زود آمده ایم!!

از یکی از آقایان مسئول پذیرایی پرسیدم ... گفتند یه ربع پیش رفتند

سریع رفتم لابی هتل و دیدم خبری نیست

 با کمال تعجب دیدیم همه رفته اند و من تنها مانده ایم

هر قراری که گذاشته می شد ما سر وقت می رفتیم

 و کلی علاف (راستی الاف درسته یا علاف؟؟؟..) می شدیم تا بقیه بیایند

حالا که یک امروز را با چند دقیقه تاخیر آمدیم اینطوری شده

کمی معطل شدم از خانمم هم خبری نبود

گفتم نکنه اونم زودتر از من اومده و با بقیه رفته

یکی دو نفری از کاروان های دیگه داشتند می رفتند حرم گفتند میخوای با ما بیای؟

خواستم برم بعد با خودم گفتم خب اگه خانمم هنوز غذاخوری باشه چی؟

بیاد ببینه منم نیستم دیگه هیچی...

گفتم نه شما برین من بعد میام

رفتم بالا و به یکی گفتم خانمم رو از غذاخوری صدا کرد

دیدم نرفته خوشحال شدم

گفتم بیا بریم دو تایی

بقیه رفتند و ما جا مانده ایم

..... 

ساعت ۵ شده من هنوز سر کار هستم دارم ضعف می کنم

بقیه اش باشه برای بعد

التماس دعا

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 27 شهریور1387 و ساعت 5:12 بعد از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

رب اوزعنی ان اشکر نعمتک التی انعمت علی و علی والدی

و ان اعمل صالحا ترضه

و اصلح لی فی ذریتی

انی تبت الیک

و انی من المسلمین

هزاران شکر خدای مهربانم !

 امسال سال پر سفری بود

برای هر کدام کلی حرف برای نوشتن دارم

ولی هنوز فرصت پیدا نکرده ام یادداشت هایم را تایپ کنم

از لطف و محبت همه دوستانم که اینجا آمده اند و مطلبی درخور نیافته اند عذر میخواهم

به زودی از شرمندگیتان در خواهم آمد

------------------------------

ترافیک بود با این که زود از خانه حاجی راه افتاده بودیم ولی زود نرسیدیم

داشتم اسمم را می گفتم که گذرنامه ام را بگیرم که سی صدایم کرد

برگشتم .....

بله خودش بود

سید محسن عزیز(قبلا فقط عکسشان را دیده بودم)

خیلی خوشحال شدم و حسابی شرمنده

یاد اولین اعزامم افتادم که برای این که خانواده ام مانع از جبهه رفتنم نشوند

به هیچکس خبر نداده بودم و در نهایت غربت داشتم جایی می رفتم که ممکن بود برگشتی برایم نباشد

..... بگذریم

پریدیم به سوی خانه دوست

آقا این سید بزرگوار همه جا با ما بود

خدا حفظ اش کند

گرچه خود رو سیاهیم ولی همه جا دعایش کردیم

اگر میخواهید کسی همه جای مکه و مدینه یادتان باشد

یک حاجی تنها و غریب پیدا کنید و بروید بدرقه اش

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در شنبه 23 شهریور1387 و ساعت 3:3 بعد از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

شنبه پرواز داریم

به یادتان هستم

حلالم کنید اگر خدای نکرده کسی را رنجانده ام

دعا کنید بتوانیم خوب استفاده کنیم

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 31 مرداد1387 و ساعت 12:21 بعد از ظهر |

سلام بر همه عزیزانم

من از سفر برگشتم ولی به قدری سرم شلوغه که فرصت عرض ادب پیدا نکرده ام

شرمنده ببخشید

به زودی از خجالتتون در میام

ماه میلاد سه پرچمدار عشق

دلبر و دلداده و دلدار عشق

ماه میلاد سه ماه عالمین

سید سجاد و عباس و حسین

خجسته باد

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 16 مرداد1387 و ساعت 11:58 قبل از ظهر |

سلام عزیزان دلم

روز میلاد مولایمان بر شما خجسته باد

شکر خدا با دعای شما عزیزان از سفر به سلامت بازگشتم

چیزهای زیادی یاد گرفتم که اولین فرصت برایتان خواهم نوشت

فعلا این کامنت زیبا را که - م. ن. - گرامی برایم نوشته و از شهید چمران است به شما هدیه می کنم

یا حق

به نام خدا

سلام پروانه مهاجر

میلاد مولود کعبه حضرت علی (ع) بر شما مبارک.

" اگر پرستش غیر از خدا مجاز بود ، علی را می پرستیدم.
به خود اجازه نمی دهم که برای شناخت علی کلمه ای بر زبان برانم و با قدرت عقل شخصیت او و زندگی پرماجرایش را تجزیه و تحلیل کنم.
شناخت علی فقط با قدرت عشق میسر است و فقط عشق اجازه دارد که به حریم علی نزدیک شود.
من هم فقط به قلب سوخته ی خود اجازه می دهم که از علی سخن بگوید و فقط به حرمت عشق جرأت می کنم به علی نزدیک شوم.
اگر شعله ی عشق او در دلم زبانه نمی کشید ، ابداً به ساحتش جسارت نمی کردم و نامش به زبان نمی راندم.
ولی چه کنم که سرتاپای وجودم در آتش عشق او می سوزد. هروقت که نام او بر زبان می رانم یا یاد او بر دلم می افتد ، به خود می لرزم ، اشک از چشمانم فرو می چکد ، آتش دردناک و لذت بخشی وجودم را فرا می گیرد ، در او محو می شوم ، عاشقانه با او راز و نیاز می کنم و روحم آشفته وار علی علی می گوید...
آخر چگونه می توان خدای بزرگ را پرستید و به علی عاشق نشد؟
چگونه ممکن است به خدا که کمال مطلق است چشم دوخت ولی کمال متعالی علی را ندیده گرفت؟ عشق به علی جزوی از پرستش خداست.
قلبی حساس دارم که نوازش نسیم حیات آن را می لرزاند ، زیبایی غروب و طلوع آفتاب دیوانه اش می کند ، آسمان بلند پر ستاره مستش می نماید.مرغ های هوا و ماهی های دریا جذبش می کند ، کوه های بلند ، افق بی پایان و اقیانوس بیکران به ابدیتش می برد.
این احساس مرموز قلبی ، مسحور عظمت و زیبایی عالم خلقت می شود و مرا در مقابل خالق آن وادار به سجده می کند...همان احساس نیز تار و پود قلبم را به عشق علی به لرزه می اندازد و مرا این چنین شیفته و شیدای او می کند."
برگرفته از کتاب زیباترین سروده ی هستی از شهید دکتر مصطفی چمران

(( روز پدر بر شما مبارک ))
التماس دعا

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 25 تیر1387 و ساعت 8:33 بعد از ظهر |

سلام بر همه عزیزانم

دارم میرم یه سفر ۱۰ روزه از چند روز پیش دارم حسابی تدارک می کنم

علاوه بر این که متن سخنرانی و اسلاید هایم را روی فلش زده ام

روی سی دی هم میخواهم بزنم

علاوه بر این برای خودم فایلای لازم را با ای میل برای هر دو آدرسی که دارم فرستاده ام

که اگر سی دی و فلش چیزیشان شد

از اینترنت بتوانم بردارم

و این وسط هی به خودم میگم:

مرد حسابی ! کاشکی برای سفر آخرتت هم این قدر فکر و وقت میذاشتی

و تمام جزئیات رو هم تدارک میکردی؟!!

آه ه ه ه ه

از سختی سفر آخرت که گاهی می ترسم فکرش را هم بکنم

شما چی؟

...

 

...

 

محتاج دعای عزیزانم هستم

یا حق

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 13 تیر1387 و ساعت 9:33 بعد از ظهر |

 

به نام خدای شهدا و راستگویان

سلام بر همه عزیزان

با عرض شرمندگی از همه عزیزان

از بابت این که عکس ها دیده نمی شد

حالا زیارت کنید

عجب آرامشی

شکم سرتاسر با ترکش دریده شده و آن وقت روی ماه اش را ببین

حتی یک چین به ابرو نینداخته

آخرین وداع با برادر

بعید است هیچ رزمنده نقده این چهره ملکوتی را نشناسد

اری علی حسین است

علی حسین فتحی پور

این هم شهید عزیزمان برادر قلندری

دلم نیامد این ها را هم نبینید

همین چند دقیقه پیش دستم رسیده

شادی روح همه شهدا صلواتی هدیه کنید

اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در جمعه 7 تیر1387 و ساعت 8:24 بعد از ظهر |

سلام بر دوستداران شهدا

خدا خیرش بده برادرم عسگر حسین پور را

بلند بگو الههههییییییی آمممممممین

این عکس ها رو امروز برام فرستاده

دیگه منتظر نمیشم مطلب بنویسم بعد عکس ها رو بذارم

ببینید و پرواز کنید

بی هیچ توضیحی

بعد از این که به شدت از ناحیه شکم مجروح شده بود

گفته بود : بچه ها مرا گوشه ای ببرید و تنهایم بگذارید

لحظات وصال میخواسته چه بگوید؟

بالای سرش چه کسی آمده؟

با کی قرار داشته؟

دست و پای شما هم می لرزد؟

اشک هایتان سرازیر است؟

شهید سوادی نگارش جدیدی از 

محبت ، انسان دوستی ، شجاعت ، خوش فکری و نورانیت  بود

جالب اینجاست که من این خاطره را روز  27/10/86 آماده کرده بودم که مصادف با ایام سوگواری شد و فرصت نکردم تا ارسال کنم

بعدا  نگاهی به تاریخ شهادت این شهید والا مقام انداختم

و دیدم که عجب تصادفی !!

رستم درست روز 27/10/66 در منطقه  ماووت  عراق در اثر اصابت ترکش به سینه و شکم  به دیدار دوست شتافته  بود

 و ما گنهکاران و بازماندگان قطار عشق را در حسرت نبودنش داغدار نموده کرده بود

 و عجیبتر این که سالگرد شهادت این شهید بزرگوار با ایام تاسوعا و عاشورای حسینی قرین شده است

خداوند روح این شهید بزرگوار را که گل سر سبد شهدای نقده بود

با آقا امام حسین و یارانش محشور فرماید.

السلام  علی الحسین و علی اصحاب الحسین  

 تقدیم به روح بلند آن شهید و کلیه شهدای عزیز از صدر اسلام تا کنون. در باره نحوه شهادت این شهدید عزیز مطالبی ارسال خواهم کرد .

محمد علی معینی زاده

دی ماه 1386

 

اگر خواستید اینجا هم سری بزنید

قبلا از رستم نوشته ام - همون شهید سوادی-

http://mohammadsadeg.blogfa.com/cat-55.aspx

 

 

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 6 تیر1387 و ساعت 11:53 قبل از ظهر |

پیرمرد عاشق

برای همسرش می نوشت و من فضولی کردم

----------------------------------------

سلام محبوبه ام

ریحانه ام

فقط 11 ساعت دوری از تو دارد مجنونم می کند!!

اکسیژن وجود من توئی

زندگی من با تو دوام دارد

رگ های کرونر قلبم را نام تو تغذیه می کند

اگر گلبول هایم را زیر میکروسکوپ بگذارند .... نام تو را روی آن ها می بینند

بیست سال است هر وقت سر نماز گفته ام :

 

بسم الله الرحمن الرحیم

انا اعطیناک الکوثر

...

نتوانسته ام ادامه دهم و دلم خواسته است همانجا قنوت بگیرم

و بگویم فدایت شوم خدای من ممنونتم

 

هنوز کوتاهترین سوره قران را نخوانده مجنون می شوم

شیدا می شوم

 

ای ی ی ی اهالی به دادم برسید

برایم کلمه بیاورید

اینجا یک نفر دارد از بی واژگی دق می کند

دارد منفجر می شود

کاش می شد فرهنگستان واژه های عاشقانه جدیدی بیافریند

 

تا بتوان عشق را جدید و هزار باره سرود

 

نمی دانم

 

نمی دانم

 

ای کاش میشد برای عشق هم مثل – گفتمان و رویکرد و راهبرد- وازه های جدیدی ساخت

 

چگونه بسرایم؟!!

چگونه ؟؟

یادم باشد این دفعه از اینترنت هزار نامه عاشقانه دانلود کنم

 

تا شاید بتوانم آنچه در خونم جاری است را روی کاغذ بیاورم

 

 

هنوز 24 ساعت نشده است و من این همه دلتنگ تو ام... مشتاق تو ام

 

وقتی پشت سری ام به دوستش گفت که ساعت 2 صبح می رسیم

 

خیلی خوشحال شدم

 

یعنی می شود؟

 

.

.

.

وقتی نماز میخوانی می خواهم تا همیشه زمان نگاهت کنم

 

در سیل نمازت غرق می شوم...

 

نکند دارم هذیان می گویم؟

 

تب که ندارم؟

 

از سر بی واژگی است

 

به هر کلمه ای پناه می برم

 

تا شاید کمی از عطش دوری را فرو نشانم

 

... ولی نه نمی شود .... نمی شود

 

آییییی مردم ! کسی هست به دادم برسد؟!!

 

کسی هست که کلمه ای یادم بدهد؟

 

حتی حاضرم از .... نامرد هم یاد بگیرم .. آخر او استاد حرف است ... شاید یادم داد!!

 

شاید

 

ریحانه ام !    مستانه ام !        ... شکوفه ام!

 

مگر خودت به دادم برسی

 

مگر خودت در چشمانم بخوانی

 

آه که چقدر دوست دارم در برابرت زانو بزنم .... دستهایت را در دستهایم بگیرم .. و ببوسم

 

بعد هر دو دستت را روی گوشهایم بگذاری ... تا آرام بگیرم

 

پارسال که چند روزی را نبودی،  تا چادر نمازت را روی صورتم نمی کشیدم خوابم نمی برد

 

میدانی عزیز دلم ؟  که محبتت در این 20 سال در این وجود کم طاقت چند برابر شده است؟!

 

ای کاش ریاضی دان ها می توانستند آن را محاسبه کنند

 

میدانی؟  هیچ وقت برایم تکراری نشده ای؟؟

 

هر بار که می بینمت .. گویا مدت هاست ندیده ام ات

غم و غصه ها و خستگی هایم را فراموش می کنم

دور از تو هیچ جا دوام نمی اورم

 

تهران کلی کار داشتم...می خواستم بمانم شهریار را ببینم

دنبال پایان نامه بچه ها بروم

کتابخانه تربیت مدرس بروم .. مدت هاست چند کتاب لازم دارم که فقط آنجا دارند

حاجی را مهدی را مدت هاست ندیده ام

دلم برای دیدن سید محسن لک زده است

مدت هاست منتظرم دوستانی را در تهران ببینم

و چند ساعت یکسره با هم حرف بزنیم

حرفهای انباشته شده سال ها را

ولی ...

همه این ها را الان یادم افتاده – توی اتوبوس –

مدارک را که به سفارت دادم ... بی صبرانه خودم را به ترمینال رساندم

و از اولین تعاونی برای اولین اتوبوس بلیط گرفتم

چقدر خوب بود یه ربع دیگه اتوبوس راه می افتاد

از فرصت استفاده می کنم و زنگی میزنم

 

آه آه صدایت بی تاب ترم می کند

خدای مهربانم !  من چگونه خواهم مرد؟

عزیز دلم بهشت را هم اگر بی تو بدهند نمی خواهم

..

هوا حسابی تاریک شده دیگر نمی بینم روی کاغذ چه می نویسم

چراغهای بالای سرم هم خراب است روشن نمی شود

 

ولی اخر حرف های من تمام نشده است

...

برای شام نگه می دارند

 

نمازم را می خوانم وگوشه ای پیدا می کنم و می نویسم

 

چقدر این بیقراری و پریشانی را دوست دارم

تا خود صبح با تو حرف خواهم زد

با این که در این چند ساعت گذشته چشمانم بسته بوده ولی لحظه ای خوابم نبرده است

 

درهای اتوبوس را چه زود باز کردند

ولی من هنوز دارم می نویسم

معده ام از گرسنگی مچاله شده است و به ستون فقراتم چسبیده

 

عین آن روزه های بی سحری ام تنگ غروب و اذان

 

خب داشتم از سوره کوثر می گفتم که اینجا رسیدم

 

هر وقت می خوانمش حواسم پرت می شود

می گویم : شاید هر کسی را کوثری باشد!

کوثر رسول خدا، زهرای اش بود ... و کوثر من تویی

-در مثل که مناقشه نیست؟-

 

 

اصلا وقتی کوثر میخوانم دیگر نمی توانم در قنوت دعا کنم و چیز دیگری از خدا بخواهم

 

می گویم ناشکری و زیاده خواهی است

 

وقتی خدا تو را به من داده ....  دیگر چه نداده که از او بخواهم؟!!

هان؟!؟

 

به فصل لربک و انحر که می رسم

 

دوست دارم خودم قربانی ات باشم ... خودم فدایت شوم ... همه وجودم را نثارت کنم

 

گرچه همه وجودم هزاران بار فدای تو شده

 

این جسم اوراقی را فقط تو سر پا نگه داشته ای تا باز هزاران بار دیگر فدایت شود

 

قبل تر ها وقتی از شدت سردرد نزدیک به موت بودم و اورژانسی می شدم

با تزریق یک آمپول دی پیرون زنده می شدم... شاید حتی 5 دقیقه هم طول نمی کشید

 

الان مدت هاست که دی پیرون من تویی

قوی ترین مسکن همه دردهایم تویی

 

راستی یادت می آید مدت هاست دیگر نیازی به مسکن ندارم؟!!

مسکن در خونم جاری است

آخ که چقدر معتاد تو هستم!!!

 

می بینی از شدت پریشانی پرت و پلا می گویم

آخر کم آورده ام

 

واژه کم آورده ام

 

میدانی؟ مجبورم

 

ادامه دارد

بقیه اش را ضبط کرده ام پیاده که کردم برایتان می نویسم

خواهم نوشت

-----------

نخندید ها بالاخره پیرمردها هم دل دارند دیگه

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 4 تیر1387 و ساعت 9:31 بعد از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

این هم یک دعای عاشقانه

خدا خیرت بده مهاجر سبز

انشا الله خدا بیشتر بده.....آممممممممییییییییین

---------------------------------------------

ما مجنون های لیلی پرست اینجوری دعا می کنیم :


الهی عشق مولا دیوونه اتون کنه

الهی بیتابش بشید

الهی اتش محبتش بیفته توی دلتون و همه وجودتون رو بسوزونه

الهی محرمش بشید بعد لباس احرام بپوشید و محرمش بشید

الهی حج ابراهیمی نصیبتون بشه نه حج آبراهامی .......

الهی یه بار چشمای آقا رو ببینید

الهی خدا قسمتتون کنه دست مهربونش را بذاره روی سرتون

الهی لبهاتون برسه به کف پاهاش .....تا خستگی یه عمر از تنتون در بیاد

الهی قسمتتون بشه برید توی بغلش یه دونه ازون حرفهای درگوشی رو به شما هم

بگه ........

الهی بوی عطرش بپیچه توی وجودتون

الهی عاشقش بشید ..........................

الهی عاشقش بشید .........................

الهی عاشقش بشید ........................

جقدر به جا بود این شعر زیبای مهاجر سبز

یک دنیا ممنونم

------------------------------------------

خریدار دل


ای خریدار دل شکسته ام


آمده ام بگویمت

با تو زعهد بسته ام

کعبه من مطاف من

حرم حریم خانه ات

و سعی بیکرانه ام

بین صفا و مروه ات

تو ای زلال معرفت !

مرا مران ز مشعرت

منای سینه ات مرا

شعور و معرفت دهد

به راز هایمان قسم

مقام جای پای تو

که زمزمی روان کند

و سعی بیکرانه ای

از آنهمه صفای تو

به یک نظر بپا کند

کعبه جان و دل بیا

جنون عاشقت ببین

که حسرت نگاه تو

معرکه ای بپا کند

اگر تو عاشقانه ای

وقف فقیر خود کنی

و لحظه ای نظر کنی

به بینوای مضطرت کرم کنی

گدای خانه ات به دست تو صمد شود


مرا جنون به سر زند

و عقل و دل زمین نهد

فقط تو را صدا زند

شه دیار عاشقان

رخ بنما به جانشان

باز رسان به کامشان

باز بخوانمت که تو

مهدی و هادی منی

روح به پیکر منی

اگر که جامه بر کنی

خاک تنم تو تر کنی

یاکه دو لب تو وا کنی

روی به عاشقت کنی

...................

درد مرا دوا کنی

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در جمعه 24 خرداد1387 و ساعت 10:16 قبل از ظهر |

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها

و السر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک


یا فاطمه یا زهرا


ای که میان بستری، یار شکسته بال من
دارو ندار حیدری، کن نظری به حال من
مباد سایه ات ز سر، از سر من رود دگر
مرغ اجل گشوده پر، به یار خسته بال من
من و تو از روز ازل، همره هم تا به اجل
حی علی خیر العمل،‌ حب تو بود و آل من
کنون روی تو از جهان، به من بگفته ای بمان
ماندن تن بدون جان، نبوده در خیال من
غریبم و شوم دگر، بدون تو غریب تر
یا که به همرهت ببر، یا که ببین زوال من
بار دگر تو از دفا، خیز ز بستر و بیا
یاری مرتضی نما، یاور بی مثال من
ای گل یاس بو تراب، ز عشق من شدی گلاب
در شب غربتم بتاب، ای مه چون هلال من


شاعر: محمد علی شهاب

-----------

دخترم خانم قهرمانی این کامنت را نوشته بودند

انشا الله رهرو خوبی برای بانوی دو عالم باشیم

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در شنبه 18 خرداد1387 و ساعت 9:14 قبل از ظهر |

سلام

دخترم خانم قهرمانی خواسته بودند از رابطه بین امام و شهدا بنویسم

چشم

از کربلای ۴ که برگشتیم همه پکر و به هم ریخته بودیم

رسانه ها چنان سر و صدایی راه انداخته بودند که نگو

می گفتند :

 لشکریان محمد را قتل عام کردیم و ....

حمید مجروح شده بود و رفته بود عقب

سه چهار روز توی خط خوابیدیم از کانال اصلا نمی شد بیرون اومد

خمپاره بود که کنارمون منفجر می شد

چند بار آماده باش دادند و بچه ها از هم خداحافظی کردند و قرار شد بزنیم به خط

ولی بعد از ساعتی گفتند : نه نشد... هنوز منتظر بمانید

ولی تجهیزاتتان را باز نکنید

آخر سر هم دست از پا درازتر داشتیم بر می گشتیم عقب

....

کارد می زدی خون کسی در نمی آمد

اصلا نمیشد با بچه ها حرف زد

چند روز نگذشته بود که گفتند همه جمع بشن فرماندهان پیامی از حضرت امام آورده اند

همه توی محوطه اردوگاهی که وسط نخلستان بود جمع شدیم

یکی از فرماندهان شروع به خواندن پیام امام کرد

بچه ها اشک می ریختند و گوش می کردند

بچه هایی که بسیاری از آن ها حتی امام را از نزدیک ندیده بودند

این پیام خصوصی بود و از رسانه ها پخش نشده بود

جان تازه ای در جسم بچه ها دمیده شد

و شد حماسه کربلای ۵

به فاصله کم تر از شاید دو هفته

عملیاتی که کمر صدام را شکست

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 13 خرداد1387 و ساعت 6:8 بعد از ظهر |

سلام

یکی از همکلاسی های صابر-پسرم- سراغش رو گرفت...گفتم : رفته دنبال کارهای عمره اش

فردا صابر شاکی بود که :

بابا ! چرا به بچه ها گفتی من میخوام برم عمره!!!؟؟؟

شاخ در آوردم ... گفتم :

مگه بده که بقیه بدونند؟!!؟

گفت : اره من نمیخواستم کسی بدونه

مهمون و این ها هم نمی خوام دعوت کنیم

....

......

آخه ریا میشه ؟!!!

------------------------

حالا من چی؟؟

به هر کسی میرسم میگم:

من قراره برم مکه

--------------------

این دفعه که رفته بودم جنوب رو کردم به بچه ها و گفتم :

خوش انصاف ها !

من هیچی نمی گم ... شما که خیلی با معرفتین .. یه فکری به حال ما بکنین

این جوجه بسیجی ها رو می بینید!؟ خیلی هاشون حاجی هستن

اون وقت من که سر رو رویم سفید شده هنوز حاجی نشدم

....

چند روز پیش درست روز آخر خبردار شدم و برای عمره اساتید اسم نوشتم

و حالا قراره که انشا الله اگر عمری بود شهریور مشرف شویم

از الان هم به من می توانید حاجی بگویید

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 1 خرداد1387 و ساعت 8:30 قبل از ظهر |

سلام

دو هفته است چیزی ننوشته ام

این چند خط را می نویسیم تا چیزی نوشته باشم!

شده است تا به حال کسی حق تان را کف دستتان گذاشته باشد؟!!

و شما با دستی بر دست دیگر بزنید و بگویید :

بشکنه این دست که نمک نداره

....

بیایید قدر دان باشیم

بیایید منصف باشیم

قدر کسانی را که بر ما حقی دارند و زحمتی کشیده اند بدانیم

چقدر خوب است قبل از این که حرفی بزنیم کمی فکر کنیم

گاهی آب ریخته را دیگر نمی توان جمع کرد

...

 

راستی ارشد قبول شدید یا نه؟

مجاز شدید؟

دو تا از دانشجوهای گروه ما هر کدام در یک گرایش رتبه ۳ آورده اند

دو تا گل پسر مودب درس خوان

سال های قبل همه اش دخترهایمان رتبه های خوب و یک رقمی می آوردند

ولی امسال نوبت پسرها بود

از بس سر کلاس غرمی زدم و می گفتم :

شما آبروی هر چی مرد رو بردید

چرا هیچکدومتون رتبه خوب نمی آورید؟

شیرینی خوران بود اساسی

از همین جا به امین الله طهماسبی رتبه ۳ بیماری شناسی گیاهی

و علی بوش --- با جناب جرج بوش هیچ نسبتی ندارد ها  --

رتبه ۳ در رشته بیوتکنولوژی خیلی تبریک میگم

و به بقیه دخترها و پسرهای خوب کشورم چه آن هایی که مجاز شده اند و چه بقیه

همه آن هایی که زحمت کشیدند و درس خواندند

انشا الله بقیه هم سال های بعد موفق می شوند

یا حق

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 و ساعت 5:32 بعد از ظهر |
سلام دوباره
می خواهم از نفر سوم از چپ برایتان بنویسم
چند روز پیش توی یادداشت هایم این نوشته را پیدا کردم
این نوجوان -- رحیم فتح اللهی -- است
هوا که کمی گرم می شد یا وقتی کمی می دویدیم
رحیم مثل لبو سرخ سرخ می شد
مثل کسی که خیلی خجالت کشیده باشد
باید زود چپیه ای را خیس می کردیم و روی سر و بدنش می کشیدیم
او یک بیماری بسیار نادر ژنتیکی داشت
در بدن او هیچ منفذ عرق وجود نداشت!!!
یعنی یکی از راه های اصلی تنظیم دمای بدن بسته بود و کار نمی کرد
از 13 - 14 سالگی اومده بود جبهه
و حتی در عملیات های اول جنگ هم شرکت کرده بود
از درگیری هایی سالم برگشته بود که همه یا شهید شده بودند یا مجروح
و در طی چند سال اول جنگ فقط یک بار گلوله ای به دستش یا شانه اش خورده بود
سال 1364 با این که حتی یک تار مو هم به صورت نداشت
یک چریک تمام عیار بود
شب عمملیات والفجر 8 را با ما بود
ولی نزدیک صبح غیب اش زد
نزدیک ظهر بود که دیدیم
صدای اش  می اید
نمیدانم از کجا مقداری نارنگی و پرتقال گیر آورده بود
داشت به هر سنگری چند تایی پرت می کرد
....
موقعی که داشتیم بر می گشتیم به اردوگاه
دیدم چند تا از بچه های کم سن و سال را دور خودش جمع کرده
و داره با حرارت چیزی رو برای اون ها تعریف می کنه
اون طفلکی ها هم با دهن های باز و متعجب داشتند گوش می کردند
نزدیک تر رفتم ببینم رحیم چی داره میگه
دیدم داره قضیه بمباران خط توسط هواپیماهای عراقی رو داره تعریف
اون هم با چه اب و تابی
برای این طفلکی های بچه مدرسه ایی که بار اول جبهه اومدن شون بود
می گفت که بچه ها چطوری تیکه پاره شدند و .....
انگار داره قضیه رفتن خودش به یه مهمونی یا چشن تولد رو توضیح میده
بسیجی های کم سن و سال هم نزدیکه که قالب تهی کنند!!!
هر چی چشم و ابرو کردم که رحیم بس کنه و ادامه نده فایده ای نکرد
کنارم یه قمقمه خالی بود ورداشتم و پرت اش کردم طرف رحیم
رو به بچه ها کردم و گفتم :
آقا باور نکنید این رحیم خالی می بنده هر چی می گه چاخانه!!!
یک سال بعد یعنی شهریور سال 65
هوای جنوب به قدری گرم بود که مسئولین مجبور شدند بچه ها رو بیارن غرب کشور
یه جایی توی کوه های بین باختران(کرمانشاه) و اسلام اباد که خیلی خنک بود
و حتی شب ها سرد هم میشد و مجبور بودیم والوری چیزی روشن کنیم
رحیم هر وقت می خواست بره شهر سلوار لی می پوشید !!!
و سر همین قضیه بچه ها کلی بهش غر می زدند
که این دیگه چیه می پوشی
آبروی بچه بسیجی ها رو می بری با این شلوار تنگ !
و از این حرف ها
بعد از کربلای 5 ازش خبر نداشتم
تا این که یه روز تبریز توی ترمینال دیدمش و از بچه های دیگه پرسیدم
رحیم نه برداشت و نه گذاشت و گفت :
راستی صابر هم شهید شد ها !!


سرم گیج رفت .... زانوهایم سست شد

و آرام کنار دیوار نشستم

همه بچه ها می دونستند من چقدر به صابر علاقه دارم

رحیم تازه فهمید که اشتباه کرده و نباید این طوری به من خبر می داد

شروع کرد به دلجویی ...
....

....
سال ها گذشت و از همدیگر بی خبر بودیم

شنیده بود پزشکی قبول شده و داره درس میخونه

خیلی دوست داشتم ببینمش
روز پنج شنبه 15 اسفند 81 بود خانمم رو برده بودم برای امتحان انترنی

ماشین رو جلوی دانشکده پزشکی نگه داشتم
روی یه پارچه سیاه نوشته بودند :

درگذشت ناگهانی دانشجوی پزشکی برادر رزمنده رحیم فتح اللهی را تسلیت می گوییم
شادی روح این رفیق مخلص شهدا صلواتی هدیه کنید

امیدوارم در کنار دوستان شهیدمان روزهای خوشی داشته باشد

رحیم جان !
سلام ما را به بچه های گردان برسان
-----------------------------------


یادشان به خیر و جاویدان

درست موقع حرکت به طرف منطقه عملیاتی والفجر هشت

سال ۱۳۶۴ بهمن ماه

از راست به چپ :

برادر عزیزم محمود رضایار- برادر شهیدم صابر باقری- برادر وهاب (فامیل اش را فراموش کرده ام)

برادر شهیدم حمید ذاکری (کلاشینکف دستشه و کلاه داره)

برادر شهیدم حسن مهرآسا- روح اش شاد برادر عزیزم رحیم فتح اللهی(دانشجوی پزشکی بود چند سال پیش نزد دوستان شهیدش رفت)

اسم این دو عزیز آخری را فراموش کرده ام هر جا هستند در پناه حق باشند

دست برادر عزیزم عسگر آقا درد نکنه این عکس رو برایم فرستاده

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 و ساعت 9:2 قبل از ظهر |

یا شهید

یکی از بچه های خیلی ناب گردان قاسم این خاطره را برایم فرستاده است

آن دست و انگشتان آسمانی تیر خورده اش را که این کلمات را نوشته

از دور می بوسم و بر آن می بالم

منتظرم انشا الله عکس های این بچه ها را هم برایم بفرستد

تا چهره های نورانی شان را زیارت کنیم

------------------------------------------

سلام مهاجر

می خواهم از ماووت و ارتفاعات سر به فلک کشیده و برف گیر سال 66 برایت روایت کنم.

در آن سال ماموریت گردان قاسم عملیات به قله قامیش بود.

نیروهای پیش قراول که حقیر نیز جزو انان بودم از بندر رحمانلو ی عجب شیر صبح زود توسط یک دستگاه
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در جمعه 6 اردیبهشت1387 و ساعت 11:45 قبل از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

بر بانوی مهربانمان فاطمه معصومه سلام الله علیها سلام

http://www.stabfa.coo.ir/

 

به جـــان پاک تو ای دختر امام، ســلام          به هر زمان و مـکان و به هر مقام، سـلام

تويـی که شــاه خراسان بود بــرادر تــو          بـــر آن مقام رفيــع و بـر اين مقام، ســلام

به هر عدد که تکلم شـود به ليل و نهار          هــــزار بـار فـــزون تـر ز هـر کـلام، ســلام

صبح تا شب و از شام، تا طليعه صبــح          بر آستـانه قــدسـت علی الـدوام، ســلام

در آســـمان ولايــت، مــه تمــامی تـــو           ز پای تا به ســرت ای مـــه تـمـام، ســلام

به پيشگــاه تو ای خواهـــر شه کـَـونين          ز فـرد فـرد خليـق، به صبح و شام ســلام

منم که هر سر مويم به هر زمان گويـد          به جـان پــاک تـو ای دخــتـر امـام، ســلام

 

چند روزی اذانی را گوش می کنم

 

اذان شب های اعتکاف

 

موذنش کاظم زاده است .

در ایام اعتکاف در دانشگاه تهران گفته شده و به اذان انتظار معروفه .

من هم هر روز صبح با همین اذان بلند می شم

(از نویسنده وبلاگ شارح بخاطر معرفی موذن ممنونم)

چقدر حال و هوای اذان صابر را دارد

همان یک بار اذان گفت

نزدیک بود روح از تن بچه ها پرواز کند

گویا با خدا حرف می زد

عاشقی می کرد

روی گوشی ام گذاشته ام

هر روز چند بار گوش می کنم

اگر گوش کردید روحتان پرواز کرد مرا هم دعا کنید

الان قران را باز کردم تا مطلبی که می نویسم

متبرک کنم به کلام حضرت دوست

این آیه ها آمد

و من احسن قولا ممن دعا الی الله

این آیت در وصف موذن است

کراماتی برای موذن گفته شده است

یکی از آن ها

قرین شهیدان بودن است

پیامبر اکرم – صلی الله علیه و اله و سلم – فرمودند :

هر کس در راه خدا اذان از روی ایمان بگوید

خدواند او را در بهشت با شهیدان مشحور کند

----------------------------

امسال عیدم را با سید مظلوم دورانمان

با امام موسی صدر گذراندم

همو که مراد شهید چمران است

از وقتی که آن جمله نویسنده مسیحی – جرج جرداق- را در باره ایشان خوانده بودم که گفته بود:

 

اگر روحانیون مسلمان اسلام را همانند امام صدر عرضه می کردند

اثری از مسیحیت و سایر ادیان باقی نمی ماند

 

دلم می خواست تا آشنایی بیشتری با این مرد بزرگ پیدا کنم

وقتی اولین بار در روزنامه اطلاعات وصیت نامه شهید چمران را

که به امام موسی صدر نوشته بودند خواندم غرق در حیرت شدم شهید چمران می گوید :

 

تو ای محبوب من!

دنيايی جديد به من گشودی

 كه خدای بزرگ مرا بهتر و بيشتر آزمايش كند

تو به من مجال دادی

تا پروانه شوم

تا بسوزم

 تا نور برسانم

 تا عشق بورزم

 

متن کامل وصیت نامه را اینجا بخوانید

وصیتنامه شهید چمران 

خدایا اینان کیستند؟

چمران را به قدری زیبا و بزرگ یافته ام که هنوز در شخصیت او حیرانم

حال ببین امام موسی صدر که بوده است !!!

که شهید چمران او را این گونه وصف کرده است!!

 حالا تعجبم اینجاست که شخصیتی با این ویژگی های بی نظیر

30 سال است ربوده شده است

و هیچ حرکت جدی و مهمی از هیچ یک از کشورهای مسلمان

نهادهای بین المللی و ... انجام نشده است!!!

چرا؟؟؟؟

اگر کسی می داند کمکم کند و بگوید چرا؟

شواهد و قرائن نشان از آن دارد که این سید بزرگوار از لیبی خارج نشده است

یعنی دنیا و آدم ها این قدر بی وفا هستند؟!!

اگر نگوییم بزرگترین حداقل یکی از بزرگترین رهبران مسلمان و شیعه دنیا

سی سال است ناپدید شده است

و هیچ خبری از او نیست

و ....

باورم نمی شود

 

باورم نمی شود

 

فکر می کردم کسی به فکر حاج احمد متوسلیان و یاران اش نیست

ولی گویا کسی به فکر بزرگتر از حاج احمد ها هم نیست!!!

این چند سایت رو ببینید

وفاداران عالم اند

کسانی که احتمالا اصلا امام موسی را ندیده اند

ولی بعد از سی سال هنوز به یادش هستند

http://www.shareh.parsiblog.com/

سعی می کنم بازم بنویسم

به شدت این روزها با امام موسی هستم

به جرات می گویم

20 روز است هر روز به یادش هستم

و حیران از همه چیز

.....

.............

 

...............

به دادم برسید و چیزی بگویید

.....

نه روزی به اسم ایشان است

نه دولت برخوردی با لیبی کرده است

و نه ....!!!

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 20 فروردین1387 و ساعت 7:51 بعد از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

جایتان خالی از 24 تا 28 جنوب بودم

دو سال بود که قسمت نمی شد

حسابی استفاده کردم تا عوض دو سال نرفتن در بیاد

براتون به تدریج خواهم نوشت

حالا تبرکا چند تا عکس براتون میذارم ببنید

طبق دستور 400 تا عکس گرفتم

همه رو هم میزنم روی سی دی میدم به بچه های بسیج

تا بچه هایی که عکس های جنوب رو میخوان برن بگیرند

یه وبلاگ هم بچه های بسیج راه انداختن ولی هنوز خالیه

http://shahid86.blogfa.com

این جوان باصفا مجتبی است با پسر عموی عزیز اش

با صدای گرم و ملکوتی شان ما را مهمان عرشیان می کردند

نور چشم ما بنده خوب خدا مجتبی

این یکی مرتضی است از اونایی که اگر زمان جنگ بود

بالکل مفقود می شد.... اساسی از اونایی که حسابی کار می کنند

و حسابی اون ور جا پیدا می کنند

از همه بچه ها خواهم نوشت

هر کدومشون برام تداعی یکی از بچه های دوران جنگ رو داشت

فعلا یا حق

از همه اونایی که این مدت اومدن و مطلب جدید نبوده عذر میخواهم

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 6 فروردین1387 و ساعت 5:52 بعد از ظهر |
سلام بر همه ی عزیزانم
درست وقتی که فکر می کنی کفگیرت به ته دیگ خورده است
خدا برایت می رساند
عسگر دیروز برایم این مطلب را فرستاده است
خدا خیرش بدهد
وقتی دنبال عکس مناسب برای این مطلب بودم
به یک وبلاگ برخوردم که کلی مطلب از شهدای آذربایجان داشت
به تدریج مطالبش را برایتان خواهم نوشت
کمی در نوشته عسگر دست برده ام و چیزهایی را هم به آن اضافه کره ام
اصل مطلب را می توانید در وبلاگ خودش ببینید
http://hasanmehrasa.blogfa.com
--------------------------
مختصری ار این عملیات دانید بد نیست
زمستون ۲۰ سال پیش
عملیات بیت المقدس 2  
جبهه : شمال غرب موقعیت : غرب ماووت
تاریخ : 15/10 تا   2 /11/1366
نوع تک : گسترده
فرماندهی : سپاه سازمان : سپاه
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 105 گردان پیاده و زرهی و 4 گردان توپخانه
عراق : 50 گردان پیاده ، زرهی ، کماندویی و گارد
هدف عملیات : پیشروی در شمال سلیمانیه و تهدید جدی شهر
تلفات انسانی عراق : 3285 نفر
***
 
عملیات بیت المقدس 3
جبهه : شمال غرب موقعیت : جنوب ماووت
تاریخ : 24 تا 29/12/1366
نوع تک : نیمه گسترده
فرماندهی : سپاه سازمان : سپاه
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 18 گردان پیاده و 4 گردان توپخانه
عراق : 46 گردان پیاده ، زرهی و کماندویی و 2 گردان توپخانه
هدف عملیات : تکمیل اهداف عملیات بیت المقدس 2
تلفات انسانی عراق : 1400 نفر
این اطلاعات مختصری از عملیات های
 بیت المقدس 2 و 3 که از این وبلاگ نقل کردم
http://www.aarezoha.blogfa.com/post-79.aspx
حاج حسن بیرامی توی این عملیات کنار حمید بود
می گفت حمید وقتی مجروح شد مرا فرستاد و گفت :
ما اینجا هستیم تو برو نیروی کمکی بیار
من قبول نمی کردم حمید را آن جا زخمی بگذارم و بیایم عقب
چون معلوم نبود که اصلا نیروی کمکی باشه که بیاد یا نه!!
ولی حمید سرم داد زد و گفت :
برو .... باید بری و نیروی کمکی بیاری
حاجی اومده بود عقب ولی ..... عراق هلی برد کرده بود 
و ارتفاعات را پس گرفته بود
تا چند سال هیچکس از حمید و علی خبری نداشت
آخرین کسی که آن ها را دیده بود حاج حسن بود
فکر می کردیم که احتمالا اسیر شده اند
پدر و مادر و خانواده و دوستان حمید چشم انتظار بودند 
تا شاید خبری برسد
شهادت یا اسارت؟
چند سال گذشت
آزاده ها برگشتند
دیدن هر کدام که می رفتیم سراغ بچه ها را می گرفتیم
تا این که گفتند یکی از بچه های همشهری من که اسم شریف اش
احمد زاده بود جایی اسیر شده بود که حمید و علی مجروح شده بودند
رفتیم سراغش
از بچه های حمید نبود ولی مشخصات را که گفتیم شناخت و گفت:
حمید و علی پوریان هر دو مجروح بودند و تقریبا در شرف شهادت
بیهوش بودند  و به هم تکیه داده بودند
---------------------
مثل این دو تا دسته گل
یا شاید هم مثل این دو تا
من هم زخمی بودم ولی بیهوش نشده بودم
عراقی ها هلی برد کردند و رسیدند بالای سرمان
من خودم را قاطی شهدا کردم تا شاید متوجه من نشوند
شروع کردند به زدن تیر خلاص به بچه های مجروح
دیدم نه فایده ای ندارد
بلند شدم نشستم و به اسارت رفتم 
..................
قربانت برم حميد در حالي كه تير دوشكا به شكم ات اصابت كرده بود
بچه ها می دانید تیر دوشکا به چه بزرگی است؟؟
طوری که به راحتی می تونه دست یا پا رو حتی قطع کنه!!
---------------------
همه را نجات دادي و خودت ماندي
اين جور فرماندهي را در كجاي دنيا سراغ داريم؟
از عمق جنگل هاي منطقه مائوت گذشته
و به نزديكي  بلندي هاي  گاوميش و قوجار رسيديم
كه مسلط و مشرف به شهر سليمانيه  عراق مي باشد
چشم اميدم به عملياتي است كه در پيش داريم
تا حميدم را پيدا كن
.دربلندي هاي گاوميش و قوجار درته دره مستقريم
از شدت سرما و در بالاي بلندي هاي قوجار هيچ 
عراقي هم وجودنداشت
زيرا 4متر برف داشت !!
یك بار تعداد 40 نفر از عراقي ها را هلي كوپتر همان جا پياده كرده
ولي همه در برف غوطه ور شده و يخ زده بودند !
الان كه آخرهاي اسفند است
و برف ها ذوب مي شود تعدادي از عراقيها در بالاي بلندي ديده ميشوند
ديده بان شان آتش توپخانه را به طرف ما هدايت كرد
هر روز چند تا از سنگرهايمان با تمام نفرات منهدم مي شوند
و گل هاي عزيزمان پرپر مي شدند
 
.هر شب دعاي نافله خوانان سنگر نشين به آسمان اين بود:
خدايا !
به حق شهداي پرپر شده و به حق صاحب الامرمان
شب عمليات را زودتر برسان
پل هاي مواصلاتي را يكي يكي سيل خراب مي كرد
و هدايت نيروهاي پشتيباني به طرف خط مقدم سخت تر شده
و به تعويق مي افتاد سرانجام شبي دستور حمله فرا رسيد
و گردان حضرت حبيب از لشگر 31 عاشورا با
نيروهايش خط شكن و 
گردان امام سجاد پشت سرش حركت كردند.
 درمدت كوتاهي خبر رسيد 
حتي بدون يك نفر تلفات توانستند 
تمام نگهبانان خط اول عراق را سر بريده و آن جا را فتح كنند
. و ساعتي بعد درخط دوم در دامنه بلندي هاي قوچار
 با دشمن در گير شده و بالا رفتند و خط بعدي هم فتح شد.
عمليات تثبيت شد ساعت  4صبح ما با سلاح هاي 
نيمه سنگين به آن ها پيوستيم و در دامنه قوچار 
مستقر شديم. عراقي ها تا ساعت 7 صبح مقاومت كردند
 و هرچه مهمات داشتند زدند  توانستند از ما تلفات بگيرند، 
 توپخانه آن ها از سمت چپ به ما مسلط بود 
و جهنمي از آتش بر سر نيروهاي ما درست كرده بود
ياران روح الله همه ايستاده مردند اما عقب برنگشتند
از طرفي بچه هاي لشكر پنج نصر
 از سمت راست قوچار بر سر عراقي ها  ريختند 
و آن ها هم مجبور به  تسليم شدند و از شدت ترس فرياد يا زهرا 
سر  مي دادند چون علاقه مارا نسبت به ساحت 
مقدس آن حضرت خوب مي دانستند شهيد رستم سوادي 
كه  مهاجر عزبز خاطراتي از آن را برايمان نوشته است 
در همين عمليات حضور داشت بعد از آن ايثارگري 
مخلصانه و شكستن خط مقدم دشمن و فتح كامل 
در بلندي هاي قوچار در اين عمليات به لقاءالله پيوست. 
او شب عمليات با  تركش خمپاره دشمن زخمي شد
 و در سرماي سوزان بلندي هاي مائوت تا صبح دوام آورد
 و تا صبح هم چنان با دوستان مزاح  كرده 
و روحيه مي داد 
نزدیکی های صبح که میشه
رستم میدونه که وقت وصاله
به بچه ها میگه تنها بذارن اش
....
منتظر کی بوده؟
 
میخواسته چی بگه توی اولین دیدار؟
کی بالای سرش اومده؟
...
روحش  شاد و راهش پر رهرو باد. 
رستم جان نسل امروز خوب مي دانند 
كه زخم تركش خمپاره و خون ريزي در 
سرماي 25 درجه زير صفر قوجار و با اين حال 
افتادن روي برف و تا صبح ريزه ريزه جان دادن و 
منتظر شهادت شدن تو به چه خاطر چه بوده است
نمي گذارند اين ايثار و اخلاص هدر رود 
اين انقلاب به دست نا اهلان و نامحرمان بيفتد
 زيرا اگر تو و امثال ات چنين جان نمي باختيد
كم ترين تفريح سربازان عراق ناموس همه مابود
اول اسفند 1386
نقده
عسگر حسین پور اصل 
 . 
+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 2 اسفند1386 و ساعت 10:31 قبل از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

شاید چون کفگیرم به ته دیگ خورده شاید هم ...

دلم میخواهد از مسایلی که هر روز با آن ها در ارتباط هستم بنویسم

نمیدانم اینجا؟

یا در این  روزانه  که اخیرا بلاگفا ایجاد کرده است

نظر شما چیست؟

جایگاه آموزش؟  و پژوهش ؟

در دانشگاه های ما کجاست؟

هر کدام سرجای خود هستند؟

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 30 بهمن1386 و ساعت 1:13 قبل از ظهر |

یا حسین

سلام عزیزانم

شرمنده که این همه دیر شد

این عکس ها امروز دستم رسید

چون مربوط به همین مطلب بود حیفم آمد همین جا سر جایش نباشد

لطفعلی از آن هایی است که دیدن او تو را یاد شهدا می اندازد

صمیمی دوست داشتنی و مهربان

بعد از گذشت آن همه سال هنوز هم بسیجی مانده است

من فضولی کردم و یه نموره نوشته هایش را دستکاری کردم

قرار است برایم عکس هم بفرستد

بقیه مطلب شهید سوادی را هم به محض رسیدن خدمتتان تقدیم خواهم کرد

-------------------------------------------

من ديدبان توپخانه بودم. يعني با نگاه كردن به ميدان درگيري و پشت خط اول دشمن

 از توپخانه‌ي خودي كه در فاصله نسبتا دوري ازخط حمله مستقر شده بود

به وسيله بي‌سيم درخواست شليك گلوله توپ به نقاط حساس دشمن مي كردم.

ساعت هشت شب سوم اسفند سال 65 بود که عمليات تكميلي كربلاي 5 شروع شد

من و دو تا از بچه ها روی یه تپه ی دیده بانی که اسم رمزش محمد (ص) بود

 ( شرق درياچه ماهي، نزديك بندر بصره­ي عراق)

 شاهد آغاز عمليات بودیم.

شهيد رسول حدادزاده مسئول ديدباني گفته بود

 

که ساعت هشت شب عمليات شروع
می شود و سفارش كرده بود که تا صبح يك لحظه از پشت بي­سيم كنار نرویم

 و در صورت لزوم پيام ديده بان هایی كه در عمليات زميني

با گردان پياده رفته بودند را به مركز تطبيق(فرماندهي) برسانيم

حسن قاضي زاده و برادر علیزاده که هر دو دانشجو بودند

با گردان­هاي المهدي و قاسم بودند.

با این که قرار بود عمليات ساعت 8 شروع شود

 يك ربع يا ده دقيقه مانده به ساعت 8 ناگهان سلاح هاي سبك عراقي ها

شديداً شروع به كار كرد و مانند باران، گلوله‌هاي آتشين و رسام

را روی سر بچه ها ریختند

انگاری عراقی ها فهمیده بودند و بچه ها نتوانسته بودند آن ها را غافلگیر کنند

 منصور همتی هم با گردان قاسم بود

منصور یکی از بهترین دوستان من بود

دوران مدرسه همکلاس بودیم

منصور همان شب شهید شد.

 

چند دقیقه طول نکشید که آسمان شلمچه پر از منور شد

توپخانه عراقی ها هم شروع به آتش کرد.

چند دقیقه بعد هم سر و کله هواپيما ها پیدا شد

و خوشه های منور شب  شلمچه را مثل روز روشن کرد

دود و بوي باروت و گردو خاك همه جا را گرفته بود

انفجار ها زمین را زیر پایمان می لرزاند

درگیری تا صبح طول کشید 

از حرفهایی که بچه ها پشت بی سیم می گفتند

می شد فهمید که انگار خط شکسته نشده است

خطوط دشمن در اين ناحيه بسيار مستحكم بود

خاکريزهاي بلندی به شکل هلال هاي چند صد متري درست کرده بودند

داخل هلال به طرف ما بود

وقتی بچه های ما ، وارد هلال می شدند از چند طرف به آن ها شلیک می شد

وتر هلال کانال باريكي داشت

و كافران بعثي توی آن پنهان شده بودند

آن روز نيز درگيري هم چنان ادامه داشت

تا اينكه فردا صبح شهيد رسول آمد سراغ من و گفت :

میخوای با برادر عليزاده كه سه شب در عمليات بوده جایت را عوض کنی؟

فوری حاضر شدم و سوار ترك موتور راه افتادیم

 من تا آن وقت حتي يك جسد را هم از نزديك نديده بودم

نمي دانستم كه در اولين برخورد با اجساد شهدا چه حالتي برايم رخ خواهد داد

البته سعی می کردم استرسم را نشان ندهم و بر خودم مسلط باشم

تا خط اول يك كيلومتر راه بود

همین که وارد منطقه عملياتي شديم چشمم به يك شهيد افتاد

اول کمی ترسیدم ولی به لطف خدا خودم را کنترل کردم

رسیدیم به کانال ها ی تنگی که فقط یک نفر می توانست از آن رد بشود

جنازه ها کف کانال افتاده بود

چندشم می شد ولی چاره ای نبود

باید روي جنازه ها  راه مي رفتيم.

رسیدیم پیش بچه ها

قاضی زاده را اصلا نمیشد شناخت

همین طور هاج و واج مانده بودم

مثل سیاه پوست ها فقط چشم هایش برق می زد

تمام صورتش از گرد و خاک سیاه شده بود

ساعت 10 صبح همان روز برادر امین شريعتي (فرمانده لشكر عاشورا)

 از بي­سيم گفت :

بچه ها مي خواهيم بعثي ها را گوشمالي بدیم

 آماده باشيد !

ما  گرا  می دادیم - می گفتیم توپخانه کجا را بزند-

وا آتشبارها شروع به ریختن آتش کردند

بچه های پیاده هم زمان به طرف خاكريز وكانال دشمن سرازير شدند

عراقی ها فهمیده بودند و مثل روباه از مقابل شیر بچه هاب بسیجی فرار می کردند

من و قاضی زاده كوله بارمان را جمع كردیم

 من بي­سيم را برداشتم و قاضي زاده اسلحه را

پشت سر بچه های پياده وارد منطقه آزاد شده، وكانال شديم.

توی كانال‌هاي باريك از روي جنازه‌هاي  عراقي رد شديم

تا اين كه سنگر مناسبي كنار كانال پيدا كرده و آن جا مستقر شديم.

تازه نشسته بودیم که صداي ناله‌اي شنيدم

برگشتم يكی از بچه ها بود پايش از مچ قطع شده بود

فکر کرد ما امدادگر هستیم، از ما کمک خواست

ولی ما كه كاري از دستمان بر نمي آمد،

دلداری اش دادم و ‌گفتم :

امدادگرها الآن مي رسند نگران نباش چیزی نیست

نزديك نيم ساعت اين منظره دلخراش جلوي چشممان بود

تا این که امدادگرها آمدند

به ا ين ترتيب سنگرهايي كه دو شب قبل برای گرفتن آن ها

نزديك به 100تا 150  نفر از بچه ها شهید شده بودند

فقط با يك زخمي- كه آن هم روي مين رفته بود-  آزاد شد

بچه ها منطقه را پاکسازی کرده بودند

 و عراقی هایی را که در خانه های مخروبه ی

 یک روستا پنهان شده بودند اسیر کرده بودند

اسرا با ترس و دلهره و التماس دخيل الخميني مي‌گفتند

و از کنار ما رد می شدند

دلم برایشان سوخت بي اراده  با يكي از آن ها دست دادم

و صورتش را بوسیدم

یکی از بچه ها گفت :

 این ها همان هایی هستند که دیشب ما را می کشتند

اون وقت تو رویش را هم می بوسی؟

....

نزديك ظهر ما از كانال بیرون آمدیم

و روي خاكريز پهن و دژ مانند هلال،

يك سنگر درست کردیم و مشغول ديده باني شديم

توی همین گیر و بیر لودر و بولدزرها از راه رسيدند

 و شروع به دو جداره كردن خاكريز كردند

ما فقط 100 یا 150 متر با عراقي ها فاصله داشتيم!

 راننده ها کاملا در تيررس عراقی ها بودند!!

من با حيرت مشغول تماشاي صحنه‌ي كار اين جهادگران بودم

گلوله هاي رسام از اطرافشان زوزه کشان  رد مي شدند

 گلوله هاي آرپي جي بالاي سرشان منفجر مي شد

 توپ و خمپاره  در کنارشان به زمين مي خورد

ولی آن ها بي توجه مشغول كار بودند

 و من متحير در فكر تفسير كلمه ي ((ترس)) بودم

آن جا يقين پيدا كردم كه براي اينان ترس معني ندارد

 و كم ارزشترين مسئله برايشان مرگ است

شايد هم باارزش‌ترين مسئله برايشان شهادت در راه خدا است.

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 9 بهمن1386 و ساعت 9:26 قبل از ظهر |
                                                                  

بسم الله الرحمن الرحیم

کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود

عزیزانم این نوشته را یکی از دوستان نزدیک شهید سوادی نوشته است

بی هیچ تصرفی خدمتتان هدیه می کنم

اجر برادر بسیجی مان محمد معینی با خود شهید رستم سوادی

سلامتی این برادرمان و شادی روح شهید

کامتان را با صلواتی شیرین کنید

اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

---------------------------------------

شهید سوادی دنیایی از خاطرات شیرین

سلام بر عاشقان سالار شهیدان حضرت سید الشهدا و یاران با وفایش

که جملگی در دهم ماه محرم  هم چون پروانه های مهاجر در دل گرمای کویر

تشنه و غریب  ندای هل من ناصر ینصرنی را لبیک گفته

و بسوی  معبود خویش پر کشیدند

و  مسئولیت بزرگی را بر دوش حسینیان و زینبی های  زمان گذاشتند

شهید رستم سوادی  و تعدادی از دوستان مشهد مقدس

تابستان سال 64.

هوا خیلی گرم بود برای قدم زدن به خیابان رفته بودم که چند تن از دوستان را دیدم.

گفتند :

چند روز دیگر عازم  زیارت مرقد مطهر امام  رضا (ع) هستیم

خودت را آماده کن  در حیاط بسیج  منتظرت هستیم

خبر بسیار مسرت بخشی بود هم زیارت و هم دیدار دوستان

بالاخره روز موعود فرا رسید

همه بچه ها در حیاط بسیج  جمع شده بودند

مسئول اردو برادر علی حسین فتحی پور بود

او حق بزرگی بر گردن  همه بسیجیان شهر نقده دارد

یک اتوبوس بودیم  بعد از مدتی دیدم سر و کله رستم سوادی هم پیدا شد.

خیلی خوشحال شدم

رستم  هم شوخ طبع بود هم  مومن هم دلاور

بچه ها از خوشحالی  سر از پا نمی شناختند

قبل از اذان صبح به مشهد رسیدیم

بچه ها زیارتنامه می خواندند، سینه می زدند و اشک شوق می ریختند

فضای عجیبی بود

نزدیکی های حرم  یک حمام  عمومی   بود که جمیعا رفتیم تا بچه ها آماده زیارت  شوند  محل اسکان ما یک مدرسه بود .

صبحانه  خوردیم و من، رستم و مصطفی امراهی

(همونی که توی عکس نشسته)رفتیم حرم

بعد از زیارت تصمیم گرفتیم برای خرید سری به بازار امام رضا بزنیم

 شهید سوادی گفت :

من دوست دارم یک عبا بخرم موقع نماز خواندن استفاده میکنم ثواب دارد

 بچه ها که عادت ایشون را میدونستند  به شوخی گفتند

 بابا عبای  تنها به چه درد میخوره 

چند متری پارچه سفید هم بخر  بکنش عمامه

لباس روحانیت خیلی بهت میاد .

رستم هم چند متر هم پارچه  عمامه خرید

 برگشتیم حرم،  برای نماز، رستم  وسط حیاط حرم  گفت:

  ممد جون میخوام ببینم این عبا و عمامه به من میاد یا نه؟

 گفتم رستم جون خطرناکه!

  بابا ما که عمامه بستن بلد نیستیم 

 گفت : بابا کاری نداره و بعد در یک چشم به هم زدن

یک عمامه درست کرد و گذاشت سرش، عبا را هم انداخت دوشش

بعد گفت : حالا شما کنار من  قدم بزنید و نگران نباشید

  بعد از لحظاتی قدم زدن دیدیم که

همه مردم و رو حانیون داخل حرم  محو تماشای شهید سوادی شده اند!!

 شما تصور کنید

یک پیراهن چهار خانه قرمز !

با یک شلوار بسیجی و یک کفش کتانی!

 و یک عمامه کج و معوج

چی میشه !!

 اوضاع خیلی خیط بود یواش یواش  کل مجموعه زوم کرده بودند روی رستم 

 و ما هم نفسمون بند اومده بود

 رستم وقتی دید وضعیت خرابه  گفت :

بچه ها یک حلقه دور من بزنید کار دارم

 ما هم سریع دورش را گرفتیم

در طرفته العینی عبا و عمامه را از سرش برداشت

البته بخیر گذشت

تا عصر در حرم بودیم و تقریبا هوا تاریک شده بود که به اردوگاه برگشتیم

نگهبان دم در گفت : دیر کردید، مقررات رفت و آمد را رعایت نکردید

رستم گفت :

الان پدر این مامور رو در میارم

هوا تاریک بود، رفت یه گوشه و عبا و عمامه را دوباره پوشید

 و برگشت مقابل دربانی ایستاد و با صدای بلندی گفت:

یا الله و ما هم پشت سر رستم

دژبان اردوگاه گفت : .........کجا ؟

و اینجا بود که رستم جلو رفت و گفت :

ببخشید این آقایان مشاورین من هستند  اجازه بدهید بیایند!

----------------------

شهید سوادی نگارش جدیدی از 

محبت ، انسان دوستی ، شجاعت ، خوش فکری و نورانیت  بود

جالب اینجاست که من این خاطره را روز  27/10/86 آماده کرده بودم که مصادف با ایام سوگواری شد و فرصت نکردم تا ارسال کنم

بعدا  نگاهی به تاریخ شهادت این شهید والا مقام انداختم

و دیدم که عجب تصادفی !!

رستم درست روز 27/10/66 در منطقه  ماووت  عراق در اثر اصابت ترکش به سینه و شکم  به دیدار دوست شتافته  بود

 و ما گنهکاران و بازماندگان قطار عشق را در حسرت نبودنش داغدار نموده کرده بود

 و عجیبتر این که سالگرد شهادت این شهید بزرگوار با ایام تاسوعا و عاشورای حسینی قرین شده است

خداوند روح این شهید بزرگوار را که گل سر سبد شهدای نقده بود

با آقا امام حسین و یارانش محشور فرماید.

السلام  علی الحسین و علی اصحاب الحسین  

 تقدیم به روح بلند آن شهید و کلیه شهدای عزیز از صدر اسلام تا کنون. در باره نحوه شهادت این شهدید عزیز مطالبی ارسال خواهم کرد .

محمد علی معینی زاده

دی ماه 1386

 

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 30 دی1386 و ساعت 9:38 قبل از ظهر |

یا حسین

خیز و جامه نیلی کن ......روزگار ماتم شد

دور عاشقان آآآامد ..... نوبت محرم شد

گریه گن گلاب افشان   گل به خاک می افتد

-------------------------------------

بوی سیب و بوی سیب .... حرم حبیب و حسین غریب و کرب و بلا

بوی یاس و بوی یاس و ....ضریح عباس و خدای احساس و کرب و بلا

بوی عنبر .....بوی عنبر....  ماه رخ اکبر...... گهواره اصغر.......کرب و بلا

بغض آب و بغض آب ....و فرات بی تاب و اشک های رباب و.... کرب وبلا

تو ذکر محراب منی ..... تو مهر و مهتاب منی

تو باده و ساغر من.... تو مستی ناب منی

بی تو دلم آروم نمی گیره

کبوتر دل بی تو می میره

امشب که مست باده ی نابم

مشتاق دیدار تو مهتابم

---------------------------

شنیده اید که :

خوشتر آن باشد که وصف دلبران

گفته آید در حدیث دیگران

چندروزی است که هر از گاهی چند صفحه ای

از کتاب"امام حسین و ایران" که کورت فریشلر آلمانی آن را نوشته

 و آقای ذبیح الله منصوری آن را ترجمه کرده است میخوانم

وصف احساسی همراه با غرور و اشک و بغض بسیار سخت است

وقت کردید نگاهی به این کتاب بیندازید

تا بدانید منظورم چیست

نگاه یک غیر مسلمان به رابطه ما ایرانیان و امام حسین علیه السلام جالب است

------------------------

این هم عکس یکی از سربازان امام حسین علیه السلام

شهید رستم سوادی

انشا الله به زودی مطلب مربوط به عکس را هم برایم می فرستند می گذارم کنار عکس

دلم نیامد تا آن موقع صبر کنم و شما را در زیارت چهره نورانی یک شهید مخلص شریک نکنم

 

 

رستم از بچه های خیلی مخلص و در عین حال بامزه و شاد محله بود

اردوی مشهد سال ۶۴ توی اردوگاه یه ملافه پیدا کرده بود و بسته بود سرش

و با یک عبا شده بود ملبس

اصل قضیه و چگونگی شهادتش را به زودی با قلم یکی از نزدیک ترین دوستانش برایتان خواهم نوشت

انشا الله

شادی روح زیبایش مشامتان را با صلواتی خوشبو کنید

اللهم صل علی محمد و آل محمد

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 18 دی1386 و ساعت 8:56 قبل از ظهر |

چشم به زودی می نویسم

شرمنده

تسلیمی بهتر از این پیدا نکردم

این تسلیم بهتره گویا

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 13 دی1386 و ساعت 10:7 قبل از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

چون بنده به صدق بسم الله بگوید، بر هر چه خواند راست آید و آن چه خواهد یابد

خدایا! نسیمی از باغ دوست دمید، دل را فدا کردیم

بویی از خزینه دوستی یافتیم به پادشاهی بر سر عالم ندا کردیم

برقی از مشرق حقیقت تافت آب گل کم انگاشتیم

الهی !

هر شادی که بی توست اندوه است

هر منزلی که نه در راه توست زندان است

هر دل که نه ر طلب توست ویران است

یک نفس با تو به دو گیتی ارزان است

یک دیدار از تو به هزار جان رایگان است

تفسیر عرفانی قرآن مجید خواجه عبدالله انصاری

------------------------------------------

این خاطره را برادر عزیزم آقای حسین پور برایم فرستاده اند.

خشوع نماز شهيد نادري  براي من لذ ت زيادي داشت

با شهيد نادري در تربيت معلم شهيد باهنر تهران هم دوره بوديم

او اهل اراك بود. دو دوست ديگر هم داشت، يكي به نام  حاتمي و ديگري
غياثي پور كه تازه شهيد شده و از جمع ما سفر كرده بود

 صميميت عجيبي بين من و نادري برقراربود

اوبا اخلاص خود مرا به عالم ملكوت نزديك  مي كرد.

وقتي به نماز مي ايستاد تمام وجودم را متوجه خود مي ساخت

من از نماز نادري لذت بسيار زيادي مي بردم !!

آخه او نماز مي خواند و روح من پرواز مي كرد،اي كاش مي توانستم يك بار مثل او به نماز بايستم.

ایستاده از راست: عسگر حسین پور- محمد بهشتی و شهید نادری

نشسته ازراست:يدالله محمدي -همكلاسيمان كه اهل سيستان بودند.

 

روزي در خوابگاه، هم كلاسی ها دور هم جمع و مشغول گپ دوستانه بودند. شهيدنادري هم مشغول نماز بود، مثل هميشه تمام توجه من به نماز او بود

خشوع نمازش گپ دوستانه آن جمع را عوض كرد

 يكي ازدوستان گفت :

اين دوست شما (نادري) گويا مشكلي دارد؟

 خيلي ناراحت است و...

من كه خبر داشتم آرام گفتم :

مشكلي ندارد ... صبر كن .... معلوم خواهد شد.

وقتي نمازش تمام شد و به جمع ما پيوست كاملا شاد و خندان بود!!

طوري كه همه تعجب مي كردند. نه تنها نماز نادری، بلكه تمام كارهايش چنين بود، شركت مداوم در دعاي كميل مسجد مهديه تهران

 

(انشا الله در بهشت با هم این طوری دست به گردن هم بیندازید)

حضور مداوم شب هاي جمعه درجمكران و...كه البته مرا هم با خود مي كشاند.

من بعد از فارغ التحصيلي به جبهه اعزام شدم

چند ماه بعد يكي از همكلاسی ها را در تيپ ذوالفقار لشكر عاشورا ديدم

 از ايشان سراغ نادری را گرفتم، جواب داد كه نادري و حاتمي هر دو در عمليات كربلاي چهار غواص بودند و شهيد شدند. تمام وجودم را غم گرفت .

نادري جان!

  آخه مگر قرارنبود همه جا مرا هم با خودت ببري ؟!؟

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 26 آذر1386 و ساعت 1:30 بعد از ظهر |

سلاااااااااااااااااام

و

عیدتان مبارک

این گل رز زیبا

 

و این گل درخت پر زیبا

تقدیم به همه عاشقان امام مهربانمان و خواهر کریمه ایشان

این هم دو  کبوتر حرم امام رضا علیه السلام

شهید صابر باقری و شهید اسماعیل بپایی

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 1 آذر1386 و ساعت 9:4 قبل از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام بر همه عزیزانی که این مدت نتوانستم عرض ادب کنم ولی بزرگواری می کردند و سر می زدند و کامنت می گذاشتند

به زودی دوباره به خواست خدا شروع می کنم می نویسم

مدتی به شدت درگیر کار بودم

الان یه کم سرم خلوت شده

گرچه بعید دوباره شلوغ نشه

به هر حال خوشحالم دوباره می تونم بنویسم

از برادر عزیزم عسگر دوشکاچی متشکرم این مدت در اداره وبلاگ کمکم کرده

حالا نقدا این رو داشته باشید تا بعد

البته گرچه شاید تناسبی با موضوعات وبلاگ نداشته باشه

-----------------

خسته و کوفته داشتیم با سعید می رفتیم خونه

از صبح سر پا بودم

دیدم این دختر پسر هم چین بدجوری دارن با هم حرف می زنن

از اون ایستادن های همیشگی که می بینیم نبود

(یعنی اونایی که فکر می کنن کسی نمیدونه اینا دارن چی به هم میگن

خب همکلاسیشه داره جزوه می گیره لابد  )

گفتم سعید اینا انگار مشکلی دارن ها!!

گفت بابا تو چیکاره ای بیا بریم خونه

گفتم خب راست میگه من فضول مردم هستم

نشستیم توی ماشین هنوز از پارکینگ دور نشده بودیم

دیدم پسره دستت دختره رو گرفته داره کشون کشون می بره

گفتم نگه دار ببینیم چی شد

تا ما برسیم نامرد چنان زیر پای حیوونکی دختره زد

...

حالم بد میشه دوباره بنویسم

تا ما برسیم پسره فرار کرد

رسیدیم بالای سرش خونین و خاکی 

بردیم اش اورژانس و ...

....

بدتر از همه این که بعد معلوم شد زن و شوهر هستند

بسه دیگه برای امروز

کاشکی اینا رو نمی نوشتم اصلا

ها؟

یا حق

 

 

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 29 آبان1386 و ساعت 1:53 بعد از ظهر |

آصف۱۳ساله ودوغواص دشمن

 

سال۱۳۶۵بااعزام سپاهيان حضرت مهدي(عج)دوباره توفيق دركناررزمندگان مخصوصا

شهيدپرويز رحيم زاده نصيب مان شد.اين بارآصف راهم داشتيم. خيلي خندان

وشوخ طبع بود، سالها در جبهه بود وقبل از ۱۳سالگي پا

 به جبهه گذاشته وتازه خدمت سربازيش را شروع كرده بود.شهيد رحيم زاده

ازشجاعت ونترسي اوچنين نقل ميكرد :

 من وآصف درعمليات خيبر  درگردان حضرت علي اصغر بوديم بعدازعمليات

 وفتح منطقه در داخل خاك عراق ، پدافند

كناردجله را بعهده داشتيم.شبها به خاطرجلوگيري ازخطرات

غواصان دشمن نگهبانان دو نفر مي ايستادند.ولي آصف ۱۳ ساله تنهايي مي ايستاد

واصلا هم نمي ترسيد.يكي از شبها ساعت ۲ بعد از نيمه شب 

بود كه صداي رگبار آصف  همه را بيدار كرد،وسراسيمه و به سرعت به  كمك آصف

رفتيم و موضع گرفتيم  همه چيز تمام شده بود. آصف سالم ودو غواص

دشمن سوراخ سوراخ شده بودند.

جريان از اين قرار بود كه:آصف از صداي خش خش  ني ها،قطع شدن 

صداي قورباغه ها ، حركت ريز امواج آب و...حضور قطعي غواصان را

متوجه شده وبدون ترس ودلهره تصميم ميگيرد دستگيرشان كند.كلاه آهني خود را

روي سنگر گذاشته وچند متر آنطرف تر موضع ميگيرد، غواصان نيز از

آب بيرون آمده وخيال ميكنند نگهبان به ديواره سنگر تكيه داده وخوابيده است هر

كدام از يك طرف جهت بريدن سر نگهبان با سيم مخصوص به

سنگر آصف نزديك ميشوند در اين حال صداي ايست آصف به زبان عربي( قف)غواصان

را در جاي خود ميخكوب ميكند.از طرفي آصف تنها بود وتوانايي

بستن دستهاي ايندو را نداشت وعربي را هم خوب نميدانست از طرف ديگر غواصان

از صداي آصف متوجه ميشوند كه نگهبان كم سن و سال است، قصد فرار ميكنند

برميگردند كه به آب بپرند این بار با رگبار آتشين آصف  بر زمين  مي افتند.

آصف وقتي به گريه افتاد كه فرمانده تاسف ميخوردوومي گفت:  كاش

مي توانستيم زنده بگيريم خيلي به درد ميخورد اطلاعات ايندو چون

غواصان نيروهاي اطلاعات وعمليات هستند. 

تازه كسي مگه كسي  ميتوانست  جلو  گريه آصف را بگيرد

اوبدليل اينكه نتوانسته بود نيروهاي اطلاعاتي دشمن را دستگير كند تا از اونها

اطلاعات مفيدي گرفته شود خيلي ناراحت بود.

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 10 آبان1386 و ساعت 5:15 قبل از ظهر |

نامه ی یک جانباز به هم رزم اش

------------------

بسم الله الرحمن الرحیم

نمی دانم از تو بگویم یا از خودم! نه به این خاطر که هر دو یکسانیم

بلکه از این جهت است که خوبی های تو و یاد تو درد من است

چه می گویم؟ ! چه دردی ؟ چه یادی؟! ....

سال ها گذشت و من دورتر شدم، ... عهد شکستم و شما وفا کردید و ...

خلاصه قرار شد قطره از دریا و خاک از آسمان بگوید !  چه بگویم ؟

خدایا ! در آن چه گذشت اخلاص نمی بینم،

خودت به شرف آن ها اخلاص ببخش!

مرا بردار ! اگر حرفی هست مال آن هاست ، من نیستم

خدایا ! خودت به فریادم برس

منصور واسطه هدایت من شد، هدایت اش کن!

بار الها! یک هفته فرصت داد تا از حمید بنویسم، و من نادان، با خوش خیالی

به دنبال فرصت و حالی، غافل از این که زیادی خوش بین ام ...

حال بدون عمل! ایمان بدون توبه! اخلاص بدون تقوا! ... و ....

 

کالرامی بلا وتر (مثل تیرانداز بدون تیر)

خدایا فقط حرف است که می زنم ... عملی نیست

توفیق بده !  اخلاص بده! عمل بده!

نمی دانم باید بنویسم یا نه؟!!

گرچه عقل بی احساس ام خالی از حرف نیست

اما، دل مشتاقم شرمنده است

خدایا! رحم کن، الهی و ربی من لی غیرک

دیشب دعای کمیلی خواندیم، توفیق دادی، اشک دادی، ...  سپاسگزارم

منصور سراغ نوشته را می گیرد و من به آخرین روز و لحظه حواله اش داده ام

امروز روز وعده است، جمعه 31/4/79، نوزدهم ربیع الثانی

یاد 19 دی سال 65 به خیر! – آغاز عملیات کربلای 5-

دیروز به یاد یکی از شهدا افتادم، بیشتر از 40 سال داشت

در گردان رسم بود وقتی ایه شریفه " ان الله و ملائکه یصلون .... "

 به یا ایهالذین آمنو می رسید همه بچه ها با هم می گفتند :

لبیک

 و بعد از آن مکبر بقیه آیه را می خواند و همه صلوات می فرستادند

این شهید نمی توانست لبیک بگوید چون خود را لایق کلمه مومن نمی دانست

خدایا ! چه کردی؟ و چه کسانی را برگزیدی و بردی؟

منصور جان ! نه فرصتی است و نه اخلاصی

فعلا از بیان احساسم نسبت به خودت می گذرم ... تا فرصتی دیگر

اما از حمید می گویم

خدایا ! خودت بگو

حمید همه چیز من بود، دوست داشتم او باشم، پیش او باشم

غیر او نباشم

دوست داشتم به جای من تصمیم بگیرد

دوست داشتم نفس کشیدنم را از او اجازه بگیرم

پس از اولین مرحله بیت المقدس 2 که تمام تلاش اش را کرده بود و

علیرغم سختی کار این مرحله توانسته بود نیروهای اش را پای کار برساند

گرچه از کل گروهان شاید فقط سی نفر به آن جا رسیده بودند

ولی خودش و معاون هایش پشت بی سیم اعلام آمادگی می کردند

حاج مصطفی هم اصرار به پیشروی... تا این که نمی دانم چطور شد برگشتند

توی چادر موقعیت رفتم و پیش اش نشستم

انگار مرتکب بزرگ ترین گناهان شده بود

از وجود اش شرم داشت و برای ادامه عملیات لحظه شماری می کرد

تا این که مجددا عازم شدند

لحظه خداحافظی انگشترم را بهش دادم

حمید هم خودکار آنتن اش را به من داد و " خندید"

نمی دانستم این آخرین دیدارمان است ولی با هر کار اش قلبم می فشرد ...

............

.....

.

بچه ها برگشتند .... ولی از حمید و علی خبری نبود!

 پرس و جو هم فایده ای نداشت

محمد پناهی آزاد گفت :

حسن آقا بیرامی آن ها را دیده است که زخمی شده اند

رفتم دنبال حسن آقا و پیدایش کردم، گفت :

حمید که زخمی شد، هر کاری کردم نگذاشت بیارمش عقب و گفت، برو نیرو بیاور

من هم آمدم دنبال نیرو ولی ....

بعدها رفتم و کریم را در بیمارستان دیدم کریم گفت:

من قبل از حمید و علی زخمی شدم ولی هر چی صبر کردم دیدم نه بابا از شهادت خبری نیست!

ناچار برگشتم عقب توی راه به حمید و علی برخوردم ... حمید سلام رسوند . . .

این آخرین فردی بود که سلامی چو بوی خوش آشنایی آورد

و خودش هم بعد به سلام رسان ملحق شد

.

..

...

چهار سال بعد ...

بقایای پیکر حمید را آوردند و دفن کردند، افسوس خوردم

چون از من خواسته بود وصیت نامه اش را در مراسم تشییع بخوانم ولی ...

سال 69 که اسرا آزاد شدند مثل یتیمی امیدوار،

سراغ همه کاروان ها و حتی هلال احمر رفتم

ولی ... اسم و رسمی از او نبود

***********

منصور عزیز! می خواهم در وعده ام تعجیل کنم

نمی دانم این گفتن، توفیق ام را سلب می کند یا نه! ولی ... امیدوارم

مثل حمید می گویم و اهل اغراق نیستم.

آن زمان شخصیت جالبی برایم بودی

کارهایت، ورزش ات، غلط هایت! و ...

ولی مهر حمید همه را زیر ابر برده بود

اینک با گذشت 13 سال و وضع اسفبار من

تو واسطه شدی! و چه واسطه ای و چه وقتی!! ...

خدایا! مرا حذف کن و خودت بنویس

ناصر جان!

چنان طراوتی و چنان حیاتی یافتم که شاید خودش چیزی نباشد

 ولی در قیاس با گذشته ام " همه چیز" است

و تو واسطه این " فیض " بودی

تو را به روح حمید و صابر !

مگذار از این فیض محروم شویم

خودت را بپا ! ما را هم بپا!

من این کلمات را عقد اخوتی بین خود و شما می دانم

همان عقدی که نطفه اش 14 سال پیش در دشت دزفول بسته شد

و حالا بار می دهد

عجب عقدی! عجب اخوتی ! و عجب برکتی!

تو را به مولود سیزده رجب و به حرمت 14 معصوم قسم می دهم

دست مرا هم بگیر و ... تعجب مکن!

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد

ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

با این که نمی خواهم این حالت بی خودی را رها کنم

ولی معذورم بدار!

رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار

دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود

....

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید

دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می کرد

والسلام – رضا

تهران- 31/4/79

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 8 مهر1386 و ساعت 3:54 بعد از ظهر |

نهايت ايمان درشدت فقر تاشهادت

شهيداكبر خليفه زاده :

 

او در روستاي بالقچي شهرستان نقده در خانواده اي بسيار فقير و مذهبي  بدنيا آمد. از اوايل  كودكي  در حين  تحصيل  براي  امرار معاش  و كمك به تامين هزينه زندگي  شديدا كار  مي كرد. بعدها  مادر را از دست داد  و پدر پيرش  از كار افتاده تر شد و تامين  هزينه  زندگي و نگهداري از خواهر نابينا و برادرانش و بقيه را به عهده گرفت. با اين حال به فقرا  نيز  كمك مي كرد. خدايا انسان چقدر بايد باقناعت زندگي كند كه بتواند با اين وضعيت به فقرا نيز كمك كند؟ خدايا اجر و ثواب داشتن ايمان  كامل در فقر در همان حال كمك به نيازمندان ، چيست؟

 او با اين وضع بسيار شاكر درگاه  خداوند هم  بود. 

او در سنين  نوجواني مرجع حل اختلاف مردم روستايشان   بود ، مردم  نيز  بمنزله  ريش  سفيد  قبولش  داشتند بطوري كه  بارها  اختلافات  مردم  روستا  را  حل كرده  بود . يك بار هم   مشكل بزرگ  يك قتل را حل كرد . خدايا  به دوستان  نزديكت  چه حكمتي داده اي ؟ او  جهت حل مشكل  نيازمندان  مداوم  به مسئولين  ادارات  مختلف  مراجعه می کرد. وقتي  نظام  جمهوري  اسلامي برپا شد سريعا به صف  سپاه  پاسدارن  پيوست ، در سخت ترين  نقاط  مثل كردستان ، قطور ، نقده ، جنوب ، خدمت  صادقانه داشت . وقتي  به  مرخصي  مي  آمد مشغول  ساخت  خانه  برای رزمندگاني كه در  جبهه  حضور داشتند  مي شد . برادرش  علي  ميگويد  شب ها  با  چراغ  موتور گازي  خودش  اين كار  را  مي كرد . و  مداوم  مي گفت:   

 

بار خدايا  خود خجل  هستم  در  مقابل  تو و در  مقابل  ائمه   معصومين  و در  مقابل  حضرت  ولی  عصر (ع ( و در  مقابل  خانواده های محترم و معزز  شهداء و مفقودین و مجروحین  و  اسراي  این مملكت الهی . آري  آنان حق بزرگی بر گردن  بنده  و تمام  مسلمین جهان  دارند  ولی تا  کنون  بنده  خود را  اصلاح  نكرده  و در حق آنان  انجام  وظیفه ای ننموده ام . بار  خدا يا  به  بنده  حركتي بده  تا از  این  به  بعد خد متگذار  صادق  برای  نظام   جمهوری   اسلامی  باشم   باز هم  ميخو اهم خدایا  نجاتم  بده ، نجاتم  بده ، ای سبحان  نجاتم  بده  .

 

از  آثار  شهید که  فقط نوشته اي از  دست خط

او با قی است در  تاریخ 25/9/65

با خود خلوت  کرده  می   نویسد :

 

 

بسم ا... الرحمن الرحیم

بار  خدا يا  در  این  مقطع  از  دوران  مرا نجات  بده.  و  نکته  امیدم  را  قطع  نکن  چون  تو  بخشنده  و  مهربان  هستی  و  ستار  لعیوبی ، با  این همه  گناهان  که از  کوههای سر  به  فلك کشیده  بنده ضعیف انجام داده و  بر دوش  خود  احساس  می کنم  و  خود  را  در  مهلکه  غرق  نموده ام  و  از  تو  یاری  می طلبم  ای یاور  کشتی  شكسته  گان  ای  معبود  من    .  .   .   و ، ای  معشوق  من  و  ،ای  هستی   بخش  ای  قادر  ای   منان ، ا ی  آفريننده  انس ، و  جن ، ای  آرام  بخش  قلبها  به  فریادم  برس  در  حال  نابودی  هستم  نجاتم  بده  تو  را  قسم  ميدهم  به  حرمت  شهیدان  کربلاء  و   شهيدان  کربلای  ایران : چرا که  آنان  در راه  دین  تو  از  جان  و مال  گذشتند .

در يادداشتهايش  هايش  مي نويسد :

 

هر  چه  یابی جز  هوا  آن دین  بود، در جان  نگار

هر چه بینی جز  خدا  آن  بت  بود  در هم شكن

ای  خدای  بزرگ خودت يك  لحظه  نظرت  را از  بندگان  ضعیفت  همچون  من  بر ندار، نکند  که  لطف  نظرت  را  از  بنده  گان  خود  قطع  کنی  قطع  امید  از  تو  نمی کنم  ای  هادی  من  و  خا لق  تمام  موجودات  هفت  آسمان .                    

 

چكيده اي از گفتار شهيد قبل از شهادت به خانواده

 

(برادرش) كه او را چون فرزندش تربيت و

بزرگ كرده  است :

 

از  آن روز  بترسید که  هیچ کس  به جای دیگری مجازات   نمیشود و شفاعتی پذیرفته نمی شود ، نه هدیه ای و نه  رشوه ای. 

چون   به  گناه  آتش دوزخ  برسند گوش و چشم  و  پوست  تن   آنها بر  ضد آنها  گوا هی  میدهد

موقع اعزام:

 

شهید  زیر  لب حرفهايی  را  زمزمه می کرد  وقتی از   شهید  پرسیدم  زیر  لب  چه  میگويی ؟  ايشان  دوباره  تکرا ر کرد ، من حرف او  را  به  این  مضمون  ميگويم :  ای  آتش  بسوزانید این صورت و جسم  مرا ، و  مرا  با  عذاب  آتش  که  قابل  قیاس   نیست  آشنا  کنید.بنده  گفتم  که  اکبر  تا  به  حا ل  از این  حرفها  نداشتیم  و  اين  نیز  اولین  با ر  تو  نیست  كه به  جبهه  مي روي ، این  کار  چندین  و  چند  سا له  توست  چرا  بچه  ها  را  می  ترسانی  با  لحنی  دلنشین در حا لی  که  از شدت  گرمای  تنور   عشق ، عرق  روی  پیشانی  او  نشسته  و  سرخي  خون   کاملا  در  چهره اش  نمايان  بود  رو  به  من کرد  و  و با   مهربانی  به  من  گفت :  ( اصلا   ترسی  در  کار  نیست  اين    آخرین  بار  است  وقتش  است  که  نان  در  تنور داغ  عشق  بپزم ،  بنده   حتما  شهید  خواهم  شد . )  من  نیز  حرفهای  شهید را به شوخی گرفتم  و  گفتم  خوب شهید  هم  شدی  بهتر  ،   ما  را  می تر سانی . و  در  این  میان  همسرش  گفت  اکبر جان حرفهای  خوب  بزن  چرا  از  جدايی  حرف  می زنی .  اكبر در  جوابش  بسیار جدی  ولی  پر  از  لطف  و  مهرباني  گفت :  راست  می گویم   و  اين  نان  پخته  شده در  تنور عشق الهي حتی قسمت  مراسم  عزایم  نیز  خواهد  شد . و  دیگر  در  مقا بل  حرف  او  حرفی  نیاوردیم  البته  آن  روز  ما  آن  حرفها  را  به  شوخی  گرفته  بودیم  و  بس .  شهيد  اكبر  چون  ميدانست  كه  چه  راهي  را  در  پيش  گرفته  است   لذا  از  تمام  فا ميل  و  دوستان  و  آشنايان  حلا ليت  مي طلبيد  و نيز  عکس  یادگاری  به آنان  داده  بود  و  به  آنها  می گفته  که  من  بر نمی  گردم  این  عکس  را  از  من  به  یادگار  داشته  با شید .

و  در  آخرین  باري  آمده  بود  من می  دانستم  که  مرخصی  اضطراری  دارد  به  شهيد  گفتم  که  لشكر  فعلا  به   شما   نیازی  ندارد  و  می  توانی  مرخصی  خود  را  تمدید  کنی . در  جواب  گفت :  که  نه  علی جان  با  من  کاری  نداشته  باش  و  بگذار  بروم ،  مرا  خواسته اند  باید  بروم .واضح  بود  شهید  قبلا  خو د  را آماده  کرده  و  این   خود  سازی  از  سالهای  قبل  شروع   شده  بود .

ازوصاياي شهيد:

برادران گرامي:

اولين  وصيت  من  به  شما  اين   است  كه  دين  خدا  را  ياري  كنيد  كه  نصرت  و  پيروزي  و  فتح  نهائي  انشاا . . .  نزديك  است  و   رهبرم   آن   پير   جماران   هر  چه  گفت  به  آن  عمل  كنيد  و  او   را  تنها  نگذاريد و  مانند  اهل  كوفه  نباشيد  بار  خدايا  به رهبر م   طول   عمر عطا ،  تا  ظهور   آقا  امام   زمان  عنايت  بفرما  تا   امانت  بزرگ  را  به  امام  زمان  عج ا. . .  تحويل  بنمايد

خواهران گرامييم :

اگر  شهادت  نصيب  من  شد  براي   من  گريه  نكنيد شا يسته  است ، به  نعش  بي  سر  حسين   ( ع ) گريه  كنيد ، به بدن  بي دست حضرت  ابوالفضل  العباس  سقاي  يتيمان  گريه  كنيد  به  نعش  پاره   پاره  شده  علي  اكبر .  و  صبر  استقامت   كنيد  و   خصوصا  حجاب  اسلامي  را  رعايت  كنيد  و  شما  را  سفارش  ميكنم  كه  او  امر  بزرگ  خانواده  خود   اطاعت  نمائيد .

اكبر  در  تاريخ  18/1/66  در شلمچه  شهيد  شد

، روحش  شاد  و  ياد ش  گرامي  و  پر  رهرو  باد .

جهت   شادي  روح  شهدا  صلوات

-----------------------------------

زحمت این پست را هم برادر عزیزم عسگر کشیده است.

اجر اش با خود شهید خلیفه زاده انشا الله

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 22 شهریور1386 و ساعت 4:16 بعد از ظهر |

سلام

لحظه ها مين گذاري شده اند

تا دنيا دنياست

شيطان دست بردار نيست

لحظه ها مين گذاري شده اند

نه هيچ مصيبتي آخرين مصيبت است و نه هيچ شيطنتي آخرين شيطنت!

جنگ انتها ندارد :

گلوله باران شيطان را مگر نمي شنويد؟!

ادبيات مقاومت – به نام هر كه باشد- صفحه نيست، صحنه است

و صحنه يكي بيش نيست.

قلم هاي جبهه و جنگ معصومانه ترين قلم هاي روزگار ماست

تكليف فرهنگي جبهه و جنگ را با همين گفتن ها و نوشتن ها روشن مي بايد كرد

اين قلم هاي مقاومت

خاكريز فرهنگي جبهه و جنگ است

و تكليف آن عين تلكيف خواهر در برابر برادر روشن

تكليف زينب در برابر حسين

دردها را نميشود ننوشت:

بي تفاوتي تكثير بي دردي است!

دردي را، كه بتوان از سر باز كرد،  درد نيست

كار دشمن هميشگي است

اگر كاري نكنيم سر قفلي شيطان لحظه به لحظه گران تر مي شود

از سر تفنن نمي شود به جايي رسيد