تبليغاتX
پروانه ی مهاجر - روز بارانی - رموز شهادت

روز بارانی

پاییز سال  1364 -  دزفول – اردوگاه شهید باکری

در عرض مدت کوتاهی ابرهای سیاه تمام آسمان را گرفتند

باران شروع شد و آسمان سیل آسا باریدن آغازید

گویی او هم مثل ما که دلتنگ خانه و پدر و مادرمان بودیم

دلتنگ کسی بود که اینچنین بی قرار و طوفانی بود

بچه ها چند نفر چند نفر با هم نشسته بودند و حرف می زدند

من هم پتویی رو روی پاهام کشیده بودم و توی هپروت خودم غرق بودم

یکی کتاب می خوند و یکی هم خسته از پیاده روی شبانه خوابیده بود

همیشه باران را دوست می داشتم .... یاد شهرمان افتادم ...

 ..... وقتی باران می بارید، بادگیر سفیدی را که داشتم می پوشیدم

 و بدون چتر در خیابان های شهرمان قدم می زدم

و در حالی که مردم هراسان و با عجله می دویدند تا خود را به خانه هایشان برسانند

من با آرامش همراه باران می باریدم و قدم می زدم

وقتی که حسابی خیس می شدم

و سرمای باران از شلوار و کفشهای خیسم به جانم نفوذ می کرد

آرام آرام راه خانه را در پیش می گرفتم

گوشه حیاط خانه مان یک اتاقک کوچک داشتیم که بامش کاهگلی بود

 و صدای باران را بهتر می شد شنید

به آنجا می رفتم لباس هایم را عوض می کردم

 و روی تخت چوبی ام دراز می کشیدم و به صدای باران دل می سپردم.......

.................

توی همین افکار غرق بودم

و گاهی به اون پسر لاغر سلماسی نگاه می کردم

همان جوان لاغر با بینی قلمی1 و کم حرف

از روز تقسیم رسته ها که اومد و پشت سر من نشست

 و می خواست کمک آرپی جی من بشه  

ازش خوشم می آمد

ولی خجالتی بودم و دوست داشتم او مرا تحویل بگیرد

و برای دوستی پا پیش بگذارد.

بیشتر اوقات حواسم بهش بود و زیر چشمی نگاهش می کردم

دم در چادر نشسته بودند

با فرمانده دسته2 چیزی به هم دیگر گفتند و از چادر بیرون رفتند

از چند تا از بچه ها راجع به اون جوون پرسیده بودم

 ولی چیز زیادی ازش نمی دانستند

می گفتند انگار اهل سلماس است

بعد فهمیدم طلبه بوده و آمده جبهه

و همین ...

باد شدیدی هم همراه باران شده بود و چادر را بشدت تکان می داد

کنجکاو شدم و بدنبال آن ها بیرون رفتم

در عرض همین چند دقیقه سرتا پا خیس آب شده بودند

و باران از سر و رویشان جاری بود

داشتند با یک بیل دور جوی باریک اطراف چادر را درست می کردند تا آب داخل چادر نیاید

نزدیک بود از شدت تعجب شاخ در بیاورم !!

آخر این دیگه چطور فرمانده دسته ای است ؟!!!

به جای دستور دادن

یا خواهش کردن از بچه ها ...

.......

خدای من این چندمین مورد عجیبی بود که در عرض این مدت کوتاه از این بچه ها دیده بودم

خدا می داند با چه زحمت و التماسی توانستم بیل را از دستش بگیرم و من هم کمک کنم

......

.........

.....................

خیلی از بچه ها حتی متوجه این کار آن ها هم نشدند

شهید صابر باقری - شهید اسماعیل بپایی (مشهد)

 

1-      شهید صابر باقری

2-     شهید ابوالفضل نظری

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط پروانه ی مهاجر  |