تبليغاتX
پروانه ی مهاجر

پاییز سال ۶۴ قبل از والفجر ۸

-----------------------------------

از اونایی بود که من حسابی ازش خوشم می اومد

قد متوسط

هیکل ورزشکاری

با چشمانی مثل دریا که هیچ وقت به آدم خیره نمی شدند

حاضر بودم باهاش تا آخر دنیا بدوم

یه روز ما رو از اردوگاه شهید باکری تا مزار شهدای دزفول دواند( حدود 10 کیلومتر شاید هم بیشتر)

لباسای خاکی مون

خیس عرق شده بود

برادر ممد کنار ستون گروهان می دوید

و من هیکل مردونه و قد و بالای رشیدش رو نگاه می کردم و انرژی می گرفتم

هر از گاهی هم شعاری می داد

...

کی خسته است

همه می گفتند : دش من

نشد برادرا نشد

 یه بار دیگه :

کی خسته اس

دش من

کی خسته اس

 دش من

شادی روح شهدا بلند صلوات بفرست

اللهم صل علی محمد و ال محمد

اونقدر مهربان و نجیب بود

که اصلا فکر نمی کردی فرمانده است

آرام حرف می زد و اکثر اوقات قبل از همه بچه ها توی نمازخونه بود و نماز می خوند

خیلی دوستش داشتم

ولی روم نمیشد برم جلو و ابراز کنم

همیشه از دور نگاش می کردم

توی ستون همیشه چشمم دنبال این بود که ببینم برادر ممد کجاست تا نگاش کنم

حاضر بودم تا اون سر دنیا باهاش بدوم

خستگی در کنار او برای من معنی نداشت

.............

چند ماه بعد

تابستان 65  مرداد ماه

دزفول

از زمین و آسمان آتش می بارد

هوا بس ناجوانمردانه گرم است

گردان قاسم رفته خط فاو ممکنه همین روزا برگردن.

چند روزی را به امید اینکه گردان برگردد در گردان منتظران شهادت می مانم

کسایی که تازه اعزام می شدند تا سازماندهی بشوند اینجا می ماندند

شب را از شدت گرما مگر می شد خوابید

یه بشکه بزرگ از شربت آبلیمو گذاشته بودند کنار چادرها

پارج پارج پر می کردیم و می خوردیم، مگر عطش بر طرف می شد

تا صبح لباسهامون چند بار خیس خیس عرق می شد

پیرهن های خاکی مون شوره زده بود و سفت شده بود

گردان نیومد

مجبور شدم توی سازماندهی شرکت کنم

 افتادم گردان حضرت ابوالفضل

گردانی که بیشترش بچه های تبریز بودند

چند روزی دزفول بودیم

روزها توی حسینیه گردان که یه زیر زمین بود استراحت می کردیم

توی چادرها که اصلا هلاک می شدیم

پیرهن خاکی رو خیس آب می کردیم و می پوشیدیم

شاید نیم ساعت هم طول نمی کشید خشک خشک میشد

درش می آوردیم و زیر پوش مون رو که خیس آب کرده بودیم می پوشیدیم و پیرهن خاکی رو میشستیم تا شوره اش بره

 چون دیدند که نه آموزشی میشه داد نه هیچ کار مفیدی

بردنمون باختران

از جهنم اومدیم بهشت

کوهستان و جنگل و خنک

شبها باید آتش روشن می کردیم

چند روزی که گذشت خبر شدم گردان قاسم از خط برگشته

روی پام بند نبودم

پرس و جو کنان چادرهای گردان رو پیدا کردم

خدای من

بعد از بیست سال که دارم اینارو می نویسم

قلبم چنان می زنه و بی تابه که اشکام سرازیر می شه

داشتم سینه کش کوه رو پایین می اومدم

دیدم یکی داره صدام می کنه

باورم نمیشد

خدایا چقدر خوبی

مهربانی

صدایش مرده را زنده می کرد

چند بار صدایم کرد

زبانم بند آمده بود

از خوشحالی نمی توانستم جوابش را بدهم

همدیگر را در آغوش گرفتیم

هنوز فشار دستهایش را روی بازوانم حس کنم

و گرمی صدایش را

او هم مرا دوست داشت

و این چقدر خوب است که کسی که عاشقش هستی او هم دوستت بدارد

برایت دلتنگ شود

در حالی که دهها کشته  مرده بهتر از من داشت

و شاید اگر من جای او بودم

اصلا یاد بعضی هایی مثل خودم نمی افتادم

چند ماه بود صابرو ندیده بودم

باهم رفتیم چادر گروهان

دومین جمال زیبا

برادر ممد بود

فکر نمی کردم منو به خاطر داشته باشه

کلی نیرو زیر دستش می اومد و می رفت

ولی خیلی گرم تحویلم گرفت

گفتم گردان ابوالفضل نمی گذارند بیام گردان قاسم

می گن برو یه نیرو مثل خودت پیدا کن که جاشو با تو عوض کنه

برادر ممد گفت اتفاقا یه نیروی تبریزی داریم کلافه مون کرده هر روز میگه من می خوام برم ابوالفضل

یه جوون قوی هیکل تبریزی

برادر ممد منو پشت موتور سوار کرد و با خودش برد قسمت سازماندهی لشکر

و جامو با اون بسیجی تبریزی عوض کرد.

عملیات که لو رفت

همه رفتن مرخصی

به کادر گردان شش ماه خدمت اجباری در پشت جبهه دادند تا استراحتی بکنند ما هم رفتیم دنبال درس های عقب افتاده و ....

برادر ممد

برادر ابوالفضل و چند تا از بجه ها توی این شش ماه، عقد یا ازدواج کردند

وقتی برگشتند

گردان علی اضغر تشکیل شد

و حاجی بنی هاشم و بقیه شدن کادر اون گردان

و حاجی مصطفی شد فرمانده گردام قاسم

من دیگه برادر ممد رو ندیدم

تا اینکه گفتند توی کربلای پنج شهید شده

تازه یکی دو ماه بود که نامزد کرده بود

حیف که عکش رو ندارم بذارم

بچه ها  ببینن

حسین جان اگه داری برام بفرست (برادر محمد حاج علی اکبری)

شرمنده ات هستم برادر ممد

می خواستم از آقا جواد بنویسم که امروز سالگرد شهادتشه

ولی معلومه که اون جا هم خیلی خیلی دوستت داره که خواسته از تو بنویسم

 برادر ممد !

حالا که توی بهشتی

اگه مردم

 و اومدم اون دنیا میای منو با خودت ببری پیش بچه ها ؟

آخه تو فرمانده من بودی

آخه من نیروی تو بودم

فرمانده که نباید نیروشو سرخود بذاره

مگه نه با مرام

اون جا که نتونستم بگم چقدر دوستت دارم

حالا میگم

و گریه می کنم

مثل یه بچه

که برای داداش بزرگش ناز کنه

میدونم که

تو که خیلی مهربونی

قربون اون چشای سبزت برم

خیلی آقایی

دستمو بگیر

+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 8:59 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  |