تبليغاتX
پروانه ی مهاجر

بسم الله نام خداوندی است که ذکر  او آرایش  گفتار است

و مهر  او روشنایی اسرار

کمند جاذبه او جز  سوختگان را شکار  نکند

و تیر بلای او جز سینه آشنایان فگار نکند

------------------

و کذلک اوحینا الیک روحا من امرنا

ما کنت تدری ماالکتاب و لا الایمان

و  لکن جعلنا نورا  نهدی  به من نشاء من عبادنا

و انک لتهدی الی صراط مستقیم

صراط الله الذی له ما فی السموات و ما فی الارض

الا الی الله تصیر الامور

سوره مبارکه شوری آیه های 52 و 53

-------------------

غم خواره ی آنم که غم من نخورد

فرمان بر آنم  که دل من ببرد

من جور و جفای او به صد جان بخرم

او مهر و وفای من به یک جو نخرد

-----------------------------------

ای جوان مردان !

گوهر وصل خداوند نه چیزی است که به دست هر دون همتی رسد

درّی است که جز در صندوق صدق صدیقان نیا بند

عبهری است که جز در باغ راز و نیاز دوستان نبینند

کسی را که این دولت در راه باشد اگر به هزار کوی فرو شود

آخر هر کوی بر خود بسته بیند

تا قبله وی یکی گردد و مقصد او یکی شود

یک دل و یک همت باشد

کار از یک جا و حکم از یک درگاه بیند

که فرمود : الا الی الله  تصیر الامور

--------------------------

چون این گره گشایم ؟ وین راز چون نمایم ؟

دردی و سخت دردی، کاری و  صعب کاری

-----------------------

صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری

به یادگار بمانی که بوی او داری

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 15 بهمن1385 و ساعت 3:15 قبل از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحيم

تفالی به حافظ

ديدم به خواب دوش که ماهي برآمدي

کز عکس روي او شب هجران سر آمدي

تعبير رفت يار سفر کرده مي رسد

اي کاج هر چه زودتر از در درآمدي

ذکرش به خير ساقي فرخنده فال من

کز در مدام با قدح و ساغر آمدي

خوش بودي ار به خواب بديدي ديار خويش

تا ياد صحبت اش سوي ما رهبر آمدي

فيض ازل ار به زور و زر آمدي به دست

آب خضر نصيبه اسکندر آمدي

آن عهد ياد باد که از بام و در مرا

هر دم پيام يار و خط دلبر آمدي

کي يافتي رقيب تو چندين مجال ظلمک

مظلومي ار شبي به در داور آمدي

خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق

دريا دلي بجوي دليري سرآمدي

آن کو تو را به سنگ دلي کرد رهنمون

اي کاشکي که پاش به سنگي بر آمدي

گر ديگري به شيوه حافظ زدي رقم

مقبول طبع شاه هنر پرور آمدي

کلی گله کرده بودم که با این که بیدمشک به روز شده .....

ثبت نشد.

خب قسمت نبوده لابد

راستی فال شما چی اومد؟

یا علی

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در جمعه 1 دی1385 و ساعت 7:10 قبل از ظهر |

زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن

که قارون را غلط ها داد سودای زراندوزی

زجام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است

که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

چو امکان خلود ای دل درین فیروزه ایوان نیست

مجال عیش فرصت دان به فیروزیّ و بهروزی

طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن

کلاه سروری آن است که کزاین ترک بردوزی

سخن در پرده می گویم چو گل از پرده بیرون آی

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست

مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی

میی دارم چو جان صافیّ و صوفی می کند عیبش

خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی

جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع

که حکم آسمان این است اگر سازی وگر سوزی

به عجب علم نتوان شد زاسباب طرب محروم

بیا ساقی که جاهل را هنی تر می رسد روزی

می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش

که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی

نه حافظ می کند تنها دعای خواجه تورانشاه

زمدح آصفی خواهد جهان عیدیّ و نوروزی

جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده

جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی

*****************************************

ای که دایم به خویش مغروری

گر ترا عشق نیست معذوری

گِرد دیوانگان عشق مگرد

که به عقل عقیله مشهوری

مستی عشق نیست در سر تو

رو که تو مست آب انگوری

روی زرد است و آه درد آلود

عاشقان را دوای رنجوری

بگذر از نام و ننگ خود حافظ

ساغر مِی طلب که مخموری

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 9 اسفند1384 و ساعت 1:19 بعد از ظهر |

عمری است تا من در طلب هر روز گامی می زنم

دست شفاعت هر زمان در نیکنامی می زنم

بی ماه افروز خود تا بگذرانم روز خود

دامی به راهی می نهم مرغی به دامی می زنم

اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو

حالی من اندر عاشقی داد تمامی می زنم

تا بو که یابم آگهی از سایه سرو سهی

گلبانگ عشق از هر طرف بر خوشخرامی می زنم

هرچند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل

نقش خیالی میکشم فال دوامی می زنم

دانم سرآرد غصه را رنگین برآرد قصه را

این آه خون افشان که من هر صبح و شامی می زنم

با آنکه از وی غایبم وز می چو حافظ تایبم

در مجلس روحانیان گه گاه جامی می زنم

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در جمعه 5 اسفند1384 و ساعت 9:44 قبل از ظهر |

روزی پنج شنبه سوم محرم 13 بهمن 84 سوره مبارکه ذاریات

15-ان المتقین فی جنات و عیون

16-اخذین ما اتیهم ربهم  انهم کانو قبل ذلک محسنین

17-کانو قلیلا من اللیل یهجعون

18-و بالاسحار هم یستغفرون

19-و فی اموالهم حق للسائل والمحروم

 

حافظ امروز :

 

سحرگه رهروی در سرزمینی

                             همی گفت این معما با قرینی

که ای صوفی شراب آنگه شود صاف

                             که در شیشه برآرد اربعینی

خدا زان خرقه بیزاراست صد بار

                             که صد بت باشدش در آستینی

مروت گرچه نامی بی نشان است

                             نیازی عرضه کن بر نازنینی

ثوابت باشد ای دارای خرمن

                             اکر رحمی کنی بر خوشه چینی

نمی بینم نشان عیش در کس

                             نه درمان دلی نه درد دینی

درون ها تیره شد باشد که از غیب

                             چراغی برکند خلوت نشینی

گر انگشت سلیمانی نباشد

                             چه خاصیت دهد نقش نگینی

اگرچه رسم خوبان تند خویی است

                             چه باشد گر بسازد با غمینی

ره میخانه بنما تا بپرسم

                             مآل خویش از پیش بینی

نه حافظ را حضور درس خلوت

                             نه دانشمند را علم الیقینی
+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 13 بهمن1384 و ساعت 6:30 قبل از ظهر |
خدایا دست نیاز به سوی رحمتت دراز کرده ام

که دامنه ان فراخنای گیتی را فراگرفته

به جانب توانایی ات

که با تمام آن موجودات را مقهور خود کرده ای

........................................................

ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک

حق نگه دار که من می روم الله معک

خوش خبر باشی ای نسیم شمال

که به ما می رسد زمان وصال

هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک

گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

مرا امید وصل توام زنده می دارد

وگرنه هر دمم از هجرتست بیم هلاک

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 11 بهمن1384 و ساعت 7:37 قبل از ظهر |