|
بیست سال پیش .... زمستان 1364 دزفول - اردوگاه شهید باکری (پادگان پشت حبهه لشکر 31 عاشورا) حمید1 مسئول تیم2 ما بود. یه روز اومد و گفت که آقا جواد3 احضار مون کرده و گفته بیایید برای یه ماموریت توجیه بشید. بوی عملیات رو کاملا می شد احساس کرد. همه بچه های دسته کنجکاو شده بودند که ما رو برای چی خواستند. ما هم حسابی کیف می کردیم که چقدر مهم شدیم که ما رو خصوصی خواسته اند و .... ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت 9:31 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
جوانی روی یک بلندی نشسته بود و قرآن می خواند آیه های قرآن روی سرش مثل ستاره های نورانی می چرخیدند و روی هوا نقش می بستند ......... این جوان به خواستگاریت می آید قبولش کن !! ........چند روز گذشت. کم کم داشت خوابم یادم می رفت. .... مادرم گفت : دخترم امشب مهمون داریم خواستگار داری. در را که باز کردم ........ خیلی هول کردم... همونی بود که توی خواب دیده بودم با مادرش بودند، سربه زیر و آرام با خانواده صحبت کردند و قرار شد بعدا جواب بدهیم. مادر گفت: باید تحقیق کنیم نظرت چیه دخترم ؟ خوابم رو گفتم و جواب مثبت دادم. یه روز صبح به جای برادر ممد که معمولا برای مراسم صبحگاه می اومد یه نفر دیگه اومد. نمی تونم بگم بد اخلاق و اخمو ولی... خیلی رسمی و جدی برادرا ! از جلووووووووو از راست........... نظاااااااااام ! الله اکبر........... خمینی رهبر این دیگه چه جور نضمیه ؟!! .................. همه با تعجب به هم دیگه نگاه کردن و گفتن : بابا این دیگه کیه ؟ ! .... یه بار دیگه.................. از جلو از رااااااست .........نظام ظاهر شما هنوز یه نظام گرفتن بلد نیستین ؟ !! راه بیفتین بینم بدوو ............. به ایست بدو......... بشین ....... بخواب............ پاشو بدو بینم........ آقا چشمت روز بد نبینه، اون روز این تازه وارد یه پدری از ما در آورد که خدا میدونه... تمام اردوگاه رو دور زدیم خسته و کوفته اومدیم چادر برای صبحونه آقا ایشون کی تشریف دارند....؟؟!! ایشون معاون اول گروهان برادر جواد آهندوست هستند. ........................................................................................................... شب عملیات والفجر هشت ساعت 5/9 شب 21 بهمن 1364 نخلستان های حاشیه اروند رود قرار بود آقا جواد تیم ما رو با یه گردان دیگه – فکر می کنم علی اصغر – ببره اون طرف آب. گردان علی اصغر یک گروهان غواص داشت و دو گروهان پیاده، قرار بود که غواص ها با شنا از اروند رد بشن اون ور خط اول رو بشکنند.......... و بلافاصله نیرو های پیاده با قایق های تند رو خودشون رو برسونن اون طرف اب و خاکریز های بعدی رو بگیرند. و بعد گردان قاسم عمل کنه. ما باید می رفتیم و خاکریز "ب" شکل رو که تقربا بلندترین خاکریز اون منطقه بود رو پیدا کنیم و بچه های گردان رو به اونجا هدایت کنیم. توی قایق نشسته بودیم من پیش سکاندار نشسته بودم. گاهی رگبار گوشخراش یک دوشکا آسمان را می شکافت و سکوت شب رو می شکست به محض این که خط اول شکست ما بلافاصله رد شیم اون ور آب و بعد از پیدا کردن خاکریز " ب "شکل بچه های گردان رو به اون طرف راهنمایی کنیم. آقا جواد بود ، حمید فرمانده تیم بود من آرپی جی داشتم دو تا کمی و یه نفر تک تیرانداز که اکبر مرسلی بود. قایق ها پس از شکسته شدن خط با سرعت و غرش به اون طرف آب زدند چند متر مانده به ساحل قایق گیر کرد به سیم های خاردار سکاندار هر کاری کرد نتونست پره های موتور رو از سیم های خاردار در بیاره داد زد : بپرید ! بپرید توی آب و بقیه مسیر رو شنا کنید ! آقا جواد گفت نه کسی توی آب نپره در یک چشم به هم زدنی آقا جواد پرید تو آب رفت زیر آب و پره قایق رو رها کرد اومد بالا تمام لباس هایش خیس بود سکاندار گاز محکمی داد و قایق را تا نزدیکی ساحل برد سریع پیاه شدیم فقط تا زانو خیس شدیم آقا جواد یه نفر از بچه ها رو کنار ساحل گذاشت تا با چراغ قوه به بچه هایی که قرار بود بیایند علامت بدهد. .......... .......... با اینکه هوا سرد بود و آقا جواد هم سر تا پا خیس بود، اصلا ناراحت نبود. می گفت و می خندید ما هم حیران که چی شده. گفتم : آقا جواد پس این عرقی ها کجان ؟! به اونا هم می رسیم عجله نکن ! ! می گفت : داش حمید! بزن بریم ! ! به مرد علی گفتم : باور کن سر ما کلاه گذاشته اند اصلا عملیات نیست احتمالا مانوی چیزیه خواستن که ما جدی بگیرم تا برای عملیات آماده بشیم. و گرنه پس چرا کسی به ما تیراندازی نمیکنه. ببین ! آقا جواد انگار اون آدم همیشگی نیست که اون قدر سخت گیر و ساکت بود. توی عملیات که شوخی نمی کنن. مسئله مرگ و زندگیه شوخی که نیست. آقا جواد ما رو به یه جایی رسوند و گفت که به بقیه ملحق بشید و از ما جدا شد و رفت درگیری که شروع شد فهمیدیم بابا راستی راستی عملیاته ............... ............... با اینکه بچه منطقه سردسیر بودم داشتم یخ می کردم سرما تا مغز استخوان نفوذ می کرد سه نفری کنار هم کز کرده بودیم تا کمتر سردمون بشه هر کاری می کردم که نلرزم نمی شد الان این طفلکی کمک هام فکر می کنند من از ترس دارم می لرزم یاد آقا جواد که افتادم یه جوری شدم الان چیکار می کرد با اون لباس های خیس اگه توی آب نمی پرید مجبور بودیم بقیه مسیر رو شنا کنیم و الان به چه روزی می افتادیم خدا میدونه با خودم گفتم وقتی برگشتیم ازش تشکر می کنم ................ صبح خسته و کوفته پشت خاکریز پیچید که : آقا جواد دیشب بعد از اینکه از ما جدا شده یه موشک آرپی جی خورده بهش شهید شده ......... حالا فهمیدی چرا می خندیده ؟ ! آقا جواد ! متشکرم........
+ نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 7:24 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
چند تا نفس عمیق بکش چشماتو ببند و بگو : الهی ! و ربی ! و مولای ! اگه دلت لرزید ! ؟ نفست به شماره افتاد ؟! این یعنی : بگو بگو بنده ام بگو عزیزم میدانی چقدر مشتاقت بودم ؟! نمی دانی. اگر می دانستی از شوق جان می دادی چرا اینقدر دیر آمدی ؟! ************************************************************** حدیث قدسی : بندگانم اگر می دانستند چقدر به بازگشت آن ها مشتاق هستم از شوق جان می سپردند. کمیل امشب یادمان نرود حتی اگر شده چند جمله اش خدایا آیا بین من و دوستان و عزیزانت جدایی می اندازی ؟!!
نشسته برادرم مدد سبحانی ایستاده از چپ : برادرم مرحوم دکتر رحیم فتح الهی- برادرم شهید جواد آهندوست - برادر شهیدم حمید ذاکری - برادر شهیدم اکبر مرسلی - منی که سر افکنده ام - برادرم دکتر مردعلی تیمورنژاد
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
|
|