|
حسين سلطاني 2 بسم الله نام خداوندی است که ذکر او آرایش گفتار است و مهر او روشنایی اسرار تا رضای او نجویی دل معنی شاد نگردد تا گل شُکر او نبویی جان عقل ننازد الله لطیف بعباده خداوند به بندگان خود لطف دارد رفیق و مهربان است دل معدن نور کرد تا نادیده دوست داشتی و نا دریافته بشناختی ****************************************** حسین سلطانی از بچه های کم سن و سال گردان قاسم بود به گمانم پدرش در جبهه غرب به شهادت رسیده بود دانش آموز دبیرستان سپاه بود پشت لبش تازه سبز شده بود ولی چون بور بود آن هم به چشم نمی آمد و بچه سال تر از سن اش به نظر می آمد ........ ... . هم شهري همين )حسين غفاري (آقاي بيدمشک ماست که لطف اش را از ما دريغ کرده و وبلاگ اش را حذف نموده است ولي من برايش نگه داشته ام و هر هفته يکي از مطالب اش را خواهم گذاشت تا بخوانيد. اين نوشته ادامه عمليات کربلاي 5 است که قبلا نوشته بودم بد نيست براي متصل شدن مطلب سري به آن بزنيد قبلا گفتم که در مسير حرکت تک تيراندازها و تيربارهاي دشمن امان مان را بريده بودند و هر از گاه قامت رعناي يکي از فرزندان اين سرزمين به سجده مي افتاد سجده اي بي رکوع تا آيندگان اين سرزمين سرشان را بالا بگيرند و با شرف و آزادگي زندگي کنند يکي از بچه هايي که توي مسير و در سينه خاکريز آرميده بود حسين سلطاني بود
هيچ جاي بدن اش خوني نبود معلوم نبود از کجاي بدن اش تير خورده گفتم خوش به حال اش چه راحت شهيد شده ستون هم چنان به حرکت خودش ادامه داد. ميداني چقدر سخت است ببيني برادرت بر زمين افتاده ولي حتي نتواني دمي بر بالين اش توقف کني و روي گل اش را ببوسي و ديدار به قيامت بگويي ايستادن ستون همان و بر زمين افتادن سرو قامتي ديگر همان بچه ها درگير بودند بايد خودمان را به محل درگيري مي رسانديم به جايي رسيديم که گفتند مي توانيم لختي بنشينيم با اين که تمرين هاي بدني خيلي جدي و سختي داشتيم ولي گويي خون تمام بدنم در پاهايم جمع شده بود کنار خاکريز روي زمين دراز کشيدم و پاهايم را به سينه خاکريز تکيه دادم حسن مهراسا داشت موقعيت را بررسي مي کرد تا ببيند کجا هستيم و چکار بايد بکنيم نيروهايي که سمت راستمان و آن طرف کانال ماهي بودند لباس خاکي داشتند، مثل خودمان و نميدانستيم عراقي هستند يا خودي حسن نمي توانست – ر – را خوب تلفظ کند و به آن– غ – مي گفت با همان زبان شيرين اش داد مي زد : بغادغ – همان برادر -- تيغ اندازي نکنيد ما ايغاني هستيم و من در اون گير و بير معرکه و بين صداي توپ و تانک و خمپاره و ويز ويز گلوله ها خنده ام گرفته بود به جايي رسيديم که ستون درگير شد از سه طرف به بچه ها تير اندازي مي شد. طرف راست مون خاکريز کوتاهي بود که اون طرفش کانال ماهي بود و از اون طرف کانال عراقي ها هر کسي رو که بلند مي شد مي زدند طرف چپ مون يه مقر زرهي عراقي ها بود ولي از اون جا خبري نبود روبرو هم که بچه ها مستقيم درگير بودند من آرپي جي داشتم و چون درگيري نزديک بود هنوز نمي تونستم کاري بکنم قبضه آرپي جي رو گذاشتم زمين و به طرف عقب برگشتم تا يکي از کلاشينکف هاي بچه هايي رو که توي مسير شهيد شده بودند بردارم از ديدن صحنه اي خشکم زد خداي من !! ديدم حسين سلطاني افتان و خيزان در حالي که اسلحه اش روي زمين کشيده مي شه داره مياد فکر کردم مجروح شده بلند شدم که کمک اش کنم گفتم حسين خوبي؟ زخمي شدي ؟ ما فکر کرديم تو شهيد شدي !! به زحمت حرف مي زد گفت : نه بابا، توي مسير که مي اومديم ديدم ديگه ناي دويدن ندارم. از تشنگي هم داشتم مي مردم روم هم نمي شد که از ستون بيام بيرون و استراحت کنم يا آبي بخورم. توي مسير هم ديده بودم که بچه ها چطور وقتي تير مي خورند مي افتند زمين همين طوري که داشتيم مي دويديم يه دفعه خودم رو انداختم زمين و بي حال افتادم بقيه هم به اين حساب که تير خوردم به راهشون ادامه دادند من هم بعد از اين که نفسي گرفتم و حالم بهتر شد بلند شدم و اومدم چنان خنده ام گرفته بود که نتونستم سرپا بايستم نشستم زمين و کلي خنديدم اسلحه يکي از بچه ها رو برداشتم و با هم رفتيم جلو ... کاشکي حسين غفاري ميومد و مي گفت که الان حسين سلطاني کجاست آخرين باري که ديدم اش دانشگاه تهران دانشجو بود هر کجا هست خدايا به سلامت دارش الهي آمين براي شادي روح پدر شهيدش و براي سلامتي خودش صلواتي هديه کنيد البته شايد مهدي هم بداند که حسين الان کجاست اي کاش عکسي از حسين داشتم و نشان تان مي دادم يا علي
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 2:6 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
به نام خدا اين مطلب رو http://mohammadsadeg.blogfa.com/84112.aspx براي حسين نوشته بودم بد نيست بخونيد شما بگوييد حيف نيست صاحب اين قلم ننويسد؟؟ و وبلاگش را از بيخ حذف كند؟؟ حيف نيست كه مهاجر سبز ننويسد و وبلاگ اش را هم حذف كند ؟!! حيف نيست كه ديگر حسين هم ننويسد و او هم خانه اي باقي نگذارد تا هر از گاهي سلامي بكنيم؟؟ و من هنوز بنويسم ؟؟ اصلا چون آن ها نمي نويسند مجبورم مي نويسم البته بقايايي از وبلاگ قبلي اش مانده كه اميدوارم نرود و آن را هم حذف كند
http://hossin.persianblog.com/
پنجشنبه، 23 بهمن، 1382 دل می رود زدستم دريا دلان خدا را !! من عصاي واژه را گم كرده ام ¤ نوشته شده در ساعت 22:51 توسط حسين غفاري
گاهي از بس زياد حرف براي گفتن داري نميداني كدام را اول بگويي در جواب مهاجر سبز عزيز عرض شود كه متاسفانه من هم علت اش را نميدانم سوره عنكبوت را عرض مي كنم
+ نوشته شده در یکشنبه 19 آذر1385ساعت 5:19 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
حسین جان سلام ! قربون شکل ماهت برم خود خود من ! چرا باعث می شی که من عذاب وجدان بگیرم ؟! ها ها ؟! آخه چه فرقی می کنه که من کی هستم ؟ یکی که دوستت داره آخه اگه بدونی من کی هستم که روم نمی شه راحت قربون صدقه ات برم و بگم : حسین من ! قربون اون پاهای مجروحت برم که مجبورند اون هیکل ورزیده و پهلوانی تو رو تحمل کنند . برادرت فدای آن گریه هات شب آخری که نتونستی بیایی عملیات و تا خود صبح نشستی و زار زدی و گریه کردی ! بابا من هم آدمم ! من هم احساس دارم ! بذار من هم مزه گمنام بودن رو تجربه کنم بذار ریا نشه بذار تو رو جون علی حمداللهی حتی اگه فهمیدی من کی ام به روم نیار بذار تو عالم خودم صفا کنم راحت باشم هر چی دلم خواست بنویسم مگه چه فرقی می کنه که من کی هستم ؟ مهم اینه که چی می گم. همه اش باید شماها خوب باشین بذار من هم خوب بودن رو تجربه کنم راستی اگه هر کدوم از شماها : تو حسین، قصه گو، و این گمنام بی وفا !! که اصلا به من سر نمی زنه خودش ما رو سرکار گذاشته و فقط یه بار اومده و خیلی رسمی یه احوالپرسی از ما کرده داداش ! دست کوچکتر ها و ضعیف تر ها رو گرفتن جزو مرام شما بسیجی هاست اگر هدیه تان را از اسماعیل گرفتید بیایید بنویسید تا در این اول های محرم حسابی حال کنیم مگه نه که وصف العیش نصف العیش !
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1384ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
|
|