تبليغاتX
پروانه ی مهاجر

سلام بر همه ی پدران و مادران شهدا

امروز یه ذره از احساس پدر شهید صابر باقری را درک کردم

این پیرمرد بارک اندام و ارام پدر دو شهید و یک جانباز است

صابر من امروز رفت آموزش غواصی بسیج دانشجویی

صبح عین او دوران خودم لباس پوشید چفیه اش را برداشت

ساک اش را بست با مادرش تا در دانشکده رفتیم از زیر قرآن رد اش کردم

به زحمت خودم را نگه داشتم که اشک به چشمم نیاید

فدای دل همه پدران شهدا

عجب دلی می خواهد

صابر من می رود جای امن و امان

ولی آن ها جگر گوشه هایشان را فرستادند جایی که احتمال برگشتن بسیار کم بود

در گوشش گفتم : بابا قران ات را برداشته ای؟

گفت : صحیفه ام را هم بر داشته ام

آرام شدم.

برای جبران اذیتی که دیروز شدید امروز از آرشیوم مطلبی از بچه های غواص را هدیه حضورتان می کنم

دعایی می کنم شما با دل های پاکیتان آمین بگویید تا مستجاب شود انشاالله

خدایا !

به همه جوان های ما که دوست دار شهدا هستند و به صابر من خلوصی همانند اخلاص و معنویت بچه های غواص گردان حضرت ولی عصر لشکر عاشورا عنایت کن

شادی روح شهدای غواص- شهید صابر باقری و شهید مرتضی میلانی صلواتی هدیه کنید.

اللهم صل علی محمد و آل محمد

و بساط بحث در مورد وبلاگ سزار را به پیشنهاد نوای دل به این آدرس می برم

نقد وبلاگ 

البته باز به توصیه مهاجر سبز-نوای دل و خانم قهرمانی لحن نوشته ام را عوض کرده ام.

------------------------------------------

توضیح این که : این مطلب از خودم نیست و خاطره یکی از بچه هاست

حدیث شلمچه 3

بسم الله الرحمن الرحیم

ان الذین امنو و عملوالصالحات یهدیهم ربهم بایمانهم

9- یونس

بچه ها چهره نورانی داشتند و آدم از دیدنشان سیر نمی شد. وقتی که لباس غواصی را به تن
می کردند همه احساس عجیبی پیدا می کردند.

این همه از لباس دامادی تعریف می کنند ولی جذبه این لباس آن را مسخره می گرفت.

 تعدادی از برادران روی سد خاکی قرآن می خواندند چه صحنه جالبی !

گویی صحنه محشر است و این ها منتظر عبور از پل صراط

خود را قطره ای ناچیز می دانستم در کنار دریای متلاطم بسیجیان و دلاور مردان نبرد حق

از اینکه همگام آنان بودم احساس آرامش می کردم

با آبی که دشمن زبون در دشت و بیابان رها کرده بود وضو گرفته و نماز مغرب را در کنار سد شروع کردم چه صفایی داشت نماز آن شب.

 وقتی میخواندم الحمدلله رب العالمین وه که چه عظمتی.

مالک یوم الدین ... چه تواضعی.....ایاک نعبد و ایاک نستعین ... چه عشقی، ای خدا

....

شام آوردند شامی بی ریا و باصفا که شاید برای عده ای آخرین شام بود

تعدادی از بچه ها صورتهایشان را به خاک چسبانده بودند

 گریه می کردند و از خدا کمک می خواستند

بریده از همه خاکیان و پیوسته به هستی بخش مطلق

لحظه های جدایی فرا می رسید

در آن مهتاب روشن به دستور فرمانده به آب زدیم

گویی پاها را در آئینه فرو می بردیم

صدای شالاپ شالاپ شروع شد.

فرمانده گروهان : هیس چه خبره ، استخر که نیست عملیاته !

هوا مسبتا سرد بود و باد خنکی می وزید بدنم یخ کرده بود اما دلم توی سینه گرم بود

همچنان در حرکت بودیم آب گاهی زیر زانو و گاهی بالاتر.

علی گفت : بایستید تا بقیه بچه ها برسند و ستون قطع نشود.

نشستیم توی آب تا ستون خودش را به ما رساند و راه افتادیم.

از نقطه رهایی – اسکله شهید باکری تا منطقه خشکی پنج ضلعی حدود دو کیلومتر راه بود.

سعی می کردیم تا قدم ها را آهسته برداریم تا سر و صدا ایجاد نشود.

گاه گاهی منوری از طرف دشمن به آسمان پرتاب می شد

 چتر خود را باز می کرد به طرف زمین می آمد.

در مسیر پاهایمان به سیم های خاردار گیر می کرد.

بعد از عملیات رمضان دشمن در این منطقه علاوه بر مین گذاری و کشیدن سیم خاردار

آب نیز رها کرده بود و سطح آب را هم با پمپاژ آب طوری نگه می داشت

 که نه به اندازه ای عمیق باشد که بتوان از قایق استفاده کرد

 و نه به قدری کم که خشک شود و نیروی پیاده یا زرهی بتواند از آن عبور کند.

قدم ها روی آب و گل برداشته می شد

 اما تا به زمین برسد از وحشت مین دل آدم می ریخت

 پا را زمین می گذاشتی آرامش نسبی دست می داد

 و دوباره که بر میداشتی دلهره

 راه خیلی طولانی به نظر می آمد.

کم کم به کمین دشمن نزدیک شدیم.

 علی آهسته گفت : بچه ها بنشینید زمین هیچکس صحبت نکند.

پاسگاه کوت سواری را زیر نور مهتاب و منورها قشنگ به چشم می دیدیم

 ( دشمن از این پاسگاه به عنوان کمین استفاده می کرد.    ساعت 5/11 شب بود

کریم در حالی که بجز سر و گردن تمام بدنش توی آب بود کنار ما نشسته بود.

ناگهان گفت : وای به حال من   همه یکه خوردیم       بچه ها !  من نماز نخوانده ام.

علی گفت چرا قبل از اینکه به آب بزنیم نمازت را نخواندی ؟

گفت : رفته بودم قرارگاه مهمات کلت منور بیاورم بکلی یادم رفت

خب زود باش شروع کن دیگه خیلی دیره

حالا توی او گیر و بیر کریم دنبال قبله می گشت

علی درحالی که داشت با بیسیم دستی ور می رفت

 گفت : اینجا باید به هر چهار طرف نماز بخوانی 

لازم هم نیست بلند شوی همانطور نشسته بخوان

....

یاد مسجد محله مان افتادم

 که پس از نماز جماعت امام جماعت مسائل شرعی را می گفت :

 آدم باید در هر کجا که هست با هر شرایطی هست

حتی با تن و لباس ناپاک باید نمازش را بخواند

ایستاده یا خوابیده   در اب و زیر آب

شاید آن روز به فکرم هم خطور نمی کرد که روزگاری برسد

که این حرف ها به حقیقت بپیوندد  اما امشب به چشم خودم دیدم

کریم داشت نمازش را می خواند و ما هم منتظر لحظه موعود بودیم

چشم ها نگران از فردا

ایا خط شکسته خواهد شد ؟

آیا فتح و پیروزی نصیب ملت ستم کشیده خواهد شد ؟

و بعد هر چه که می شود مصلحت الهی در آن است.

همانجا که نشسته بودیم تیربارهای دشمن شروع به شلیک کردند

.............

...........ادامه دارد

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 22 مرداد1386 و ساعت 8:40 قبل از ظهر |
سلام

ديروز وقتي عكس هاي شهيد گل محمدي رو گذاشتم و پست رو بردم غروب شلمچه حال خيلي خوبي

پيدا كردم از بس كه مرد و خوش قول اند و باوفا و بامرام

با خودم گفتم امشب حتما يكي از بچه ها رو خواب مي بينم

ساعت از ۱۱ گذشته بود داشتم از شدت خستگي بيهوش مي شدم

با خيال اين كه امشب كي مياد توي خوابم چشمام رو بستم

تلفن زنگ زد ... خانمم رفت برداره  گفتم من اصلا نميتونم حرف بزنم ها

چه برسه پاشم بيام پاي تلفن

مونده بود كه گوشي رو برداره يا نه كه قطع شد

و بلافاصله گوشي همراهم كه كنارم بود زنگ زد

برداشتم ديدم نه ايني كه زنگ زده نميشه جواب نداد

گوشي رو باز كردم  :

توي مشك پاره پاره يه قطره آب نداره

گريه نكن رقيه شايد بارون بباره

يا ابوالفضل

.

..

...

....

بعد با خيال راحت خوابيدم

خوش مرام ها اين دفعه ديگه تو بيداري پيك مي فرستيد

نمي گيد پس مي افتم

خوش به حال ات داداش

خوش به حال ات از امروز ديگه خيلي احترامت رو دارم

آقا ما خيلي نوكرتيم

داداش خيلي مخلصتيم

قدر خودت رو بدون ها  خيلي هوات رو دارن خوش به حال ات

ميخواي بگم كي هستي

بقيه هم بدونند ؟

بعد از اين اذيتم كني پته ات رو مي ريزم روي آب

ميگم بگيريدش اين آدم خيلي چيزا ميدونه از اون بالا بالاها

------------------

يه روز حاجي رو پشت خوابگاه مدرس پيدا كردم

گفتم : قربون اون پاي مصنوعي ات برم تو كه فيلسوفي و الهيات خوندي و قران سر ات ميشه

بيا يه چند دقيق حرفاي منو گوش كن ببين من خل شدم چل شدم ؟

چي ام شده؟

من گفتم و گفتم و حاجي ابري شد و باريد

گفتم : مومن تو كه از منم خل تري!   ما رو باش اومديم پيش كي درمونمون كنه

خنديد و گفت : گيرم كه اينايي كه ميگي خواب و خياله

ديوونه چه خيالايي از اينا قشنگ تر

خوش به حال ات

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در جمعه 1 تیر1386 و ساعت 10:13 قبل از ظهر |

بسم الرب الشهدا   و الصدیقین

امروز  درست چهلمین  روز  شهدای عملیات کربلای 5 است

بعد از ظهر را پشت خاکریزهایی که در 300 متری قرار داشت به سر بردیم

و دعای توسل خواندیم

 و با شهدای 40 روز  قبل عهد بستیم که انتقان خون این عزیزان را از بعثیون کافر بگیریم.

 خیلی از بچه ها به جای عملیات به فکر شهدایمان بودند که آن ها رفتند و ما ماندیم

با عجله شام خوردیم و نماز خواندیم.

با تاریک شدن هوا گردان قاسم راه افتاد

  بچه ها از خاکریز بالا رفتند و به طرف دشمن به پیش رفتند

 جلو کاروان برادر صابر 

و پشت سرش تیم تخریب و بعد نفرات پیاده که پل را حمل می کردند در حال حرکت بودند. 

نزدیک نهر که رسیدیم صابر مثل شب گذشته خودش را به آب زد

و یک طرف پل را گرفت و با خود برد و با کمک بچه ها   پل را روز نهر مستقر کرد.

اول گروه تخریب عبور کردند و سیم خاردارها را بریدند

 و در حالی که روی شکم دراز کشیده بودند شروع به در آوردن و خنثی کردن مین ها کردند.

منوری  شلیک شد، خفاشان شب پرست را می شد دید. بچه ها محور را با سرعت باز کردند

نیروها که روی زمین دراز کشیده بودند بلند شدند و حرکت کردند

ناگهان تیربارهای دشمن دهان باز کردند و بچه ها را زمین گیر کردند

نکند عملیات لو رفته باشد؟

جای هیچ درنگ نبود

چند نفر از آرپی جی زن ها که جلوتر از ما از پل عبور کرده بودند

 به طرف دژ دشمن حمله بردند

بقیه هم زیر آتش خودی و دشمن شروع به پیشروی کردند

برادر همرنگ به رجبی گفت محور باز شده بدو برویم

صابر نزدیک دژ ایستاده بود و بچه ها را به طرف محور تازه باز شده هدایت می کرد که....

تیری به سرش اصابت کرد

در کنارم به زمین افتاد

بغل اش کردم

چه خون گرمی داشت

دیگر تمام شده بود

چقدر راحت جان داد

نه صدایی نه ناله ای

آرام و ساکت

چشم ها روی هم

و

خوابید

منوری روی سرمان زدند

صورت این مومن خدا را دیدم چقدر می درخشید

شهید حمید ذاکری..........شهید صابر باقری

دیشب (نهر جاسم) همین موقع و همین جا چه جان فشانی ها که نکرد

و امشب در راه همین هدف این چنین ساکت آرمیده است

------------------------------------------------

 پارسال که داشتیم می رفتیم مرخصی توی قطار  من خیلی گرفته بودم

 از این که  از بچه ها دور می شدم غمگین بودم

صابر گفت  : به چی فکر می کنی ؟

چیزی نگفتم

گفت : من بگم ؟

گفتم : بگو

این که چرا شهید نشدی

انگشت اشاره  اش  رو روی پیشونی اش گذاشت  و گفت :

 یه  تیر رسام دوشکا اینجا

...........

حالا به اون تیر دوشکا که مامور سفرش  بود رسیده بود

------------------------------

درگیری به اوج خود رسیده بود

همه جا بوی باروت بود حتی نمی شد به راحتی نفس کشید

محور دست راست  موفق نشده بود پل بیندازد

برادر همرنگ و برادر رجبی فرمانده و معاون گروهان به آب زدند

و تکبیر گویان به دزهای دشمن حمله ور شدند

دقایقی بعد کمین و خط اول دشمن درهم شکست

.....

....

 ادامه دارد

پ.ن : خاطرات از یکی از بچه های گمنام دفاع مقدس در روزنامه کیهان صفحه 14 یکشنبه 28 تیر 1366 شماره 13080 چاپ شده است و فقط قسمت بین خط چین از من است.

یا حق

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 8 اسفند1385 و ساعت 9:11 قبل از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحيم

این نامه را توی یادداشت هایم پیدا کردم

 یکی از بچه ها به احتمال زیاد به شهید صابر باقری نوشته

نامه یک جوان 17 یا 18 ساله به دوست شهیدش

با این سوزی که نامه اش دارد احتمالا خود نویسنده هم شهید شده است

خوش به سعادت هر دوی آن ها

------------------

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم اخلص نیاتنا و اخلص اعمالنا لوجهک الکریم

اللهم ایاک نعبد و ایاک نستعین

حضور برادر عزیز و ارجمندم و استادم جناب ص – ب

سلام علیکم و یرحمکم الله و یغفر لکم الله انشا الله

برادر عزیز صابر جان !

 امیدوارم در کنار معبود و معشوق خود

و در میان یاران قدیمی که چند وقتی است ما را تنها گذاشته اید

 و شهد شیرین شهادت را نوشیده اند

 همواره خرم و شاد باشی

و ما را که کوله باری از گناه را بر پشت خمیده خود حمل می کنیم

 و همین سنگینی گناه ما را از رسیدن به کنار رب و کنار و جوار شما محروم می سازد

 فراموش نکرده باشی.

صابر جان !

هنوز صدای گریه و زاری و راز و نیازهایت را با خداوند منان از یاد نبرده ام

 و آن ها همواره در گوش من طنین انداز می باشد.

صابر جان !

 با این که چند وقت است از ما جدا گشته ای

ولی باور کن این مدت کوتاه همواره هر لحظه اش برایم سال ها گذشته

و در این مدت در این مکان مقدس جایی را نمی یابم

 که خاطره و یادی از تو نداشته باشم

هر جا نظر می افکنم تو را می بینم

که به ما می خندی و حق داری بخندی

 صابر عزیز !

دلم می خواست بودی و مدت های طویل می نشستیم

 و درد دل می کردیم تو مرا امیدوار می کردی

و من از بیچارگی های خود برایت تعریف می کردم

خلاصه دلی پر از خون را در مقابل دیدگانت پاره پاره می کردم

 و آن را نشان ات می دادم

چرا که عاشق همیشه در پی معشوق است

ولی این ابلیس پست چه ها با ما کرد

ما را از وصال یار محروم ساخت.

صابر جان !

به خدا اگر از جانب یار ندای وصل می رسید

باور کن یک لحظه درنگ نمی کردم

 و هم چون پروانه به آتش عشق می سوزاندم

 که حدی بر آن نتوان تصور کرد

 و در یک لحظه خود را به شما می رساندم

صابر جان !

عذاب دوری از یار و شما ها دارد

 همچون موری درون مرا می خورد و عذابم می دهد

چرا که شما نه یک برادر نه یک استاد

بلکه یک راهنما برای ما در زندگی بودید

اصلا صابر جان نمی دانم چه بنویسم

می خواهم با تو درد دل کنم نمی یابمت

و می خواهم همچون تو را یابم نمی توانم

 پس دیدم که باید قلم به دست گیرم

و با کاغذ و در روی کاغذ با تو سخن برانم  

صابر عزیزم برادر و استاد گرامی

والسلام  د – ی

ای مرغ سحر عشق زپروانه بیاموز

کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدعیان در طلب اش بی خبرانند

کان را که خبری شد خبری باز نیامد

با صلواتی یادشان کنید تا شاید نظری بر ما خاکیان کنند

اللهم صل علی محمد و آل محمد

یا حسین

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 16 بهمن1385 و ساعت 10:1 قبل از ظهر |

سلام بر همه عزیزانم

وقتی کف گیر به ته دیگ بخوره

باید از آرشیو آورد دیگه !!!!

-------------------------------------------------------

آقا میر محمد طاهری شور می گفت :

قو للاری قلم !

تمام موهایت سیخ می شوند

                        سوسوز اولن!

                                                علمدار !

                                                            سپه دار !

                                                                        برادر !

                                                                                              ابوالفضل

******************************************************************

خط صابر هم مثل صداش قشنگ بود

قبل از عملیات یه ماژیک برداشته بود و پشت پیرهن بچه ها رو می نوشت :

ورود هر گونه تیر و ترکش اکیدا ممنوع!

می روم انتقام سیلی زهرا بگیرم

یا زیارت یا شهادت

به یکی از بچه ها گفت : برات چی بنویسم؟

گفت بنویس : یا ابوالفضل علمدار !

..........

صبح که داشت می رفت  هدیه شو بگیره

دوان دوان و نفس زنان و هروله کنان می رفت

توی کانال

 خم می شد

 بیرون کانال

خیز می رفت

 ولی حالا

در ظهر عاشورایش ( 19 دی ماه 65)

آسوده از اینکه مزدش رو گرفته

بیرون کانال

 تمام قد

و با آرامش تمام !

با دو  دست خونین و باند پیچی شده   آرام آرام داشت بر می گشت عقب !

آخه بال فرشته ها گیر کرده بود به دستاش !

عجب آرامشی !

درد نداشت

ولی،

لباش از عطش خشک شده بود

گلوش می سوخت

زبونش مثل یه تکه چوب، خشک شده بود و توی دهنش نمی چرخید

خونریزی داشت، نباید آب می خورد

 فدای لب تشنه ات علمدار حسین !

 

+   چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 0:28 قبل از ظهر   پروانه ی مهاجر  |  آرشیو نظرات عزیزانم
+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 19 دی1385 و ساعت 12:58 بعد از ظهر |
انا وجدناه صابرا
نعم العبد
انه اواب
+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 14 شهریور1385 و ساعت 6:53 بعد از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

صابر با خط خوشش قبل از عملیات روی لباس بچه ها رو می نوشت،

 

بهش گفت : چی بنویسم ؟

 

گفت : بنویس یا ابوالفضل العباس

 

نزدیک ظهر با دست های  باند پیچی شده  و خونین ، افتان و خیزان  داشت بر می گشت عقب

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 8 شهریور1385 و ساعت 8:15 بعد از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

ان الذین امنو و عملوالصالحات یهدیهم ربهم بایمانهم

9- یونس

بچه ها چهره نورانی داشتند و آدم از دیدنشان سیر نمی شد. وقتی که لباس غواصی را به تن
می کردند همه احساس عجیبی پیدا می کردند.

این همه از لباس دامادی تعریف می کنند ولی جذبه این لباس آن را مسخره می گرفت.

 تعدادی از برادران روی سد خاکی قرآن می خواندند چه صحنه جالبی !

گویی صحنه محشر است و این ها منتظر عبور از پل صراط

خود را قطره ای ناچیز می دانستم در کنار دریای متلاطم بسیجیان و دلاور مردان نبرد حق

از اینکه همگام آنان بودم احساس آرامش می کردم

با آبی که دشمن زبون در دشت و بیابان رها کرده بود وضو گرفته و نماز مغرب را در کنار سد شروع کردم چه صفایی داشت نماز آن شب.

 وقتی میخواندم الحمدلله رب العالمین وه که چه عظمتی.

مالک یوم الدین ... چه تواضعی.....ایاک نعبد و ایاک نستعین ... چه عشقی، ای خدا

....

شام آوردند شامی بی ریا و باصفا که شاید برای عده ای آخرین شام بود

تعدادی از بچه ها صورتهایشان را به خاک چسبانده بودند

 گریه می کردند و از خدا کمک می خواستند

بریده از همه خاکیان و پیوسته به هستی بخش مطلق

لحظه های جدایی فرا می رسید

در آن مهتاب روشن به دستور فرمانده به آب زدیم

گویی پاها را در آئینه فرو می بردیم

صدای شالاپ شالاپ شروع شد.

فرمانده گروهان : هیس چه خبره ، استخر که نیست عملیاته !

هوا مسبتا سرد بود و باد خنکی می وزید بدنم یخ کرده بود اما دلم توی سینه گرم بود

همچنان در حرکت بودیم آب گاهی زیر زانو و گاهی بالاتر.

علی گفت : بایستید تا بقیه بچه ها برسند و ستون قطع نشود.

نشستیم توی آب تا ستون خودش را به ما رساند و راه افتادیم.

از نقطه رهایی – اسکله شهید باکری تا منطقه خشکی پنج ضلعی حدود دو کیلومتر راه بود.

سعی می کردیم تا قدم ها را آهسته برداریم تا سر و صدا ایجاد نشود.

گاه گاهی منوری از طرف دشمن به آسمان پرتاب می شد

 چتر خود را باز می کرد به طرف زمین می آمد.

در مسیر پاهایمان به سیم های خاردار گیر می کرد.

بعد از عملیات رمضان دشمن در این منطقه علاوه بر مین گذاری و کشیدن سیم خاردار

آب نیز رها کرده بود و سطح آب را هم با پمپاژ آب طوری نگه می داشت

 که نه به اندازه ای عمیق باشد که بتوان از قایق استفاده کرد

 و نه به قدری کم که خشک شود و نیروی پیاده یا زرهی بتواند از آن عبور کند.

قدم ها روی آب و گل برداشته می شد

 اما تا به زمین برسد از وحشت مین دل آدم می ریخت

 پا را زمین می گذاشتی آرامش نسبی دست می داد

 و دوباره که بر میداشتی دلهره

 راه خیلی طولانی به نظر می آمد.

 

کم کم به کمین دشمن نزدیک شدیم.

 علی آهسته گفت : بچه ها بنشینید زمین هیچکس صحبت نکند.

پاسگاه کوت سواری را زیر نور مهتاب و منورها قشنگ به چشم می دیدیم

 ( دشمن از این پاسگاه به عنوان کمین استفاده می کرد.    ساعت 5/11 شب بود

کریم در حالی که بجز سر و گردن تمام بدنش توی آب بود کنار ما نشسته بود.

ناگهان گفت : وای به حال من   همه یکه خوردیم       بچه ها !  من نماز نخوانده ام.

علی گفت چرا قبل از اینکه به آب بزنیم نمازت را نخواندی ؟

گفت : رفته بودم قرارگاه مهمات کلت منور بیاورم بکلی یادم رفت

خب زود باش شروع کن دیگه خیلی دیره

حالا توی او گیر و بیر کریم دنبال قبله می گشت

علی درحالی که داشت با بیسیم دستی ور می رفت

 گفت : اینجا باید به هر چهار طرف نماز بخوانی 

لازم هم نیست بلند شوی همانطور نشسته بخوان

....

یاد مسجد محله مان افتادم

 که پس از نماز جماعت امام جماعت مسائل شرعی را می گفت :

 آدم باید در هر کجا که هست با هر شرایطی هست

حتی با تن و لباس ناپاک باید نمازش را بخواند

ایستاده یا خوابیده   در اب و زیر آب

شاید آن روز به فکرم هم خطور نمی کرد که روزگاری برسد

که این حرف ها به حقیقت بپیوندد  اما امشب به چشم خودم دیدم

کریم داشت نمازش را می خواند و ما هم منتظر لحظه موعود بودیم

چشم ها نگران از فردا

ایا خط شکسته خواهد شد ؟

آیا فتح و پیروزی نصیب ملت ستم کشیده خواهد شد ؟

و بعد هر چه که می شود مصلحت الهی در آن است.

همانجا که نشسته بودیم تیربارهای دشمن شروع به شلیک کردند

.............

...........ادامه دارد

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در پنجشنبه 29 تیر1385 و ساعت 7:13 قبل از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم


همراه با نیروها در کانالی که توسط بیل مکانیکی نزدیکی مقر فرماندهی حفر شده منتظر دستور حرکت بسوی محور عملیاتی هستیم. فرماندهان سفارش کرده اند کسی از کانال بیرون نیاید و بچه ها مجبورند تا صدور دستور حمله داخل کانال ها باقی بمانند.



منطقه عملیاتی جایی است که در عملیات بیت المقدس آزاد شده است. مثل این که دیروز بود !


خاطرات عملیات بیت المقدس دوباره در ذهنم نقش می بندد، آن شبی که از جاده خرمشهر تا نوار مرزی در همین منطقه عملیات کردیم. نیروهای پیاده از جاده خرمشهر حرکت و از این مسیر عبور کردند و به مرز ایران و عراق رسیدند و تانکها نیروهای پیاده را حمایت می کردند. نیمه های شب، درست روبروی همین محل بود که من احساس کردم تعدادی از تانک ها دارند به عقب بر می گردند. از شدت عصبانیت با پای برهنه به طرف تانک ها دویدم تا به آن ها بگویم عقب نشینی نکنند ولی هر چه فریاد می زدم
نمی شنیدند، تانکها می رفتند و من هم می دویدم. کنار یکی از تانک ها که رسیدم سوت محکمی زدم،


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 31 خرداد1385 و ساعت 6:48 بعد از ظهر |

حدیث شلمچه – 1

خاطرات بسیجی شاهد از لشکر 31 عاشورا

(شاهد پرواز صابر)

سنگر به سنگر در جبهه نبرد از پهندشت تفتیده جنوب تا قله های رفیع کوههای غرب خط شکنان همیشه پیروز، بسیجیان سلحشور ماشه های آزادی را بر قلب سیاه خصم شلیک می کنند. آن ها زاهدان، عارفان و شاهدان کوی عشق و سیل عاشقان حسین اند و رهروان صدیق او، باد عاشق باشی تا در جمع آنها از نی نی چشمانشان شوریدگی، جانبازی و عاشقی را بخوانی ..... برای رزمنده جبهه روز و شب یکی است، هر ساعت، دقیقه و ثانیه ای از روز یا شب هنگامه نبرد زمان یورش به دشمن است.

فضای جبهه تداوم نیایش دست های صداقت بر پهنه آسمان آبی است. خاک جبهه مقدس است. اینجا خاک و شقایق و باران و هوا بوی شهید شاهد می دهند.

شب های جبهه شب های قدر و یقین و ایثارند، پیچش عطر محبوبه های شب در فضای نورانی جبهه دل انگیز است. شب جبهه فصل توسل و توکل بر خدا، وقت معراج و شهادت است. ... امشب یکی از آن شب هاست... شب هجدهم دیماه 1365 ....

بچه ها آماده عملیات و منتظر صدور دستور حمله، با صدای ملکوتی و روحنواز مداح طنین صدایشان را تا آن سوی لایتنهاهی اوج می دهند.

هرگز کسی چون من تن بی سر نبوسید

بوسیدم انجایی که پیغمبر نبوسید

فضای روحانی و پر شور جبهه، سکوت آرامش بخش بچه ها، صدای جانبخش نوحاه خوان قطرات اشک را بر گونه های یکی یک بچه ها  سرازیر می کند.

.....

بچه های کادر لشکر در سنگر فرماندهی منطقه عملیاتی شلمچه نشسته اند و به صدای فرمانده گوش می دهند او با لهجه شیرین و گرم بهبهانی و با متانت خاصی حرف می زند و برنامه های حمله را تشریح می کند. : من بطور خلاصه ماموریت لشکر را برای آخرین بار شرح می دهم و بعد بلند می شویم یا علی خودمان را برای نبرد امشب آماده می کنیم، امروز تکلیف شرعی داریم که بجنگیم، خدا را سپاس می گوییم که توانستیم خودمان را در این مدت کوتاه آماده کنیم. نقطه رهایی در این عملیات از دو کیلومتر اب گرفتگی از جنوب به شمال و غرب، منطقه خشکی جلوی شلمچه به شکل پنج ضلعی است.

قرار است اول گردان ولیعصر که ماموریت خط شکنی دارند وارد عمل شوندو سپس گردان های بعدی ....

 

...

من هم همراه بقیه بچه های گردان ولیعصر که ماموریت خط شکنی دارند شب قبل از موقعیت شهید اجاقلو به این منطقه اعزام شده ام، احساس عجیبی دارم. ده روز از ماموریت ما که گردان عازم جزیره امرالرصاص شد نمی گذرد ( عملیات کربلای 4 که لو رفت ). به یاد می آورم دو روز قبل سلیم در اجتماع پر شور بسیجیان چگونه خطاب به فرماندهان گفت :

ما تا آخرین نفس خواهیم ایستاد و خواهیم جنگید و ...

چه مردانه می گفت و چگونه چهره بچه ها بر افروخته شده بود، احساس می کنم که همان حالت باقی مانده و شاید عمیق تر شده، ... به هر حال حالت امروز بچه ها با عملیات قبلی فرق زیادی دارد، آنجا خیلی به آموزش هایمان به ابزارهایی که در اختیار داشتیم، به توجیهاتی که شده بودیم و فکرهایی که هر کدام برای خودمان درست کرده بودیم توجه داشتیم ولی امروز وضعمان بکلی دگرگون شده است. قلب ها متوجه امدادهای پنهان و آشکار الهی و تصمیم ها قاطع و محکم است

-------------------------------------------------------------------------------

  • نویسنده این مطالب هر کجا هست خدایا ! به سلامت دارش
  • اگر شهید شده است یا جانباز است دعای خیر او را شامل حال ما هم بگردان
  • با صلواتی یادش کنیم، این عزیزمان هنگام شهادت صابر در کنار او بوده است.
  • اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم
  • روزنامه کیهان ص 14 پنجشنبه 4 تیر 1366
  • 25 ژوئن 1987 – شماره 13061
+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 16 خرداد1385 و ساعت 7:58 بعد از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

........................ فردا صبح زود که از خواب بیدار شدم دیدم بر خلاف روزهای گذشته که بیشتر بچه ها را من بیدار می کردم. امروز تعدادی از آن ها زودتر از من بیدار شده اند و پتوهایشان را هم جمع نکرده اند  ؟! و بیرون رفته اند. هر کسی معمولا دو یا سه تا پتوی سربازی داشت. یکی را زیرش می انداخت یکی را رویش می کشید و یکی از آن ها را هم لوله می کرد و بعنوان بالش زیر سرش می گذاشت..............


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 7 خرداد1385 و ساعت 1:57 بعد از ظهر |
 

بسم الله الرحمن الرحیم

بعد از آن روز دیگر شهادت صابر برایم مسلم شد.

 گویا سهم ما از این عاشقی تا همین جا بوده است.

 نه ... نمی توانم باور کنم

یعنی دیگر تمام شد ؟ !

نه .... هنوز خیلی زود است !

من هنوز خیلی کار دارم

هنوز آماده نیستم پا به پای اش بروم

هنوز مثل اون سبکبار نشده ام

یعنی خدا دیگر دوستمان ندارد ؟ !

یعنی دیگر به ما دلش نمی سوزد که می خواهد صابر را ببرد

نه خدایا !


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در جمعه 29 اردیبهشت1385 و ساعت 9:56 بعد از ظهر |
 

بسم الله الرحمن الرحیم

کاشکی همین یه درس رو از صابر خودب یاد گرفته بودم

همین که به درستی کاری مطمئن بود دیگر چیزی نمیتوانست مانع اش بشه

.............

دعا ادامه پیدا کرد و لحظه به لحظه و با دست به دامن شدن به هر کدام از معصومین فضای چادر تغییر می کرد

 ..............

گویی دیگر کسی در این دنیا نبود

 

نمیدانم شاید هم دنیایی دیگر در آنجا بود

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 27 اردیبهشت1385 و ساعت 6:55 قبل از ظهر |

 

گفتم : باور کن حمید جان خودم هم نمیدونم چیکارم داره  !!!  .........

سوار موتور شدیم و رفتیم. غروب بود. بچه های دسته رو تا حدودی می شناختم. بچه ها گفتند امشب قرار است دعای توسل بخوانیم.

صف ها رو مرتب کردند و بچه ها رو به قبله نشستند.

من هم نشستم ردیف وسط بین بچه ها

بسم الله الرحمن الرحیم

شادی روح شهدا، علما، از دنیا رفتگان، بد وارث و بی وارث اجماعا" صلوات

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

انشاءالله آنی و کمتر از آنی به نفس خود واگذار نشویم ...  صلوات دوم را ختم کنید

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

خشنودی آقایمان امام زمان با صلواتی دیگر کامتان را خوشبو کنید

 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 19 اردیبهشت1385 و ساعت 8:24 قبل از ظهر |
 بسم الله الرحمن الرحیم

صابر علیرغم توانایی ها و قابلیت های زیادی که داشت

حاضر به پذیرفتن هیچ پستی به صورت رسمی نبود.

با اینکه قبل از عملیات و در اردوگاه پشت جبهه به ظاهر هیچ پستی نداشت.

 ولی در عمل و هنگام معرکه عملیات و درگیری معلوم می شد که وجودش چقدر موثر و راهگشاست.

  تا وقتی که برادر بزرگترش – یعنی برادر قادر باقری -  که فرمانده دسته بود در عملیات والفجر 8 از ناحیه زانوی پا به شدت مجروح شد و موقعی که داشتند او را به پشت جبهه منتقل می کردند به صابر تکلیف کرد که باید مسئولیت بچه های برادر قادر را قبول کند.

و صابر از روی ناچاری قبول کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 13 اردیبهشت1385 و ساعت 7:53 قبل از ظهر |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

شناسایی مرحله تکمیلی کربلای پنج

هوا تازه تاریک شده بود که ما از سمت مردابی که به نهر جاسم ختم می شد، حرکت کردیم.

ساقه های نی که تا سینه های ما قد کشیده بود اطرافمان را احاطه کرده بود.

بوی نم، مثل بوی شرجی هوای دریا، فضا را پر کرده بود.

و صدای جیر جیرک ها که با صدای پایمان که به علف ها می خورد همساز شده بود.

بادگیرهای ضد شیمیایی به تنمان چسبیده بود.

و رطوبت هوای خفه و دم کرده نفس هایمان را بند آورده بود.

در مسیر راه پاهایمان گاهی روی علف های نم نشسته لیز می خورد و به زمین می افتادیم.

بالاخره کنار نهر جاسم رسیدیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 5 اردیبهشت1385 و ساعت 0:23 قبل از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

برو و لیک به مردی و عاشقی سوگند

به صبر و صابری و صدق و صادقی سوگند

به خون پاک شهیدان، به جان مدهوشان

به شور نعره مستان، به شوق خاموشان

که چون به عرش رسیدی، پیام ما برسان

به سرخوشان مجاور، سلام ما برسان۱

کفشهایم خیلی خوب در آمده بود،

راحت بود، هیچ جای پایم را نمی زد با دوام هم بود،

همه جا می پوشیدمش

بعدش هم با یه واکس مثل اولش می شد

هیچ جاش پاره نشده بود  فقط یه کمی کهنه شده بود

ممکن بود بچه ها سر کلاس با خودشون بگن که :

............

....................

اعزام های جبهه معمولا سه ماه بود

توی این مدت اونقدر بچه ها دوندگی داشتند

که پوتین هایی که اول اعزام گرفته بودند حسابی کهنه می شد.

بچه هایی که بیشتر می موندند هر 6 ماه یکبار یه جفت پوتین داغون می کردند

و می تونستند یه جفت پوتین نو بگیرند

خدا میدونه صابر این پوتین ها رو چند ماه بود داشت می پوشید

اونقدر این پوتین های بیچاره رو دونده بود که بیچاره ها حسابی کج و معوج شده بودند

هر چی هم بچه ها می گفتند به خرجش نمی رفت

و حاضر نبود بره از تدارکات یه جفت پوتین نو بگیره

تا اینکه یه روز که رفته بودند با بچه ها دزفول، زیارت سبز قبا،

 یکی از بچه ها از فرصت استفاده کرده بود

 و پوتین های صابر رو انداخته بود سطل آشغال

 و رفته بود براش یه جفت کفش چینی ساق بلند خریده بود.

همه تعجب کردیم وقتی دیدیم بالاخره صابر یه جفت کفش نو پوشیده

البته چند روز بعد اون کفش ها گم شدند

 و صابر از سر ناچاری رفت از تدارکات یه جفت پوتین نو گرفت.

----------------------------

میشه بگید پوتین بالایی چه ربطی به این پایینی ها داره ؟

اینجا شلمچه است. کربلای پنج زمستان ۶۵ بیست سال پیش

تو چند سالت بود اون وقت ؟

صابر ۱۹ سالش بود متولد ۱۳۴۶

 

 ۱- استاد علی معلم

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 27 فروردین1385 و ساعت 10:57 قبل از ظهر |

بسم الله. نام خدا،

اول باران ابر عنایت است و نفس صبح کرامت

و گوهر صدف معرفت و نشان از وجود حقیقت

شاهد بر مشاهده روح دل را فتح و جان را فتوح

معرفت را راه است و حقیقت را درگاه

انبساط را در است و صحبت را سر

خائف را امان است و راجی را ضِمان

می گفت : عنکبوت بخوان

احسب الناس ان یترکو ان یقولو آمنا و هم لا یفتنون

مردمان پنداشتند که ایشان را به خود وا می گذارند که بگویند :

ما گرویدیم، و ایشان را آزمایش نمی کنند

........

والذین آمنو و عملو الصالحات لندخلنهم فی الصالحین

و کسانی که کارهای نیکو کردند، ما نام های آن ها را در عداد شایستگان کنیم

تفسیر عرفانی قران- خواجه عبدالله انصاری

********************************************************

چو آفتاب شود نوربخش ذره ما

به ما اگر نظری از امام ما افتد

به نا امیدی از این در مرو بزن فالی

بود که قرعه دولت به نام ما افتد

- فیض کاشانی-

----------------------------------------------------------

 

آیا تا به حال با کسی آشنا شده اید که

بیست سال بعد !!

همچنان آواز کلامش در روح و جانتان باقی مانده باشد ؟؟!!

......

لحن و صوت حرف هایش چنان دلنشین بود

که وقتی دهان باز می کرد

 انگار بهترین و روح نوازیترین نغمه ها را می شنیدی

اصلا یادت می رفت

که بشری است از جنس تو

و دارد حرف می زند

فقط می دانستی که داری مست و از خود بیخود می شوی

برایت مهم نبود که چه می گوید

همین که این صوت داوودی در فضا می پیچید کار خودش را می کرد

مهم نبود که حدیث می گوید یا قرآن می خواند

نگاهش که می کردی گویی زیباترین چهره ها را می دیدی

کافی بود یک بار با تو حرف بزند و لبخندی هدیه ات کند

مگر از سنگ باشی که عاشقش نشوی

و مهرش به دلت ننشیند

همه دوستش داشتند

بدون استثنا

بسیار کم حرف و گوشه گیر بود

ولی نمیشد چیزی بپرسی

و به زیبایی تمام پاسخ نشنوی

چنان روان و مسلط صحبت می کرد

خطش آنقدر قشنگ بود

که باورت نمیشد این جوان باریک اندام و آرام

با آن لهجه ترکی قشنگ سلماس

فقط 18 بهار دیده است

و تا سوم راهنمایی مدرسه رفته است

پدرش یک قناد است

و بعد از مدرسه فقط چند ماه در حوزه علمیه قم درس خوانده است

اوایل طلبگی یکبار به جبهه آمده است

بعد به حوزه که برگشته نتوانسته بماند و دوباره آمده و دیگر ماندگار شده است

هر چه اساتید و دوستانش اصرار کرده اند که :

بابا !

با این استعدادی که تو داری چند سال بعد یکی از علمای بزرگ این دیار خواهی شد

......

................

ناچار گفته بود :

آقا گفته اند

باید بروم

............

در عرض شش ماهی که در حوزه درس خوانده بود

 به اندازه چند برابر هم ورودی هایش پیشرفت کرده بود

..........

...............

...........................

می دانید که چه کسی را می گویم ؟

صابر را

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در شنبه 19 فروردین1385 و ساعت 8:56 بعد از ظهر |

روز بارانی

پاییز سال  1364 -  دزفول – اردوگاه شهید باکری

در عرض مدت کوتاهی ابرهای سیاه تمام آسمان را گرفتند

باران شروع شد و آسمان سیل آسا باریدن آغازید

گویی او هم مثل ما که دلتنگ خانه و پدر و مادرمان بودیم

دلتنگ کسی بود که اینچنین بی قرار و طوفانی بود

بچه ها چند نفر چند نفر با هم نشسته بودند و حرف می زدند

من هم پتویی رو روی پاهام کشیده بودم و توی هپروت خودم غرق بودم

یکی کتاب می خوند و یکی هم خسته از پیاده روی شبانه خوابیده بود

همیشه باران را دوست می داشتم .... یاد شهرمان افتادم ...

 ..... وقتی باران می بارید، بادگیر سفیدی را که داشتم می پوشیدم

 و بدون چتر در خیابان های شهرمان قدم می زدم

و در حالی که مردم هراسان و با عجله می دویدند تا خود را به خانه هایشان برسانند

من با آرامش همراه باران می باریدم و قدم می زدم

وقتی که حسابی خیس می شدم

و سرمای باران از شلوار و کفشهای خیسم به جانم نفوذ می کرد

آرام آرام راه خانه را در پیش می گرفتم

گوشه حیاط خانه مان یک اتاقک کوچک داشتیم که بامش کاهگلی بود

 و صدای باران را بهتر می شد شنید

به آنجا می رفتم لباس هایم را عوض می کردم

 و روی تخت چوبی ام دراز می کشیدم و به صدای باران دل می سپردم.......

.................

توی همین افکار غرق بودم

و گاهی به اون پسر لاغر سلماسی نگاه می کردم

همان جوان لاغر با بینی قلمی1 و کم حرف

از روز تقسیم رسته ها که اومد و پشت سر من نشست

 و می خواست کمک آرپی جی من بشه  

ازش خوشم می آمد

ولی خجالتی بودم و دوست داشتم او مرا تحویل بگیرد

و برای دوستی پا پیش بگذارد.

بیشتر اوقات حواسم بهش بود و زیر چشمی نگاهش می کردم

دم در چادر نشسته بودند

با فرمانده دسته2 چیزی به هم دیگر گفتند و از چادر بیرون رفتند

از چند تا از بچه ها راجع به اون جوون پرسیده بودم

 ولی چیز زیادی ازش نمی دانستند

می گفتند انگار اهل سلماس است

بعد فهمیدم طلبه بوده و آمده جبهه

و همین ...

باد شدیدی هم همراه باران شده بود و چادر را بشدت تکان می داد

کنجکاو شدم و بدنبال آن ها بیرون رفتم

در عرض همین چند دقیقه سرتا پا خیس آب شده بودند

و باران از سر و رویشان جاری بود

داشتند با یک بیل دور جوی باریک اطراف چادر را درست می کردند تا آب داخل چادر نیاید

نزدیک بود از شدت تعجب شاخ در بیاورم !!

آخر این دیگه چطور فرمانده دسته ای است ؟!!!

به جای دستور دادن

یا خواهش کردن از بچه ها ...

.......

خدای من این چندمین مورد عجیبی بود که در عرض این مدت کوتاه از این بچه ها دیده بودم

خدا می داند با چه زحمت و التماسی توانستم بیل را از دستش بگیرم و من هم کمک کنم

......

.........

.....................

خیلی از بچه ها حتی متوجه این کار آن ها هم نشدند

شهید صابر باقری - شهید اسماعیل بپایی (مشهد)

 

1-      شهید صابر باقری

2-     شهید ابوالفضل نظری

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 13 فروردین1385 و ساعت 5:9 بعد از ظهر |
 

وصیتنامه

لحظات غروب آفتاب در روزهای قبل از عملیات یا در هنگام بیتوته

 در اماکنی چون مسجد جمکران یا حرم حضرت معصومه در قم

 که معمولا بچه ها هنگام عزیمت به جبهه در آنجا توقف کوتاهی می کردند،

 وقت وصیت نامه نوشتن بود. این وصیت نامه ها را به واحد تعاون می سپردند

 یا به دوستانی که قرار بود در مراحل بعدی عملیات شرکت کنند می دادند.

 بعضی ها اصلا وصیتنامه نمی نوشتند تا هیچ از خود باقی نگذاشته باشند.

 بعضی ها مثل شهید علی راحتی وصیتنامه هایی چندین صفحه ای می نوشتند.

 و گاهی محل و زمان شهادت خود را نیز ذکر می کردند.

 بعضی ها هم به طور شفاهی به دوستان وصیت می کردند.

شهید صابر باقری قبل از عملیات خبر شهادت بچه های همراهش را به آن ها داده بود.

*********************************

وصیتنامه شهید صابر باقری

بسم الله الرحمن الرحیم

عزیزانم همیشه به یاد خدا باشید و به فرامین او عمل کنید      (شهید مهدی باکری)

ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا وانصرنا علی القوم الکافرین.

انا لله و انا الیه راجعون

خداوندا!

 ای معبود من !

ای انیس من به هنگام تنهایی !

قلم به دست گرفته ام تا کاغذی را به عنوان وصیتنامه سیاه نمایم

و تو خود از شدت حسرت و خجالتم که از گذشته هایم می باشد باخبری


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 8 فروردین1385 و ساعت 9:10 قبل از ظهر |

سنگری که من توی دل خاکریز کنده بودم یه کمی بزگتر از سنگری بود که صابر برای خودش کنده بود

یه نفری می شد توش نشسته نماز خوند. من که نماز خوندم صابر اومد بخونه

آتش دشمن کمتر شده بود

من نشستم پای خاکریز

گرسنه ام بود، یه کنسرو باز کردم

تا من بخورم نماز ش که تموم شد........

 گفت: بیا توی سنگر

گفتم : آتش کمه، راحت باش.

گفت بیا تو.

من که نمی تونستم حرفشو زمین بندازم

رفتم توی سنگر و بزور روبروی هم نشستیم.

سوت یه خمپاره .........

نزدیکتر شد.....

انگار داریم رفتنی می شیم

دست به گردن همدیگه انداختیم و چسبیدیم کف سنگر

با خودم گفتم انگاری خدا من و هم با صابر قبول کرده

مثل چیزایی که همراه جنسهایی کوپنی یه وقتی به زور به مردم می دادند

من بد رو هم به خوبی صابر بردن

بعد از صدای انفجار

 دود و گرد و خاک همه جا رو پر کرده بود

خمپاره خورده بود همون جایی که چند لحظه پیش من نشسته بودم و کنسرو می خوردم !

بچه ها از سنگرهاشون بیرون دویدند و اومدن طرف ما

تمام تجهیزاتمون سوراخ شده بود

قمقمه، کلاه آهنی

حتی دو پایه آرپی جی من

خرج موشک هام و........

صابر می گفت :

با هر خیزی که موقع اومدن خمپاره می ری

با هر دفعه یکه خوردن و زمین افتادن هامون و هر دفعه ترسیدن هامون

یه مقداری از گناهای آدم می ریزه

وقتی که پاک پاک شدی

سبک می شی

و

می پری

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در شنبه 22 بهمن1384 و ساعت 1:2 قبل از ظهر |

آقا میر محمد طاهری شور می گفت :

قو للاری قلم !

تمام موهایت سیخ می شوند

                        سوسوز اولن!

                                                علمدار !

                                                            سپه دار !

                                                                        برادر !

******************************************************************

خط صابر هم مثل صداش قشنگ بود

قبل از عملیات یه ماژیک برداشته بود و پشت پیرهن بچه ها رو می نوشت :

ورود هر گونه تیر و ترکش اکیدا ممنوع!

می روم انتقام سیلی زهرا بگیرم

یا زیارت یا شهادت

به یکی از بچه ها گفت : برات چی بنویسم؟

گفت بنویس : یا ابوالفضل علمدار !

..........

صبح که داشت می رفت  هدیه شو بگیره

دوان دوان و نفس زنان و هروله کنان می رفت

توی کانال

 خم می شد

 بیرون کانال

خیز می رفت

 ولی حالا

در ظهر عاشورایش ( 19 دی ماه 65)

آسوده از اینکه مزدش رو گرفته

بیرون کانال

 تمام قد

و با آرامش تمام !

با دو  دست خونین و باند پیچی شده   آرام آرام داشت بر می گشت عقب !

آخه بال فرشته ها گیر کرده بود به دستاش !

عجب آرامشی !

درد نداشت

ولی،

لباش از عطش خشک شده بود

گلوش می سوخت

زبونش مثل یه تکه چوب، خشک شده بود و توی دهنش نمی چرخید

خونریزی داشت، نباید آب می خورد

 فدای لب تشنه ات علمدار حسین !

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 19 بهمن1384 و ساعت 0:28 قبل از ظهر |

وقتی توی حسینیه گردان حال و هوای اون دو تا بسیجی کوچولو رو سر نماز دیدم

دلم خیلی شکست

 با خودم گفتم : بابا، تو اینجا ول معطلی !  خدا وقتی یه بنده های اینجوری داره دیگه تو رو می خواد چکار ؟

بهتره همین فردا جل و پلاستو جمع کنی بری دنبال زندگیت .

صابر سر نماز کنارم بود.

بدون اینکه کلمه ای بگم، تا ته قضیه رو خوند.

کلی دلداریم داد.

من هم هیچی نگفتم، هیچی !

فقط گریه کردم، مثل یه بچه کوچولویی که دلش برای مامانش تنگ شده باشه.

آخه ناسلامتی صابر یک سال هم از من کوچکتر بود.

دیگه بعد از اون شاید دیگه برای خدا نموندم

 برای صابر موندم نمی تونستم ازش جدا بشم.

 می دونستم که این آدم مدت هاست که پریده

 و شاید فقط به خاطر بیچاره هایی مثل منه که مجبور هنوز دنیا رو تحمل کنه.

دیگه بیشتر مراقبم بود

مدت کوتاهی قبل از اینکه شهید بشه آن قدر دوستش داشتم

که دیگر باهاش حرف نمی زدم !

نز دیکش نمی رفتم !

حیف بود دقت این آدم صرف کسی مثل من بشه

نه فقط من، هر کس که می شناختش عاشقش می شد

یه روز رفتم پیش حمید گفتم تو رو خدا به این فرمانده گروهان بگو اجازه بده من برم دسته صابر

گفت : به یه شرط

گفتم چی ؟

گفت : تو هم اجازه منو بگیر تا من هم بیام اون وقت من حرفی ندارم.

رفته واحد اطلاعات عملیات لشکر و گاهی می اومد گردان به ما سر می زد.

نشسته بود با حمید و بقیه حرف می زد

پهلوش به من بود دستمو توی دستش گرفته بود

نمی تونستم نگاش کنم

توی دلم زار زار گریه می کردم

می ترسیدم

اون قدر به من محبت می کرد و می خندید که احساس می کردم داره خداحافظی  
می کنه

گفت : چرا حرف نمی زنی ؟

گفتم : نمی دونم چی بگم ؟

گفت : خب باشه من حرف می زنم. دوست داری چی بگم از چی حرف بزنم ؟

من دیوونه بازم گفتم : نمی دونم.

گفت تو بپرس، از هر چی که دوست داری برات حرف  می زنم.

مگر زبانم در دهانم می چرخید که آنچه را در دل داشتم بپرسم.

اگر می پرسیدم، می گفت

 و نمی خواستم آنچه را که قرار بود بشود از زبان خودش بشنوم.

می گفتم شاید دل خدا به حال ما بسوزه و هنوز هم نگهش داره

همه دورش جمع بودند،

حمید ذاکری، حسن مهر آسا

غلامرضا ذکیانی

 و همه بچه های دسته

 گل می گفتند و گل می شنیدند.

گویا می دونستند که قراره خیلی زود اون ها هم برن پیشش.

چند روز پیش که باز هم همونطوری شکستم

دیگه کسی نبود که دلداریم بده

ولی تحمل نکرد و این دفعه دو نفر رو دنبالم فرستاد

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 17 بهمن1384 و ساعت 3:38 قبل از ظهر |

گمنامی

برادر محمود گفت : خب برادرا  توجه کنند !

ایشون فرمانده دسته تون هستند برادر ابوالفضل نظری.

تو دلم گفتم : این ! ؟ اینو اگه هلش بدی که می افته.

خوب حالا به سه نفر آرپی جی زن نیاز داریم.

زود پا شدم رفتم جلو و نشستم.

خب حالا برای هر کدام از این ها دو نفر کمکی می خواهیم.

یه نفر زودتر از همه آمد نشست پشت سر من.

یکی که گویا می شناختش اومد نزدیک و آرام گفت : برادر صابر شما نه، خواهش می کنم شما بفرمایید.

ولی طرف بدون این که حرفی بزند محکم سر جایش نشسته بود و اصرار های معاون گروهان هم فایده ای نداشت.

با کلی من و من برای دو تا آرپی جی زن دیگه هم دو تا کمکی پیدا شد.

فقط این قدر زورشون بهش رسید که بشه تیر بارچی دسته

قراضه ترین و سنگین ترین اسلحه دسته را به اون دادند ( دادند که نه خودش گرفت. گلنگدنش رو باید با پا می زدی.

........

و قتی قادر توی والفجر 8 مجروح شد بهش تکلیف کرد که باید دسته منو تحویل بگیری و اداره کنی. از حرف برادر بزرگترش نتونست بگذره.

وقتی که دید حسابی پته اش روی آب ریخته و همه می شناسندش.

خط خوش

صدای خوش 

یه دفعه که نمیدونم چطور شده بود اذان گفت

همه مات و مبهوت شده بودند

انگار صدای بشر نیست صوتی از ماورا ست.

هر کسی یک بار می دیدش بیچاره اش می شد.

دیگه مگه می شد دوری اش رو تحمل کرد

می ترسم در موردش بنویسم حیفش کنم

بهش ظلم کنم و فردای قیامت نتونم جواب بدم

ولی آخه این حرف ها قلنبه شده توی دلم داره منو می ترکونه

اینجا که کسی نمیدونه من کی ام و چی ام کسی گریه امو هم نمی بینه

پس بذار بنویسم

ولی به خدا دیگه نمی تونم

 چشمام صفه کلید رو نمی بینه

قلبم دیگه طاقت بیشتر از اینو نداره بقیه اش باشه برای بعد.

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 9 بهمن1384 و ساعت 2:28 بعد از ظهر |