|
سلام دوباره می خواهم از نفر سوم از چپ برایتان بنویسم چند روز پیش توی یادداشت هایم این نوشته را پیدا کردم این نوجوان -- رحیم فتح اللهی -- است هوا که کمی گرم می شد یا وقتی کمی می دویدیم رحیم مثل لبو سرخ سرخ می شد مثل کسی که خیلی خجالت کشیده باشد باید زود چپیه ای را خیس می کردیم و روی سر و بدنش می کشیدیم او یک بیماری بسیار نادر ژنتیکی داشت در بدن او هیچ منفذ عرق وجود نداشت!!! یعنی یکی از راه های اصلی تنظیم دمای بدن بسته بود و کار نمی کرد از 13 - 14 سالگی اومده بود جبهه و حتی در عملیات های اول جنگ هم شرکت کرده بود از درگیری هایی سالم برگشته بود که همه یا شهید شده بودند یا مجروح و در طی چند سال اول جنگ فقط یک بار گلوله ای به دستش یا شانه اش خورده بود سال 1364 با این که حتی یک تار مو هم به صورت نداشت یک چریک تمام عیار بود شب عمملیات والفجر 8 را با ما بود ولی نزدیک صبح غیب اش زد نزدیک ظهر بود که دیدیم صدای اش می اید نمیدانم از کجا مقداری نارنگی و پرتقال گیر آورده بود داشت به هر سنگری چند تایی پرت می کرد .... موقعی که داشتیم بر می گشتیم به اردوگاه دیدم چند تا از بچه های کم سن و سال را دور خودش جمع کرده و داره با حرارت چیزی رو برای اون ها تعریف می کنه اون طفلکی ها هم با دهن های باز و متعجب داشتند گوش می کردند نزدیک تر رفتم ببینم رحیم چی داره میگه دیدم داره قضیه بمباران خط توسط هواپیماهای عراقی رو داره تعریف اون هم با چه اب و تابی برای این طفلکی های بچه مدرسه ایی که بار اول جبهه اومدن شون بود می گفت که بچه ها چطوری تیکه پاره شدند و ..... انگار داره قضیه رفتن خودش به یه مهمونی یا چشن تولد رو توضیح میده بسیجی های کم سن و سال هم نزدیکه که قالب تهی کنند!!! هر چی چشم و ابرو کردم که رحیم بس کنه و ادامه نده فایده ای نکرد کنارم یه قمقمه خالی بود ورداشتم و پرت اش کردم طرف رحیم رو به بچه ها کردم و گفتم : آقا باور نکنید این رحیم خالی می بنده هر چی می گه چاخانه!!! یک سال بعد یعنی شهریور سال 65 هوای جنوب به قدری گرم بود که مسئولین مجبور شدند بچه ها رو بیارن غرب کشور یه جایی توی کوه های بین باختران(کرمانشاه) و اسلام اباد که خیلی خنک بود و حتی شب ها سرد هم میشد و مجبور بودیم والوری چیزی روشن کنیم رحیم هر وقت می خواست بره شهر سلوار لی می پوشید !!! و سر همین قضیه بچه ها کلی بهش غر می زدند که این دیگه چیه می پوشی آبروی بچه بسیجی ها رو می بری با این شلوار تنگ ! و از این حرف ها بعد از کربلای 5 ازش خبر نداشتم تا این که یه روز تبریز توی ترمینال دیدمش و از بچه های دیگه پرسیدم رحیم نه برداشت و نه گذاشت و گفت : راستی صابر هم شهید شد ها !! سرم گیج رفت .... زانوهایم سست شد و آرام کنار دیوار نشستم همه بچه ها می دونستند من چقدر به صابر علاقه دارم رحیم تازه فهمید که اشتباه کرده و نباید این طوری به من خبر می داد شروع کرد به دلجویی ... .... .... سال ها گذشت و از همدیگر بی خبر بودیم شنیده بود پزشکی قبول شده و داره درس میخونه خیلی دوست داشتم ببینمش روز پنج شنبه 15 اسفند 81 بود خانمم رو برده بودم برای امتحان انترنی ماشین رو جلوی دانشکده پزشکی نگه داشتم روی یه پارچه سیاه نوشته بودند : درگذشت ناگهانی دانشجوی پزشکی برادر رزمنده رحیم فتح اللهی را تسلیت می گوییم شادی روح این رفیق مخلص شهدا صلواتی هدیه کنید امیدوارم در کنار دوستان شهیدمان روزهای خوشی داشته باشد رحیم جان ! سلام ما را به بچه های گردان برسان -----------------------------------
یادشان به خیر و جاویدان درست موقع حرکت به طرف منطقه عملیاتی والفجر هشت سال ۱۳۶۴ بهمن ماه از راست به چپ : برادر عزیزم محمود رضایار- برادر شهیدم صابر باقری- برادر وهاب (فامیل اش را فراموش کرده ام) برادر شهیدم حمید ذاکری (کلاشینکف دستشه و کلاه داره) برادر شهیدم حسن مهرآسا- روح اش شاد برادر عزیزم رحیم فتح اللهی(دانشجوی پزشکی بود چند سال پیش نزد دوستان شهیدش رفت) اسم این دو عزیز آخری را فراموش کرده ام هر جا هستند در پناه حق باشند دست برادر عزیزم عسگر آقا درد نکنه این عکس رو برایم فرستاده
+ نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 9:2 قبل از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر
|
|
|