|
بسم الله الرحمن الرحیم شاید چون کفگیرم به ته دیگ خورده شاید هم ... دلم میخواهد از مسایلی که هر روز با آن ها در ارتباط هستم بنویسم نمیدانم اینجا؟ یا در این روزانه که اخیرا بلاگفا ایجاد کرده است نظر شما چیست؟ جایگاه آموزش؟ و پژوهش ؟ در دانشگاه های ما کجاست؟ هر کدام سرجای خود هستند؟
+ نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
بسم الله الرحمن الرحیم سلام بر همه عزیزانی که این مدت نتوانستم عرض ادب کنم ولی بزرگواری می کردند و سر می زدند و کامنت می گذاشتند به زودی دوباره به خواست خدا شروع می کنم می نویسم مدتی به شدت درگیر کار بودم الان یه کم سرم خلوت شده گرچه بعید دوباره شلوغ نشه به هر حال خوشحالم دوباره می تونم بنویسم از برادر عزیزم عسگر دوشکاچی متشکرم این مدت در اداره وبلاگ کمکم کرده حالا نقدا این رو داشته باشید تا بعد البته گرچه شاید تناسبی با موضوعات وبلاگ نداشته باشه ----------------- خسته و کوفته داشتیم با سعید می رفتیم خونه از صبح سر پا بودم دیدم این دختر پسر هم چین بدجوری دارن با هم حرف می زنن از اون ایستادن های همیشگی که می بینیم نبود (یعنی اونایی که فکر می کنن کسی نمیدونه اینا دارن چی به هم میگن خب همکلاسیشه داره جزوه می گیره لابد گفتم سعید اینا انگار مشکلی دارن ها!! گفت بابا تو چیکاره ای بیا بریم خونه گفتم خب راست میگه من فضول مردم هستم نشستیم توی ماشین هنوز از پارکینگ دور نشده بودیم دیدم پسره دستت دختره رو گرفته داره کشون کشون می بره گفتم نگه دار ببینیم چی شد تا ما برسیم نامرد چنان زیر پای حیوونکی دختره زد ... حالم بد میشه دوباره بنویسم تا ما برسیم پسره فرار کرد رسیدیم بالای سرش خونین و خاکی بردیم اش اورژانس و ... .... بدتر از همه این که بعد معلوم شد زن و شوهر هستند بسه دیگه برای امروز کاشکی اینا رو نمی نوشتم اصلا ها؟ یا حق
+ نوشته شده در سه شنبه 29 آبان1386ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
سلام وقتی من رسیدم یک ساعتی می شد که داشتند کار می کردند کارهایی را سپردم و رفتم گوشه ای نشستم و شروع به خواندن مقاله ای کردم. دیدم برادرش نشسته و دست هایش روی سرش گذاشته رفتم نزدیک تر پرسیدم چی شده ؟ برادرش گفت : حال نداره نمیتونه کار کنه! دست اش را گرفتم با خودم به سایه ای بردم می گفتم سرم گیج می رود. خیلی لاغر بود و حدود بیست ساله. پرسیدم صبحانه خورده ای ؟ گفت : بله. گفتم چی خوردی ؟ گفت چایی. گفتم : فقط چایی ؟ گفت: بله. نبض اش را گرفتم اصلا انگار قلب نداشت. برایش یک لیوان آب خنک ریختم و رفتم داخل موزه یک لیوان شربت برایش درست کردم آوردم. زنگ زدم خونه گفتم صابر فشار سنج و کمی شیر بیاورد. برادرش داروهایش را نداده بود بخورد. می ترسید سر کار خواب اش ببرد. شکر خدا داروها را آورده بود. آستین اش را که بالا زد از دیدن اون همه بریدگی روی ساعد اش تعجب کردم گفتم این ها رو کی زده گفت : خودم با تیغ زدم. فشارش را گرفتم ماکزیمم اش ۹ بود. بعد از خوردن نان و شیر داروهای اش را دادم خورد و مثل یک طفل معصوم زیر سایه درخت خواب اش برد. این ها را نوشتم تا کمی از استرسی که دارم خالی شود. پست اصلی پایین است بخوانید شرمنده که این دفعه خیلی طولانی شد.
+ نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
بسم الله الرحمن الرحيم اين روزها سرشار از انرژي هستم مثل اين موشكهايي كه چند روز پيش توي مانور شليك كردند فقط نياز به سكوي مناسبي دارم تا پرواز كنم چهل سالگي و اين آرزوهاي بزرگ !؟؟ آخه ميگن : آرزو بر جوانان عيب نيست يعني بر پيران هست؟ ... عيب را عرض مي كنم (شد مثل نثر آقاي يزدي) فكرهايم را كه به سعيد مي گويم مي خندد و مي گويد : پسر تو عجب تئوريسيني هستي ها !!! مي ترسم به شما بگويم به من بخنديد خب بگذريم.......... ------------------------------------------------------- خواهر مهاجرم خواسته است شهادت صابر را بنويسم چشم..... فقط اجازه بدهيد كمي بهتر شوم بقيه اون دختر دانشجويم را چند تا از دوستان خواسته بودند بنويسم آن هم به چشم ولي امروز بگذاريد اين يكي را كه داغ تنوري است و تازه نوشته ام ببينيد و قدر شرايطي را كه در آن هستيد بدانيد ................. دانشجوي بسيار درس خوان و علاقه مندي است تعجب مي كنم كه چرا شبانه قبول شده است تابستان ها كارگري مي كند و طول ترم كار دانشجويي و هر كار ديگري كه بشود پدر و مادر پيري دارد و از كار افتاده ساده، باحيا، آرام و سر به زير باورت نمي شود كه يك پسر است از حالا خودش را براي امتحان فوق ليسانس آماده مي كند برادر كوچكترش كه مشكل ذهني دارد نان خشك جمع مي كند ولي آن قدر مهربان است كه هر چي درآمد دارد به پدر و مادرش مي دهد اين پسر دانشجوي من روزه مي گيرد تا كمي پول پس انداز كند و براي بچه خواهرش هديه بخرد او از نخبگان آينده كشور ما خواهد شد... انشا الله براي پسرم دعا كنيد تا بتواند بار مشكلات را طاقت بياورد ------------------------------------ دخترم وارد اتاق كه مي شود، گويي بابايش هم با او مي آيد كه نورش همه جا را پر مي كند و من را وادار..... تا تمام قد به پايش بلند شوم بعد از كلي صحبت راضي شد كه برايش برنامه ريزي كنيم تا خودش را برساند. هفته بعد كه مي آمد مي گفت : تا چند روز بعد از حرف هاي شما خوب بودم ولي حالا باز انرژي ام تمام شده هفته اي يكبار قرار گذاشتيم تا بيايد و من كمكش كنم تا برنامه ريزي و اجرا كند كم كم حسابي راه افتاد درس هايي را كه از آن ها وحشت داشت با نمره هاي خوب گذراند هر ترم معدلش بيشتر از ترم قبل شد و من خيالم آسوده قرار بود براي فوق ليسانس خودش را آماده كند مدتي بود فقط از دور مي ديدمش به يكي از بچه ها سفارش كردم كه به دخترم بگوييد بيايد كارش دارم وقتي آمد بسيار آشفته بود و عصبي گفتم خب براي امتحان ميخواني يا نه؟ گفت : نه گفتم چرا باز چي شده؟!! گفت ديگه خسته شدم ! فقط به خودش گفتم و منتظرم كه يه جوري به من جواب بده ميخوام ببينم چرا من؟ چرا بايد من اين همه مصيبت بكشم ؟! مگر يك آدم چقدر تحمل دارد ؟ فقط گوش كردم اصلا جاي هيچ توصيه و نصيحتي نبود خب حق داشت توي روزگاري كه آدم هاي معمولي و با پدر و مادر و ... به زحمت چرخ زندگي رو مي چرخونن يه دختر و يه مادر تنها و بيمار 20 ساله دارن با مشكلات مي جنگند .......... براش دعا كنيد يا علي
+ نوشته شده در یکشنبه 21 آبان1385ساعت 7:49 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
همه اش دروغ بوده !! یه روز آمدند پیشم و گفتند می خواهیم با شما حرف بزنیم بعد از کمی مقدمه چینی گفتند ما همدیگر را دوست داریم ولی هیچکدام هم شرایط ازدواج را نداریم از کمیته انضباطی هم ما را خواسته اند ما هم گفته ایم که قصد ازدواج داریم و شما هم در جریان هستید و قرار است عقدمان را بخوانید!!! گفتم پسر خوب من از کی عاقد هم شده ام ؟ من که صلاحیتش را ندارم علاوه بر این شما پیش هر کس دیگر هم بروید خواهند گفت رضایت پدر دختر شرط است. علاوه بر این آیا به این رسیده اید که مناسب هم هستید. دختر گفت فکر آنجایش را هم کرده ایم، من چون قبلا عقد پسر عمویم بوده ام و جدا شده ام برای ازدواج مجدد نیازی به اجازه پدرم ندارم ! ! صحبت ها که تمام شد پس چکار کنیم ؟ اگر خانه مان تماس بگیرند آبروی مان می رود ! گفتم : پس قبل از این که آن ها تماس بگیرند خودتان مثل یک جوان خوب با خانواده تان صحبت کنید. چون شرایط لازم برای ازدواج را ندارید ارتباط تان را هم با همدیگر کم کنید و مثل دو همکلاسی روابط محدودی داشته باشید بعد ها اگر دیدید شرایط ازدواج را دارید ........ بچه های عاقلی بودند. پذیرفتند و رفتند. ........ پسر راحت تر دل کنده بود دختر هنوز مشکل داشت و از کم محلی های پسر دلخور بود پسر عمو پشیمان شده بود دوباره او را می خواست. .. .. پسر درست در گیر و بیر امتحانات زنگ زد که می خواهم ببینمتان. می گفت : تمام حرف هایش دروغ بوده هم مادر داره هم یک برادر اصلا عقد پسرعمویش هم نبوده ! ! خدا به من رحم کرده ! !
+ نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن1384ساعت 2:37 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
داشتم می رفتم کلاس دیدم یکی داره دنبالم می دوه مدتی بود وقتی که می دیدمش سلام که می گفت احساس می کردم که چیزی می خواهد بگوید و نمی تواند گفت : اگر وقت داشته باشید می خواهم با شما حرف بزنم گفتم : الان کلاس دارم قیافه گرفته اش نشان از اندوه شدید درونش داشت ...... اول کمی من و من کرد و بعد گفت : من می خواهم خودم را بکشم ! تغییر رشته داده بود و یک سال عقب افتاده بود علت اصلی اش به خاطر این بود که می خواست با آن پسر هم رشته باشد ازدواجشان سر نگرفته بود کاری را طراحی می کرد که نصفه مانده بود او رفته و دردسرهایش برای دختر مانده با پدرش مشکل جدی دارد دختر متین و خوبی است و بسیار باهوش و با استعداد بسیار به هم ریخته است چند بار آمد و صحبت کردیم حالا که در دانشکده می بینمش حالش بهتر شده از حالاتش معلوم است. چند روز پیش گفت که باز هم حرف دارد. امروز در محوطه بود دوستش قبل از خودش آمد مستاصل بود نمی دانست چکار کند گفتم : تو منتظر باش و با هم خانه بروید. با این حال نباید تنها بماند. خودش آمد باز هم حالش بد بود با این که معلوم بود قبلش کلی گریه کرده است ولی پر پر بود و منتظر تلنگری که دوباره ببارد. دفعات قبل صریح و بی پرده اشتباهاتش را گفته بودم احساس می کردم نیاز دارد از خواب بیدارش کنم ولی این دفعه دیگر نمی شد مهربان تر و آرام تر حرف زدم به اشتباهاتش پی برده بود با پدرش بهتر از قبل شده است گفتم : این یک گام به جلو بوده و خوب است........... دو تا خواستگار خوب دارد درس خودش هم که در شرف اتمام است گفتم یکی را که بهتر است انتخاب کن گفت از ازدواج بدم می آید ! ... ... گفتم قران بخوان آن هم هر روز، حتی شده چند آیه چشمانت را ببند کتابش را باز کن و روزیت را بگیر. دوست دارد کار کند بچه ها را دوست دارد گفتم مهد کودکی آشناست معرفی ات می کنم درس نقاشی یا زبان بگو حلا دیگر حالش بهتر شده بود دوست باوفایش در سرما محوطه روی نیمکت فلزی منتظرش نشسته بود گفتم : برو دیرت می شود چشمان خیسش برقی زد یعنی که ممنونم و رفت
+ نوشته شده در شنبه 8 بهمن1384ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
|
|