تبليغاتX
پروانه ی مهاجر

سلام بر همه ی پدران و مادران شهدا

امروز یه ذره از احساس پدر شهید صابر باقری را درک کردم

این پیرمرد بارک اندام و ارام پدر دو شهید و یک جانباز است

صابر من امروز رفت آموزش غواصی بسیج دانشجویی

صبح عین او دوران خودم لباس پوشید چفیه اش را برداشت

ساک اش را بست با مادرش تا در دانشکده رفتیم از زیر قرآن رد اش کردم

به زحمت خودم را نگه داشتم که اشک به چشمم نیاید

فدای دل همه پدران شهدا

عجب دلی می خواهد

صابر من می رود جای امن و امان

ولی آن ها جگر گوشه هایشان را فرستادند جایی که احتمال برگشتن بسیار کم بود

در گوشش گفتم : بابا قران ات را برداشته ای؟

گفت : صحیفه ام را هم بر داشته ام

آرام شدم.

برای جبران اذیتی که دیروز شدید امروز از آرشیوم مطلبی از بچه های غواص را هدیه حضورتان می کنم

دعایی می کنم شما با دل های پاکیتان آمین بگویید تا مستجاب شود انشاالله

خدایا !

به همه جوان های ما که دوست دار شهدا هستند و به صابر من خلوصی همانند اخلاص و معنویت بچه های غواص گردان حضرت ولی عصر لشکر عاشورا عنایت کن

شادی روح شهدای غواص- شهید صابر باقری و شهید مرتضی میلانی صلواتی هدیه کنید.

اللهم صل علی محمد و آل محمد

و بساط بحث در مورد وبلاگ سزار را به پیشنهاد نوای دل به این آدرس می برم

نقد وبلاگ 

البته باز به توصیه مهاجر سبز-نوای دل و خانم قهرمانی لحن نوشته ام را عوض کرده ام.

------------------------------------------

توضیح این که : این مطلب از خودم نیست و خاطره یکی از بچه هاست

حدیث شلمچه 3

بسم الله الرحمن الرحیم

ان الذین امنو و عملوالصالحات یهدیهم ربهم بایمانهم

9- یونس

بچه ها چهره نورانی داشتند و آدم از دیدنشان سیر نمی شد. وقتی که لباس غواصی را به تن
می کردند همه احساس عجیبی پیدا می کردند.

این همه از لباس دامادی تعریف می کنند ولی جذبه این لباس آن را مسخره می گرفت.

 تعدادی از برادران روی سد خاکی قرآن می خواندند چه صحنه جالبی !

گویی صحنه محشر است و این ها منتظر عبور از پل صراط

خود را قطره ای ناچیز می دانستم در کنار دریای متلاطم بسیجیان و دلاور مردان نبرد حق

از اینکه همگام آنان بودم احساس آرامش می کردم

با آبی که دشمن زبون در دشت و بیابان رها کرده بود وضو گرفته و نماز مغرب را در کنار سد شروع کردم چه صفایی داشت نماز آن شب.

 وقتی میخواندم الحمدلله رب العالمین وه که چه عظمتی.

مالک یوم الدین ... چه تواضعی.....ایاک نعبد و ایاک نستعین ... چه عشقی، ای خدا

....

شام آوردند شامی بی ریا و باصفا که شاید برای عده ای آخرین شام بود

تعدادی از بچه ها صورتهایشان را به خاک چسبانده بودند

 گریه می کردند و از خدا کمک می خواستند

بریده از همه خاکیان و پیوسته به هستی بخش مطلق

لحظه های جدایی فرا می رسید

در آن مهتاب روشن به دستور فرمانده به آب زدیم

گویی پاها را در آئینه فرو می بردیم

صدای شالاپ شالاپ شروع شد.

فرمانده گروهان : هیس چه خبره ، استخر که نیست عملیاته !

هوا مسبتا سرد بود و باد خنکی می وزید بدنم یخ کرده بود اما دلم توی سینه گرم بود

همچنان در حرکت بودیم آب گاهی زیر زانو و گاهی بالاتر.

علی گفت : بایستید تا بقیه بچه ها برسند و ستون قطع نشود.

نشستیم توی آب تا ستون خودش را به ما رساند و راه افتادیم.

از نقطه رهایی – اسکله شهید باکری تا منطقه خشکی پنج ضلعی حدود دو کیلومتر راه بود.

سعی می کردیم تا قدم ها را آهسته برداریم تا سر و صدا ایجاد نشود.

گاه گاهی منوری از طرف دشمن به آسمان پرتاب می شد

 چتر خود را باز می کرد به طرف زمین می آمد.

در مسیر پاهایمان به سیم های خاردار گیر می کرد.

بعد از عملیات رمضان دشمن در این منطقه علاوه بر مین گذاری و کشیدن سیم خاردار

آب نیز رها کرده بود و سطح آب را هم با پمپاژ آب طوری نگه می داشت

 که نه به اندازه ای عمیق باشد که بتوان از قایق استفاده کرد

 و نه به قدری کم که خشک شود و نیروی پیاده یا زرهی بتواند از آن عبور کند.

قدم ها روی آب و گل برداشته می شد

 اما تا به زمین برسد از وحشت مین دل آدم می ریخت

 پا را زمین می گذاشتی آرامش نسبی دست می داد

 و دوباره که بر میداشتی دلهره

 راه خیلی طولانی به نظر می آمد.

کم کم به کمین دشمن نزدیک شدیم.

 علی آهسته گفت : بچه ها بنشینید زمین هیچکس صحبت نکند.

پاسگاه کوت سواری را زیر نور مهتاب و منورها قشنگ به چشم می دیدیم

 ( دشمن از این پاسگاه به عنوان کمین استفاده می کرد.    ساعت 5/11 شب بود

کریم در حالی که بجز سر و گردن تمام بدنش توی آب بود کنار ما نشسته بود.

ناگهان گفت : وای به حال من   همه یکه خوردیم       بچه ها !  من نماز نخوانده ام.

علی گفت چرا قبل از اینکه به آب بزنیم نمازت را نخواندی ؟

گفت : رفته بودم قرارگاه مهمات کلت منور بیاورم بکلی یادم رفت

خب زود باش شروع کن دیگه خیلی دیره

حالا توی او گیر و بیر کریم دنبال قبله می گشت

علی درحالی که داشت با بیسیم دستی ور می رفت

 گفت : اینجا باید به هر چهار طرف نماز بخوانی 

لازم هم نیست بلند شوی همانطور نشسته بخوان

....

یاد مسجد محله مان افتادم

 که پس از نماز جماعت امام جماعت مسائل شرعی را می گفت :

 آدم باید در هر کجا که هست با هر شرایطی هست

حتی با تن و لباس ناپاک باید نمازش را بخواند

ایستاده یا خوابیده   در اب و زیر آب

شاید آن روز به فکرم هم خطور نمی کرد که روزگاری برسد

که این حرف ها به حقیقت بپیوندد  اما امشب به چشم خودم دیدم

کریم داشت نمازش را می خواند و ما هم منتظر لحظه موعود بودیم

چشم ها نگران از فردا

ایا خط شکسته خواهد شد ؟

آیا فتح و پیروزی نصیب ملت ستم کشیده خواهد شد ؟

و بعد هر چه که می شود مصلحت الهی در آن است.

همانجا که نشسته بودیم تیربارهای دشمن شروع به شلیک کردند

.............

...........ادامه دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 8:40 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 
سلام

ديروز وقتي عكس هاي شهيد گل محمدي رو گذاشتم و پست رو بردم غروب شلمچه حال خيلي خوبي

پيدا كردم از بس كه مرد و خوش قول اند و باوفا و بامرام

با خودم گفتم امشب حتما يكي از بچه ها رو خواب مي بينم

ساعت از ۱۱ گذشته بود داشتم از شدت خستگي بيهوش مي شدم

با خيال اين كه امشب كي مياد توي خوابم چشمام رو بستم

تلفن زنگ زد ... خانمم رفت برداره  گفتم من اصلا نميتونم حرف بزنم ها

چه برسه پاشم بيام پاي تلفن

مونده بود كه گوشي رو برداره يا نه كه قطع شد

و بلافاصله گوشي همراهم كه كنارم بود زنگ زد

برداشتم ديدم نه ايني كه زنگ زده نميشه جواب نداد

گوشي رو باز كردم  :

توي مشك پاره پاره يه قطره آب نداره

گريه نكن رقيه شايد بارون بباره

يا ابوالفضل

.

..

...

....

بعد با خيال راحت خوابيدم

خوش مرام ها اين دفعه ديگه تو بيداري پيك مي فرستيد

نمي گيد پس مي افتم

خوش به حال ات داداش

خوش به حال ات از امروز ديگه خيلي احترامت رو دارم

آقا ما خيلي نوكرتيم

داداش خيلي مخلصتيم

قدر خودت رو بدون ها  خيلي هوات رو دارن خوش به حال ات

ميخواي بگم كي هستي

بقيه هم بدونند ؟

بعد از اين اذيتم كني پته ات رو مي ريزم روي آب

ميگم بگيريدش اين آدم خيلي چيزا ميدونه از اون بالا بالاها

------------------

يه روز حاجي رو پشت خوابگاه مدرس پيدا كردم

گفتم : قربون اون پاي مصنوعي ات برم تو كه فيلسوفي و الهيات خوندي و قران سر ات ميشه

بيا يه چند دقيق حرفاي منو گوش كن ببين من خل شدم چل شدم ؟

چي ام شده؟

من گفتم و گفتم و حاجي ابري شد و باريد

گفتم : مومن تو كه از منم خل تري!   ما رو باش اومديم پيش كي درمونمون كنه

خنديد و گفت : گيرم كه اينايي كه ميگي خواب و خياله

ديوونه چه خيالايي از اينا قشنگ تر

خوش به حال ات

+ نوشته شده در  جمعه 1 تیر1386ساعت 10:13 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر 

بسم الرب الشهدا   و الصدیقین

امروز  درست چهلمین  روز  شهدای عملیات کربلای 5 است

بعد از ظهر را پشت خاکریزهایی که در 300 متری قرار داشت به سر بردیم

و دعای توسل خواندیم

 و با شهدای 40 روز  قبل عهد بستیم که انتقان خون این عزیزان را از بعثیون کافر بگیریم.

 خیلی از بچه ها به جای عملیات به فکر شهدایمان بودند که آن ها رفتند و ما ماندیم

با عجله شام خوردیم و نماز خواندیم.

با تاریک شدن هوا گردان قاسم راه افتاد

  بچه ها از خاکریز بالا رفتند و به طرف دشمن به پیش رفتند

 جلو کاروان برادر صابر 

و پشت سرش تیم تخریب و بعد نفرات پیاده که پل را حمل می کردند در حال حرکت بودند. 

نزدیک نهر که رسیدیم صابر مثل شب گذشته خودش را به آب زد

و یک طرف پل را گرفت و با خود برد و با کمک بچه ها   پل را روز نهر مستقر کرد.

اول گروه تخریب عبور کردند و سیم خاردارها را بریدند

 و در حالی که روی شکم دراز کشیده بودند شروع به در آوردن و خنثی کردن مین ها کردند.

منوری  شلیک شد، خفاشان شب پرست را می شد دید. بچه ها محور را با سرعت باز کردند

نیروها که روی زمین دراز کشیده بودند بلند شدند و حرکت کردند

ناگهان تیربارهای دشمن دهان باز کردند و بچه ها را زمین گیر کردند

نکند عملیات لو رفته باشد؟

جای هیچ درنگ نبود

چند نفر از آرپی جی زن ها که جلوتر از ما از پل عبور کرده بودند

 به طرف دژ دشمن حمله بردند

بقیه هم زیر آتش خودی و دشمن شروع به پیشروی کردند

برادر همرنگ به رجبی گفت محور باز شده بدو برویم

صابر نزدیک دژ ایستاده بود و بچه ها را به طرف محور تازه باز شده هدایت می کرد که....

تیری به سرش اصابت کرد

در کنارم به زمین افتاد

بغل اش کردم

چه خون گرمی داشت

دیگر تمام شده بود

چقدر راحت جان داد

نه صدایی نه ناله ای

آرام و ساکت

چشم ها روی هم

و

خوابید

منوری روی سرمان زدند

صورت این مومن خدا را دیدم چقدر می درخشید

شهید حمید ذاکری..........شهید صابر باقری

دیشب (نهر جاسم) همین موقع و همین جا چه جان فشانی ها که نکرد

و امشب در راه همین هدف این چنین ساکت آرمیده است

------------------------------------------------

 پارسال که داشتیم می رفتیم مرخصی توی قطار  من خیلی گرفته بودم

 از این که  از بچه ها دور می شدم غمگین بودم

صابر گفت  : به چی فکر می کنی ؟

چیزی نگفتم

گفت : من بگم ؟

گفتم : بگو

این که چرا شهید نشدی

انگشت اشاره  اش  رو روی پیشونی اش گذاشت  و گفت :

 یه  تیر رسام دوشکا اینجا

...........

حالا به اون تیر دوشکا که مامور سفرش  بود رسیده بود

------------------------------

درگیری به اوج خود رسیده بود

همه جا بوی باروت بود حتی نمی شد به راحتی نفس کشید

محور دست راست  موفق نشده بود پل بیندازد

برادر همرنگ و برادر رجبی فرمانده و معاون گروهان به آب زدند

و تکبیر گویان به دزهای دشمن حمله ور شدند

دقایقی بعد کمین و خط اول دشمن درهم شکست

.....

....

 ادامه دارد

پ.ن : خاطرات از یکی از بچه های گمنام دفاع مقدس در روزنامه کیهان صفحه 14 یکشنبه 28 تیر 1366 شماره 13080 چاپ شده است و فقط قسمت بین خط چین از من است.

یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 9:11 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

این نامه را توی یادداشت هایم پیدا کردم

 یکی از بچه ها به احتمال زیاد به شهید صابر باقری نوشته

نامه یک جوان 17 یا 18 ساله به دوست شهیدش

با این سوزی که نامه اش دارد احتمالا خود نویسنده هم شهید شده است

خوش به سعادت هر دوی آن ها

------------------

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم اخلص نیاتنا و اخلص اعمالنا لوجهک الکریم

اللهم ایاک نعبد و ایاک نستعین

حضور برادر عزیز و ارجمندم و استادم جناب ص – ب

سلام علیکم و یرحمکم الله و یغفر لکم الله انشا الله

برادر عزیز صابر جان !

 امیدوارم در کنار معبود و معشوق خود

و در میان یاران قدیمی که چند وقتی است ما را تنها گذاشته اید

 و شهد شیرین شهادت را نوشیده اند

 همواره خرم و شاد باشی

و ما را که کوله باری از گناه را بر پشت خمیده خود حمل می کنیم

 و همین سنگینی گناه ما را از رسیدن به کنار رب و کنار و جوار شما محروم می سازد

 فراموش نکرده باشی.

صابر جان !

هنوز صدای گریه و زاری و راز و نیازهایت را با خداوند منان از یاد نبرده ام

 و آن ها همواره در گوش من طنین انداز می باشد.

صابر جان !

 با این که چند وقت است از ما جدا گشته ای

ولی باور کن این مدت کوتاه همواره هر لحظه اش برایم سال ها گذشته

و در این مدت در این مکان مقدس جایی را نمی یابم

 که خاطره و یادی از تو نداشته باشم

هر جا نظر می افکنم تو را می بینم

که به ما می خندی و حق داری بخندی

 صابر عزیز !

دلم می خواست بودی و مدت های طویل می نشستیم

 و درد دل می کردیم تو مرا امیدوار می کردی

و من از بیچارگی های خود برایت تعریف می کردم

خلاصه دلی پر از خون را در مقابل دیدگانت پاره پاره می کردم

 و آن را نشان ات می دادم

چرا که عاشق همیشه در پی معشوق است

ولی این ابلیس پست چه ها با ما کرد

ما را از وصال یار محروم ساخت.

صابر جان !

به خدا اگر از جانب یار ندای وصل می رسید

باور کن یک لحظه درنگ نمی کردم

 و هم چون پروانه به آتش عشق می سوزاندم

 که حدی بر آن نتوان تصور کرد

 و در یک لحظه خود را به شما می رساندم

صابر جان !

عذاب دوری از یار و شما ها دارد

 همچون موری درون مرا می خورد و عذابم می دهد

چرا که شما نه یک برادر نه یک استاد

بلکه یک راهنما برای ما در زندگی بودید

اصلا صابر جان نمی دانم چه بنویسم

می خواهم با تو درد دل کنم نمی یابمت

و می خواهم همچون تو را یابم نمی توانم

 پس دیدم که باید قلم به دست گیرم

و با کاغذ و در روی کاغذ با تو سخن برانم  

صابر عزیزم برادر و استاد گرامی

والسلام  د – ی

ای مرغ سحر عشق زپروانه بیاموز

کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدعیان در طلب اش بی خبرانند

کان را که خبری شد خبری باز نیامد

با صلواتی یادشان کنید تا شاید نظری بر ما خاکیان کنند

اللهم صل علی محمد و آل محمد

یا حسین

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

سلام بر همه عزیزانم

وقتی کف گیر به ته دیگ بخوره

باید از آرشیو آورد دیگه !!!!

-------------------------------------------------------

آقا میر محمد طاهری شور می گفت :

قو للاری قلم !

تمام موهایت سیخ می شوند

                        سوسوز اولن!

                                                علمدار !

                                                            سپه دار !

                                                                        برادر !

                                                                                              ابوالفضل

******************************************************************

خط صابر هم مثل صداش قشنگ بود

قبل از عملیات یه ماژیک برداشته بود و پشت پیرهن بچه ها رو می نوشت :

ورود هر گونه تیر و ترکش اکیدا ممنوع!

می روم انتقام سیلی زهرا بگیرم

یا زیارت یا شهادت

به یکی از بچه ها گفت : برات چی بنویسم؟

گفت بنویس : یا ابوالفضل علمدار !

..........

صبح که داشت می رفت  هدیه شو بگیره

دوان دوان و نفس زنان و هروله کنان می رفت

توی کانال

 خم می شد

 بیرون کانال

خیز می رفت

 ولی حالا

در ظهر عاشورایش ( 19 دی ماه 65)

آسوده از اینکه مزدش رو گرفته

بیرون کانال

 تمام قد

و با آرامش تمام !

با دو  دست خونین و باند پیچی شده   آرام آرام داشت بر می گشت عقب !

آخه بال فرشته ها گیر کرده بود به دستاش !

عجب آرامشی !

درد نداشت

ولی،

لباش از عطش خشک شده بود

گلوش می سوخت

زبونش مثل یه تکه چوب، خشک شده بود و توی دهنش نمی چرخید

خونریزی داشت، نباید آب می خورد

 فدای لب تشنه ات علمدار حسین !

 

+   چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 0:28 قبل از ظهر   پروانه ی مهاجر  |  آرشیو نظرات عزیزانم
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 دی1385ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 
انا وجدناه صابرا
نعم العبد
انه اواب
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

صابر با خط خوشش قبل از عملیات روی لباس بچه ها رو می نوشت،

 

بهش گفت : چی بنویسم ؟

 

گفت : بنویس یا ابوالفضل العباس

 

نزدیک ظهر با دست های  باند پیچی شده  و خونین ، افتان و خیزان  داشت بر می گشت عقب

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

ان الذین امنو و عملوالصالحات یهدیهم ربهم بایمانهم

9- یونس

بچه ها چهره نورانی داشتند و آدم از دیدنشان سیر نمی شد. وقتی که لباس غواصی را به تن
می کردند همه احساس عجیبی پیدا می کردند.

این همه از لباس دامادی تعریف می کنند ولی جذبه این لباس آن را مسخره می گرفت.

 تعدادی از برادران روی سد خاکی قرآن می خواندند چه صحنه جالبی !

گویی صحنه محشر است و این ها منتظر عبور از پل صراط

خود را قطره ای ناچیز می دانستم در کنار دریای متلاطم بسیجیان و دلاور مردان نبرد حق

از اینکه همگام آنان بودم احساس آرامش می کردم

با آبی که دشمن زبون در دشت و بیابان رها کرده بود وضو گرفته و نماز مغرب را در کنار سد شروع کردم چه صفایی داشت نماز آن شب.

 وقتی میخواندم الحمدلله رب العالمین وه که چه عظمتی.

مالک یوم الدین ... چه تواضعی.....ایاک نعبد و ایاک نستعین ... چه عشقی، ای خدا

....

شام آوردند شامی بی ریا و باصفا که شاید برای عده ای آخرین شام بود

تعدادی از بچه ها صورتهایشان را به خاک چسبانده بودند

 گریه می کردند و از خدا کمک می خواستند

بریده از همه خاکیان و پیوسته به هستی بخش مطلق

لحظه های جدایی فرا می رسید

در آن مهتاب روشن به دستور فرمانده به آب زدیم

گویی پاها را در آئینه فرو می بردیم

صدای شالاپ شالاپ شروع شد.

فرمانده گروهان : هیس چه خبره ، استخر که نیست عملیاته !

هوا مسبتا سرد بود و باد خنکی می وزید بدنم یخ کرده بود اما دلم توی سینه گرم بود

همچنان در حرکت بودیم آب گاهی زیر زانو و گاهی بالاتر.

علی گفت : بایستید تا بقیه بچه ها برسند و ستون قطع نشود.

نشستیم توی آب تا ستون خودش را به ما رساند و راه افتادیم.

از نقطه رهایی – اسکله شهید باکری تا منطقه خشکی پنج ضلعی حدود دو کیلومتر راه بود.

سعی می کردیم تا قدم ها را آهسته برداریم تا سر و صدا ایجاد نشود.

گاه گاهی منوری از طرف دشمن به آسمان پرتاب می شد

 چتر خود را باز می کرد به طرف زمین می آمد.

در مسیر پاهایمان به سیم های خاردار گیر می کرد.

بعد از عملیات رمضان دشمن در این منطقه علاوه بر مین گذاری و کشیدن سیم خاردار

آب نیز رها کرده بود و سطح آب را هم با پمپاژ آب طوری نگه می داشت

 که نه به اندازه ای عمیق باشد که بتوان از قایق استفاده کرد

 و نه به قدری کم که خشک شود و نیروی پیاده یا زرهی بتواند از آن عبور کند.

قدم ها روی آب و گل برداشته می شد

 اما تا به زمین برسد از وحشت مین دل آدم می ریخت

 پا را زمین می گذاشتی آرامش نسبی دست می داد

 و دوباره که بر میداشتی دلهره

 راه خیلی طولانی به نظر می آمد.

 

کم کم به کمین دشمن نزدیک شدیم.

 علی آهسته گفت : بچه ها بنشینید زمین هیچکس صحبت نکند.

پاسگاه کوت سواری را زیر نور مهتاب و منورها قشنگ به چشم می دیدیم

 ( دشمن از این پاسگاه به عنوان کمین استفاده می کرد.    ساعت 5/11 شب بود

کریم در حالی که بجز سر و گردن تمام بدنش توی آب بود کنار ما نشسته بود.

ناگهان گفت : وای به حال من   همه یکه خوردیم       بچه ها !  من نماز نخوانده ام.

علی گفت چرا قبل از اینکه به آب بزنیم نمازت را نخواندی ؟

گفت : رفته بودم قرارگاه مهمات کلت منور بیاورم بکلی یادم رفت

خب زود باش شروع کن دیگه خیلی دیره

حالا توی او گیر و بیر کریم دنبال قبله می گشت

علی درحالی که داشت با بیسیم دستی ور می رفت

 گفت : اینجا باید به هر چهار طرف نماز بخوانی 

لازم هم نیست بلند شوی همانطور نشسته بخوان

....

یاد مسجد محله مان افتادم

 که پس از نماز جماعت امام جماعت مسائل شرعی را می گفت :

 آدم باید در هر کجا که هست با هر شرایطی هست

حتی با تن و لباس ناپاک باید نمازش را بخواند

ایستاده یا خوابیده   در اب و زیر آب

شاید آن روز به فکرم هم خطور نمی کرد که روزگاری برسد

که این حرف ها به حقیقت بپیوندد  اما امشب به چشم خودم دیدم

کریم داشت نمازش را می خواند و ما هم منتظر لحظه موعود بودیم

چشم ها نگران از فردا

ایا خط شکسته خواهد شد ؟

آیا فتح و پیروزی نصیب ملت ستم کشیده خواهد شد ؟

و بعد هر چه که می شود مصلحت الهی در آن است.

همانجا که نشسته بودیم تیربارهای دشمن شروع به شلیک کردند

.............

...........ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 7:13 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

بسم الله الرحمن الرحیم


همراه با نیروها در کانالی که توسط بیل مکانیکی نزدیکی مقر فرماندهی حفر شده منتظر دستور حرکت بسوی محور عملیاتی هستیم. فرماندهان سفارش کرده اند کسی از کانال بیرون نیاید و بچه ها مجبورند تا صدور دستور حمله داخل کانال ها باقی بمانند.



منطقه عملیاتی جایی است که در عملیات بیت المقدس آزاد شده است. مثل این که دیروز بود !


خاطرات عملیات بیت المقدس دوباره در ذهنم نقش می بندد، آن شبی که از جاده خرمشهر تا نوار مرزی در همین منطقه عملیات کردیم. نیروهای پیاده از جاده خرمشهر حرکت و از این مسیر عبور کردند و به مرز ایران و عراق رسیدند و تانکها نیروهای پیاده را حمایت می کردند. نیمه های شب، درست روبروی همین محل بود که من احساس کردم تعدادی از تانک ها دارند به عقب بر می گردند. از شدت عصبانیت با پای برهنه به طرف تانک ها دویدم تا به آن ها بگویم عقب نشینی نکنند ولی هر چه فریاد می زدم
نمی شنیدند، تانکها می رفتند و من هم می دویدم. کنار یکی از تانک ها که رسیدم سوت محکمی زدم،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  | 

حدیث شلمچه – 1<