سلام
از چند روز پیش بچه های بسیج توی محوطه داربستی رو بپا کرده اند
و دارند هر روز قشنگترش می کنند
نمایشگاه به مناسبت دفاع مقدس و شهدا
هر دفعه که دارم میام سرکار یا میرم خونه اونا رو میبینم و حسرت میخورم
ولی چیکار کنم با این همه مشغله ای که من دارم مگه وقت می کنم برم کمکشون
دیروز رفتم حداقل یه خسته نباشید بهشون بگم
دخترا با چادرها و مانتوهایی که سرتا پا گلی شده بود مشغول کار بودند
این دفعه چند تا عکس هم میگیرم براتون میارم
دخترایی که احتمالا توی خونه شون حاضر نیستند
جورابشون رو هم خودشون بشورن برای شهدا حاضرند این همه مایه بذارند
دیروز تا ظهر مهمان داشتیم بعد ازظهر هم خیلی خسته بودم
عصری اومدم اتاق کارم تا کمی از کارهای عقب افتاده را انجام بدم
دیدم هنوز بچه ها مشغولند
خسته نباشیدی گفتم و یکی دو تا پیشنهاد دادم خوششون امد
اره دیگه ما فقط پهلوون حرفیم
بعد از دو سه ساعت داشتم برمیگشتم خونه ساعت نه و نیم بود
هنوز بچه ها داشتند کار می کردند
راه و رسم شهدا بر زمین نمی ماند
فقط امثال من توفیق پیدا نمی کنند
گویا دوستان شهدا امروز این جوانها هستند نه امثال من
----------------------------------------
راستی مواظب سلامتی خودتون هستید؟
میدونید تعداد دیابتی ها روز به روز داره زیاد میشه؟
تا ماشین جلوی ساختمون ایستاد رفتم پایین استقبال مهمان ها
همه پیاده شدند ولی مادر مهمان ها به زحمت و با کمک همسرش پیاده شد
سالها بود ندیده بودمشان
زن و شوهری که تا همین چند سال پیش سُر و مُر و گنده بودند
الان به زحمت راه میرن بندگان خدا سن زیادی هم ندارند
خانمی که شاید هنوز 50 سال هم نداره
به زحمت پله ها را به کمک دخترش بالا اومدند
فشار سنج اوردم و فشارش را گرفتم
18 روی 15 ضربان هم بالای 100 !!!
دندان هاش به هم می خورد و علائم تشنج
حسابی هول کردم
گرچه سعی کردم خودش متوجه نشه
این موبایل ها هم در مواقع لازم اصلا به درد نمی خورند
هر چی شماره خانمم رو میگیرم که ازش مشورت بگیرم نمیشد
باید سریع می بردیمش اورژانس
ولی مگه میتونست راه بره
گفتم بدبخت شدیم الانه که سکته کنه بنده خدا
خلاصه با راهنمایی خانومم قرص فشار دادیم و بعد نیم ساعت بهتر شد
ولی من تا غروب سرم درد می کرد
حالا این بنده خدا با این حال و روز 500 کیلومتر راه اومده که پسرش رو که سربازه و تازه ده روزه که اومده خدمت ببینه!!!!
نگو پسرشون هر روز چند بار خونه این خواهر و اون خواهر زنگ میزنه که زود باشید بیایید ملاقات من!!!
بخدا ما هم جوون بودیم دوران جنگ رفتیم جبهه اینطوری نکردیم
حالا ایشون جایی اومده سربازی که صبح ها بهشون هلیم میدن!!!
هیچی بندگان خدا یک شب موندند منم تلفنی هماهنگ کردم یکی از دوستان چند ساعتی مرخصی برای این دردونه دادند اومد موند پیش پدر مادرش
فردا زود می خواستند برند با کلی زحمت نگهشون داشتم بردمشون طاق بستان
یک صفایی کردند بندگان خدا که نگو
همون خانم مریض دیروزی لنگان لنگان راه می رفت و می گفت عجب جای باصفاییه
شوهرش هم که اهل شعر و تاریخ بود کتیبه ها رو می خوند و صفا می کرد
چقدر پرچونگی کردم امروز
ببخشید دیگه وقتی حرف حساب ندارم مجبورم آسمون ریسمون کنم































