|
برای جبران مافات، و عذرخواهی برایتان دو مطلب متفاوت دارم بیمارستان شفا یحیاییان ساعت 10 صبح بود که برای تعویض پانسمان ها آمدند دقایقی نگذشته بود که صدای فریاد بلندی همه بخش را گرفت. یکی داد می زد : آ آ آ آ آ آ آ ی ی ی ی ی ی ی خدا ا ا ا ا ا ا ا با خودم گفتم بنده خدا حتما زخمش بدجوریه که این طوری فریاد می زنه. بقیه هم اتاقی هام داشتند زیر لب به من که اینجوری ناراحت شده بودم می خندیدند. همون صدای فریاد پس از مکث کوتا هی با همان صدای بلند و کش دار ادامه داد: آ آ آ آ آ آ آ آ ی ی ی ی ی ی ی خدا ا ا ا ا ا ا ا مُر ---- د --------- م از گر-------- د --- ن کُلُ------- فتی ی ی ی ی ی (مُردم از گردن کلفتی) صدای انفجار خنده من و بقیه پیچید توی بخش جراحی رفتم پیشش ببینم این بامزه کیه ؟ از نوک پا تا زیر بغل هاش توی گچ بود می گفتن چند ماه که توی گچه و از روی تخت نتونسته پایین بیاد دکترش گفته بود که باید گاهی بلندش کنن، ولی کدوم پرستاری می تونست یه آدم رو که مثل یه تنه درخت دراز به دراز روی تخت افتاده بود رو بلند کنه. از اون روز من و دو سه نفر از بچه هایی که توی نوبت عمل بودیم با هم می رفتیم و به زور مثل یک کنده درخت از روی تخت بلندش می کردیم و چند دقیقه ای سر پا نگهش می داشتیم. خوب بود ؟ !
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
|
|