روحش شاد و راهش پر رهرو باد. رستم جان نسل امروز خوب مي دانند كه زخم تركش خمپاره و خون ريزي در سرماي 25 درجه زير صفر قوجار و با اين حال افتادن روي برف و تا صبح ريزه ريزه جان دادن و منتظر شهادت شدن تو به چه خاطر چه بوده استنمي گذارند اين ايثار و اخلاص هدر رود اين انقلاب به دست نا اهلان و نامحرمان بيفتد زيرا اگر تو و امثال ات چنين جان نمي باختيدكم ترين تفريح سربازان عراق ناموس همه مابوداول اسفند 1386نقدهعسگر حسین پور اصل .
+ نوشته شده در پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
از امروز ماتم گرفتم تعدادی از بچه ها اومدن کم کم داره کلاسها شروع میشه این حال خوش دو هفته گذشته رو فقط با روزهای خوش جبهه یا اردوی جنوب با بچه های بسیجی میشه مقایسه کرد چقدر زود تموم شد فکر اینکه دیگه نمی تونم هر روز هر چقدر دلم می خواد پشت کامپیوتر بشینم و چپ و راست از بچه ها بنویسم و بقیه روز رو هم با فکر اونا صفا کنم آزارم میده هنوز برام شرط هم گذاشتن اگه کتاب رو تموم نکنم رضایت نمیدن اردوی جنوب برم ماتمش شبیه ماتم موقع رفتن به مرخصیه یا شاید بدتر از اون، مثل تسویه حساب کردن از گردانه کربلای 4 حمید از دست راستش مجروح شد چند روز بعدش کربلای 5 شروع شد حمید بیمارستان بود، نرسید کربلای 5 بیاد با شنیدن خبر عملیات خودشو با دست باند پیچی شده رسونده بود تا توی عملیات تکمیلی کربلای 5 شرکت کنه می گفت خبر عملیات رو که شنیدم دیگه نتونستم طاقت بیارم چنان بی تاب بودم که انگار ماهی رو از آب بیرون انداخته باشن حاجی مصطفی گفت : نمیشه حمید جون با این دست زخمی کجا می خوای بیای ؟ نه من دستم خوب شده حاجی گفت : براش یه کلاش بیارین، اگه تونستی تیراندازی کنی باشه بیا. اسلحه رو دادن دست حمید با یه مصیبتی مسلحش کرد حالا هر کاری می کرد انگشت های ورم کرده و کبودش نمی تونستن ماشه کلاش رو بچکونن چیزی نمونده بود که جلوی همه گریه کنه ................. حمید جونم.... داداش خوبم........ دلم برات خیلی تنگ شده......... حتی برای داد زدن هات و دعوا کردن هات هم دلم تنگ شده...... آخرش کارتو کردی و تو با صابر پریدی هنوز هم منتظرتم.......... منتظر مدتیه بی وفا شدی دیگه تنهام گذاشتی میدونم تقصیر خودمه میدونم تقصیر خودمه خودم خودم من بد من بد من بد ....... تازه دارم خوب میشم می ترسم می ترسم اسماعیل چشامو شسته حالا با این چشما چه جوری این مناظر هچل هفت رو تحمل کنم این چند روزه فقط از بچه ها شنیدم این گوشا چه جوری چرت و پرتای روز مره رو بشنوند این زبون فقط از آسمون گفته دیگه بلد نیست زمینی حرف بزنه کم میاره یادته باختران که بودیم می رفتیم کوه من کتک تون می زدم تا حسابی بدن تون محکم بشه نکنه داری عوض اون کتک ها رو در میاری ؟ تازه شدم مثل قدیما که با هم بودیم که دوستم داشتی که صابر دوستم داشت میومد دنبالم سفارش می کرد بگید بیاد کارش دارم یادته حسودی مو کردی گفتی باشه حالا دیگه صابر میگه فقط تو بیای تنها خوریه دیگه ها ؟ آخه نامردی نیست ؟ من تنهاخوری کردم یا شما ؟ ها ؟ حالا پروانه ی مهاجر شده گردان قاسم من من می خوام فقط توی گردان باشم منو نفرستید پشت جبهه
+ نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
توجه توجه ! احتمالا این سایت تا حدی مهم ! هک شده است و نویسنده سایت مسئولیت مطالب نوشته شده را بعهده نمی گیرد و در اولین فرصت نسبت به حذف این پرندیات اقدام خواهد شد. با احترام و عذر خواهی قبلی، مهاجر) از همنشینی با بعضی ها (بید مشک و قصه گو و ...)، قاط زدیم رفت پی کارش ! قربه الی الله ! خودم رو که از دور دیدم خیلی خوش به حالم شد. خیلی ناز بودم عین حمید ذاکری!
( یکی گفت : مودب باش پسر ! این چه حرفیه، بگو : چقدر نورانی بودم ، گفتم : ببخشید آخه من گم شده بودم اینه که حرف زدنم یادم رفته). رفتم نزدیکتر و گفتم : سلام ! همون طوری که نشسته بود سرشو برگردوند و یه وری نگام کرد و یه لبخند کوچولو زد و با چشماش گفت : سلام ! وای خدای من چشاش چقدر قشنگ بود عین چشای علی سرداری معصوم و پاک و با حیا بود ! پررویی کردم و زود کنارش نشستم. گفتم تا حالا کجا بودی ؟ گفت : من کجا بودم !!؟؟ گفتم : ببخشید منظوری نداشتم، حالا چطوری؟ خوبی؟ سرشو تکون داد و گفت : حالا ااا تا ببینیم و بلند شد رفت چند قدم اون ور تر و پشت به من ایستاد. گفتم : عزیز بشینه کنارم زعشقت بی قرارم به خدا دوستت می دارم ! (همون یکی گفت :خجالت بکش این که یه تصنیف قدیمیه زمان طاغوته) برگشت یه نگاهی بهم کرد ! یعنی این که هنوز از جلو برآمدگی هم می کنی ! (همون یکی قبلی گفت : بابا اینجا فقط دومان و بیدمشک ترکی بلدند البته خواهر مون آمون هم که تهرونیه شاید بلد باشه ، گمنام که صدای قلبش از زیر چفیه اش هی میگه : تالاپس! تولوپس یعنی اصفهانیه ست، ، این رقیب عتید و شفیق ما قصه گو هم خدا حفظش کناد نمیدونم ترکی بلده یا نه، سید صدر گروهان نجف رو هم که هر جا گیرش بیارم ها گردنشو ... این مهندس مسافر هم که هی میگه بابا من هم دل دارم به خدا، خیله خوب حالا قسم نخور یه فکری برات می کنم، قربون جدش برم سید محسین هم خیلی آقاست، یه عزیزی هم اومده بود می گفت : من این حرفا حالیم نیست زود باشین اینجا هر چی تقسیم که راستیتش یه کمی ترسیدم ! ترسیدم بازم بذاره بره ! زودی گفتم ببخشید دیگه از این .... نمی کنم. گفتم : قول می دی دیگه تنهام نذاری ؟! گفت مگه اون روز خواجه بهت نگفت که : شراب اگر صافی و چهل روز و از این حرفها که ای صوفی شراب آنگه شود صافی که در شیشه بر آرد اربعینی ( یعنی هنوز جوجه ای باید صبر کنی) حالا مثل یه پسر خوب برو شعر محمود(شهید امجدیان) رو بنویس و با این حرفا وقت مردم رو نگیر. کم کم دور شد برگشت نیم نگاهی کرد و دستشو بلند کرد و گفت : نترس همین دور و برام اگه پسر خوبی بودی برمی گردم .
+ نوشته شده در جمعه 14 بهمن1384ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
صبح کلاس داشتیم و برادران حسینی و بپایی[1] تنبلی کردند و به کلاس نیامدند. برادر شمس الدین که معاون گردانمان بود برادرانی را که به کلاس نیامده بودند با پای برهنه در محوطه اردوگاه که پر از سنگریزه بود و جالب اینجا بود که خود این برادر هم آنقدر مخلص بود که خودش هم با پای برهنه !! با آن ها می دوید ! منبع : دست نوشته های دانشجوی شهید حمید ذاکری – 15 اردیبهشت 1364- دزفول [1] - اسماعیل بپایی چند سال بعد از جنگ در غرب کشور به دست گروهک ها ی ضد انقلاب به شهادت رسید و مزدش را از خدا گرفت. اسماعیل جان! التماس دعا داریم. حسین غفاری قصه گو گمنام و برادر کوچکت،
+ نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
قصه گو ! دست راستمو روی سینه ام گذاشتم و دانه ها تسبیح شروع به غلتیدن کردند : یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح همین جوری داشتن بالا می رفتند و من هم تکرار می کردم و نگاه : یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح هنوز که 70 تا نشده بود چرا ایستادند ایستادند و شروع کردند به چرخیدن دور اون سه نفر خودشون بودند حمید وصابر ! یکی دیگه اون ورتر روی سجاده اش نشسته بود و من همینطور ادامه دادم یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح اون یه نفر خیلی هول بلند شد شروع کرد گفتن : یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح حمید و صابر هم بلند شدند حالا دیگه باز رفتند بالاتر یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح برگشت به طرفم و با چشمی نگران و لبخنی کوچک نگاهم کرد یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح پدرش بود یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح یا فتاح و یا فتاح و یا فتاح خوب، برای دخترش دعا می کردم صابر و حمید هم نگاهم کردند و خندیدند آخرین یا فتاح را گفتم و سجاده را جمع کردم خواب بود دلم نیامد بیدارش کنم و خبر ش کنم که چی شده بیدار که شد گفتم هر دو گریه کردیم
+ نوشته شده در شنبه 8 بهمن1384ساعت 7:6 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
|
|