|
بسم الرب الشهدا و الصدیقین بردی به یغما دل از من ای ترک غارتگر من
یا حسین
+ نوشته شده در جمعه 13 بهمن1385ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
یا غفار الذنوب نامه ای از یک رفیق نیمه ی راه ..... به منصور شاید بهتر باشد بگویم از یک نارفیق ... از یک نامرد ... که از مردی، دیگر حتی ریش و سبیل اش را هم ندارد خواستم اسمم را عوض کنم خواهش کنم به اسم حقیقی ام صدایم کنید مسعود که اصلا قهر کرد و کلی دلخور شد گمنام ناراحت شد و خواهش کرد این کار را نکنم آمون هم قبول نکرد خدا خیرش بده این سامی عزیز را که حداقل یک بار اسم راستکی منو گفت خیله خب ... بگذارید بگویم ... آن وقت می بینید که حق با من است یا نه ................. منصور جان سلام سلامی از سر شرمساری و سر افکندگی منصور جان نوشته بودی : پس از مجروحیت و بستری شدن یک روزه در اهواز به بیمارستان حضرت قائم(عج) مشهد اعزام شده بودم و در آنجا بود که برای اولین و آخرین بار شما را زیارت کردم. خب اگر نارفیق نبودم نباید برای اولین و آخرین بار مرا می دیدی پس از آن بمدت شش سال و چند ماه تحت معالجات مختلف درداخل و خارج کشور قرار گرفتم و به لطف خدا بهبودی نسبی پیدا کردم اگر نارفیق نبودم باید خبردار می شدم که شش سال و چند ماه را در کجا بستری بودی و حداقل سالی یک بار به دیدن ات می آمدم... آن وقت 6 بار منو می دیدی و دست کم یکی دو بارش یادت می ماند و نمی گفتی برای اولین و آخرین بار شما را دیدم در سال 1372 به منزل آمدم و شما هم آمده بودید به شهرمان و برای دیدن من به منزلمان آمدید که پدرم در را برای شما بازکرد ولی موفق به دیدن همدیگر نشدیم. چرا که من خواب بودم و شما گفته بودید که بیدارش نکنید و یک یادداشتی برایم گذاشته بودید و برای ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد به تهران رفته بودید اگر نارفیق نبودم وقتی در سال 72 آمدم خانه تان ببینم ات و تو خواب بودی خب یکی نیست بگوید : نامرد روزگار که اسم ات را گذاشته ای – پروانه ی مهاجر !!! – فردایش می رفتی و منصور را می دیدی پس از چندین ماه دوندگی یا بهتر است بگویم ویلچررانی موفق شدم از کمسیون موارد خاص نامه ای بگیرم که نوشته بود :(نامبرده می تواند دررشته عمران دانشگاه ارومیه ثبت نام کند و به یکی ازرشته های علوم انسانی تغییر رشته دهد) اگر نامرد روزگار نبودم همان سال که تهران آمدی من کرج دانشجو بودم باید خبر می شدم و می آمدم حداقل کنار ویلچر ات راه می رفتم و نامه هایت را در سازمان لعنتی سنجش از پله ها بالا و پایین می بردم نوشته بودی : و پس از آن به علت مشکلات جسمانی و غیره نتوانستم آن کار را ادامه دهم و خودم را خانه نشین کردم اگر نامرد نبودم باید می فهمیدم و می پرسیدم که مشکلاتت چه بودند حدود سال 1381 بود که شما تشریف آوردید ارومیه ودر دانشگاه ارومیه تدریس می کردید که ازمنزلتان به من زنگ زدید و مرا دعوت کردید که من هم نیامدم شاید هم نتوانستم بیایم اگر نارفیق نبودم سال 81 که دعوتت کردم بعد هم خودم دنبالت می آمدم ویلچر ات را توی صندوق عقب ماشین می گذاشتم نیامدم دنبالت ؟ حداقل زنگ می زدم و می پرسیدم که چرا نیامدی؟ آن روز زنگ نزدم بپرسم؟ فردایش پس فردایش ... نه یک ماه بعد می آمدم و احوالی از تو می پرسیدم آرزو به دل ماندم چرا آن ناهار آخرین ناهار زندگی ام نشد . البته تا حدودی می دانم چرا اینطور نشد. بگویم چرا؟ بگذار من هم بگویم چرا ...... برای این که 20 سال بعد که در اینترنت پیدایم کردی من نارفیق بدانم که چقدر نامرد و نارفیق بوده ام و بدانم چون این ها را نکرده ام پس ..... پشیزی نمی ارزم پشیزی نمی ارزم نوشته بودی : و اگر دوست داشتید مرا دعا کنید تا عاقبت بخیر شوم. دوست دارم که دعایت کنم ولی نارفیقی چون من برای نازنینی چون تو ؟ چگونه شرم نکنم و دست به سوی اسمان بلند کنم؟ عرشیان به من نمی خندند ؟!! و به قول سید مرتضی : این ظلمتی که مرا فراگرفته است ........ خوش انصاف ها ...... حالا شما بگویید من رفیق نیمه راه هستم یا نه ؟!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
بسم الله الرحمن الرحیم سلام بر دوستان پروانه های مهاجر پس از این، من نه پروانه ام و نه مهاجر از پروانه های مهاجر گفته ام ولی خودم، نه پروانه ام ......... نه مهاجر نه این که تا حالا بوده ام و از این به بعد نیستم . ..... از اول هم نبودم بعضی ها توی حرفهایشان چه سخنان حکیمانه ای می گویند به قول مقدم انگار زیادی خودم را تحویل گرفتم که با این اسم به میدان آمدم خب چه می شود کرد هر کسی آرزویی دارد من هم دوست داشتم یک پروانه می بودم آن هم از گونه های مهاجرش ولی .... من فقط یک رفیق بودم ... یک رفیق ... رفیقی نه تا آخر راه .. فقط تا نیمه ی راه ..... یک رفیق نیمه راه بعد از این با نام اصلی ام مرا بخوانید رفیق نیمه ی راه ................. رفیق راه منصور اسماعیلی است رفیق حسین غفاری بود مهدی علوی بود حاج حسن بیرامی بود، رضا جهانبخش بود که تا کوه های برف گرفته گوجار همراه حمید ذاکری و علی پوریان بودند به قول مهدی : همین ! ---------------------------------- چشم اطاعت شد
+ نوشته شده در جمعه 29 دی1385ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
بسم الله الرحمن الرحیم نامه ای که منصور برایم نوشته فکر می کنم به توضیح نیاز ندارد ----------------------------------------------- با سلام: وقتی داشتم به آرشیو وبلاگت نگاه میکردم نوشته های را خواندم که لازم شد مطالبی به عرض برسانم.مخصوصا" یادداشت هفته چهارم بهمن ماه 1384 که درمورد بنده نوشته بودید. همانطورکه نوشته بودید کوله آرپی جی در پشتم منفجر شده بود که دراثر اصابت تیر دوزمانه بود .سپس ان تیر دوزمانه به مهره هفتم پشتی از ستون فقراتم اصابت کره وموجب قطع شدن نخاعم شده بود.پس ازمجروحیت وبستری شدن یک روزه دراهواز به بیمارستان حضرت قائم(عج) مشهد اعزام شده بودم ودر آنجا بود که برای اولین وآخرین بار شمارا زیارت کردم.( داداش منصور يادش رفته چند بار بعدا دسته جمعي با بچه ها رفتيم ديدنش) پس ازآن بمدت شش سال وچند ماه تحت معالجات مختلف درداخل وخارج کشور قرار گرفتم وبه لطف خدا بهبودی نسبی پیدا کردم . در سال 1372 به منزل آمدم وشما هم آمده بودید به شهرمان وبرای دیدن من به منزلمان آمدید که پدرم دررابرای شما بازکرد ولی موفق به دیدن همدیگر نشدیم. چرا که من خواب بودم وشما گفته بودید که بیدارش نکنید ویک یادداشتی برایم گذاشته بودید وبرای ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد به تهران رفته بودید.درپاییز همان سال من هم رفتم تهران تا پیگیر ادامه تحصیلم باشم چرا که در کنکور سال 1368 دررشته عمران دانشگاه ارومیه قبول شده بودم وچون نمی توانستم درآن رشته ادامه تحصیل دهم برآن شدم که مشکل تغییر رشته وغیبت از تحصیل را ازطریق کمسیون موارد خاص سازمان سنجش پیگیری کنم که پس ازچندین ماه دوندگی یا بهتراست بگویم ویلچررانی موفق شدم ازکمسیون موارد خاص نامه ای بگیرم که نوشته بود :(نامبرده می تواند دررشته عمران دانشگاه ارومیه ثبت نام کند وبه یکی ازرشته های علوم انسانی تغییر رشته دهد) .من هم به همراه این نامه دربهمن سال 1372 به دانشگاه ارومیه مراجعه کردم وتوانستم باتوجه به وضعیت جسمانی ام دررشته اقصادبازرگانی آن دانشگاه ثبت نام کرده وشروع به تحصیل کنم.وبه لطف خداوند متعال درتابستان سال 1377 لیسانس خود را باسطح علمی متوسط به بالا دریافت کردم.ودر همان سال درکنکور کارشناسی ارشد شرکت کردم ولی قبول نشدم . پس از یکسال بیکاری در سال1378 در یک مجتمع ورزشی مشغول به کار شدم که درآنجا کار حسابداری انجام میدادم ودر همان سال هم ازدواج کردم وبچه ای هم ندارم . درحدود یکسال درآن محل مشغول بودم وپس ازآن به علت مشکلات جسمانی وغیره نتوانستم آن کار را ادامه دهم وخودم را خانه نشین کردم وازآن موقع تاحالا هم درخدمت خانه هستم یا بهتراست بگویم خانه در خدمت من است . حدود سال 1381 بود که شما تشریف آوردید ارومیه ودر دانشگاه ارومیه تدریس می کردید که ازمنزلتان به من زنگ زدید ومرا دعوت کردید که من هم نیامدم شاید هم نتوانستم بیایم . اینها خلاصه مطالبی بود که دوست داشتم شما هم بدانید . لازم به ذکر است که بیست سال پیش (20/10/1365) درچنین روزی یا بهتر است بگویم در شب چنین روزی در حدود ساعت نه ونیم در مثلثی های بعد از کانال پرورش ماهی مجروح شدم وظهر همان روز که آخرین ناهار قبل از مجروحیتم بود کنار کانال پرورش ماهی درداخل سنگر پلو باخورشت قیمه خوردیم. بااینکه در ظرف یکبار مصرف بود ولی می شد گرمایش را حس کرد.که آرزو به دل ماندم چرا آن ناهار آخرین ناهار زندگی ام نشد . البته تا حدودی می دانم چرا اینطور نشد. ماجرای زندگی ام رانوشتم تا مقدمه ای باشد برای مطالب زیر: منصور بیست سال پیش درچنین روزی به فتوای ولی فقیه زمان جهت حفظ اسلام وکشور اسلامی در جبهه حضور پیدا کرد ومجروح شد. اگر منصور درحال حاضر هم فرمان ولی فقیه زمانش را جامه عمل بپوشاند ارزش دارد والا پشيزی ارزش ندارد. منصور اگر واجباتش را انجام می دهد ومحرمات را ترک می کند ارزش دارد والا پشيزي ارزش ندارد. منصور اگر نماز واجبش را می خواند وقضای نخوانده هایش رابجای می آورد ارزش دارد والا پشيزي ارزش ندارد. منصور اگر غیبت نمی کند وبه نامحرم نگاه نمی کند ارزش دارد والا پشیزی ارزش ندارد. منصور اگر حق والدینش را ادا می کند ارزش دارد والا پشيزي ارزش ندارد. منصور اگر مواظب است که همسر ودخترش حجابشان را رعایت کنند وخود را از نامحرم بپوشانند ارزش دارد والا پشيزي ارزش ندارد . منصور اگر مواظب است پسرش واجباتش را انجا م دهد ارزش دارد والا پشيزی ارزش ندارد. منصور اگر ..... البته با رعایت الویتی که دربالا ذکر کردم ارزش دارد والا پشيزي ارزش ندارد. اگر خیلی نوشتم وسرتان را درد آوردم مرا ببخشید . درآخر سلام مرا به خانواده محترمتان مخصوصا" چمران کوچلو برسانید واگر دوست داشتید مرا دعا کنید تا عاقبت بخیر شوم. برادر کوچک شما : منصور اسماعیلی (20/10/1385)
+ نوشته شده در دوشنبه 25 دی1385ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
بسم الله الرحمن الرحيم چند روز پيش يه نفر اين كامنت رو گذاشته بود
نويسنده: اسماعیلی
شنبه 2 دي1385 ساعت: 15:17
چون اسمم را درقسمت پروانه های نیم سوخته وبلاگت دیدم خواستم بیشتر باشما آشنا بشوم. ضمنا میدونم حسین سلطانی کجاست.
خيلي خوشحال شدم خود منصور بود اين مطلب رو پارسال براش نوشته بودم اصلا فكر نمي كردم خودش يه روزي بياد بخونه ****************************************** یا ایهالذین امنو اذکروالله کثیرا پیغمبر فرمود : هر کس کسی را دوست دارد زیاد یاد او کند، نشان دوستی ذکر فراوان است و رشته دوستی نگذارد که زبان از یاد بیاساید یا دل از ذکر خالی بماند. ذکر دوست بهره مشتاقان است و روشنایی دیده و دولت جان و آئین جهان یک ذره فزودن به دوستی به از دو جهان است یک لحظه با دوست خوشتر از جان است یک نفس با دوست ملک جاودان است عزیز آن بنده ای که سزاوار آن است این چه کار است که بی نام و نشان است شغل بنده است و از بنده پنهان است رفیق از آن بی طاقت و به آن یازان است و او که طالب آن است در میان آتش نازان است تفسیر عرفانی خواجه عبدالله انصاری کوله آرپی جی پشتش آتش گرفته بود. اسمش منصور اسماعیلی بود. اولین بار که دیدمش تو بیمارستانی در مشهد بود. روی تخت گویی رستم پهلوان آرمیده است. فقط باورت نمی شد که این جوان رعنا و رشید که دستهایش به دستهای مولایش ابوالفضل می مانست، نمیتواند مگسی را از خود دور کند. ........................ ........................ ................................ وقتی شنیدم از مشهد آمده و در بیمارستان شهرمان بستری است. رفتم به ملاقاتش. شماره اتاق را پرسیدم. داخل اتاق سرک کشیدم ولی هیچکدام شبیه منصور نبودند داشتم برمی گشتم ک از پشت سر صدایم کرد. باور کردنی نبود! از آن منصور ورزشکار بلند بالا و تنومند چی مانده بود ! ؟ الان نوزده سال از آن زمان گذشته است ولی چنان از دیدن آن صحنه آزرده شده ام که اشک امانم به زحمت خودم را کنترل کردم تا اشکهایم سرازیر نشوند. مانند پدری که کودکی را در آغوش بگیرد چون جان شیرین برادرم را به سینه تنگم فشردم دمی پیشش نشستم و دلداری دادم و گفتم که انشاءالله بزودی خوب می شوی. انفجار اشک ها نزدیک بود. روی چون ماه هلال و زرد شده اش را بوسیدم از بیمارستان زدم بیرون. همانند مجانین در خیابان راه می رفتم و اشک می ریختم. .................... ............................. ........................................ بچه ها گفتند مراسم دعای امشب خانه ی منصور اسماعیلی برقرار است. محرم بود، همه سیاهپوش به در خانه برادر رفتیم. مدتی بود که در تهران و جاهای دیگر تحت درمان بود و ندیده بودمش. منصور روی تختی دراز کشیده بود و رویش پرده ای کشیده بودند که از بدنش فاصله داشت. بچه ها یکی یکی می آمدند و روی استخوانی برادر را می بوسیدند به کناری می رفتند. بدن منصور فقط استخوان بود و پوستی هیچ گوشتی در بدن نداشت شاید اگر وزنش می کردند 30 کیلو نمی شد خدای من! چگونه امتحان می کنی بندگانت را ؟ ................ .......................... ......................................... گفتند منصور از معالجه برگشته و حالش خیلی بهتر است. با زحمت آدرس منزلشان را پیدا کردم. پدر پیرش آمد دم در و راهنماییمان کرد. خدایا رحمتت رو شکر ! نزدیک بود از شادی بال در بیاورم خدای من منصور روی تخت نشسته بود منصوری ک دفعه قبل فقط و فقط چشمانش را می توانست تکان بدهد حالا رو بروی من نشسته بود و لبخند می زد اشک ها را آزاد کردم در آغوشش گرفتم و تا می توانستم گریه کردم ................ ........................ .............................. منصور الان در صدا و سیمای مرکز ارومیه کار می کند گرچه روی ویلچر می نشیند ولی می تواند رانندگی هم بکند. او را واسطه غمهایتان کنید + پنجشنبه بيست و هفتم بهمن 1384ساعت 5:57 قبل از ظهر پروانه ی مهاجر |
آرشیو نظرات عزیزانم
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
یا ایهالذین امنو اذکروالله کثیرا پیغمبر فرمود : هر کس کسی را دوست دارد زیاد یاد او کند، نشان دوستی ذکر فراوان است و رشته دوستی نگذارد که زبان از یاد بیاساید یا دل از ذکر خالی بماند. ذکر دوست بهره مشتاقان است و روشنایی دیده و دولت جان و آئین جهان یک ذره فزودن به دوستی به از دو جهان است یک لحظه با دوست خوشتر از جان است یک نفس با دوست ملک جاودان است عزیز آن بنده ای که سزاوار آن است این چه کار است که بی نام و نشان است شغل بنده است و از بنده پنهان است رفیق از آن بی طاقت و به آن یازان است و او که طالب آن است در میان آتش نازان است تفسیر عرفانی خواجه عبدالله انصاری کوله آرپی جی پشتش آتش گرفته بود. اسمش منصور اسماعیلی بود. اولین بار که دیدمش تو بیمارستانی در مشهد بود. روی تخت گویی رستم پهلوان آرمیده است. فقط باورت نمی شد که این جوان رعنا و رشید که دستهایش به دستهای مولایش ابوالفضل می مانست، نمیتواند مگسی را از خود دور کند. ........................ ........................ ................................ وقتی شنیدم از مشهد آمده و در بیمارستان شهرمان بستری است. رفتم به ملاقاتش. شماره اتاق را پرسیدم. داخل اتاق سرک کشیدم ولی هیچکدام شبیه منصور نبودند داشتم برمی گشتم ک از پشت سر صدایم کرد. باور کردنی نبود! از آن منصور ورزشکار بلند بالا و تنومند چی مانده بود ! ؟ الان نوزده سال از آن زمان گذشته است ولی چنان از دیدن آن صحنه آزرده شده ام که اشک امانم به زحمت خودم را کنترل کردم تا اشکهایم سرازیر نشوند. مانند پدری که کودکی را در آغوش بگیرد چون جان شیرین برادرم را به سینه تنگم فشردم دمی پیشش نشستم و دلداری دادم و گفتم که انشاءالله بزودی خوب می شوی. انفجار اشک ها نزدیک بود. روی چون ماه هلال و زرد شده اش را بوسیدم از بیمارستان زدم بیرون. همانند مجانین در خیابان راه می رفتم و اشک می ریختم. .................... ............................. ........................................ بچه ها گفتند مراسم دعای امشب خانه ی منصور اسماعیلی برقرار است. محرم بود، همه سیاهپوش به در خانه برادر رفتیم. مدتی بود که در تهران و جاهای دیگر تحت درمان بود و ندیده بودمش. منصور روی تختی دراز کشیده بود و رویش پرده ای کشیده بودند که از بدنش فاصله داشت. بچه ها یکی یکی می آمدند و روی استخوانی برادر را می بوسیدند به کناری می رفتند. بدن منصور فقط استخوان بود و پوستی هیچ گوشتی در بدن نداشت شاید اگر وزنش می کردند 30 کیلو نمی شد خدای من! چگونه امتحان می کنی بندگانت را ؟ ................ .......................... ......................................... گفتند منصور از معالجه برگشته و حالش خیلی بهتر است. با زحمت آدرس منزلشان را پیدا کردم. پدر پیرش آمد دم در و راهنماییمان کرد. خدایا رحمتت رو شکر ! نزدیک بود از شادی بال در بیاورم خدای من منصور روی تخت نشسته بود منصوری ک دفعه قبل فقط و فقط چشمانش را می توانست تکان بدهد حالا رو بروی من نشسته بود و لبخند می زد اشک ها را آزاد کردم در آغوشش گرفتم و تا می توانستم گریه کردم ................ ........................ .............................. منصور الان در صدا و سیمای مرکز ارومیه کار می کند گرچه روی ویلچر می نشیند ولی می تواند رانندگی هم بکند. او را واسطه غمهایتان کنید
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 5:57 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
|
|