تبليغاتX
پروانه ی مهاجر

متن پشت این عکس بدست شهید محمد صادق سالاری شهیدی که جسم پاکش سالها میهمان لاله های کوهستانهای غرب کشور بود. نوشته شده است.

این وبلاگ به اسم این شهید و هدیه برادر شهیدم به من می باشد

شهید محمد صادق سالاری

به کجا چنین شتابان!

 گون از نسیم پرسید

خبر از صادقم نداری ؟؟

 ***********************************************

بسمه تعالی

خوب بنگر و به فکر فرو برو که چه لحظه شیرینی بر روی این کاغذ ثبت شده

مگر این پیوند برادری که بر فراز آن کوه منعقد شده گسستنی است

هرگز،

برادر عزیزم !

این عکس را دو هفته پیش چاپ کردم چون که دلم تنگ شده بود

به هر حال برادر جان خودت را ناراحت نکن و بیشتر به فکر آینده باش

برادرت   محمد صادق سالاری

 *******************************************************

صادق عزیزم

برادرم جسم پاک تو سال ها بر فراز همان کوه ها زیارتگاه فرشتگان خدا بوده است. نمیدانی سالهایی که خبری از تو نداشتیم چه بر خواهران مهربانت رفت.

صادق جان !

وصیت می کنم این عکس را که دستان زیبایت این جملات را پشتش نوشته در کفنم بگذارند آن جا نشان بدهم بگویم مرا پیش برادرم ببرید ما با هم عهد و پیمان داریم

می دانم که تو با وفایی اگر من این عهد را نگسسته باشم تو بر آن وفاداری

*******************************************************************

 بنگر !

و دقیق هم نظر کن !

نظاره کن که مزدوران آمریکایی چه می کنند

در آن سوی

پشت آن کوه های مجاور مزدوری با حزبی جنایتکار بر مردمی خلافت می کند که آزادیخواه هستند

اسلام می خواهند

ولی افسوس این جنایتکار پشتیبان دارد

و هر روز برای مستحکم تر کردن قدرتش بر مردم دست به جنایت برده و علما و عزیزان اسلام را شهید می سازد.

ولی ما می دانیم و واقفیم بر این مسئله که حق ماندنی و باطل رفتنی است.

انشاء الله             بهار 1362

+ نوشته شده در  جمعه 21 بهمن1384ساعت 7:51 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

 29/12/1361

نامه شهید محمد صادق سالاری به یک دوست که چند سال همدیگر را گم کرده بودند.

 عزیزم،

برادرم

گمشده ام

ای دوست دیرینه ام

آیا زمان آن رسیده است که تیره گیها به سپیدی بگراید ؟

آیا زمان آن رسیده که گمشده ام رو پیدا کنم ؟

آیا زمان آن رسیده که تنها برادرم را در آغوش بگیرم ؟

آیا زمان آن رسیده که به تمام آرزوهایم برسم ؟

آیا زمان آن رسیده که در آتیه نزدیک در آغوشت گیرم ؟

آیا زمان آن رسیده که بر دیدگانم اشک شوق جاری سازم ؟

آیا زمان آن رسیده که قسمتی از درد هایم را التیام ببخشم ؟

آیا زمان آن رسیده که به جای صدایش خودش را ببینم ؟

آیا زمان آن رسیده که در آینده نزدیک به سال های انتظار پایان دهم ؟

آیا زمان آن رسیده که من از منبع محبت، خویش را بهره مند سازم ؟

آیا من همیشه باید به چهره بی روح تو بنگرم ؟

آیا در آینده نزدیک چهره حقیقی تو را خواهم دید ؟

صاحب این احساسات لطیف واقعا لیاقت شهادت را داشته است.

برای شادی روحش کامتان را با صلواتی شیرین کنید.

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1384ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

این متن پشت این عکس بدست شهید محمد صادق سالاری شهیدی که جسم پاکش سالها میهمان لاله های کوهستانهای غرب کشور بود.

این وبلاگ به اسم این شهید و هدیه برادر شهیدم به من می باشد

شهید محمد صادق سالاری

به کجا چنین شتابان!

 گون از نسیم پرسید

خبر از صادقم نداری ؟؟

 ***********************************************

بسمه تعالی

خوب بنگر و به فکر فرو برو که چه لحظه شیرینی بر روی این کاغذ ثبت شده

مگر این پیوند برادری که بر فراز آن کوه منعقد شده گسستنی است

هرگز،

برادر عزیزم !

این عکس را دو هفته پیش چاپ کردم چون که دلم تنگ شده بود

به هر حال برادر جان خودت را ناراحت نکن و بیشتر به فکر آینده باش

برادرت   محمد صادق سالاری

 *******************************************************

صادق عزیزم

برادرم جسم پاک تو سال ها بر فراز همان کوه ها زیارتگاه فرشتگان خدا بوده است. نمیدانی سالهایی که خبری از تو نداشتیم چه بر خواهران مهربانت رفت.

صادق جان !

وصیت می کنم این عکس را که دستان زیبایت این جملات را پشتش نوشته در کفنم بگذارند آن جا نشان بدهم بگویم مرا پیش برادرم ببرید ما با هم عهد و پیمان داریم

می دانم که تو با وفایی اگر من این عهد را نگسسته باشم تو بر آن وفاداری

*******************************************************************

 بنگر !

و دقیق هم نظر کن !

نظاره کن که مزدوران آمریکایی چه می کنند

در آن سوی

پشت آن کوه های مجاور مزدوری با حزبی جنایتکار بر مردمی خلافت می کند که آزادیخواه هستند

اسلام می خواهند

ولی افسوس این جنایتکار پشتیبان دارد

و هر روز برای مستحکم تر کردن قدرتش بر مردم دست به جنایت برده و علما و عزیزان اسلام را شهید می سازد.

ولی ما می دانیم و واقفیم بر این مسئله که حق ماندنی و باطل رفتنی است.

انشاء الله             بهار 1362

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 4:59 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

 

پدرم گفت: نامه داری 

گفتم از کجا ؟!

گفت : از علی آباد کتول

از کی ؟

صادق سالاری

روی پاکت فقط اسم شهرمان و من را نوشته بود خیابان و کوچه و پلاک را نمی دانست

پستچی هم نامه را آورده بود داده بود مغازه عمویم

 

روزی امروز جاثیه 14و15 :

قل للذین امنو یغفرو للذین لا یرجون ایام الله لیجزی قوما بما کانو یکسبون*

من عمل صالحا فلنفسه و من اساء فعلیها ثم الی ربکم ترجعون

به آنان که ایمان آورده اند بگو از جور جهالت های مردمی که به ایام الهی امیدوار نیستند در گذرید که خدا  هر قومی را به پاداش اعمال خود می رساند*

 

حافظ امروز :

آن که بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت       

بازش ارید خدا را که صفایی بکنیم

 

هیچ لذتی بالاتر از انس با قلم و کتاب نیست    (نقل به مضمون از پیرمان روح الله)

 

 

گویی با نوشتن فرصتی پیدا می کنی که در خود اندیشه کنی

                درونت را بکاوی

                                       و خودت را که گم کرده ای بیابی

 

 

یکی می گفت هر چیزی به یک بار خواندنش می ارزد

عمر بسیار کوتاه است و فرصت ها اندک

و خواندنی ها بسیار

ذهن و فکر آدمی نیاز به تفکر دارد

 و زندگی نیاز به هدف و حرکت

اگر در زیبایی ها اندیشه کنی

هدف خوب برای همت بلندت ترسیم کنی به هرچه که می خواهی می رسی

چیزهایی که می خوانی ذهن و فکرت را مشغول می کنند

اگر نجنبی تسخیرت می کنند

اهداف کوچک و افکار بازدارنده

اگر غفلت ها و فراموشی ها نبود تلخی های زندگی نابودمان می کرد

اگر خود را به همین داروی تحمل دنیا یعنی فراموشی ها بسپاریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 6:22 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 
 

صادق جان!

 به این حساب می گذارم که خودت این سایت را زدی تا من فراموشت نکنم تا هر وقت از راه ماندم دستم را بگیری.

شهید محمد صادق سالاری متولد 1345

خونه ما این طرف رودخونه بود و خونه شما اون طرف مثل امروز که برای ووروجک هام 10 تا شیر خریدم هر روز یک قابلمه بر می داشتم برای خریدن شیر دم درتان می آمدم

چند تا گاو داشتین شیرش رو به همسایه ها می فروختین

مادر نداشتی ولی چند تا خواهر مهربان داشتی

سبزه بودی و مهربان

بابات خیلی کم حرف بود

خیلی باهوش بودی

من هم درسم بد نبود

ولی تو بهتر بودی

خوش به حالت جایی که الان هستی بهتر از جایی که من هستم

کسی که همت و اراده و احساسات زیبای تو را داشته باشد حتما به جاهای خوب می رسد

تمام عکس هایی را که برایم چاپ کرده بودی و فرستاده بودی هنوز نگه داشتم

از امروز عکست را روی در اتاقم می زنم

تو وفادارتر از من هستی

چون فراموشم نکردی

دیشب که همین جوری به سرم زد من هم وبلاگی داشته باشم چند تایی اسم نوشتم و بعد چون سرعت کم بود ول کردم

صبح که نامه ها را نگاه کردم دیدم از بلاگ فا پیغامی آمده و یه وبلاگ به اسم تو درست شده

باشه عزیزم

می نویسم

چون تو می خواهی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  |